که بخواهد شفاعت کند باید اول برایش محرز باشد که خدا رضایت میدهد که این حرف را بزند «الّا مَنْ اذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً»[1]یا «لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ الّا مَنْ اذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِی لَهُ قَوْلًاشفاعت از آنِ خداست
این است که قرآن میگوید: «قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمیعاً»[2]اصلًا شفاعت از آنِ خداست.
شما خیال میکنی که شما شفیع را برای شفاعت برمیانگیزانی، آن خداست که شفیع را برای شفاعت برانگیخته است. اگر او شفیع را
[1]. نبأ/ 38.
[2]. زمر/ 44.
برنیانگیزاند محال است [او شفاعت کند،] کدام شفیع است که جرأت شفاعت داشته باشد، کدام شفیع است که به خود اجازه بدهد یک کلمه بر خلاف رضای خدا درباره کسی حرف بزند؟! پس آن شفاعتی که شفاعت مردود و شفاعت منفی است [آن است که برای شفیع استقلال قائل باشیم.] مخصوصاً تکرار میکنم: ما هر دو را باید بدانیم، هم آن [شفاعتی] که نیست، تا یک وقت از راهی وارد نشویم که غیر از اینکه کار بیفایدهای کردهایم گناهی هم مرتکب شدهایم، و هم آن که هست، چون واقعاً هست و ما باید هر چیزی را آنچنان که هست بدانیم. ما در باره هر یک از اولیای حق، پیغمبر اکرم، امیرالمؤمنین، حضرت زهرا، حضرت امام حسین و هر کس دیگر- و بلکه هر کاملتری نسبت به ناقصتر از خودش میتواند شفیع باشد- خیال نکنیم که این رفتن به سوی شفیع فرار از درِ خانه خداست! اگر بخواهد به شکل فرار از درِ خانه خدا باشد رفتن به سوی شفیع، رفتن به سوی جهنم است. اگر گفتید من نماز نمیخوانم به جایش کار دیگری برای امام حسین میکنم، امام حسین به چیزی راضی میشود خدا به چیز دیگر، نه خدا را شناختهاید نه امام حسین را. امام حسین آن کسی است که در خطبه روزهای اولش فرمود: «رِضَی اللَّهِ رِضانا اهْلَ الْبَیت». اصلًا امام حسین اگر رضایی غیر از رضای خدا داشته باشد که امام نیست. پیغمبر اگر از خودش دکانی مستقل داشته باشد، چیزی بخواهد غیر از آنچه که خدا میخواهد، به چیزی خشنود باشد غیر از آنچه که خدا [به آن] خشنود است، او نمیتواند پیغمبر باشد. بنابراین محال و ممتنع است که آنچه خدا به آن راضی است از طاعات و عبادات، امام حسین کاری به آنها نداشته باشد، آنچه که خدا [از آن] ناراضی است، از گناهان، معصیتها، شرابخواریها، دروغگوییها، غیبتها، باز امام حسین نسبت به اینها حساسیتی نداشته باشد؛ در مقابل، امام
حسین حساسیت داشته باشد نسبت به مسائل مربوط به شخص خودش و هر کسی که در مسائل مربوط به شخص او کاری کرده باشد. چنین کسی نه خدا را شناخته است و نه امام حسین را، و اگر انسان به این شکل درِ خانه امام حسین برود اولین کسی که او را طرد میکند خود امام حسین است.
اگر این جور بود پس باید امیرالمؤمنین وقتی که مردمی رفتند به در خانه او- آن طور که مورخین نقل کردهاند، و چنین چیزی بوده است- و گفتند «انْتَ انْتَ» تو همان خودش هستی؛ پیدا کردیم، خودش است، خداست (بالاخره به درِ خانه علی آمدند، چه از این بهتر! آمدند درِ خانه علی و گفتند اساساً خودتی، خدا خود تو هستی) باید علی بگوید اینها به درِ خانه من آمدهاند، من نباید اینها را از درِ خانهام رد کنم! ولی فوراً از اسب پیاده میشود، میافتد سجده میکند به علامت خضوع و بندگی [که] من بندهای از بندگان خدا هستم. بعد هم اینها را شدید تهدید میکند که اگر از این حرفها توبه نکنید چنین و چنانتان میکنم، یعنی میکشمتان، و کشت. پس بگوییم اینها رفته بودند درِ خانه علی! این، درِ خانه علی رفتن نیست. علی خانهای غیر از خانه خدا ندارد، درِ خانهای غیر از درِ خانه خدا ندارد. امام حسین درِ دیگری باز نکرده غیر از در خانه خدا که بگوییم از در خانه خدا نمیرویم، از در خانه امام حسین میرویم! اگر دری غیر از در خانه خدا باز کرده باشد که او امام حسین نیست. شفاعت، مسلّم شامل عدهای از اهل توحید میشود، همه شرایطش را ما نمیدانیم و اینکه در چه مواقعی برسد، برای ما خیلی روشن نیست، ولی بالاخره در یک مواقعی برای اهل توحید شفاعت خواهد رسید. شفاعت همان مغفرت الهی است که وقتی به خدا نسبت میدهیم اسمش میشود «مغفرت»، وقتی به وسائلی که خدا برای مغفرت خودش برانگیخته است
شفاعت به اذن خدا
حرفی که در زمان ما مطرح شده است بیشتر درباره شفاعتخواهی است. البته ریشه این حرف در پنج شش قرن پیش است یعنی از ابنتیمیه حنبلی معروف است که در دمشق بود و افکار خاصی داشت. او معتقد شد که شفاعتخواهی از هر شفیعی ولو پیغمبر به طور کلی شرک در عبادت است و جایز نیست، که بعد همین فکر به وسیله محمد بن عبدالوهّاب بیشتر تأیید شد و بعد به شکل یک مذهب درآمد که همین مذهب وهّابیهاست. [بطلان] این [فکر] هم خیلی روشن است.
شفاعتخواهی، تا به چه شکل شفاعتخواهی باشد، چه جور شفاعتی را بخواهی.
وقتی که خود قرآن یک نوع شفاعت را نفی کرده و نوع دیگر را اثبات کرده [و] شفاعت به اذن خدا را اثبات کرده است، پس اگر ما از شفیع، شفاعت به اذن پروردگار را بخواهیم این هرگز شرک نیست و ربطی به شرک ندارد. در خود قرآن این مطلب آمده. قرآن میفرماید: «وَلَوْ انَّهُمْ اذْ ظَلَموا انْفُسَهُمْ جاؤُک فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحیماً»[1]اینها آنوقت که گناهی مرتکب میشوند و پشیمان میشوند و در حال توبه قرار میگیرند اگر بیایند نزد تو و در حضور تو استغفار کنند، از خداوند طلب مغفرت کنند و تو هم برای آنها طلب مغفرت کنی، خدا را توبهپذیر و مهربان مییابند. این «جاؤُک ... وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ» یعنی چه؟
میتوانست بگوید: «وَلَوْ انَّهُمْ اذْ ظَلَموا انْفُسَهُمْ اسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَجَدُوا اللَّهَ تَوّاباً رَحیماً».
چرا این مسئله که بیایند نزد پیغمبر
[1]. نساء/ 64.
و پیغمبر هم برای آنها استغفار کند [مطرح شده است؟]. این خودش استشفاع است، استشفاعِ مغفرتی هم هست، چون بدون اجازه خدا نیست، خدا به پیغمبر اجازه داده است که مردم بیایند پیش او و او هم از خدا مغفرت بخواهد. این همان «مَنْ ذَا الَّذی یشْفَعُ عِنْدَهُ الّا بِإذْنِه» است، و به این معنا حتی به ما هم اجازه داده. آیا جایز است ما خودمان به یکدیگر که میرسیم التماس دعا کنیم، بگوییم آقا خواهش میکنم درباره ما دعا کنید؟ وقتی ما از دیگری خواهش دعا میکنیم این معنایش این است که او را واسطه قرار دادهایم، ولی چگونه؟ واسطه قرار دادهایم که او هم مانند ما مثل یک عبد و بنده، خدا را بخواند، او هم برای ما خیر ما را از خدا بخواهد. بدیهی است که این، واسطه قرار دادن است. اما این جور واسطه قرار دادن شرک نیست ...[1]
[1]. [چند دقیقهای از پایان این جلسه روی نوار ضبط نشده است.]
این صفحه فاقد متن است
[تفسیر سوره دخان]
تفسیر سوره دخان (1)
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
الحمد للَّهرب العالمین ... اعوذ باللَّه منالشیطان الرجیم بسماللَّه الرحمن الرحیم:
حم.وَاْلکتابِ الْمُبینِ.انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ انّا کنّا مُنْذِرینَ.فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ.امْراً مِنْ عِنْدِنا انّا کنّا مُرْسِلینَ.رَحْمَةً مِنْ رَبِّک انَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ.رَبِّ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ ما بَینَهُما انْ کنْتُمْ موقِنینَ.لا الهَ الّا هُوَ یحْیی وَ یمیتُ رَبُّکمْ وَ رَبُّ ابائِکمُ الْاوَّلینَ[1].
[1]. دخان/ 1- 8.
راجع به سه چهار آیه اول این سوره مبارکه در جلسه پیش بحث شد[1]. آیه اول کلمه «حم» بود، آیه دوم «وَاْلکتابِ الْمُبینِ»، آیه سوم و چهارم هم مربوط به نزول قرآن در لیلةالقدر و درباره خود لیلةالقدر بود. در آیه چهارم میفرماید: «فیها یفْرَقُ کلُّ امْرٍ حَکیمٍ» در این شب جدا میشود (تعبیر «جدایی» دارد) هر امر حکیمی. نتیجه تدبرهای مفسرین درباره این آیه مختلف بوده است. بعضی گفتهاند مقصود این است که چون در این شب- و در واقع در یکی از این شبهای لیلةالقدر- قرآن نازل شد و به وسیله قرآن کریم دستورها و احکام بیان شد و به طور کلی بیان کردن یک چیز یعنی واضح کردن و روشن کردن و تفصیل دادن آن و در واقع بیرون آوردن آن از حد اجمال و ابهام به مرحله تفصیل و روشنی، پس «در این شب جدا میشود هر امر حکیمی». مقصود از این «امر» یعنی دستورهای الهی، معارف الهی: این چیزهایی که به وسیله قرآن بیان شده است در این شب تفصیل داده شد. ولی البته این نظر، نظر صحیحی نیست. این نظرها نظر مفسرین است به حسب تدبری که در آیات کردهاند.
و بعضی مفسرین دیگر که این نظر را رد کردهاند- و درست هم رد کردهاند- گفتهاند آیه میفرماید در این شب جدا میشود، تفصیل داده میشود (نه شد). اگر مقصود همان نزول قرآن و بیان احکام و معارف به وسیله قرآن باشد، همین طور که فرمود: «انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ» ما در شب پر برکتی قرآن را فرود آوردیم، بعد هم باید بفرماید: «و در آن شب که قرآن فرود آمد هر امر حکیمی به وسیله قرآن بیان شد» همین طور که در مورد نزول قرآن معنی ندارد گفته شود: «در هر شب قدر قرآن نازل
[1]. [نوار آن جلسه در دست نیست.]