هم دارند. این، مثَل دنیا و آخرت است. اگر انسان آخرت را بخواهد دنیا هست ولی اگر دنیا را بخواهد از آخرت محروم است:
آخرت قطّار اشتر دان عمو
در تبع دنیاش همچون پشگ و مو
نعمتهای اصحاب الیمین
بحث ما در باره اصحابالیمین بود که خداوند به آنها چه نعمتهایی میدهد ...[1]و میوهای از نوعی که انتخاب میکنند. حال آن میوه چگونه میوهای است؟ حتی اگر بگوییم میوهاش مثلًا سیب است، سیبش چگونه سیبی است، چه تفاوتی [با سیبهای این دنیا دارد،] تفاوت را به ما به تعبیراتی گفتهاند. مثلًا این تعبیر با حسابهای دنیا جور درنمیآید که حریر آنجا حریری است که یک رشتهاش به تمام این دنیا میارزد. این برای فکر ما اصلًا قابل تصور نیست برای اینکه حساب آنجا با حساب اینجا متفاوت است، ولی ناچار باید با همین زبان دنیا به ما بگویند. آقای طباطبائی دراصول فلسفهمثل خوبی آورده بودند. البته ایشان در باره خدا این مثال را آورده بودند که چگونه انسان خدا را گاهی با مفاهیم سلبی میشناسد و خیلی چیزها را با مفاهیم سلبی [میشناسد] یعنی اول یک مفهوم ایجابی میآورد ولی بعد با یک مفهوم سلبی میخواهد آن را بفهماند. مثلًا یک بابای دهاتی که بزرگترین شهری که در عمرش دیده است فرض کنید شهر
[1]. [چند ثانیهای از بیانات استاد شهید روی نوار ضبط نشده است.]
نیشابور است، به یک کسی که رفته است بزرگترین شهر دنیا مثلًا نیویورک را با تشکیلات و نظامات آن دیده است میگوید نیویورک چگونه جایی است؟ او میگوید «شهری است اما نه از این شهرها». او دیگر بیش از این نمیتواند بگوید، یعنی نمیشود به او فهماند که این شهر است، آن هم شهر است، ولی تشکیلات و نظاماتی آنجاست که اصلًا شباهتی با اینجا ندارد، مگر اینکه بگوید: «شهری است نه از این شهرها». با «نه از این شهرها» یک مقدار میشود عظمت آن را به او فهماند. راه دیگری نیست که بشود عظمت آن را به او فهماند.
«لا مَقْطوعَةٍ» خصوصیت آن میوهها این است که بریده نمیشود یعنی برای همیشه هست، روزیای نیست که یک مدت موقت باشدبعد قطعش کنند «وَ لا مَمْنوعَةٍ» و نه اینکه در حالی که وجود دارد تکلیفی بیاید منعش کند. نه میبُرند (نمیآورند) که اساساً وجود نداشته باشد (میگوید چنین نیست، همیشه وجود دارد) و نه در حالی که وجود دارد منعی در کار است که بگویند به آن درخت نزدیک نشوید مثل آنچه که [برای] آدم در ابتدا وجود داشت ولی گفتند به آن درخت نزدیک نشو.
«وَ فُرُشٍ مَرْفوعَةٍ» بساطها و فراشهایی در آنجا وجود دارد عالی، بلنددرجه، بلند مرتبه. ظاهر «فراش» این است که مقصود همین بساطها و فرشها باشد ولی [در این صورت] همینقدر میگفتند «اما عالی». بعضی گفتهاند این کنایه است چون «فراش» در زبان عربی به دو معنا گفته میشود؛ یک معنایش همسر است یعنی زن برای مرد. آنوقت عالیای که در اینجا آمده، در تفاسیر آمده است یعنی عالی هستند از نظر قدر، اخلاق و فکر، یعنی بعضی انحطاطهای فکری و روحی (خُلقی) که در برخی از زنهای دنیا دیده میشود آنجا دیگر وجود ندارد. دیگر زنِ آنجا آن نقص و عیبی که در زنهای دنیا هست در او نیست، و اینها همان زنهای دنیا هستند که اهل بهشت
میشوند ولی منهای نقصهایی که احیاناً در زنهای دنیا وجود دارد. «انّا انْشَأْناهُنَّ انْشاءً» کأ نّه ما آنها را انشاء کردهایم انشاء کردنی. مثل اینکه از نو ساخته میشوند. «فَجَعَلْناهُنَّ ابْکاراً» در آنجا بیوهگی وجود ندارد. «عُرُباً اتْراباً» عُرُب جمع «عَروب» است. عَروب،نصابهم میگوید [یعنی] شوهر دوست، زنی که به شوهر خود عشق بورزد؛ چون از جمله لذاتی که یک انسان میبرد آن صفا و صمیمیت و مهر و مودّتی است که در ناحیه همسر خودش ببیند (محبوبیت). «اتْراباًمباحثه امام جواد علیه السلام با علمای اهل تسنن
این حدیث را مکرر در همین جلسه نقل کردهام که در زمان معتصم مباحثهای با حضور حضرت امام جواد علیه السلام- که جوان بودند- و علمای زیادی از اهل تسنن تشکیل دادند، نظیر کاری که مأمون با حضرت رضا و علمای مذاهب و ادیان میکرد ولی اینجا فقط علمای اهل تسنن بودند. اینها مثل همه هوچیهایی که همیشه و در همه زمانها وجود دارند [دنبال بهانهای علیه امام جواد علیه السلام بودند.] خلفا (ابوبکر و عمر) در میان مردم بت بودند-
همینطور که الآن هم هستند- و هر کسی را که میخواستند هو کنند به وسیله اینها [هو میکردند که] به خلیفه اهانت میکنی؟! ...
اینها برای اینکه حضرت را هو کرده باشند گفتند شما در باره فضیلت ابوبکر و فضیلت عمر و در باره روایاتی که ما در این زمینه داریم چه میگویید؟ فرمود چه روایاتی؟ روایتی خواندند که جبرئیل بر پیغمبر اکرم نازل شد و گفت: یا رسولَاللَّه خدای متعال میفرماید من از بنده خودم ابوبکر راضی هستم، شما از ابوبکر سؤال کنید که آیا او هم از ما راضی هست یا نه؟ بپرسید که ما خبرش را ببریم. فرمود: ما فضیلت ابوبکر را انکار نداریم ولی این قدر میدانیم که پیغمبر اکرم در حجةالوداع فرمود دروغگویان بر من زیاد شدهاند: «کثُرَتْ عَلَی الْکذّابَةُ»[1](چون این را خود سنیها هم نقل کردهاند) کسانیکه به من دروغ میبندند زیادند، و بعد به ما دستور داد که هر حدیثی که از من نقل کردهاند آن را بر قرآن کریم عرضه بدارید، اگر دیدید مخالف قرآن است بدانید من نگفتهام، من هرگز حرفی بر خلاف قرآن نمیزنم. ما نمیخواهیم فضل ابوبکر را انکار کنیم ولی این حدیث را بر قرآن عرضه میداریم.
وقتی که بر قرآن عرضه میداریم میبینیم که قرآن میفرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْانْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ اقْرَبُ الَیهِ مِنْ حَبْلِالْوَرید»[2]ما انسان را آفریدیم و از همه خاطرات ذهن او آگاهیم، از رگ گردن به او نزدیکتریم. بنابراین معنی ندارد خدا به بنده خودش- که او پیغمبر است- پیغام بدهد که من از آن بنده دیگرم راضیام، از او بپرس که او از من راضی است یا راضی نیست. (به این مناسبت این داستان را گفتم که این حدیث هست که «الْحَسَنُ وَ الْحُسَینُ سَیدا شَبابِ اهْلِالْجَنَّةِ»[3]پیغمبر فرمود- این را هم شیعه و سنی نقل
[1]. سفینةالبحار، ج 2/ ص 474.
[2]. ق/ 16.
کردهاند- که حسن و حسین دو آقای جوانان اهل بهشتاند.) آنها گفتند پس چه میفرمایید در باره این حدیث از پیغمبر اکرم که «ابوبَکرٍ وَ عُمَرُ سَیدا کهولِ اهْلِالْجَنَّةِ» اینها آقاهای پیرمردهای اهل بهشت هستند. فرمود البته باز نمیخواهیم فضل آنها را انکار کنیم ولی متأسفانه بهشت پیر ندارد که اینها بخواهند آقای آن پیرها باشند.
یادم هست که زمانی این حدیث را در حضور مرحوم ابوی ما- خدا ایشان را رحمت کند ان شاءالله- میخواندند، ایشان مَثَل خیلی خوب و شیرینی آوردند، گفتند دو تا طلبه با همدیگر مباحثه میکردند. میدانید که طلبهها وقتی در مسائل علمی مباحثه میکنند بعد کار به دعوا و کتک کاری و کتاب به سر همدیگر زدن و حرفهای دیگر خارج از مباحثه میکشد. یکی از آن طلبهها به دیگری گفت تو که اساساً سواد نداری، سواد تو کجا سواد من کجا! من به اندازه موهای سر تو کتاب خواندهام. اتفاقاً او کچل بود و به سرش یک مو نداشت. سرش را لخت کرد و گفت:
بفرمایید میزان معلومات آقا را [ببینید! (خنده حضار). جمله] «سَیدا کهولِ اهْلِ الْجَنَّةِ» از این قبیل است. در آنجا پیری وجود ندارد که اینها بخواهند آقایش باشند. اینها خیال کردند پیغمبر که فرمود حسن و حسین آقای جوانانند، چون آن وقت که پیغمبر این جمله را فرموده اینها جوان بودند فرموده «جوانان» در حالی که آنها هم که جوان نماندند و بعد پیر شدند.
«عُرُباً اتْراباً» همه تِرْب و هم سنّ و سال و جوان «لِاصْحابِ الْیمینِ» اینها تعلق دارند به اصحابالیمین «ثُلَّةٌ مِنَ الْاوَّلینَ.وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْاخِرینَ» کثیری از اوّلیان و کثیری از آخریانْ اصحابالیمیناند. حال اگر مقصود از «اولین» امتهای قبل از امت پیغمبر اکرم باشند، یعنی از امتهای پیشین کثیری از اصحابالیمیناند و از این امت هم کثیری اصحاب یمین داریم، و اگر آن طور که بعضی دیگر گفتهاند- که ما هم همین را انتخاب کردیم- مقصود این
باشد که اولینِ این امت و آخرینِ این امت، یعنی سخن در باره این امت است، آیه میفرماید کثیری از اولینِ این امت و کثیری از آخرینِ این امت از اصحابالیمین هستند.و صلّی اللّه علی محمد و اله الطاهرین.باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللّه.
خدایا عاقبت امر همه ما ختم به خیر بفرما، ما را از اصحابالیمین و اصحابالمیمنه قرار بده، به ما توفیق دوری از اصحابالشمال عنایت بفرما؛ نیتهای ما، اعمال ما، عقاید ما را به لطف و عنایت خودت تصحیح بفرما؛ اموات ما مشمول عنایت و رحمت خودت بفرما.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[تفسیر سوره حدید]
تفسیر سوره حدید (1)
اعوذ باللَّه من الشّیطان الرجیم
وَ لَقَدْ ارْسَلْنا نوحاً وَ ابْراهیمَ وَ جَعَلْنا فی ذُرِّیتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکتابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقونَ.ثُمَّ قَفَّینا عَلیاثارِهِمْ بِرُسُلِنا وَ قَفَّینا بِعیسَی ابْنِ مَرْیمَ وَ اتَیناهُ الْانْجیلَ وَ جَعَلْنا فی قُلوبِ الَّذینَ اتَّبَعوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبانِیةً ابْتَدَعوها ما کتَبْناها عَلَیهِمْ الَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایتِها فاتَینَا الَّذینَ امَنوا مِنْهُمْ اجْرَهُمْ وَ کثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقونَ[1].
[1]. حدید/ 26 و 27.