الْانْسانَ مِنْ عَلَقٍ.اقْرَأْ وَ رَبُّک الْاکرَمُ.الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ.عَلَّمَ الْانْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ»[1]. آنجا هم سخن از خلقت و تعلیم است ولی در آنجا چون سخن از تعلیم قرآن بالخصوص نیست (عَلَّمَ الْانْسانَ ما لَمْ یعْلَمْانسان را چیزی که نمیدانست آموخت،عَلَّمَ بِالْقَلَم3. تعلیم سخن گفتن«
عَلَّمَهُ الْبَیان» بعد از خلقت انسان نعمت بیان را برای انسان [ذکر] میکند. «بیان» یعنی ظاهر کردن، که در اینجا مقصود همان سخن گفتن است. با زبان، انسان مکنونات ضمیر خودش را، امور پنهانی که در ضمیرش هست، برای دیگران آشکار میکند و آن دیگران برای او آشکار میکنند. در سوره «اقرأ» هم سخن از خلقت و تعلیم بود (عَلَّمَ الْانْسانَ ما لَمْیعْلَمْ) با این تفاوت که اینجا سخن از تعلیم قرآن است و آنجا خصوص قرآن یاد نشده است. در آنجا یک تعلیم بالخصوص ذکر شده بود، تعلیم نوشتن (عَلَّمَ بِالْقَلَم)، در اینجا هم بعد از تعلیم قرآن یک تعلیم بالخصوص یادآوری شده است، تعلیم سخن گفتن.
شاید ما تاکنون به این نکته توجه نکردهایم که اینکه انسان با حیوانها متفاوت است و اینهمه فاصله دارد به موجب همان استعدادی است که در انسان برای گفتن و نوشتن هست، یعنی اگر همین یک استعداد را از انسان بگیریم انسان با حیوانات فرق نمیکند.
[1]. علق/ 1- 5.
فلاسفه از قدیم تعبیر خیلی خوبی انتخاب کردهاند گو اینکه بعضی شاید نکتهاش را درست در نمییابند. وقتی میخواهند انسان را تعریف کنند، به «حیوان ناطق» تعریف میکنند، حیوان سخنگو، با اینکه به قول خودشان میخواهند جنس و فصل را بیان کرده باشند. بعد این سؤال برای افراد مطرح میشود که «سخنگویی» مگر چه اهمیتی برای انسان دارد که ما آن را بهجای فصل انسان بگیریم یعنی بهجای «جزء ذات» و «ذاتی» انسان بشماریم؟ سخن گفتن برای انسان یک عمل است؛ مثل خندیدن. همینطور که خندیدن از مختصات انسان است سخن گفتن هم از مختصات انسان است و برعکس. شاید مثلًا پهن ناخن بودن هم از مختصات انسان باشد. پس این چیست که در باب انسان گفتهاند؟ بعضی گفتند- و حرفشان درست است- که معنی نطق در اینجا سخن گفتن نیست، ادراک کلیات است؛ یعنی حیوان احساس میکند، درک میکند ولی جزئیها یعنی فرد را درک میکند. در ذهن حیوان فقط فرد وجود دارد؛ مثلًا صاحب خودش را میشناسد، آن انسان دیگر را میشناسد؛ آن خانه را میشناسد، آن خانه دیگر را میشناسد، صد خانه را ممکن است بشناسد ولی از همه اینها نمیتواند یک معنی کلی بسازد و با آن کلیات در ذهن خودش قانون تشکیل بدهد. انسان ادراک معانی و مفاهیم کلی میکند. این درست، ولی چرا ادراک کلیات را با لفظ «ادراک کلیات» نگفتهاند، با لفظ «سخنگو» گفتهاند؟
به خاطر ارتباط قطعیای که میان ایندو هست؛ یعنی انسان اگر مدرک «کلی» نمیبود سخنگو هم نمیبود. سخن گفتن فقط این [حالت ظاهری] نیست، طوطی هم ممکن است چهار کلمهای حرف بزند. یک معنی را که انسان احساس میکند، [اگر فقط بتواند لفظ آن معنی را بگوید،] فرض کنید که انسان پدر خودش را میبیند، بعد فقط بتواند لفظ «پدر» را بگوید، این سخن گفتن نیست. سخن گفتن، با ارتباط دادن و نسبت برقرار کردن میان معانی و مفاهیم و
دیدههاست؛ میگوییم این ایستاده است، آن نشسته است. «است» و «نیست» وقتی که آمد، «هست» و «نیست» اگر آمد، هست و نیست «جزئی» ندارد، همیشه در ذهن انسان «کلی» است. اگر انسان استعداد ادراک کلیات را نمیداشت نمیتوانست حرف بزند. انسان که حرف میزند نه از باب این است که جهازات جسمانی انسان با حیوان فرق میکند، یعنی زبان انسان را بر خلاف حیوان طوری ساختهاند که بتواند حرف بزند. به زبان مربوط نیست، به جسم مربوط نیست، به روح مربوط است. این زبان و دهان و مخارجی که انسان دارد حیوان هم عیناً اینها را دارد ولی حیوان که نمیتواند حرف بزند به دلیل این است که ادراکش برای سخن گفتن کافی نیست. پس منشأ و ریشه سخن گفتن آن استعداد فطری انسان در ادراک کلیات است.
حال، این که در قرآن میفرماید: «عَلَّمَهُ الْبَیان» خدا به انسان بیان را، ظاهر کردن مکنونات ما فیالضمیر خود را آموخت، بعضی مفسرین گفتهاند مقصود این است که لغات را خدا وضع کرده است یعنی مشکل انسان فقط این بوده که میبایست لغت برایش وضع میشد، خدا قبلًا آمده به وسیله انبیاء لغات را وضع کرده است. مثلًا لغت عربی، لغت عبری، لغت فارسی، لغت ترکی را به وسیله پیغمبران وضع کرده و در اختیار انسانها قرار داده است؛ این معنی «عَلَّمَهُ الْبَیان» است، یعنی خدا واضع لغات است. (بعد نظریهای هم در علم لغتشناسی در قدیم پیدا شده بود که اصلًا واضع لغت خداست به دلیلعَلَّمَهُ الْبَیانَ.) البته این نظر را بعضی گفتهاند ولی نه بعضی که قابل اعتنا باشند.
دیگران گفتهاند اولًا معنی «عَلَّمَهُ الْبَیانَ» «عَلَّمَهُ اللُّغَةَ» نیست. صحبت در لغت نیست. اگر سخن از لغت میبود باز یک حرفی بود. صحبت از سخن گفتن و بیان کردن و استعدادِ بیان کردن مکنونات خود است. این همان
اهمیت دو نعمت بیان و قلم
این «بیان» و «قلم» دو چیزی است که اگر انسان در اینها دقت نکند شاید مثلًا بگوید خدا به انسان فرش داده، خدا به انسان نعمت بیان هم داده است؛ خدا به انسان نعمت خندیدن داده، نعمت بیان کردن هم داده است. از زمین تا آسمان متفاوت است. اگر بیان و قلم نبود انسان تا دامنه قیامت همان وحشی اولیه بود؛ محال بود- به اصطلاح امروز- فرهنگ و تمدن به وجود بیاید، چون فرهنگ و تمدن محصول تجارب بشر است. با بیان، انسان آنچه را که تجربه میکند و میآموزد، به همزمانهای خودش منتقل میکند، که قلم هم
این خاصیت را دارد. با قلم آنچه که یک نسل آموخته و نسلهای گذشته آموختهاند و به این نسل منتقل شده ثبت میشود و برای نسلهای دیگر باقی میماند که نسلهای دیگر از آنجا که نسل گذشته به آنجا رسانده است این بار را به دوش میگیرد و حرکت میکند والّا اگر بنا بود که هر نسلی [از نقطه اول شروع کند انسان به جایی نمیرسید.]
یک صنعت ساده مثل صنعت بنّایی را درنظر میگیریم. اگر اولین کسی که شروع میکند به کار بنّایی و چهل سال هم بنّایی میکند تجاربش را با خودش به گور ببرد، بعد یک نفر دیگر از نو بخواهد شروع کند، این صنعت تا قیامت به جایی نمیرسد. همینطور است علوم. آنهایی که اولین بار مثلًا علم حساب را کشف کردند ابتدا مثلًا چهار عمل اصلی را به دست آوردهاند. اگر بشرهای بعد هم میآمدند از همانجا شروع میکردند باز به همان نقطه آنها رسیده بودند. ولی در اثر بیان و قلم، هم علم انسان، آموختههای انسان، تجربیات انسان به همزمانهای خودش توسعه پیدا میکند و هم برای نسلهای دیگر باقی میماند. پس «عَلَّمَهُ الْبَیان» و همچنین «عَلَّمَ بِالْقَلَمنظم در کار عالم«
الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبانٍ». از اینجا این مطلب شروع میشود که در کار عالم حساب و نظم برقرار است، چیزی بیحساب و بی قاعده وجود ندارد. در زبان عربی یک «حِسبان» داریم و یک «حُسبان» که این هر دو مصدر هستند، و دو فعل داریم یکی «حَسِبَ» و دیگری «حَسَبَ». «حَسِبَ» مصدرش «حِسبان» است و «حَسَبَ» مصدرش «حُسبان». «حَسِبَ» یعنی گمان کرد، «حِسبان» یعنی گمان کردن. ولی «حَسَبَ» یعنی حساب کرد. «حَسَبَ حُسباناً» یعنی حساب کرد حساب کردنی.
میفرماید: «الشَّمْسُ
وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ» خورشید و ماه با حسابی موجود هستند یعنی در کار اینها حساب و نظم معین هست، در حرکاتی که اینها دارند حساب و نظمی در کار است. در حرکت وضعی و حرکت انتقالی که هر یک از این ذرات آسمانی بلکه کهکشانها صدها جور حرکت دارند- و در همه چیزشان- حساب است، تصادفات و بینظمی در کار عالم وجود ندارد. چرا این را میگوید؟ بعد خواهیم گفت، برای اینکه به انسان بگوید: ای انسان! سر را تسلیم حساب کن، خیال نکن در کار عالم حسابی نیست (الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ.وَ اقیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمیزانَ)[1]. « وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ». «نجم» معنی معروفش ستاره است ولی به گیاه هم اطلاق میشود. عرب وقتی میگوید «نَجَمَ» یعنی رویید، از زمینپیدا شد. گیاه که از زمین میروید، به آن هم «نجم» میگویند کما اینکه به ستاره هم به اعتبار اینکه طلوع میکند «نجم» میگویند؛ یعنی این که عرب به ستاره نجم میگوید به اعتبار این است که از دیده انسان مخفی است بعد طلوع میکند. به گیاه هم از آن جهت «نجم» میگویند که مخفی است یعنی از زمین پیدا نیست، تخمش در زمین است و خودش نیست، بعد از زمین سر میزند و بر میآید. قرآن میگوید نجم و درخت هم خدای خود را سجده میکنند، ساجد خدای خود هستند.
اینجا مقصود از «نجم» چیست؟ بعضی چون «نجم» بعد از «شمس» و «قمر» آمده است گفتهاند پس شمس و قمر در حسابی هستند و نجم و شجر در سجده؛ و مقصود از نجم ستاره است. ولی اکثریت در اینجا گفتهاند به دلیل این که [این مطلب] با واو عاطفه هم [آمده است مقصود از «نجم» ستاره نیست.] آنجا [فرمود:] «الرَّحْمنُ.عَلَّمَ الْقُرْانَ.خَلَقَ الْانْسانَ.عَلَّمَهُ الْبَیانَ.
[1]. الرحمن/ 8 و 9.
الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبانٍ ».واو نیاورده؛ به اینجا که رسیده فرموده: «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ» برای اینکه در اینجا خواسته یک مطلب جدید بگوید.
علامتگذاری و نقطهگذاری در رسمالخطها یک امر جدید است و در قدیم معمول نبود و همیشه با واو عاطفه عمل میکردند. ولی ویرگول که امروز در نوشتهها آمده جای بسیاری از واوها را گرفته است. در قرآن خود نظم قرآن گاهی این واوها را برمیدارد یعنی همان حالت تعدید (به اصطلاحی که مفسرین هم گفتهاند؛ میگویند سنّةالتعدید، منهاجالتعدید) یعنی حالت برشمردن را دارد. انسان فقط در وقتی که میخواهد چیزی را بشمارد واو را میاندازد. مثلًا کسی با شما مشورت میکند، میگوید من چه کسی را به این مجلس دعوت کنم؟ شما میگویید: آقای حسن آقا، آقای احمد آقا، آقای علی آقا. دیگر نمیگویید «و آقای احمد آقا و آقای علی آقا». در حالیکه انسان میخواهد بشمارد، این واو دیگر لازم نیست، واو را برمیدارد. قرآن خودش قبل از اینکه این چیزها بیاید، این کار را میکند یعنی مانند تعدید عمل میکند و واو را برمیدارد. نفرمود: «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْ انَ وَ خَلَقَ الْانْسانَ وَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ»؛ اینها را بدون واو ذکر کرد مگر آنجایی که سیاق دارد تغییر میکند: «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ». مفسرین- شاید اغلبشان- گفتهاند که مقصود از «نجم» در اینجا همان گیاه است به قرینه «شجر» و به قرینه «یسْجُدانِ» نه ستاره به قرینه «شمس» و «قمر»، چون مطلب دیگری میخواهد بگوید. اگر اینجا باز مقصود مثلًا همان «بِحُسْبان» میبود میگفتیم نجم هم ستاره است، ولی اینجا چیز دیگری میگوید: «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِسجده گیاه
خیلی تعبیر لطیف و عجیبی است: گیاه و درخت هم خدا را سجده میکنند.
یعنی چه گیاه خدا را سجده میکند؟ گیاه همین عمل روییدنش سجده خداست، نه اینکه مقصود این است که درخت مثلًا شبها که مردم به خواب میروند سرش را کج میکند و روی زمین میگذارد. سجده او چیز دیگری است، اطاعت است: در مقابل امر پروردگار خود خاضع هستند. «ثُمَّ اسْتَویالَی السَّماءِ وَ هِی دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْارْضِ ائْتِیا طَوْعاً اوْ کرْهاً قالَتا اتَینا طائِعینَ»[1]آن وقت که استوا پیدا کرد [به آسمان،] یعنی سماء و آسمان و این جوّ فوق را تحتتسلط خود قرار داد در حالی که او دود بود یعنی گاز بود، در وقتی که او به صورت یک گاز بود؛ خدا به این عِلویات و به زمین گفت بیایید (یعنی دستوری که من میدهم اطاعت کنید)، گفتند آمدیم در حالی که مطیع هستیم. معلوم است که آنجا سخن لفظ[2]نیست، جواب لفظ[3]هم نیست؛ بلکه امر پروردگار و قانون الهی را که بدون تخلف عمل میکنند، آن اطاعت آنهاست. آنجا به تعبیر «طائِعین» آمده است، اینجا به تعبیر «یسْجُدانِ».
فارابی، همین فیلسوف معروف اسلامی خود ما- که این روزها خیلی صحبتش بود و هزار و صدمین سالش را جلسه میگرفتند- در کتابفصوصالحکمخودش تعبیر خیلی زیبایی دارد، میگوید: «صَلَّتِ السَّماءُ بِدَوَرانِها وَالْارْضُ بِرَجَجانِها وَالْماءُ بِسَیلانِهِ وَ الْمَطَرُ بِهَطَلانِهِ» آسمان با حرکت خودش دارد نمازش را میخواند و زمین با جنبش خودش نمازش را میخواند، آب با جریان خودش عمل نمازش را انجام میدهد و باران با آن ریزش خودش نمازش را دارد انجام میدهد. در این زمینه، مولوی شعرهای بسیار خوبی دارد:
معنی اللَّه گفت آن سیبویه
یولهون فی الحوائج هم لدیه
[1]
. فصّلت/ 11.
[2]. [یعنی سخنی که از نوع لفظ باشد.]
[3]. [یعنی جوابی که از نوع لفظ باشد.]