بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 24

آشنایی با قرآن6، صفحه : 24

بعد ذکر میکند که تمام ذرات عالم چگونه به درگاه الهی نیاز میبرند و نماز میخوانند و نماز هر موجودی متناسب با مرتبه وجود خودش است؛ نماز هر موجود یعنی وظیفه خود را انجام دادن و مطیع امر الهی بودن. آنها مطیع تکوینی هستند و انسان باید این اطاعت را انتخاب کند؛ چون باید انتخاب کند گاهی هم عصیان و تمرّد میکند. ای انسان! گیاه و درخت اطاعت پروردگارشان را میکنند، سجده پروردگارشان را انجام میدهند (این، زمینه «فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبان» است) پس تو چرا نه؟

«وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ» و سماء را بلند کرد، یا او را در مقام بلند آفرید، و مقیاس و میزان بر نهاد. سماء- همیشه گفتهایم- از «سموّ» است که به معنی عِلْو است؛ یعنی این عِلْویات. ممکن است مقصود همین علویات جسمانی باشد، یعنی آنها را بلند در بالای سر شما آفرید؛ و چون در قرآن سماء غالباً به امر معنوی گفته میشود، به عالَم معنا هم اطلاق میگردد. «وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ»[1]یا اگر گفته میشود «اللَّهُ- مثلًا- فِیالسَّماءِ» [مقصود از «سماء» همین عِلویات جسمانی نیست.] «وَ وَضَعَ الْمیزانَ». میزان یعنی آلت سنجش: و آلت سنجش نهاد (قرار داد).

در آیات پیش صحبت از حساب بود (الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ) که در کار عالم حسابی هست. بسیار خوب، در کار عالم حسابی هست، ولی آیا ما انسانها آلتِ به دست آوردن حساب را هم داریم یا نداریم؟ ممکن است خیلی حسابها باشد ولی ما راهی برای کشف آن حسابها نداشته باشیم. مثلًا در اثقال یعنی در سنگینیها ممکن است که انسان قبلًا بداند که این وزنها با یکدیگر تفاوتی دارد، حسابی در کار است، برابریها و نابرابریهایی در کار است، ولی وقتی که ترازویی در کار نباشد، ابزاری در کار نباشد، از کجا من بتوانم بفهمم که آیا این دو وزنه برابر

[1]. انعام/ 18.


صفحه 25

متن خلقت، میزان و مقیاس همه چیز

میزان- همین طور که عرض کردم- یعنی آلت سنجش؛ اسمی است عام. هر آلت سنجشی را «میزان» میگویند، ولی عرف بیشتر یک مصداقش را میشناسد و آن همان ترازو و قپان است، یعنی چیزی که سنگینیها را میسنجد، که در زندگی بشر جزء لوازم و ضروریات است و یکی از آن چیزهایی است که عدالت بدون آن برقرار نمیشود. اگر همین سنجشهای جسمانی نباشد روابط میان افراد بشر به کلّی به هم میخورد. خود همین، یکی از نعمتهای بزرگ الهی است. ولی میزان عالَم تنها ترازویی که قوه ثقل را میسنجد نیست؛ انسان کامل میزان و معیار و آلت سنجش انسانهای دیگر است. فلاسفه، علم منطق را «علم میزان» مینامند یعنی علم آلت سنجش- میگویند- چون با علم منطق میتوان شکل و صورت افکار را سنجید که آیا این افکاری که ما در ذهن خودمان ترتیب میدهیم به شکل و صورت صحیحی ترتیب یافته یا نه. «منطق» مقیاس است، میزان و آلت سنجش [فکر است.] شاغول برای یک بنّا میزان است چون عمودی بودن دیوار را با آن میسنجد. همچنین تراز برای او میزان است چون افقی بودن دیواری را که کشیده با آن میسنجد. ذرع و متر و یاردی که یک بزّاز در دست میگیرد برای او میزان و آلت سنجش است. قانون برای زندگی افراد بشرمیزان است، میزانِ روایی و ناروایی. عدالت- که خودش حقیقتی است که قبل از قانون وجود دارد- باز میزان قانون است. عمل من باید با چه سنجیده شود؟ با قانون. خود قانون با چه سنجیده شود و از کجا که قانون، قانون درستی


صفحه 26

باشد؟ میزان قانون، عدالت است. میزان عدالت، حق یعنی استحقاق است:

«اعْطاءُ کلِّ ذی حَقٍّ حَقَّهُ» (استحقاقها) که در واقع به نظام هستی مربوط میشود.

پس برای هر چیزی میزان و مقیاس قرار داده شده؛ تا میرسد به آن چیزی که خود آن، مقیاس همه چیزهاست و آن متن خلقت و جریان اصیل خلقت است که مقیاس همه چیز قرار میگیرد. پس «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ.وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ».

در ذیل همین آیه، حدیثی درتفسیر صافیو تفسیرهای دیگر نقل کردهاند که نشان میدهد «میزان» محدود به میزان جسمانی نیست بلکه توسعهاش از دایره زندگی بشر و اجتماع بشر هم بیشتر است و همه عالم را فرا میگیرد. اساساً خلقت بر اساس میزان و با یک سنجش معین است. آن حدیث این است که پیغمبر اکرم فرمود:

«بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّمواتُ وَ الْارْضُ»[1]آسمانها و زمین که بپاست به عدل بپاست، با میزان عدل بپاست؛ یعنی اگر ظلم و اجحاف و عدم رعایت استحقاقها میبود، این نظامی که شما میبینید، بر پا نبود.

«وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ». همه اینها برای چیست؟ تعبیر خاصی دارد: «الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ» اینکه شما بشرها در میزانها طغیان نکنید، خلاف عمل نکنید. تعبیر، خیلی خاص است که انسان اول تعجب میکند، چون «الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزان» تفسیر است [و] این چه تفسیری است که:عَلَّمَ الْقُرْ انَ.خَلَقَ الْانْسانَ.عَلَّمَهُ الْبَیانَ.الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ.وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ.وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ«الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ» اینکه شما در سنجش خطاکاری نکنید، حال اعم از اینکه [این جمله] تفسیر همان «وَضَعَ الْمیزانَ» باشد یا آنطور که من فکر میکنم تفسیر جملههای قبل هم باشد. این چه نوع تفسیر

[1]. تفسیر صافی، ج 2/ ص 638.


صفحه 27

کردن است؟! تفسیرش عجیب است، کأنهّ این است که معنی همه اینها چیست؟ همه اینها یعنی این. «الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ.وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ» خورشید و ماه با حساب منظم هستند؛ گیاه و درخت خدا را دارد سجده میکند؛ یعنی امر خدای خودش را اطاعت میکند؛ این آسمان بلندی که قرار داده شده، این مقیاسها که نهاده شده است؛ اینها یعنی چه؟ (نمیگوید برای چه؟) معنی اینها چیست؟ یعنی تو از اینها چه معنایی درک میکنی ای انسان؟ «الّا تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ» معنی همه این حرفها و آنچه تو از همه اینها باید بفهمی این است [که تو در نعمتها طغیان نکنی، خلاف عمل نکنی.]

روز شهادت حضرت رضا سلاماللَّهعلیه است. توسّلی به آن وجود مقدس و مبارک [داشته باشیم.] این حدیث شریف توحیدی را همه شنیدهاید، حدیث سلسلةالذهب یعنی حدیث راوی طلایی. سلسله یعنی رشته. در نقل احادیث، راوی مثلًا میگفت من روایت میکنم از احمد، احمد روایت میکرد از محمود، محمود روایت میکرد از خالد، او میگفت از زراره، او میگفت از محمدبن مسلم، تا میرسید به امام. اینها را میگفتند «سلسله» یعنی سلسله راویان. این حدیثی که میخواهم نقل کنم بعدها علمای حدیث اسمش را گذاشتند «حدیث سلسلةالذهب» یعنی حدیث سلسله طلایی، یعنی حدیث راوی طلایی. این تعبیری است که راویها یعنی دیگران کردهاند، چرا؟ برای اینکه حدیثی بود که حضرت رضا فرمود این حدیث را من روایت میکنم از پدرم موسیبن جعفر و او روایت میکند از پدرش جعفربن محمد، او از پدرش محمدبن علی، او از پدرش علیبنالحسین، او از پدرش حسینبن علی، او از پدرش علی، او از رسول خدا، او از جبرئیل، او از لوح، او از قلم [و او] از خدای متعال. دیگر سلسلهای از این طلاییتر نمیتواند باشد. «طلایی» میگویند یعنی دیگر از این بهتر نمیشود فرض


صفحه 28

کرد.

این جریان در نیشابور رخ داد و نشاندهنده میزان محبوبیتی است که ائمه اطهار در میان مردم بالخصوص مردم ایران داشتند علیرغم آنهمه فعالیتهایی که دستگاه خلافت عباسی داشت. عجیب است! مأمون به خاطر آن سیاستش- که دیگر وقت نیست در باره آن صحبت کنیم[1]- حضرت رضا را در معنا کرهاً و به ظاهر طوعاً، و با تجلیل از مدینه حرکت میدهد ولی محرمانه دستور میدهد که از شهرهایی که در آنجا مراکز شیعیان است عبور ندهید، از بیراههها یا از جاهایی بیاورید که شیعه در آن جاها وجود ندارد و مردم علیبن موسیالرضا را نمیشناسند. (حال آن تجلیلهای ظاهریاش را ببینید و این نقشههای سیاسی زیر پرده را!) و لهذا مخصوصاً از قم که از مراکز شیعه بود نیاوردند؛ از بغداد که مرکز بود و مرکز همه گروهها بود و آمدن حضرت رضا در آنجا ممکن بود حرکتی ایجاد کند عبور ندادند؛ از کوفه عبور ندادند؛ از بیراهه آوردند. مثل اینکه باور نمیکردند در نیشابور، یک شهر دورافتاده خراسان، چنین ولولهای به وجود بیاید. وقتی حضرت را آوردند از نیشابور عبور بدهند مردم نیشابور- که شهر بزرگی بود- استقبال عظیمی از ایشان کردند[2]. زن و مرد، کوچک و بزرگ ریختند به

[1]. [علاقهمندان میتوانند به کتاب سیری در سیره ائمه اطهار علیهم السلام مراجعه نمایند.]

[2]. آن وقت نیشابور مرکز خراسان بوده است، خراسانِ به اصطلاح جنوبی یا خراسان مرکزی نهخراسان شمالی (شهرهای ماوراءالنهر)؛ و مثل بلخ و بخارا و مرو هم البته شهرهای بزرگی بوده ولی در این قسمت خراسان فعلی مرکز، نیشابور بوده است. طوس که همین شهر طوسی است که در چهار فرسخی غرب مشهد است و قبر فردوسی هم آنجاست، دهی، قصبهای یا شهرکی بوده است و این محل فعلی مشهد اساساً شهر نبوده، دو تا ده کوچک بود: ده «سناباد» که همان جایی است که حضرت در آنجا مدفون هستند و ده «نوغان» که الآن هم «محله نوغان» در پایینخیابان مشهد معروف است. خصوصیت تاریخیای که اینجا


صفحه 29

استقبال حضرت.

علمای شهر در نهایت خضوع آمدند و آن عالمترین مردم شهر آمد و گفت این افتخار را به من بدهید که من جلودار شتر حضرت باشم، غاشیهدار باشم، یعنی [افسار شتر را] به دوش خودش گرفت و گفت این افتخار ساربانی را به من بدهید.

این کار را عالمترین و محترمترین مردم شهر نیشابور کرد. مأمورین اجازه توقف نمیدادند؛ حداکثر این بود که عبور کنند. مردم خیلی مایل بودند حضرت توقفی بکنند ولی مأمورین مسلّح اجازه توقف نداشتند [و میگفتند] عجله داریم، باید برویم، مأمون منتظر است و اگر تأخیر شود چنین و چنان میشود. آمدند عرض کردند آقا! پس ما میخواهیم یادگاری از شما داشته باشیم؛ در همین عبور، یادگاری به ما


داشت فقط این بود که هارون در سفر خراسانش به همینجا که رسید مریض شد و نتوانست حرکت کند، بعد مرضش دوام پیدا کرد و همان جا مرد و در همین سناباد دفنش کردند. میدانیم در همین محل حرم حضرت، در پایین پای حضرت و در واقع در وسط گنبد، هارون مدفون است و این محوطه و چهاردیواری را به اعتبار قبر هارون طرح و هارون را در وسط خاک کرده بودند یعنی اگر وسط زیر گنبد را [در نظر] بگیریم که قسمت پایین پای حضرت میشود آن مقبره هارون است. علت اینکه قبر حضرت رضا در وسط قرار نگرفته و جای «بالا سر» تنگ است همین است. آن وسط، قبر هارون بود و مأمون خیلی دلش میخواست که حضرت رضا را در پایین پای پدرش هارون دفن کنند که آنجا طبق آنچه در احادیث آمده جریانهای خارقالعادهای رخ داد که بعد اجباراً آمدند و حضرت را در بالای سر هارون دفن کردند. اسم این بقعه هم «بقعه هارونیه» بود.

دِعبِل، شاعر عجیبی است؛ به اصطلاح امروز یک شاعر انقلابی است، که من خیال نمیکنم در عصرهای ما چنین شاعرهایی پیدا شده باشند. خودش میگفت پنجاه سال است که دارِ خودم را روی دوشم حرکت میدهم؛ یعنی پنجاه سال است حرفهایی میزند که باید برود سر دار. شعرهایی میگفت که بنیالعباس را آتش میزد. میگفت:

قَبْرانِ فی طوسٍ خَیرُ النّاسِ کلِّهِمُ

وَ قَبْرُ شَرِّهِمُ هذا مِنَ الْعِبَرِ

دو تا قبر در طوس؛ در یک جا بدترین خلق خدا و بهترین خلق خدا، و این عبرت است.

ما ینْفَعُ الرِّجْسُ مِنْ قُرْبِ الزَّکی وَ لا

عَلَی الزَّکی بِقُرْبِ الرِّجْسِ مِنْ ضَرَرٍ

آیا آن پلید هیچ سودی از این پاک میبرد؟ آیا به دامن این پاک از پلیدی آن پلید گردی مینشیند؟ ابداً. معلوم است که از این شعر آتش میبارد.


صفحه 30

بدهید. یادگار این است که یک حدیث برای ما روایت کنید، بگویید که بنویسیم. این که معروف است دوازده هزار قلمدان طلا بیرون آمد و از این جهت گفتند «سلسلة الذهب» اساسی ندارد. سلسلةالذهب بودنش به اعتبار همین است که راویان همه ائمه بودند. آنجا مرکز اهل حدیث بود و بنا شد که حضرت جملهای بفرمایند. نوشتهاند سر مبارکشان را از آن محمل بیرون آوردند. وقتی که بیرون آوردند «لَهُ ذُؤابَتانِ کذُؤابَتَی رَسولِاللَّه» گویی مردم پیغمبر را دیدند. ولوله و فریاد مردم بلند شد. بعد فرمود: از پدرم شنیدم و او از پدرش و او ازپدرش و او از پدرش تا رساند به پیغمبر و لوح و قلم و خدا که فرمود: «کلِمَةُ لا الهَ الَّا اللَّهُ حِصْنی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی امِنَ مِنْ عَذابی»[1]توحید حصن و باروی الهی است. هر کسی که در این حصن وارد شود [از عذاب من ایمن است؛] چون اگر انسان در حصن توحید وارد شود، دیگر دنبال توحید [همه چیز هست؛] همان الف است که دنبالش همه چیز هست.

اساس و ریشه است.

[1]منتهی الامال ج 2/ ص 191.


صفحه 31

تفسیر سوره الرحمن (2)

اعوذ باللَّه من الشّیطان الرجیم

وَ الْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ.فیها فاکهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الْاکمامِ.وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّیحانُ.فَبِأی الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ[1].

[آیات اول سوره الرحمن را][2]خواندیم که سخن از تعلیم قرآن و از خلقت انسان و از تعلیم نطق و بیان و از نظام آسمان و خورشید و ماه و بعد اشاره به درخت و گیاه و امثال اینها بود؛ در اینجا میفرماید: «وَ الْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ» و زمین را خدا برای مردم آفرید. «انام» یک نوع اسم جمع به معنی مردم است. انام یعنی «الناس»، یعنی مردم. زمین را خدا برای مردم [آفرید.][3]اینجا دو جهت هست که ما باید به این دو جهت توجه کنیم.

[1]. الرحمن/ 10- 13.

[2]و 3. [افتادگی از نوار است.]