چون خیلی دارا بودند چنین میکردند (مثلًا انسان در خانهاش ده اتاق دارد، شش اتاق را اشغال کرده، چهار اتاق خالی دارد، یکی از آنها را به دیگری میدهد)، نه اینکه ثروت زیادی داشتند و این امکانات را در اختیار مهاجرین قرار میدادند، بلکه با اینکه امکاناتشان اجازه نمیداد، ایثار می کردند؛ پذیرشِ با ایثار بود. تعبیر قرآن عجیب است! «وَالَّذینَ تَبَوَّءُو الدّارَ» آنان که خانه را قبلًا آماده کردند «وَالْایمان» و خانه ایمان را آماده کرده بودند (خانه دل را هم آماده کرده بودند) «مِنْ قَبْلِهِمْ» قبل از اینکه مهاجرین بیایند اینها آغوش خودشان را برای آمدن آنها باز کرده بودند «یحِبّونَ مَنْ هاجَرَ الَیهِمْ» (این دیگر گواهی دادن خود قرآن است) دوست میدارند مهاجرین را، دوست میدارند کسانی را که به سوی اینها مهاجرت میکنند.
در همین قضیه بنیالنضیر، پیغمبر اکرم به آنها فرمود هر خانوادهای از شما به اندازه بار یک شتر [از اموال یهودیان] حمل کند، هر چه میخواهد برای خودش ببرد، بقایا ماند. وقتی خواستند بقایا را- که همان فیء بود- تقسیم کنند پیغمبر اکرم رو کرد به انصار و فرمود یکی از دو کار را بکنید: یا در این فیء سهیم باشید ولی ثروت خودتان را با برادران مهاجرتان تقسیم کنید و یا اینکه ثروت شما مال شما باشد و این فیء اختصاص به مهاجرین داشته باشد. گفتند یا رسولالله نه این و نه آن، ما ثروتمان را با برادران مهاجرمان تقسیم می کنیم و این فیء را هم به آنها میدهیم؛ هر دو. ولی پیغمبر اکرم فرمود نه، پس همین فیء اختصاص به مهاجرین داشته باشد. فقط سه نفر از انصار را که خیلی فقیر بودند شریک کرد. اینکه پیغمبر اکرم فیء را به مهاجرین داد، برای بعضی این سؤال پیدا شده که شاید فیء اختصاص به مهاجرین دارد. ولی همه مفسرین این مطلب را رد کردهاند، گفتهاند فیء اختصاص به کسی ندارد؛ فیء- همانطور که خود قرآن گفته است- مال همه است ولی پیغمبر به حسب نیاز و مصلحت آن وقت، چون
ایثار«انصار»
آنگاه قرآن تأیید میکند که وقتی فیء به مهاجرین داده میشود، انصار کوچکترین ناراحتی و کوچکترین نیازی به این فیء در روح خود احساس نمیکنند. بعد میگوید نه تنها در آنچه به مهاجرین داده میشود احساس نیاز و ناراحتی نمیکنند، آنچه را هم که دارند به اینها ایثار میکنند. «وَ لایجِدونَ فی صُدورِهِمْ حاجَةً مِمّا اوتوا» اینها در سینههای خود احساس نیاز نمیکنند به آنچه که به مهاجرین داده میشود و به آنها داده نمیشود بلکه «وَ یؤْثِرونَ عَلیانْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ» انصار مهاجرین را بر خود مقدم میدارند، ایثار میکنند هرچند در زندگی خودشان شکافهایی وجود دارد که باید ترمیم شود، یعنی گاهی خودشان نیازمند هستند. اینها چنین مردم شریف و بزرگواری هستند! «وَ مَنْ یوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاولئِک هُمُ الْمُفْلِحونَ»[1]و هر مردمی که از شحّ نفس حفظ شوند (از بخل و از حرص و از این حالت جمع کردن و پس ندادن) آنها رستگاراناند. ( «شح» حالتی است که انسان فقط تمایل دارد به اینکه ثروت را گرد بیاورد و در او کوچکترین تمایلی به اعطاء وجود ندارد.) این «وَ مَنْ یوقَ» نشان میدهد که حالت جماعت و جامعه را بیان میکند: هر جامعهای که از شحّ نفس محفوظ بماند آن جامعه رستگار است.
گروه سوم. ممکن است کسی بگوید پس آیا اگر فیئی بوده، مال مهاجرین و انصار آن وقت بوده؟ حالا که دیگر مهاجرین و انصاری وجود
[1]. حشر/ 9.
ندارد، [و اساساً] بعد از یک نسل، دیگر مهاجر و انصاری وجود ندارد. «وَالَّذینَ جاءُو مِنْ بَعْدِهِمْافراط و تفریط در قضاوت درباره مسلمین گذشته
راجع به اینکه ما در باره گذشتگانِ از مسلمین چه نظری داشته باشیم، دو نظر افراطی و تفریطی وجود دارد. بعضی میخواهند بکلی چشم بپوشند حتی از جنایات شنیعی که گذشتگان کردهاند. میگویند به معاویه هم شما چیزی نگویید (آنها که فقط اسمشان مسلمان بود)، حتی به یزید هم شما حمله نکنید و او را لعن نکنید. این، حرف درستی نیست. خصوصاً به صحابه که میرسد، میگویند راجع به صحابه یک کلمه نگویید؛ هرکسی که به شرف صحبت پیغمبر رسیده یک کلمه در بارهاش نگویید. خود صحابه به این دستور عمل نکردهاند؛ یعنی خود صحابه، صحابه دیگری را که منحرف شده بوده لعن هم کردهاند. پس مطلب به این گَل و گشادی نیست.
بعضی هم که اصلًا میخواهند ندیده بگیرند؛ با کمال صراحت میگویند پیغمبر موفق نشد مسلمانی بسازد و بنابراین پیغمبر مُرد در حالی که مردم بر کفر خودشان باقی ماندند. این هم با منطق قرآن جور درنمیآید. پس [نظر درست] چیست؟ ما باید جز در مواردی که با دلیل، خلاف آن ثابت شده است، با نظر خوشبینی نگاه کنیم، ولی در مواردی که خلافش ثابت شده،
یعنی افرادی که فسق یا کفرشان محرز است، با کمال صراحت لعنشان هم میکنیم.
«وَالَّذینَ جاءُو مِنْ بَعْدِهِمْ» کسانی که بعد از این دو طبقه صالح آمدهاند «یقولونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا» میگویند پروردگارا مغفرت خودت را شامل حال ما کن «وَ لِاخْوانِنَا الَّذینَ سَبَقونا بِالْایمانِ» ما را بیامرز و برادران ما که قبل از ما در ایمان بر ما پیشی گرفتهاند «وَلاتَجْعَلْ فی قُلوبِنا غِلّاً لِلَّذینَ امَنوا» خدایا در دل ما غِلّی و غشّی و کینهای برای کسانی که ایمان آوردهاند قرار نده «انَّک رَؤوفٌ رَحیمٌ» تو مهربانی و تو آمرزنده هستی، و تو صاحب لطف و مرحمت هستی. خود این یکی از دعاهای قرآن است:
«رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا و لِاخْوانِنَا الَّذینَ سَبَقونا بِالْایمانِ وَ لاتَجْعَلْ فی قُلوبِنا غِلًّا لِلَّذینَ امَنوا رَبَّنا انَّکرَؤوفٌ رَحیمٌ»[1]که مرحوم آقای بروجردی میدیدم گاهی این دعا را میخواند. و صلّی اللّه علی محمد و اله الطاهرین.
[1]حشر/ 10.
تفسیر سوره حشر (2)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
یا ایهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلونَ.وَ لا تَکونوا کالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ اولئِک هُمُ الْفاسِقونَ.لا یسْتَوی اصْحابُ النّارِ وَ اصْحابُ الْجَنَّةِ اصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزونَ[1].
این آیات ظاهرش این است که از آیات گذشته بهکلی جداست. البته در اینکه از نظر مضمون مضامین دیگری است بحثی نیست ولی آیا به تناسب آن آیات هم هست، میشود تناسبی هم در نظر گرفت، ولی سبک قرآن این است که همیشه انسان را از دنیایی به دنیای دیگر میبرد و از آن دنیا
[1]. حشر/ 18- 20.
معنی تقوا
خطاب به مؤمنین است: «یا ایهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ» ای اهل ایمان تقوای الهی داشته باشید. راجع به کلمه «تقوا» ما مکرر بحث کرده و نوشتهایم که اگرچه معروف در ترجمهها این است که تقوا را گاهی به «ترس» و گاهی به «اجتناب» ترجمه میکنند- اگر بعد از آن «خدا» ذکر شده باشد (اتَّقُوا اللَّهَ) میگویند یعنی از خدا بترسید، و اگر «معصیت» ذکر شده باشد (اتَّقِ الْمَعاصی) میگویند معنایش این است که از معاصی اجتناب کنید- ولی مفهوم کلمه «تقوا» نه اجتناب است و نه ترس. البته تا حدی ملازم [با ایندو] هست، یعنی هر جا که تقوا باشد خشیت الهی هم هست و هر جا که تقوا باشد اجتناب از معاصی هم هست ولی خود این لغت معنایش نه اجتناب است و نه ترس؛ و در اصطلاحات خود قرآن و درنهجالبلاغه- که «تقوا» خیلی تکرار شده است- کاملًا پیداست که معنی تقوا نه ترس است و نه اجتناب.
تقوا از ماده «وَقْی» است. وقی یعنی نگهداری. تقوای از معاصی در واقع معنایش «خود نگهداری» است. متقی باش یعنی خودنگهدار باش. خود این، یک حالت روحی و معنوی است که از آن تعبیر به «تسلط بر نفس» میکنند. اینکه انسان بتواند خود بر خود و در واقع اراده و عقل و
ایمانش بر خواهشها و هوسهایش تسلط داشته باشد به طوری که بتواند خودش خودش را نگه دارد، این نیروی خود نگهداری اسمش «تقوا» است. خود را نگهداشتن از چه؟ از آلوده شدن به معصیت. نتیجه آلوده شدن به معصیت چیست؟ در معرض قهر و انتقام خدا قرار گرفتن. پس خود را نگهداری کردن از معصیت لازمهاش اجتناب از معصیت است و لازمه اجتناب از معصیت، خود را از لازمه معصیت یعنی خشم الهی نگهداری کردن است. پس اگر گفتند «اتَّقِ الذَّنْبَ» معنایش این است که خود را نگهدار از اینکه گرفتار گناه شوی. اگر بگویند «اتَّقِ اللَّهَ» معنایش این است که خود را نگهدار از اینکه گناه کنی و در اثر گناه کردن در معرض خشم الهی قرار بگیری. ما کلمهای نداریم که بخواهیم بهجای «اتَّقُوا» بگذاریم و لذا ترجمه نداریم؛ همیشه میگوییم تقوای الهی داشته باشید. لغتی در زبان فارسی وجود ندارد که به جای کلمه «تقوا» بگذاریم ولی وقتی که با جمله[1]بیان کنیم و بگوییم «خود را نگهداری کردن»- که اساس تربیت دینی همین است که انسان خود بر خود مسلط باشد- مقصود همین در میآید. مگر میشود چنین چیزی که یک چیز خودش بر خودش مسلط باشد؟
اگر یک چیز خودش یک امر بسیط باشد که معنی ندارد خودش بر خودش مسلط باشد. این نشان میدهد که انسان دو «خود» دارد، یک خودش خود حقیقی است و خود دیگرش ناخود است، و در واقع [تقوا] تسلط خود است بر ناخودی که [انسان] آن ناخود را خود میداند.
شاید این حدیث را مکرر خوانده باشیم که پیغمبر اکرم عبور میفرمودند، دیدند عدهای از جوانان مسلمین در مدینه مشغول زورآزمایی هستند از این راه که سنگ بزرگی را بلند میکردند- مثل «وزنهبرداری»- که
[1]. [مقصود مضمون جمله است.]
چه کسی بیشتر میتواند این سنگ را بلند کند. حضرت ایستادند، بعد فرمودند: آیا میخواهید من میان شما داور باشم که کدام یک از شما قویتر هستید؟ همه گفتند: بله یا رسولالله، چه از این بهتر! شما داور باشید. فرمود: پس من قبلًا به شما بگویم از همه شما قویتر آن فردی است که وقتی شهوت و طمعش به هیجان در میآید بتواند بر آن مسلط باشد، و آن کسی است که وقتی بر چیزی خشم میگیرد بتواند بر خشم خودش مسلط باشد.
مولوی میگوید:
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو
طالب مردی چنینم کو به کو
امیرالمؤمنین میفرماید: «اشْجَعُ النّاسِ مَنْ غَلَبَ هَواهُ» از همه مردم شجاعتر کسی است که بر هوای نفسش غالب باشد.
پس روح تقوا همان خود نگهداری است. خود را از چه نگهداری کردن؟ از هر چه که انسان بخواهد خودش را نگه دارد، آخر برمیگردد به خودش. حتی آدم جَبان که از دشمن میترسد، اگر حساب کنید، مغلوب ترس و جُبن خودش شده. اگر انسان بتواند بر نفس خودش در آن حد مسلط باشد که بر جبن خودش مسلط باشد، بر بخل و حسد و خشم و طمع و آز و حرص خودش مسلط باشد، این اسمش «تقوا» است.
بحث «تقوا» درنهجالبلاغهعجیب است! تعبیراتی در باره تقوا هست که از جنبه روانی بسیار لطیف و عالی است. مثلًا میفرماید: «فَصونوها وَ تَصَوَّنوا بِها»[1]تقوا را نگه دارید و خود را به وسیله تقوا حفظ کنید. خیلی عجیب است! شما تقوا را نگه دارید و تقوا شما را نگه دارد. آیا این دوْر است؟ نه. گفتهایم مثل این است که انسان لباس را نگه میدارد و لباس انسان را. انسان لباس را نگه میدارد از اینکه گم شود یا دزد ببرد و لباس انسان را نگه
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 189.