بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 200

نبوده است.

در قرآن تعبیر «استدراج» آمده (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْحَیثُ لایعْلَمونَ)[1]خداوند، ملِک واقعی«

هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ الْمَلِک الْقُدّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکبِّرُ».

باز همان جمله «هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ» در اول این آیه هم تکرار شده است.

اوست «اللَّه» که جز او الهی و معبودی نیست، جز او شایستهای برای معبودیت وجود ندارد. «الْمَلِک» آن که ملِک است. «ملِک» که در فارسی «پادشاه» ترجمه میکنند- حال ترجمهاش صحیح باشد یا نباشد نمیدانم- اسمی از اسماء پروردگار است که عرض کردیم در قدیم به کسی «ملک» نمیگفتند، «عبدالملک» میگفتند.

ملِکی داریم و مالکی. در سوره حمد میخوانیم: «الرَّحْمنِ الرَّحیمِ.مالِک یوْمِ الدّینِ» که همان هم در قرائت دو

[1]. اعراف/ 182.


صفحه 201

جور خوانده میشود: «مَلِک یوْمِ الدّینِ» و «مالِک یوْمِ الدّینِ».

فرق «مالک» و «ملِک» چیست؟ از نظر صیغه لفظی، مالک اسم فاعل است و ملک صفت مشبّهه. ولی میگویند غیر از این جنبه وزنی، فرق دیگر هم دارند و آن این است که ملِک از ماده «مُلک» است و مالک از ماده «مِلک». مُلک و مِلک با یکدیگر تفاوت دارند. مِلک در مورد مملوکها گفته میشود. انسان اگر داراییای داشته باشد مالک دارایی خودش است، یعنی این دارایی به او اختصاص دارد، هر گونه که بخواهد در آن تصرف میکند، از این جهت میگوییم «مالک». در مورد خدا جز در [خصوص] قیامت [ «مالک» اطلاق نشده] که تازه بعضی آیه را «ملِک» هم خواندهاند و حتی بیشتر ترجیح میدهند که این «مالک» هم چون به طرز اماله به اصطلاح خوانده میشود (مَالِک یوْمِالدّین) همان معنی ملِک را میدهد.

ما به خدای متعال نمیگوییم مالک عالم، چون «مالک» یک صفت کمال نیست. در مورد مخلوق میتواند صفت کمال باشد. این که عالم را به منزله ثروتی در نظر بگیریم که تعلق به پروردگار دارد، حال عرض میکنم از چه وجهی ممکن است و از چه وجهی نه. ولی در «ملِک» که از ماده مُلک است، مفهوم دارایی و ثروت نخوابیده، مفهوم قدرت خوابیده است؛ یعنی تمام ذرات عالم در دست قدرت اوست، زمام همه امور عالم در دست قدرت پروردگار است. اگر ما به پروردگار «مالک» میگوییم به اعتبار این است که به بشر «مالک» میگوییم. چون بشرها خودشان را مالک یک عده اشیاء یعنی نعمتها و موهبتها میدانند، میگوییم اینهایی که تو مالک هستی [در حقیقت مال تو نیست،] مالک حقیقی خداست؛ این ثروتها که الآن به تو تعلق دارد، این تعلق تعلقِ قراردادی است، مالک حقیقی خداوند است (وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ)[1]. به این اعتبار است که به خدا میگوییم

[1]. منافقون/ 7.


صفحه 202

«مالک» و الّا قطع نظر از این اعتبار، معنی ندارد که ما عالم را به منزله ثروت خدا در نظر بگیریم چون ثروت از آن جهت اعتبار میشود که انسان هرطوری که بخواهد، برای خود در آن تصرف کند، در حالی که این در مورد خداوند معنی ندارد. ولی به آن معنا که میخواهیم بگوییم آنچه تو داری و تو خود را دارنده آن حساب میکنی، دارنده واقعی اینها خداوند است، [اطلاق «مالک» به خداوند مانعی ندارد.] خداوند متعال ملِک حقیقی و واقعی است نه ملِکی که دایره مُلکش مثلًا در حد دایره مُلک بشرهاست یا کمی از آن بیشتر؛ ملِکی که دایره مُلکش تمام ذرات وجود را میگیرد. تمام ذرات وجود به منزله جنود و سپاهیان پروردگار هستند (وَلِلَّهِ جُنودُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ)[1]، همانطوری که مولوی میگوید:

جمله ذرات زمین و آسمان

لشگر حقاند گاه امتحان

آب را دیدی که در طوفان چه کرد؟

باد را دیدی که با عادان چه کرد؟

خدا ملِک منزه از نقص است«

الْمَلِک الْقُدّوس» (من بین راه که میآمدم یکی از تفاسیر را مطالعه میکردم، نکتهای را ذکر کرده بود که نکته خوبی است.) در دو جای قرآن میبینیم ترکیب «الْمَلِک الْقُدّوس» آمده است و ظاهراً غیر از این دو جا ما جای دیگر نداریم. یکی در اول سوره جمعه است که میفرماید: «یسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الْارْضِ الْمَلِک الْقُدّوسِ الْعَزیزِ الْحَکیم». آنجا کلمه «ملک» که آمده پشت سرش کلمه «قدّوس» آمده است. در آخر سوره حشر هم بلافاصله بعد از کلمه «ملک» کلمه «قدّوس» آمده؛ چرا؟ قدّوس از ماده «قدس» است [و قدس و] قداست [یعنی] طهارت، نزاهت، مبرّا بودن از هر

[1]. فتح/ 4.


صفحه 203

عیب و نقص و از هر کارِ ناکردنی (کما اینکه کلمه «سُبّوح» هم بر خداوند اطلاق میشود)، همان معنای «یسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الْارْض» که در اول سوره جمعه و اول یک سوره دیگر هست و در یک سوره دیگر بدون «ما» هست.

«خداوند قدّوس است» یعنی از هر چه که نقص و کمبودی و نبایستنی هست منزّه است، [یعنی] «تَعالَی اللَّهُ» برتر است خداوند از اینکه به چیزی که دلالت کند بر یک کمی، بر یک کاستی، بر یک نقص، بر یک نبایستنی، متصف باشد. مبالغه هم هست؛ یعنی پروردگار در نهایتْ درجه [منزه از نقص] است، یعنی هر چه هم که شما بخواهید صفات کمال به او نسبت بدهید آخرش آن صفات کمال- چون شما نسبت میدهید- عاری از نوعی نقص نیست. این جامههایی که بشر در معرفت خودش به پروردگار میپوشاند، در نهایت امر باید پروردگار را از اینها منزه بداند؛ یعنی باز او برتر و بالاتر از همه اینهاست.

آن نکتهای که در آن تفسیر نوشته بود این بود که چرا همیشه بعد از «ملِک» کلمه «قدّوس» میآید؟ چون «ملِک» نهایت اقتدار را میرساند. بشر روی تجربههای ذهنی خودش هر جا که اقتدار و قدرت را دیده است یک نوع نامنزّهی هم پشت سرش دیده است، یعنی وقتی خود بشر قدرت پیدا میکند دیگر حسابها و معیارها از دست میرود. قدرت که پیدا شود، آلودگی به نقایص و به کارهایی که نبایست کرد هم پیدا میشود؛ به اصطلاح معروف «سوء استفاده». قدرت که آمد سوء استفاده هم پیدا میشود. پیغمبر فرمود: «مَنْ مَلِک اسْتَأْثَرَ» هر کسی که قدرت زیاد پیدا کند (در بشرها) بعد استیثار پیدا میکند یعنی همه چیز را به خودش اختصاص میدهد، میگوید «من». ولی پروردگار آن ملِک و صاحب قدرت و صاحب اقتدار بی منتهایی است که در عین اینکه این قدرت بیمنتهاست دامن کبریائش هرگز به هیچ نقصی آلوده نمیشود. تا شنیدید او قدرت علیالاطلاق است، اقتدار


صفحه 204

علیالاطلاق است و اقتدارش غیر متناهی است یک وقت فکر نکنید پس ما کجا، پروردگار کجا؟! یک وقت خدا- خداست دیگر- ظلم هم کرد کرد، کیست که بیاید جلویش را بگیرد؟ بله، هیچ کس نیست بیاید جلویش را بگیرد ولی او خودش است که نمیکند، نه اینکه کسی جلویش را میگیرد. او از اینکه ظلم کند، از اینکه بیعدالتی کند، از اینکه تبعیض کند، از اینکه چیزی را برای خود بخواهد، از اینکه بخل و امساک بورزد، از همه اینها منزه است؛ در نهایت اقتدار نهایت قدّوسیت را دارد.

نکته خوبی است که این مفسرین گفتهاند، خصوصاً که بعد کلمه «السَّلام» را دارد. به نظر میرسد این سه کلمه خیلی عجیب پشت سر یکدیگر وارد شده است.

قرآن است؛ کلمات قرآن آنچنان با یکدیگر ردیف میشوند که انسان حیرت میکند.

وقتی که کلمه «ملِک» میآید: «هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ الْمَلِک» آن صاحب اقتدار علیالاطلاق؛ خوف و خشیت و ابّهت و عظمت و جلال پروردگار قلب انسان را پر میکند. خصوصاً اگر بتواند این معنی ملک را خوب تصور کند، دیگر در مقابل پروردگار هیچ چیزی اساساً به نظرش نمیآید. گفتیم پشت سرش ممکن است یک توهّم پیدا شود: قدرت است؛ به دنبال خود سوء استفاده میآورد. فرنگیها تعبیرهای خوبی در زمینه قدرت دارند، مثل این که میگویند قدرت آنارشیست است، قدرت هر جا که پیدا شد دیگر پایبند قانون و حساب و نظم و این حرفها نیست؛ قدرت است دیگر، قاعده و قانون به هم میخورد. «الْقُدّوس» خیر، آن قدرت [علیالاطلاق، قدّوس است، از هرگونه نقصی منزه است،السَّلامُو خیر مطلق است.][1]

[1]دراینجا نوار به پایان خود رسیده و چند جملهای از بیانات استاد شهید ضبط نشده است البته در جلسه بعد خلاصه این مطلب ذکر شده است


صفحه 205

تفسیر سوره حشر (4)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ الْمَلِک الْقُدّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمّا یشْرِکونَ.هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنییسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ[1].

در وسطهای این آیه بود که در جلسه پیش ماندیم. بهطور مختصر به آن مقداری که گفتیم اشاره میکنیم و رد میشویم. آیات، آیات توحیدی است. قسمتی از اسماء حسنای الهی در این آیات بیان شده است و در آخر هم برای اینکه کسی توهّم نکند که اسماء حسنای الهی منحصر به همینهاست که

[1]. حشر/ 23 و 24.


صفحه 206

اینجا ذکر کردیم میفرماید: «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنی» هر اسمی که اسم حُسنی باشد [از آنِ اوست.] در جلسه پیش عرض کردیم وقتی که صفتی را در حالی که متلبّس به ذات است در نظر بگیریم و اعتبار کنیم، به آن «اسم» میگویند؛ یعنی اسم در اینجا غیر از نام است که ما معمولًا در اصطلاح عرف داریم. نام یعنی یک قرارداد. یک لفظ را البته به اعتبار معنایی ولی به حسب قرارداد روی شخصی میگذارند یا روی چیزی، که گاهی اشیاء هم نام دارند.

مثلًا «تهران» نام یک شهر است، «قم» نام یک شهر است. گاهی بشر برای کوهها و اسبها هم نام مخصوص میگذارد. ولی در نام، رابطه نام با آن شئ یک رابطه قراردادی است؛ قرارداد کردهاند. احیاناً ممکن است که مفهوم آن نام با آن شخص هیچ انطباقی نداشته باشد. اگر اسم کسی را گذاشتند علی، برای این است که او را با این نام بشناسند، وقتی میخواهند صدایش کنند بگویند علی. اما این دلیل نیست که این علی هم مثل آن علی واقعاً علی باشد یعنی دارای علوّ باشد. گاهی برعکس اسم میگذارند: «بر عکس نهند نام زنگی کافور» یک سیاه زنگی را [ «کافور» مینامند.] قدیم معمول بود؛ یکی از اسمهایی که روی غلامها میگذاشتند «کافور» بود. کافور سفید است. یا به کچل میگفتند «زلفعلی». ولی اسم در مورد خداوند این نیست که ما برای خداوند نامهای متعدد قرارداد کردهایم آنطور که در زبان عربی برای شیر، این حیوان درنده، نامهای متعدد گذاشتهاند. درنصابمیگوید:

غضنفر و اسد و لیث و حارث و دلهاث

هژبر و قَسوَره و حیدر است و ضیغم شیر

ولی همه آنها نامگذاری است. در زبان عرب این چیزها خیلی زیاد است که مثلًا برای شیر یا سگ یا گربه اسمهای متعدد بگذارند. اسماء الهی این نیست که برای خدا اسمْ زیاد گذاشتهاند؛ آنجا اسمگذاری نیست. در میان اسماء الهی تنها «اللَّه» را بعضی میگویند که در عین اینکه معنایش بر


صفحه 207

خداوند متعال صادق است جنبه علَمیت و نامگذاری دارد، که آن هم صد در صد معلوم نیست اینطور باشد. اسماء الهی در واقع یعنی شؤون الهی. خدای متعال واقعاً شؤون کمالیه و جمالیه و جلالیهای دارد، و ما به اعتبار آن شؤون و صفات کمالیه، با الفاظی از آن کمالها و جمالها و جلالها تعبیر میکنیم؛ و قهراً این امر میزان معینی دارد یا ندارد، که عرض میکنم.

به این معنا ممکن است شئ دیگری هم اسمائی داشته باشد یعنی صفاتِ مثلًا کمالیهای داشته باشد. یک انسان هم ممکن است غیر از نامها یک سلسله اسماء داشته باشد، ولی یگانه ذاتی که تمام اسمائی که دلالت بر کمال کنند (اسماء حسنی؛ الفاظی که [هر یک] دلالت بر یک معنا کند که اصل آن اسم آن معنی است)، تمام معانی کمالیه و صفات کمالیه در مورد او صادق است و هر اسمی هم در نهایتِ معنی خودش و به نحو احسن بر او صادق است، ذات پروردگار است.

مثلًا «عالِم» یک صفت است؛ [یعنی] معنی «عالم» یک صفت کمالیه است.

«عالم» به غیر خدا هم احیاناً اطلاق میشود ولی عالم به نحو احسن و اکمل (یعنی آن عالِمی که در او جهل راه ندارد که نقیضش را بهکلی نفی میکند) فقط در باره خدای متعال صادق است؛ یعنی در باره یک انسان اگر «عالم» صادق باشد، در همان حال نقیضش هم صادق است، چون عالم است به چیزی و عالم نیست به چیز دیگر (جاهل است به چیزی). اگر بر یک موجود دیگر- انسان یا غیر انسان- «قادر» صادق باشد، در همان حال نقیض قادر هم صادق است، و نقیضش بیشتر صادق است؛ یعنی قادر است نسبت به یک شئ معین، و قادر نیست نسبت به بینهایت چیزها؛ نسبت به امور محدودی قادر است و نسبت به بینهایت [امور] غیر قادر و عاجز است؛ عالم است نسبت به امر محدودی و غیر عالم و جاهل است نسبت به نامحدود.