هم که از این دو شاخکشان خیلی استفاده میکنند (امروز میگویند که این شاخکها حکم آنتن را برای اینها دارد و اصلًا مبادلات، فهم و ارتباطشان با دنیای خارج به وسیله همین شاخکهاست) خیال میکنند خدا دو شاخک دارد. چون برای او دو شاخک خیلی ارزش دارد خیال میکند خدا هم باید دو شاخک داشته باشد.
این قیاس است.
این که در آخر این اسماء، آیه کریمه میفرماید: «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنیتوحید در عبادت«
اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ». کلمه «اللَّه» را گفتیم که اگرچه علَم است ولی اصلش به معنی ذات جامع جمیع صفات کمالیه است؛ یعنی خودِ «اللَّه»، لفظ «اللَّه» به معنی این است که «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنی»؛ اصلًا خود «اللَّه» یعنی آن که جمیع اسماء حسنی در او جمع است، ذات مستجمع جمیع صفات کمالیه. «هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ». این «لا الهَ الّا هُوَ» توحید در عبادت است. اللَّه، آن که شایسته عبادت و پرستش جز ذات او هیچ موجودی نیست. مسأله «لا الهَ الّا هُوَ» یک سرش ارتباط به خدا دارد، یک سرش ارتباط به انسان، چون مسأله پرستش است: ای انسان! تو در برابر هیچ ذاتی جز آن ذات مستجمع جمیع صفات کمالیه نباید کرنش و پرستش کنی؛ آن «باید» هم که در او میگوییم از این جهت است که او تنها ذاتی است که شایسته پرستش و ستایش و تعظیم است. وقتی که شایسته باشد، خود پرستش انسان برای انسان کمال است. اما غیر او چنین شایستگی را ندارد. اگر انسان در مقابل هر موجودی غیر از او کرنش و پرستش کند خودش را پست کرده و پایین
ملِک قدّوس«
الْمَلِک» صاحبْ اقتدار علیالاطلاق. در جلسه پیش توضیحات دادیم. «الْقُدُّوسُ».
عرض کردیم هر جا که سخن از اقتدار مطلق بیاید، از باب اینکه در انسانها همیشه اذهان چنین تجربهای نشان داده است [که قدرت توأم با ظلم است،] در غیر انسان هم احیاناً بشر آن را توسعه میدهد. امروز میگویند قدرت آنارشیست است یعنی هر جا که قدرت پیدا شود استبداد و زورگویی و بیحسابی و ظلم و تجاوز وجود دارد. برای اینکه این توهّم نشود که این ملِک مطلق و صاحبْ اقتدارِ مطلق به دلیل اینکه صاحبْ اقتدار مطلق است و در مقابل اقتدار او اصلًا اقتداری در عالم وجود ندارد، خدایی که اقتدار مطلق است و هیچ ترمزی ندارد پس هر کاری کرد کرد (ظلم و ستم)، لذا میفرماید ولی او در مرتبه ذات خودش منزّه است، متعالی است. «ترمز ندارد» یعنی معنی ندارد که قدرتی از خارج- العیاذ بالله- بیاید جلو او را بگیرد ولی ذات او از کار زشت و پست ابا دارد؛ خود ذاتش متعالی است از اینکه ظلم کند، بخل بورزد، امساک کند؛ ذاتش از هر چه که نقص است ابا دارد؛ یعنی خودِ او، آن علوّش و آن نزاهتش و آن قدّوسیتش از چنین کاری ابا دارد. پس ملک صاحبْ اقتدار مطلقی است که در عین حال قدّوس است، منزّه است از آنچه شما در باره صاحب اقتدارها تصور میکنید
خدا سلام و خیر مطلق است«
السَّلامُ» آن که سلامت محض است؛ یعنی آنچه به او [منسوب است] از آن جهت که به او منسوب است خیر است. به اصطلاح دیگری که حکما و غیر حکما دارند او خیر مطلق است. گفتیم در «ملِک» اقتدار خوابیده است و قهراً وحشت ایجاد میکند؛ عظمت دارد و وحشت ایجاد میکند. وقتی که «الْقُدُّوسُاو امنبخش است«
الْمُؤْمِنُ» امن بخش و اطمینان بخش است. اگر بندهای به پیشگاه او برود ذکر او و یاد او به دلش امنیت وآرامش میدهد. به انسان هم «مؤمن» گفته شده است و به خدا هم «مؤمن»، ولی به انسان که میگوییم «مؤمن» به یک معنا میگوییم، به خدا که میگوییم «مؤمن» به معنی دیگر؛ چطور؟
علمای ادب (علمای علم صرف) معانی ابواب ثُلاثی مجرد و ثلاثی مزیدٌ فیه را ذکر میکنند. از جمله باب افعال است. (در کتبشرح نظامو امثالاینها هست). گاهی لفظی را میبرند به باب افعال. مثلًا أَمِنَ یأْمَنُ را میبرند به باب افعال، میشود امَنَ یؤْمِنُ، و مصدرش ایمان. یکی از معانی باب افعال که اغلب الفاظش به آن معناست این است که فعل لازم را متعدی
معنی مُهَیمِن«
الْمُهَیمِنُ». کلمه «مهیمن» در سوره مائده بر قرآن اطلاق شده است؛ میفرماید:
«وَانْزَلْنا الَیک الْکتابَ بِالْحَقِ» ما قرآن را برای تو فرود آوردیم بهحق، یعنی از روی حقیقت «مُصَدِّقاً لِما بَینَ یدَیهِ مِنَالْکتابِ» در حالی که کتابهای آسمانی قبل از خودش را تصدیق میکند یعنی صداقت آنها را در اصل قبول میکند «وَ مُهَیمِناً عَلَیهِ»[1]ما قرآن را مهیمن بر کتابهای آسمانی قبل قرار دادیم. جمله عجیبی است که قرآن مهیمنِ بر کتابهای آسمانی قبل (تورات و انجیل) است. معنی «مهیمن» چیست؟ یک معنی مهیمن- که این مفهوم همیشه هست- حفظ و نگهبانی و مراقبت است. گفتهاند که علاوه بر
[1]. مائده/ 48.
این، مفهوم تصرف هم در آن هست؛ مراقبی که حق اصلاح کردن و تصرف اصلاحی هم دارد. حال این تعبیر که قرآن میفرماید قرآن حافظ کتابهای آسمانی قبل است، با اینکه ناسخ آنهاست، چگونه است که قرآن هم ناسخ آنهاست و هم حافظ آنها؟ برای این است که نسبت هر کتاب آسمانی بعدی با کتاب آسمانی قبلی نسبت ضد با ضد خودش نیست (مارکسیستها یک حرفی میزنند که از ضدی، ضدی تولید میشود که آن را نفی میکند) بلکه نسبت کاملتر است با ناقصتر، نسبت کلاس بالاتر است با کلاس پایینتر که در عین حال که تغییرات و اصلاحاتی متناسب با خودش در کلاس بالاتر هست اینطور نیست که آنچه را که در گذشته بود نفی کند؛ آن محتواهای صحیحش را حفظ میکند و البته بدعتها و تحریفهایی را که در آن واقع شده از بین میبرد؛ احکامی را هم که متناسب با آن وضع خاص بوده نسخ میکند ولی نسخ آنها معنایش این نیست که روح آن کتاب از بین برود، روح آن کتاب در عین حال در قرآن محفوظ است یعنی قرآن در معنا حافظ همه کتب آسمانی واقعی دیگر است؛ بعلاوه، مهیمنی است که دخل و تصرف هم میکند، این حکمش را برمیدارد حکم دیگری به جای آن میگذارد و خود آن کتاب هم آمادگی چنین کاری را از اول داشته است.
حال، خدای متعال مهیمن است؛ حافظ و رقیب (به معنای مراقب) و نگهبان بنده خودش است؛ حافظ و رقیب و نگهبان همه عالم است، ولی چون اینجا بیشتر رابطه بنده و خدا مطرح است، «خدای متعال مهیمن است» یعنی اگر کسی خود را به خدای خود متصل کند و پیوند دهد، اگر خود را به خدا بسپارد، به جایی سپرده است که از دستبرد هر دستبرد زنندهای مصون است.
در موضوع «شیطان» لحن قرآن چگونه است؟ [از زبان
شیطان] میگوید:
«فَبِعِزَّتِک لَأُغْوِینَّهُمْ اجْمَعینَ.الّا عِبادَک مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ»[1]به عزت تو قسم همهشان را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلَص تو (که «مخلَص» از «مخلِص» بالاتر است)، بندگانی که اصلًا وجودشان را خالص کردهاند. آنهایی که وجودشان را برای خدا خالص کردهاند همانها هستند که خودشان را به خدا سپردهاند؛ دیگر شیطان نمیتواند آنجا اصلًا راه پیدا کند. در آیه دیگر میفرماید: «انَّ عِبادی لَیسَ لَک عَلَیهِمْ سُلْطانٌ»[2]بندگان من، آنهایی که واقعاً بنده مناند، تو هیچ نفوذی نمیتوانی در آنها داشته باشی. در آیه دیگر میفرماید: «انَّماسُلْطانُهُ عَلَی الَّذینَ یتَوَلَّوْنَهُ»[3]تسلط شیطان بر کسانی است که ولای او را پذیرفتهاند.
خدای متعال حافظ و رقیبِ اینگونه بندگان[4]دو معنی برای«عزیز » «
الْعَزیزُ». برای «عزیز» دو معنا هست که به هر دو معنا خدای متعال عزیز است: یکی عزّتِ در مقابل ذلّت و زبونی. هر موجودی غیر از خدا زبون
[1]. ص/ 82 و 83.
[2]. حجر/ 42.
[3]. نحل/ 100.
[4]. [یعنی بندگانی که خود را به او سپردهاند]
است یعنی اگر از نظری عزت دارد از نظری دیگر ذلت دارد. هر عزیزی در عالم آمیختهای است از عزت و ذلت. هیچ موجودی از خودش استقلال ندارد؛ همه موجودها وابسته به موجود دیگر و اسیر و مقهور موجود دیگر هستند. حال مثالهای کوچک راجع به خود انسانها ذکر میکنیم: یک انسان اگر همه مردم دنیا را هم ذلیل کرده باشد، در مقابل همه مردم دیگر عزیز باشد و یک فرد هم باقی نمانده باشد الّا اینکه او عزت خودش را بر وی ثابت کرده است، در عین حال همان آدم، ذلیل همین هواست، اگر دو دقیقه همین هوا به او نرسد کارش ساخته است؛ یا ذلیل یک میکروب کوچک در درون خودش میشود. اما آن عزیزی که در ذات او ذلت و خواری اصلًا نمیتواند وجود داشته باشد چون مافوق همه موجودات است، خداست.
معنی دیگر «عزیز» همین است که ما میگوییم «گرانبها». میگوییم فلان شئ عزیز است، یعنی گرانبهاست. اشیاء بیمانند و نایاب که مثلشان نایاب است، برای انسان فوقالعاده گرانبهاست (عزیزالوجود). خدای متعال عزیز است یعنی فوقالعاده گرانبهاست. عزیزِ به این معنا، ارزش خدا برای بشر را بیان میکند. عزیزِ به معنای اول، ارزش فینفسه است اما این دومی ارزشش برای بشر است: [خدا] خیلی گرانبهاست، خیلی عزیز است، خیلی دوست داشتنی است. ظاهراً [مقصود] همین دومی است، چون «الْجَبّاردو معنی برای«جبّار » «
الْجَبّارُ». یکی از اسمهای پروردگار «جبّار» است. «جبّار» از دو ماده میتواند باشد (مفسّرین هم گفتهاند): یکی از مادّه «جبران». در این صورت «جبّار» یعنی آن که کم و کسرهایی را که پیدا میشود جبران میکند. این که
عمل شکستهبند را «جبر» و خودش را «مجبّر» میگویند برای این است که یک شکستگی که پیدا میشود او میآید آن شکستگی را اصلاح میکند؛ و این که در وضوی جبیره میگویند حکم جبیره این است، یعنی در موردی که مثلًا شکستهبندی بوده و آمدهاند روی محل وضو را بستهاند و حالا انسان میخواهد وضو بگیرد تکلیف جبیره این است. در دعاها به این مضمون خیلی اشاره شده است: «یا جابِرَ الْعَظْمِ الْکسیرِ»[1]یا: «یا جابِرَ کلِکسیرٍ» که آن، معنی اعمّی دارد: ای خدایی که هر شکستگی را تویی که جبران میکنی. جبران، خودش یک اصلی است در عالم. در عالم طبیعت چنین اصلی وجود دارد؛ یعنی این دنیا دنیای کون و فساد است. از یک طرف عواملی دخالت میکنند، کم و کسریها و نقصهایی به وجود میآورند، پشت سرش میبینیم عوامل دیگری در این دنیا وجود دارند که آن کم و کسریها را اصلاح میکنند، نظیر همانچه ما در بدن خودمان میبینیم. اگر جایی از بدن ما زخم شود پشت سرش این دستگاه شروع میکند به کار کردن و آن نسجهایی را که از بین رفته از نو میسازد، و الّا اگر چنین نبود، کسی در دنیا نمیتوانست زندگی کند؛ یعنی اگر یک زخم کوچک در یک جای بدن انسان پیدا میشد، تا آخر عمر او همراه وی بود، مثل بعضی افراد که برخی بیماریها پیدا میکنند و تا آخر عمر همراهشان است. مثلًا بیماری قند اگر شدید باشد دیر التیام پیدا میکند. حال انسان حساب کند که اگر خدا بدن را اینطور نساخته بود که فوراً جبران کند، چنانچه دستش به اندازه سر سوزن زخم میشد، تا آخر عمر همان زخم به همان حال بود و باز بود و خون میآمد.
خدای متعال جبّار است به معنی اینکه جبران کننده است و این حالت
[1]. دعای جوشن کبیر (مفاتیحالجنان)، فقره 80.