جبرانکنندگی- حال اگر انسان را در نظر بگیریم- در جمیع شؤون زندگی انسان هست. خود قبول توبه مظهر جبّاریت خداوند است. گناه به منزله شکستگی در روح انسان است، به منزله قطعه قطعه شدن و پاره شدن روح انسان است. اگر بنا بود یک چیز همینقدر که شکست برای همیشه شکسته باقی بماند، خیلی کارها زار بود.
ولی همینقدر که انسان به درگاه الهی برود و توبه و استغفار کند خدای متعال به آن لطف خودش، به آن جبّاریتی که دارد اصلاحش میکند، از نو رفویش میکند، مثل فرشی که سوراخ شده باشد، بعد رفوگر ماهر بیاید آن را دقیق رفو کند که بشود «التّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کمَنْ لا ذَنْبَ لَهُ»[1].
معنای دیگر «جبّاریت» همان قهّاریت است، یعنی قدرت محض، قاهریت محض؛ یعنی همه چیز در زیر سلطه اوست (که آن عزیزِ به معنای اول که عرض کردیم این است)، فوق همه چیز است (وَ هُوَالْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ)[2].
عظمت از آنِ خداست«
الْمُتَکبِّرُ» ذات پروردگارِ متکبّر. «متکبّر» در اصطلاح علمای ادب از باب تفعّل است. باب تفعّل معانی متعدد دارد. یک معنایش تلبّس است. مثلًا اگر گفتند «تَکرَّمَ» یعنی متلبّس به کرامت شد. یک معنی دیگرش این است که متظاهر شد به چیزی که واقعاً ندارد. چیزی را که ندارد متکلّفاً به خود میبندد. کبریاء منحصراً از ذات پروردگار است، کبریاء مال اوست (الْکبْریاءُ رِدائی)[3]، عظمت فقط مال اوست. او متکبّر است به معنی اینکه متلبّس به
[1]. اصول کافی، جلد 4، باب توبه، حدیث 10.
[2]. انعام/ 18 و 61.
[3]. جامعالسعادات، ج 1/ ص 386.
تکبر بالحق
بله، یک نوع تکبّر است که حتی در بنده هم مطلوب است وآن تکبّرِ بالحق است.
تکبّر بالحق یعنی بیاعتنایی به همه چیز دیگر به خاطر خدا؛ که بوعلی سینا جمله خیلی خوبی در باب زهد دراشاراتدارد که زهد عارف چیست؟ «الزّهد عند العارف ریاضةٌ ما لهممه وقوی نفسه ... وتکبر علی کل شئ غیر الحق»[1]بیاعتنا بودن به هر چیز غیر از خدا. این تکبّر معنایش این است که [شخص] هیچ موجودی را به جای خدا نمینشاند یعنی او را معبود قرار نمیدهد ولو به همان عبادت کوچک، ولو مورد توجه قرار دادن؛ یعنی هیچ موجودی غیر از خدا شایسته این که من او را هدف، قبله و مقصد قرار بدهم نیست. «سُبْحانَ اللَّهِ عَمّا یشْرِکونَ» منزّه است ذات پروردگار از این شرکهایی که میورزند. تکبّر ورزیدن یک بنده در مقابل خدا نوعی شرک ورزیدن، خود را شریک خدا قرار دادن و جامه خدا را به تن کردن است.
[1]. شرح اشارات، نمط نهم، فصل سوم.
صفات فعل خدا«
هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ» اوست اللَّه. این هر سه آیه با «هُوَ اللَّهُ» شروع شد، منتها در آن دو آیه (هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ...) مسأله عبودیت هم مطرح بود آنجا که در واقع صفات ذاتی بیان میشد؛ این آیه باز با «هُوَ اللَّهُ» شروع میشود ولی بعد «لا الهَ الّا هُوَ» ندارد چون اینجا وارد صفات فعل میشود. [آنجا داشت:] «الْمَلِک الْقُدّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ»، اینجا [دارد:] «هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ» اوست خدای آفریننده اندازهگیر، آفریننده به تقدیر، چون بعضی گفتهاند اصلًا «خلق» یعنی تقدیر و اندازهگیری، یا آفریدنِ با تقدیر و اندازهگیری. «الْبارِئُخدا نقشدهنده است«
الْمُصَوِّرُ» صورتبخش، نقشبخش. اگر یکدفعه بیایند عالم را خراب کنند و به حالت اول برگردانند، درست مثل این است که بیایند نخهای یک قالی را- با آن همه نقش و نگاری که دارد- از یکدیگر باز کنند، بعد تاب نخها را هم باز کنند و آن را تبدیل کنند به پشم اولیه. اصل این قالی چیست؟ یک ماده بیرنگ بی نقش. خدا علاوه بر اینکه آفریننده آن ماده (ماده عالم) است،
نقش و صورت میدهد. آن ذرهای که مبدأ خلقت یک انسان مثلًا میشود نه قلب دارد، نه مغز، نه استخوان، نه خون و نه گوشت، ولی «هُوَالَّذی یصَوِّرُکمْ فِیالْارْحامِ»[1]خداست که در رحِم به آن صورت میبخشد. علمای جنین شناسی به شکل عجیبی نقل میکنند که وقتی از نطفه مرد و تخمک زن یک سلول واحد به وجود میآید، به سرعت شروع میکند به تکثیر به صورت یکنواخت، یعنی تغذّی و رشد میکند و بزرگ میشود. همین که به یک حدی رسید کمکم خودش دوتا میشود. هر یک از اینها باز به سرعت تغذّی میکند و دوتا میشود، میشوند چهارتا، چهارتا میشود هشتتا، هشتتا میشود شانزدهتا؛ همینطور به سرعت فقط رشد کمّی پیدا میکند. به یک مرحله که میرسد ناگهان یک وضع کیفی پیدا میشود. یک وقت مثلًا میبینید خطی در وسط آنها پیدا شد؛ چیست؟ مثلًا سلسله اعصاب میخواهد درست بشود. نقطهای در فلانجا درست شد؛ چیست؟ تقسیم کار میشود. بعد ناگاه یک عده سلولها که همه مشابه و مانند یکدیگر بودهاند تغییر شغل و تغییر صفت و تغییر خصوصیات میدهند، میشوند مثلًا سلولهایی که باید سلسله اعصاب را تشکیل بدهند؛ بعد این سلولها یک حالت مصونیتی پیدا میکنند که تا آخر عمر هستند (عجیب این است!) و اما آن سلولهای دیگر سلولهایی است که باید بیایند و بروند، بخشی از آنها قلب را تشکیل بدهند، بخش دیگر استخوان را و بخش دیگر گوشت را. کمکم نقشها پیدا میشود.
بعد کار میرسد به آنجا که در اندام همین بچه میلیونها رگ مویین به وجود میآید.
«مویین» یعنی به اندازه مو، اما چون ما از مو باریکتر نداریم میگوییم به اندازه مو؛ در حالی که اگر هزارتایشان را به همدیگر بتابند به اندازه یک مو نمیشود؛ و تازه همه اینها با آن نازکی که به
[1]
. آل عمران/ 6.
چشم نمیآید کانالهای ارتباطی هستند. بدیهیاست که اینها نمیتواند حساب نشده باشد.چشم انسان را در نظر بگیریم. این ماده بیشکل اوّلی تا به صورت چشم در میآید چقدر صورت پیدا میشود؟! اگر صورت مثل صورت روی دیوار بود میگفتیم یک خط از این طرف کشیدند این شد کلّه، بعد شد گردن، بعد پا، این شد صورت انسان؛ این چیز سادهای است. اما در «صورتی» که ما میگوییم صحبت این حرفها نیست.
چند سال پیش آلمانیها نمایشگاهی در ایران دایر کرده بودند که آخرین مظهر صنعت جدید بود. شخصی میگفت رفته بودیم و با مسؤول آن صحبت میکردیم؛ او میگفت اگر قرار باشد کارخانهای ساخته شود که بتواند به اندازه فقط کلیه انسان کار انجام بدهد کارخانهای باید ساخته شود برابر همه سطح تهران (تازه خودکار نیست).
«هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ» تقدیر و اندازهگیری از او، ایجاد از او، صورتبخشی از او. بعد «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنی» هر چه اسماء حسنی است از آنِ اوست، هر چه صفت کمالیه به نحو اکمل است منحصراً از آنِ اوست. وقتی میگوید «منحصراً از آن اوست» یعنی هر چه هم در دیگران است جلوهای است از آنچه که مال اوست؛ دیگران هم اسمِ اسمِ او هستند.
«یسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ». سوره از «سَبَّحَ» شروع شد و به «یسَبِّحُ» ختم میشود. «یسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ» او را تسبیح و تقدیس میکنند، به قدّوسیت میخوانند [هر چه در آسمانها و زمین است.] (در اول سوره حدید گفتیم تسبیح به نحو اکمل ملازم است با تحمید؛ یعنی از هر نقص منزه دانستن ملازم است با او را به هر کمالی متصف کردن.) هر چه در آسمانها و زمین است، تمام ذرات زمین و آسمان مسبّح ذات پروردگار هستند؛ حال به چه معنا ذات پروردگار را تسبیح میکنند، مکرر در باره آن
بحث کردهایم.
«وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ» اوست عزیز حکیم. «عزیز» اگر به معنای همان غالب قاهر باشد، وقتی که با حکیم توأم میشود نظیر آنجاست که «مَلِک» با «قدّوس» توأم میشود؛ یعنی یک وقت عزتی است که حکمت ندارد، فقط عزت است؛ این، هرج و مرج و گزافهکاری از آب درمیآید؛ یعنی اگر قدرت و عزت از حکمت جدا شود هرج و مرج و گزافکاری از آب درمیآید. ولی خدای متعال آن عزت علیالاطلاق و آن عزیز علیالاطلاق است که در همان حال حکیم علیالاطلاق است: «وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ» اوست عزیز حکیم.و صلّی اللَّه علی محمد و اله الطاهرین.باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه. خدایا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان، قلبهای ما را مرکز تجلّی انوار قرآن قرار بده، ما را به معرفت خودت و اسماء حسنای خودت آشنا بفرما، انوار محبت و معرفت خودت را در قلبهای ما بتابان ...
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[تفسیر سوره ممتحنه]
تفسیر سوره ممتحنه (1)
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
یا ایهَا الَّذینَ امَنوا لاتَتَّخِذوا عَدُوّی وَ عَدُوَّکمْ اوْلِیاءَ تُلْقونَ الَیهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کفَروا بِما جاءَکمْ مِنَ الْحَقِّ یخْرِجونَ الرَّسولَ وَ ایاکمْ انْ تُؤْمِنوا بِاللَّهِ رَبِّکمْ انْ کنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فی سَبیلی وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتی تُسِرّونَ الَیهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ انَا اعْلَمُ بِما اخْفَیتُمْ وَ ما اعْلَنْتُمْ وَمَنْ یفْعَلْهُ مِنْکمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیلِ[1].
این سوره مبارکه به نام «سوره ممتحنه» است و مدنیه هم هست و این که این سوره را «ممتحنه» میگویند- مثل اغلب سوَر- به مناسبت مطلبی است که در ضمن سوره آمده است. آن مطلب، مطلبی است که در آیه دهم خواهد آمد راجع به زنانی که از مکه مهاجرت میکردند و به مدینه میآمدند و احیاناً کسانی هم بودند که از شوهران کافر خودشان فرار میکردند یعنی
[1]. ممتحنه/ 1.