بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 228

شأن نزول این آیات

این آیات شأن نزولی دارد که موضوع آن نشان میدهد که از نظر خود آن موضوع برای پیغمبر اکرم اهمیت زیادی نداشته است ولی آیات یک سلسله دستورهای کلی است. در شأن نزول این آیات اینچنین گفتهاند که مردی بود از صحابه- که اتفاقاً از بدریون و از مهاجرین است- به نام «حاطِب بن ابی بَلْتَعَه». او خودش به مدینه آمده بود و زن و بچهاش در مکه بودند. (حال این برای من روشن نیست که زن و بچهاش مسلمان بودند یا نه؛ ظاهراً مسلمان هم بودند. خودش به مدینه آمده بود و مهاجر بود.) یک وقتی کفار از خانواده او سؤال کردند که آیا پیغمبر قصد فتح مکه را دارد یا ندارد؟ آنها هم برای اینکه به نوعی دل قریش را به دست آورده باشند نامهای به حاطب نوشتند که آیا چنین چیزی هست یا نه؟ حاطب هم در نامهای به آنها


صفحه 229

همینقدر نوشت که بلی، و بعد آن را همراه زنی که به مکه میرفت- که آن زن هم حتماً از مسلمین نبوده است- فرستاد، و شاید خود زن هم جاسوس بوده به دلیل اینکه او هم نامه را پنهان کرد بهگونهای که احدی کشف نکند. به پیغمبر اکرم وحی شد که چنین قضیهای هست (یعنی قرائن چنین نشان میدهد که جز وحی چیز دیگری نبوده). این روایت را شیعه و سنی همه نقل کردهاند. حضرت، امیرالمؤمنین و زبیر و مقداد را فرستاد و فرمود میروید، زنی به چنین نشانی از مدینه به قصد مکه خارج شده، در نزدیکی مدینه، به روضه «خاخ» که میرسید چنین زنی میبینید، نامهای دارد، آن را از او بگیرید. امیرالمؤمنین و زبیر و مقداد رفتند و از او مطالبه نامه کردند. انکار کرد، گفت نامهای همراه من نیست. تفتیشش کردند؛ هر چه اثاثش را گشتند پیدا نکردند. بعد زبیر گفت پس برگردیم، معلوم میشود نیست. امیرالمؤمنین فرمود چنین چیزی محال است و اگر نبود پیغمبر نمیگفت، حتماً هست. بعد به این زن گفت که من میدانم نامهای هست، باید نامه را بدهی و الّا سرت را نزد پیغمبر میبرم. شمشیرش را کشید. زن گفت پس دور بروید؛ بعد از لای موهایش نامه درآمد. نامه را آوردند دادند خدمت پیغمبر اکرم، دیدند در آن نامه نوشته است که پیغمبر قصد فتح مکه را دارد.

بدیهی است که این کارِ خیلی خطایی بود. حضرت رسول حاطب را خواست، فرمود این چه کاری بود که کردی؟ قسم خورد که یا رسولاللَّه من بر ایمان خودم هستم. اصل قضیه این است: من بر خلاف خیلی افراد دیگر که نزد قریش عزتی دارند و در نبودن آنها زن و بچهشان را اذیت و آزار نمیکنند [چنین نیستم؛] پیش خودم گفتم که شاید این مقدار سبب شود که وضع زن و بچه من بهتر شود. خلاصه اگر گناهی هم بوده من از ایمانم برنگشتم، نخواستم واقعاً خیانتی کرده باشم، مرا ببخشید. پیغمبر هم زود بخشید و قبول کرد که او قصد خیانت بزرگی نداشته یعنی یک غیر مسلمانی


صفحه 230

نیست که بخواهد واقعاً خیانتی کرده باشد، فقط میخواسته به خیال خودش از این راه به خانوادهاش خدمتی کرده باشد. عمر گفت: یا رسولَاللَّه این مرتد شده، اجازه بدهید الآن من این را بکشم. پیغمبر فرمود: نه[1]مسأله ولاء کفار(پیوند و دوستی با کافران)

مطلب دیگر: یکی از مسائل بسیار اساسی که فرق اسلام را با سایر ادیان و بالخصوص مسیحیت بلکه با جمیع ادیان روشن میکند همین مسأله است: از نظر مسیحیها [ایمان یک امر قلبی است و ...] که میبینید همین تبلیغ را در همه جا کردهاند و حتی بسیاری از مسلمین هم گاهی همین حرفها را میزنند بدون اینکه توجه داشته باشند که اینها اصلًا با اسلام جور در نمیآید. میگویند ایمان فقط یک امر قلبی است، مربوط است به رابطه انسان با خدا، غیر از این چیزی نیست، به روابط انسان با انسان کاری ندارد. ایمان امری است قلبی، وجدانی، مربوط به رابطه انسان با خدا، و اما رابطه انسان با انسان مسألهای است که به ایمان ارتباط ندارد. تو در دلت رابطهات را با خدا درست کن، دیگر رابطهات با انسانها را بر هر اساس دیگری میخواهی تنظیم کنیتنظیم کن. گاهی که میخواهند ایمان رابطه انسان با انسان را هم در بر بگیرد به این شکل ذکر میکنند که رابطه یک نفر مؤمن با همه انسانها علیالسّویه [است؛] با همه انسانها باید رابطه دوستی و مودّت داشته باشد و نباید میان انسانی و انسانی فرق بگذارد. فقط انساندوست باید بود (نوع خاصی از انساندوستی که اینها میگویند) که این موضوع را بعد بیشتر باید تشریح کنم. این حرف دومشان خیلی حرف جالبی هم به نظر

[1]. [شأن نزول این سوره همراه با این قضیه در مجمعالبیان جلد 5 صفحه 269 و 270 آمده است.]


صفحه 231

میرسد که ایمان مربوط است به رابطه انسان با خدا و اما رابطه انسان با انسان، آن طرف همین قدر که انسان شد دیگر کافی است که انسان هرگونه ارتباطی با او داشته باشد و بلکه باید با همه انسانها رابطه دوستی داشت بدون اینکه میان انسان مؤمن و انسان غیر مؤمن فرق بگذاریم.

این مطلب با تعلیمات اسلامی جور در نمیآید و قرآن بعد میفرماید- مثل اینکه تعریضی به مسیحیت هم هست- که سیره و سنت ابراهیم که خود مسیحیها و یهودیها هم قبول دارند این نبوده است و نباید باشد؛ و قدر مسلّم این است که این امر با دینِ جامعهساز یعنی دینی که مسؤولیت ساختن یک جامعه را به عهده گرفته است جور در نمیآید. فرق است میان تعلیماتی که صرفاً یک تعلیمات اخلاقی و فردی است و تعلیماتی که علاوه بر جنبه فردی، جنبه اجتماعی هم دارد. در این تعلیمات نمیتواند میان انسان مؤمن و انسان ضد ایمان هیچ فرقی گذاشته نشود.

قرآن مسأله دیگری را در آیات بعد طرح کرده است که بنابراین [آیا] رابطه انسان فقط با انسانهای مؤمن باید رابطه دوستی و خوبی باشد و انسان با هر کس که غیر مؤمن شد باید رابطه دشمنی و عداوت داشته باشد و هیچ به او احسان و خوبی نکند، پس انساندوستی اساساً غلط است؟ در آیه هشتم این را هم توضیح میدهد:

«لا ینْهیکمُ اللَّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یقاتِلوکمْ فِی الدّینِ وَ لَمْ یخْرِجوکمْ مِنْ دِیارِکمْ انْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطوا الَیهِمْ» از این [مطلبْ] شما اینچنین استنباط نکنید که کسانی که دین و ایمان ندارند و اسلام ندارند اگر با شما سر ستیزه و دشمنی ندارند صِرف احسان به آنها را خدا نهی میکند؛ به آنها احسان کنید؛ ولی مسأله، مسأله دیگر است؛ مقصود کسانی هستند که با اسلام و مسلمین سر ستیزهجویی دارند و اگر شما با سادهدلی بخواهید با آنها رابطه دوستی برقرار کنید آنها زهر خودشان را حتماً خواهند ریخت؛ آنها دشمن مسلکی شما هستند. آنچه که ما میگوییم در واقع هشداری است به


صفحه 232

شما که از کینهتوزی و کینهورزی آنها غافل نمانید.

در این جهت، آیات قرآن بسیار حساسیت دارد و هشدار میدهد که شما گاهی غافل میشوید و به اینها حسن ظن پیدا میکنید و یک وقت میبینید آنها کار شما را ساختهاند. در آیهای در سوره نساء میفرماید: «وَدَّ الَّذینَ کفَروا لَوْ تَغْفُلونَ عَنْ اسْلِحَتِکمْ وَامْتِعَتِکمْ فَیمیلونَ عَلَیکمْ مَیلَةً واحِدَةً»[1]شما اشتباه میکنید؛ اگر امروز آنها روی خوش به شما نشان میدهند از قدرت شما میترسند؛ اگر بتوانند شما را غافلگیر کنند- به تعبیر ما- یک لقمهتان میکنند؛ اینقدر از آنها غافل نباشید!

در آن مقاله «ولاءها و ولایتها»[2]منکران خدا یا پیام خدا، دشمنان خدا«

یا ایهَا الَّذینَ امَنوا لاتَتَّخِذوا عَدُوّی وَ عَدُوَّکمْ اوْلِیاءَ» ای اهل ایمان، دشمنان مرا [و دشمنان خودتان را دوستان نگیرید.] دشمنان خدا کسانی هستند که منکر خدا و پیام خدا هستند. هر کس که بر ضد ایمان به خدا یا بر ضد پیام

[1]نساء/ 102.

[2]این مقاله اکنون به صورت کتاب در آمده و به صورت مقاله نیز در کتاب ششش مقاله منتشر شده است.


صفحه 233

خدا- که همان وحی و رسالت است- قیام کرد او دشمن خداست. دشمنی معنی دیگری ندارد. عدهای از روشنفکرهای اخیر مثل فروغی به سعدی ایراد میگیرند که چرا گفته است:

ای کریمی که از خزانه غیب

گبر و ترسا وظیفهخور داری

دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمنان نظر داری

میگویند مگر میشود خدا دشمن کسی باشد یا مگر کسی میتواند دشمن خدا باشد؟! چون سعدی در این شعرش پیوند خودش را با اسلام روشن میکند و غیر مسلمان [را دشمن خدا معرفی میکند]- که حساسیت اینها بیشتر روی کلمه «گبر» است، گبر و زردشتی و دوره قبل از اسلام- ناراحتند که چرا سعدی علیه گبر اینجور حرف میزند؛ میگویند این حرف سعدی قابل قبول نیست که «ای کریمی که از خزانه غیب- گبر و ترسا وظیفه خور داری»، آنگاه مسلمانها را «دوستان» مینامد و گبر و ترسا را «دشمنان». گبرها که همین زردشتیهای خودمان هستند، ترساها هم که اربابهای خودمان هستند! بنابراین چطور ما اینها را «دشمنان خدا» بدانیم؟

اینها همه حرف مفت است. هر کسی که بر خلاف فطرت خودش که فطرت توحید است و بر ضد ایمان به خدا و بر ضد پیام خدا قیام کند دشمن خداست. اینها فرض میکنند که خدا از نظر مسلک- العیاذ باللَّه- یک صلح کلّی است؛ یعنی هر کسی هر مسلکی و هر راهی میخواهد، داشته باشد؛ اینها دیگر به خدا مربوط نیست، دوست و دشمنْ دیگر معنی ندارد. ولی قرآن تصریح میکند؛ مشرکین را، منکرین خدا و منکرین پیام خدا را دشمنان خدا معرفی میکند.

حال نکته این است که بعد از آن که میفرماید: «عَدُوّی» میگوید: «وَ عَدُوَّکمْ» [کافران را دوستان نگیرید] نه فقط به دلیل اینکه دشمنان پیام من و ضد ایمانِ به من هستند [بلکه همچنین به دلیل اینکه] اینها دشمن شما هم از


صفحه 234

آیه سوره آلعمران

در یک آیه دیگر در سوره آل عمران میفرماید: «لاتَتَّخِذوا بِطانَةً مِنْ دونِکمْ»[1]. آنجا تعبیر دیگری است. «بطانه» یعنی آستر. لباسی که انسان میپوشد یک رویه دارد [و یک آستر.] شعرنصابمیگوید: «الظِّهارَة ابره دان و الْبِطانَة آستر». عرب رویه پارچه لباس را «ظهاره» میگوید و آستر را «بطانه». این تشبیهی است که قرآن میکند. میفرماید در جامعه از غیر خود بطانه نگیرید. خیلی تعبیر عجیبی است! یعنی در جامعه مسلمان، غیر مسلمان هم شرکت داشته باشد مانعی ندارد ولی یک وقت هست به صورت ظهاره شرکت دارد، پارچه رو، یعنی پارچه شناخته شده، آن که دیده میشود، [و یک وقت به صورت بطانه و آستر؛] یعنی تشکیلات جامعه اسلامی یک کارهای علنی دارد، یک کارهای سرّی و مخفی مثل آن کارهایی که به سیاست اجتماع مربوط است. غیر مسلمان بخواهد کارهایی در جامعه اسلامی داشته باشد که روست، مثلًا تجارت یا زراعت داشته باشد، مانعی ندارد؛ اما غیر مسلمان را در اسرار جامعه مسلمان، در کارهای اساسی و پنهانی و نهانی و کارهایی که در زیر و باطن اجتماع است [شرکت دادن، جایز نیست.]

[1]. آل عمران/ 118.


صفحه 235

لزوم مسلکی بودن«

لاتَتَّخِذوا عَدُوّی وَ عَدُوَّکمْ اوْلِیاءَ تُلْقونَ الَیهِمْ بِالْمَوَدَّةِ» شما القاء دوستی میان خود و آنها برقرار میکنید. القاء مودّت یعنی در دل مودّتی نسبت به آنها دارید؛ علاقهای پیدا میکنید و بعد این علاقه را آشکار و ظاهر میسازید و روابط دوستانه با آنها برقرار میکنید «وَقَدْکفَروا بِما جاءَکمْ مِنَ الْحَقِ» در حالی که آنها کفر میورزند. (همیشه گفتهایم که مفهوم «کفر» صرفِ قبول نکردن اسلام نیست، قبول نکردن و به عناد و ستیزه برخاستن است.) و حال آنکه آنها با حقی که بر شما نازل شده و برای شما آمده است (یعنی همین پیام خدا، همین قرآن) ستیزه میکنند. معنایش این است:

پس مسلکی بودن کجا رفت؟ آنها اینقدر نسبت به دین و ایمان و مسلک شما مخالفت میکنند، باز شما آنها را برادرخوانده خودتان قرار دادهاید؟! «یخْرِجونَ الرَّسولَ وَ ایاکمْ انْ تُؤْمِنوا بِاللَّهِ رَبِّکمْ» اینها مردمی هستند که پیامبر را و شما را از شهر و دیارتان اخراج کردند به گناه اینکه به ربّ خودتان، به پروردگارتان ایمان آوردید. چرا فراموش میکنید؟ اینها نگذاشتند که پیغمبر و شما در زادگاه خودتان زندگی کنید، شما را مجبور به مهاجرت کردند (واقعاً هم مجبور به مهاجرت کردند یعنی اگر به آنها آزادی میدادند مهاجرت نمیکردند)، شما را از شهر و دیارتان اخراج کردند به گناه ایمانتان؛ ایمان به چه؟ آیا به یک بیگانه؟ مثل اینکه مردم شهری افرادی را به دلیل اینکه با یک بیگانه ارتباط برقرار کردهاند اخراج میکنند؟

[خیر،] میگویند چرا شما به خدای خالق و پروردگارتان ایمان آوردید؟ در واقع خود آیه نشان میدهد، میگوید آنها به دلیل مسلک با شما مخالفند، آنوقت شما چطور میخواهید بین آنها و غیر آنها به دلیل مسلک فرق نگذارید؟