بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 217

شیطان] میگوید:

«فَبِعِزَّتِک لَأُغْوِینَّهُمْ اجْمَعینَ.الّا عِبادَک مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ»[1]به عزت تو قسم همهشان را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلَص تو (که «مخلَص» از «مخلِص» بالاتر است)، بندگانی که اصلًا وجودشان را خالص کردهاند. آنهایی که وجودشان را برای خدا خالص کردهاند همانها هستند که خودشان را به خدا سپردهاند؛ دیگر شیطان نمیتواند آنجا اصلًا راه پیدا کند. در آیه دیگر میفرماید: «انَّ عِبادی لَیسَ لَک عَلَیهِمْ سُلْطانٌ»[2]بندگان من، آنهایی که واقعاً بنده مناند، تو هیچ نفوذی نمیتوانی در آنها داشته باشی. در آیه دیگر میفرماید: «انَّماسُلْطانُهُ عَلَی الَّذینَ یتَوَلَّوْنَهُ»[3]تسلط شیطان بر کسانی است که ولای او را پذیرفتهاند.

خدای متعال حافظ و رقیبِ اینگونه بندگان[4]دو معنی برای«عزیز » «

الْعَزیزُ». برای «عزیز» دو معنا هست که به هر دو معنا خدای متعال عزیز است: یکی عزّتِ در مقابل ذلّت و زبونی. هر موجودی غیر از خدا زبون

[1]. ص/ 82 و 83.

[2]. حجر/ 42.

[3]. نحل/ 100.

[4]. [یعنی بندگانی که خود را به او سپردهاند]


صفحه 218

است یعنی اگر از نظری عزت دارد از نظری دیگر ذلت دارد. هر عزیزی در عالم آمیختهای است از عزت و ذلت. هیچ موجودی از خودش استقلال ندارد؛ همه موجودها وابسته به موجود دیگر و اسیر و مقهور موجود دیگر هستند. حال مثالهای کوچک راجع به خود انسانها ذکر میکنیم: یک انسان اگر همه مردم دنیا را هم ذلیل کرده باشد، در مقابل همه مردم دیگر عزیز باشد و یک فرد هم باقی نمانده باشد الّا اینکه او عزت خودش را بر وی ثابت کرده است، در عین حال همان آدم، ذلیل همین هواست، اگر دو دقیقه همین هوا به او نرسد کارش ساخته است؛ یا ذلیل یک میکروب کوچک در درون خودش میشود. اما آن عزیزی که در ذات او ذلت و خواری اصلًا نمیتواند وجود داشته باشد چون مافوق همه موجودات است، خداست.

معنی دیگر «عزیز» همین است که ما میگوییم «گرانبها». میگوییم فلان شئ عزیز است، یعنی گرانبهاست. اشیاء بیمانند و نایاب که مثلشان نایاب است، برای انسان فوقالعاده گرانبهاست (عزیزالوجود). خدای متعال عزیز است یعنی فوقالعاده گرانبهاست. عزیزِ به این معنا، ارزش خدا برای بشر را بیان میکند. عزیزِ به معنای اول، ارزش فینفسه است اما این دومی ارزشش برای بشر است: [خدا] خیلی گرانبهاست، خیلی عزیز است، خیلی دوست داشتنی است. ظاهراً [مقصود] همین دومی است، چون «الْجَبّاردو معنی برای«جبّار » «

الْجَبّارُ». یکی از اسمهای پروردگار «جبّار» است. «جبّار» از دو ماده میتواند باشد (مفسّرین هم گفتهاند): یکی از مادّه «جبران». در این صورت «جبّار» یعنی آن که کم و کسرهایی را که پیدا میشود جبران میکند. این که


صفحه 219

عمل شکستهبند را «جبر» و خودش را «مجبّر» میگویند برای این است که یک شکستگی که پیدا میشود او میآید آن شکستگی را اصلاح میکند؛ و این که در وضوی جبیره میگویند حکم جبیره این است، یعنی در موردی که مثلًا شکستهبندی بوده و آمدهاند روی محل وضو را بستهاند و حالا انسان میخواهد وضو بگیرد تکلیف جبیره این است. در دعاها به این مضمون خیلی اشاره شده است: «یا جابِرَ الْعَظْمِ الْکسیرِ»[1]یا: «یا جابِرَ کلِکسیرٍ» که آن، معنی اعمّی دارد: ای خدایی که هر شکستگی را تویی که جبران میکنی. جبران، خودش یک اصلی است در عالم. در عالم طبیعت چنین اصلی وجود دارد؛ یعنی این دنیا دنیای کون و فساد است. از یک طرف عواملی دخالت میکنند، کم و کسریها و نقصهایی به وجود میآورند، پشت سرش میبینیم عوامل دیگری در این دنیا وجود دارند که آن کم و کسریها را اصلاح میکنند، نظیر همانچه ما در بدن خودمان میبینیم. اگر جایی از بدن ما زخم شود پشت سرش این دستگاه شروع میکند به کار کردن و آن نسجهایی را که از بین رفته از نو میسازد، و الّا اگر چنین نبود، کسی در دنیا نمیتوانست زندگی کند؛ یعنی اگر یک زخم کوچک در یک جای بدن انسان پیدا میشد، تا آخر عمر او همراه وی بود، مثل بعضی افراد که برخی بیماریها پیدا میکنند و تا آخر عمر همراهشان است. مثلًا بیماری قند اگر شدید باشد دیر التیام پیدا میکند. حال انسان حساب کند که اگر خدا بدن را اینطور نساخته بود که فوراً جبران کند، چنانچه دستش به اندازه سر سوزن زخم میشد، تا آخر عمر همان زخم به همان حال بود و باز بود و خون میآمد.

خدای متعال جبّار است به معنی اینکه جبران کننده است و این حالت

[1]. دعای جوشن کبیر (مفاتیحالجنان)، فقره 80.


صفحه 220

جبرانکنندگی- حال اگر انسان را در نظر بگیریم- در جمیع شؤون زندگی انسان هست. خود قبول توبه مظهر جبّاریت خداوند است. گناه به منزله شکستگی در روح انسان است، به منزله قطعه قطعه شدن و پاره شدن روح انسان است. اگر بنا بود یک چیز همینقدر که شکست برای همیشه شکسته باقی بماند، خیلی کارها زار بود.

ولی همینقدر که انسان به درگاه الهی برود و توبه و استغفار کند خدای متعال به آن لطف خودش، به آن جبّاریتی که دارد اصلاحش میکند، از نو رفویش میکند، مثل فرشی که سوراخ شده باشد، بعد رفوگر ماهر بیاید آن را دقیق رفو کند که بشود «التّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کمَنْ لا ذَنْبَ لَهُ»[1].

معنای دیگر «جبّاریت» همان قهّاریت است، یعنی قدرت محض، قاهریت محض؛ یعنی همه چیز در زیر سلطه اوست (که آن عزیزِ به معنای اول که عرض کردیم این است)، فوق همه چیز است (وَ هُوَالْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ)[2].

عظمت از آنِ خداست«

الْمُتَکبِّرُ» ذات پروردگارِ متکبّر. «متکبّر» در اصطلاح علمای ادب از باب تفعّل است. باب تفعّل معانی متعدد دارد. یک معنایش تلبّس است. مثلًا اگر گفتند «تَکرَّمَ» یعنی متلبّس به کرامت شد. یک معنی دیگرش این است که متظاهر شد به چیزی که واقعاً ندارد. چیزی را که ندارد متکلّفاً به خود میبندد. کبریاء منحصراً از ذات پروردگار است، کبریاء مال اوست (الْکبْریاءُ رِدائی)[3]، عظمت فقط مال اوست. او متکبّر است به معنی اینکه متلبّس به

[1]. اصول کافی، جلد 4، باب توبه، حدیث 10.

[2]. انعام/ 18 و 61.

[3]. جامعالسعادات، ج 1/ ص 386.


صفحه 221

تکبر بالحق

بله، یک نوع تکبّر است که حتی در بنده هم مطلوب است وآن تکبّرِ بالحق است.

تکبّر بالحق یعنی بیاعتنایی به همه چیز دیگر به خاطر خدا؛ که بوعلی سینا جمله خیلی خوبی در باب زهد دراشاراتدارد که زهد عارف چیست؟ «الزّهد عند العارف ریاضةٌ ما لهممه وقوی نفسه ... وتکبر علی کل شئ غیر الحق»[1]بیاعتنا بودن به هر چیز غیر از خدا. این تکبّر معنایش این است که [شخص] هیچ موجودی را به جای خدا نمینشاند یعنی او را معبود قرار نمیدهد ولو به همان عبادت کوچک، ولو مورد توجه قرار دادن؛ یعنی هیچ موجودی غیر از خدا شایسته این که من او را هدف، قبله و مقصد قرار بدهم نیست. «سُبْحانَ اللَّهِ عَمّا یشْرِکونَ» منزّه است ذات پروردگار از این شرکهایی که میورزند. تکبّر ورزیدن یک بنده در مقابل خدا نوعی شرک ورزیدن، خود را شریک خدا قرار دادن و جامه خدا را به تن کردن است.

[1]. شرح اشارات، نمط نهم، فصل سوم.


صفحه 222

صفات فعل خدا«

هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ» اوست اللَّه. این هر سه آیه با «هُوَ اللَّهُ» شروع شد، منتها در آن دو آیه (هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ...) مسأله عبودیت هم مطرح بود آنجا که در واقع صفات ذاتی بیان میشد؛ این آیه باز با «هُوَ اللَّهُ» شروع میشود ولی بعد «لا الهَ الّا هُوَ» ندارد چون اینجا وارد صفات فعل میشود. [آنجا داشت:] «الْمَلِک الْقُدّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ»، اینجا [دارد:] «هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ» اوست خدای آفریننده اندازهگیر، آفریننده به تقدیر، چون بعضی گفتهاند اصلًا «خلق» یعنی تقدیر و اندازهگیری، یا آفریدنِ با تقدیر و اندازهگیری. «الْبارِئُخدا نقشدهنده است«

الْمُصَوِّرُ» صورتبخش، نقشبخش. اگر یکدفعه بیایند عالم را خراب کنند و به حالت اول برگردانند، درست مثل این است که بیایند نخهای یک قالی را- با آن همه نقش و نگاری که دارد- از یکدیگر باز کنند، بعد تاب نخها را هم باز کنند و آن را تبدیل کنند به پشم اولیه. اصل این قالی چیست؟ یک ماده بیرنگ بی نقش. خدا علاوه بر اینکه آفریننده آن ماده (ماده عالم) است،


صفحه 223

نقش و صورت میدهد. آن ذرهای که مبدأ خلقت یک انسان مثلًا میشود نه قلب دارد، نه مغز، نه استخوان، نه خون و نه گوشت، ولی «هُوَالَّذی یصَوِّرُکمْ فِیالْارْحامِ»[1]خداست که در رحِم به آن صورت میبخشد. علمای جنین شناسی به شکل عجیبی نقل میکنند که وقتی از نطفه مرد و تخمک زن یک سلول واحد به وجود میآید، به سرعت شروع میکند به تکثیر به صورت یکنواخت، یعنی تغذّی و رشد میکند و بزرگ میشود. همین که به یک حدی رسید کمکم خودش دوتا میشود. هر یک از اینها باز به سرعت تغذّی میکند و دوتا میشود، میشوند چهارتا، چهارتا میشود هشتتا، هشتتا میشود شانزدهتا؛ همینطور به سرعت فقط رشد کمّی پیدا میکند. به یک مرحله که میرسد ناگهان یک وضع کیفی پیدا میشود. یک وقت مثلًا میبینید خطی در وسط آنها پیدا شد؛ چیست؟ مثلًا سلسله اعصاب میخواهد درست بشود. نقطهای در فلانجا درست شد؛ چیست؟ تقسیم کار میشود. بعد ناگاه یک عده سلولها که همه مشابه و مانند یکدیگر بودهاند تغییر شغل و تغییر صفت و تغییر خصوصیات میدهند، میشوند مثلًا سلولهایی که باید سلسله اعصاب را تشکیل بدهند؛ بعد این سلولها یک حالت مصونیتی پیدا میکنند که تا آخر عمر هستند (عجیب این است!) و اما آن سلولهای دیگر سلولهایی است که باید بیایند و بروند، بخشی از آنها قلب را تشکیل بدهند، بخش دیگر استخوان را و بخش دیگر گوشت را. کمکم نقشها پیدا میشود.

بعد کار میرسد به آنجا که در اندام همین بچه میلیونها رگ مویین به وجود میآید.

«مویین» یعنی به اندازه مو، اما چون ما از مو باریکتر نداریم میگوییم به اندازه مو؛ در حالی که اگر هزارتایشان را به همدیگر بتابند به اندازه یک مو نمیشود؛ و تازه همه اینها با آن نازکی که به

[1]

. آل عمران/ 6.


صفحه 224

چشم نمیآید کانالهای ارتباطی هستند. بدیهیاست که اینها نمیتواند حساب نشده باشد.چشم انسان را در نظر بگیریم. این ماده بیشکل اوّلی تا به صورت چشم در میآید چقدر صورت پیدا میشود؟! اگر صورت مثل صورت روی دیوار بود میگفتیم یک خط از این طرف کشیدند این شد کلّه، بعد شد گردن، بعد پا، این شد صورت انسان؛ این چیز سادهای است. اما در «صورتی» که ما میگوییم صحبت این حرفها نیست.

چند سال پیش آلمانیها نمایشگاهی در ایران دایر کرده بودند که آخرین مظهر صنعت جدید بود. شخصی میگفت رفته بودیم و با مسؤول آن صحبت میکردیم؛ او میگفت اگر قرار باشد کارخانهای ساخته شود که بتواند به اندازه فقط کلیه انسان کار انجام بدهد کارخانهای باید ساخته شود برابر همه سطح تهران (تازه خودکار نیست).

«هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ» تقدیر و اندازهگیری از او، ایجاد از او، صورتبخشی از او. بعد «لَهُ الْاسْماءُ الْحُسْنی» هر چه اسماء حسنی است از آنِ اوست، هر چه صفت کمالیه به نحو اکمل است منحصراً از آنِ اوست. وقتی میگوید «منحصراً از آن اوست» یعنی هر چه هم در دیگران است جلوهای است از آنچه که مال اوست؛ دیگران هم اسمِ اسمِ او هستند.

«یسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ». سوره از «سَبَّحَ» شروع شد و به «یسَبِّحُ» ختم میشود. «یسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ» او را تسبیح و تقدیس میکنند، به قدّوسیت میخوانند [هر چه در آسمانها و زمین است.] (در اول سوره حدید گفتیم تسبیح به نحو اکمل ملازم است با تحمید؛ یعنی از هر نقص منزه دانستن ملازم است با او را به هر کمالی متصف کردن.) هر چه در آسمانها و زمین است، تمام ذرات زمین و آسمان مسبّح ذات پروردگار هستند؛ حال به چه معنا ذات پروردگار را تسبیح میکنند، مکرر در باره آن