شما را از این ایمان و دین و مسلکتان برگردانند.
«لَنْ تَنْفَعَکمْ ارْحامُکمْ وَ لا اوْلادُکمْ یوْمَ الْقِیامَةِ یفْصِلُ بَینَکمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلونَ بَصیرٌ»[1]ایمان واقعی
در آیات زیادی از قرآن این مطلب تصریح شده است که ایمان آن وقت ایمان است که هر جا که در سر دوراهی قرار گرفتید که یا خدا یا- مثلًا- پدر، یا خدا یا مادر، یا خدا یا فرزند، یا خدا یا زن، یا خدا یا مال، یا خدا یا مسکن، همه جا بگویید خدا:
«قُلْ انْکانَ اباؤُکمْ وَ ابْناؤُکمْ وَ اخْوانُکمْ وَ ازْواجُکمْ وَ عَشیرَتُکمْ وَ امْوالٌ اقْتَرَفْتُموها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کسادَها وَ مَساکنُ تَرْضَوْنَها احَبَّ الَیکمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ جِهادٍ فی سَبیلِهِ فَتَرَبَّصوا حَتَّی یأْتِی اللَّهُ بِامْرِهِ»[2]به آنها بگو ایمان مساوی است با پاکباختگی؛ ایمان مساوی است با اینکه هر چه غیر ایمان است در درجه بعد قرار بگیرد. نمیگوییم آنها را بکلی نفی کنید بلکه میگوییم آنها در درجه بعد است یعنی تا آن حدی است که با این تضاد نداشته باشد. بگو اگر پدران و فرزندان و خویشاوندانتان و
[1]. ممتحنه/ 3.
[2]. توبه/ 24.
یگانه رابطه باقی برای انسان
اینجا هم حاطب بن ابیبلتعه حرفش این بود که زن و بچهام الآن در آنجا هستند، من جانب آنها را هم باید رعایت کنم. نه، دیگر «جانب آنها را هم»، یک مقدار جانب این را یک مقدار جانب آن را، یک جا به نفع این یک جا به نفع آن، [با ایمان] جور در نمیآید. قرآن میخواهد بفرماید که این روابط: رابطه با ارحام، خویشان، فرزندان، اینها یک رابطههایی است که در چهار صباح دنیا بین انسان و اشیاء و اشخاص هست و یگانه رابطهای که برای انسان الیالابد باقی میماند رابطه با خداست یا با دوستان خدا. «لَن تَنْفَعَکمْ ارْحامُکمْ وَ لا اوْلادُکمْ یوْمَ الْقِیامَةِ» ارحام و خویشاوندان و فرزندانتان در روز قیامت سودی به حال شما نمیبخشند. در روز قیامت میان انسان و همه اینها جدایی واقع میشود؛ جز یک سبب [باقی نمیماند:] «اذْ تَبَرَّأَ الَّذینَ اتُّبِعوا مِنَ الَّذینَ اتَّبَعوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْاسْبابُ»[1]رابطهها در آنجا
[1]. بقره/ 166.
قطع میشود جز رابطههایی که از ناحیه حق برقرار باشد. «الْاخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّا الْمُتَّقینَ»[1]در قیامت همه دوستان تبدیل به دشمنان یکدیگر میشوند مگر دوستانی که از روی تقوا با یکدیگر دوست بودند یعنی دوستانی که پیوندشان با یکدیگر ناشی از پیوندشان با خدا بوده. زن و بچه و ارحام و اولاد، تا حدی که پیوند انسان با اینها ناشی از پیوند ایمانی باشد و آنها با انسان [در ایمان] شرکت داشته باشند، این پیوند در قیامت باقی میماند؛ ولی اگر از این راه نباشد بکلی از بین میرود. اصلًا در قیامت انسان [از اینها] تبرّی میجوید و فرار میکند (یوْمَ یفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ اخیهِ وَ امِّهِ وَ ابیهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنیهِ)[2]. « وَاللَّهُ بِما تَعْمَلونَ بَصیرٌابراهیم علیه السلام، یک الگو«
قَدْ کانَتْ لَکمْ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی ابْراهیمَ وَالَّذینَ مَعَهُ اذْ قالوا لِقَوْمِهِمْ انّا بُرَءؤُا مِنْکمْ وَ مِمّا تَعْبُدونَ مِنْ دونِ اللَّهِ کفَرْنا بِکمْ وَ بَدا بَینَنا وَ بَینَکمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ ابَداً حَتَّی تُؤْمِنوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ» این درس را از ابراهیم و گروهی که همراه ابراهیم بودند (نشان میدهد که البته گروهی از تربیتشدگان ابراهیم هم بودهاند)، از ابراهیم و ابراهیمیان یاد بگیرید که آنها چگونه به خاطر ایمانشان از همه بریدند حتی از نزدیکترین ارحام خودشان.
اینجا کلمه «اسْوَة» آمده است. تعبیر این آیه راجع به ابراهیم علیه السلام و تعبیر آیهای در سوره احزاب راجع به رسول اکرم خیلی به یکدیگر نزدیک است. در سوره احزاب داریم: «لَقَدْ کانَ لَکمْ فی رَسولِ اللَّهِ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ»[3]برای
[1]. زخرف/ 67.
[2]. عبس/ 34- 36.
[3]. احزاب/ 21.
شما در وجود پیغمبر اسوهای است. اسوه به تعبیر امروزیها یعنی الگو (در فارسی شاید کلمهای نداریم که بهجای آن بگذاریم)، یعنی شخصیتی که باید مقتدا قرار بگیرد و میزان و معیار باشد و دیگران خودشان را با او بسنجند.
از نظر تعبیرات ادبی این را «تجدید» مینامند. تجدید- که در علم بدیع ذکر میکنند- این است که مثلًا انسانی که دارای خصلت و خصوصیتی هست، آن خصلت و خصوصیت او را به صورت شیء مجسمی جدا از او فرض میکنند، مثلًا میگویند: «رأیتُ فی زیدٍ اسداً» من در زید شیری را دیدم. کأ نّه در وجود او شیری نهفته است. یا میگویند: «او از زید یک دانشمند ساخت» و حال آنکه مقصود این است که خود زید را دانشمند کرد ولی گویی الآن این زید یک چیز است و دانشمند چیز دیگر، فقط زید مایه شده برای اینکه شخص دیگری دانشمند شود. این را در ادبیات عربی و در علم بدیع «تجدید» میگویند.
این تعبیر در قرآن آمده است، میفرماید که در وجود پیغمبر یک الگو وجود دارد. البته مقصود این است که خود پیغمبر الگوی شماست اما به این تعبیر [میفرماید که] در وجود پیغمبر یک الگو وجود دارد. کأ نّه این پیغمبر دو شخصیت است: شخصیتی که شما الآن به طور سطحی دارید میبینید، و شخصیت دیگری که به آن پی نبردهاید، که آن شخصیتی که شما به آن پی نبردهاید و باید او را بشناسید در این شخصیت پنهان است و آن شخصیت است که اگر به آن پی ببرید و آن را بشناسید باید الگوی شما قرار بگیرد.
همین تعبیر در باره ابراهیم علیه السلام آمده است: «قَدْ کانَتْ لَکمْ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی ابْراهیمَ» یک تأسّی نیکی و یک اسوه نیکی در وجود ابراهیم برای شما هست یعنی در وجود ابراهیم هم الگویی [وجود دارد،] منتها این مربوط به خصوصِ همین مسأله ولاءِ دشمنان [است.] یک الگویی در وجود ابراهیم و
همراهان ابراهیم برای شما مسلمین هست. مگر آنها چه کردهاند؟ «اذْ قالوا لِقَوْمِهِمْ انّا بُرَءؤُا مِنْکمْتولّیو تبرّی
حال از اینجا ما به کلمه «تولّی و تبرّی» [میرسیم] که فقط پوستهاش برای ما مانده و معنایش هیچ باقی نمانده است و به غلط هم «تولّی و تبرّی» به کار میبریم. تولّی و تبرّی یعنی پیوند دوستی با دوستان خدا برقرار کردن و پیوند بیزاری با دشمنان خدا برقرار کردن. «اذْ قالوا لِقَوْمِهِمْ انّا بُرَءؤُا مِنْکمْ» به قومشان گفتند ما از شما تبرّی میجوییم، هم از شما و هم از معبودهای شما (آن معبودها سمبل مسلک و عقیده و ایمان شماست)، یعنی از شما و از فکر و عقیده و راه شما تبرّی میجوییم. «کفَرْنا بِکمْ» (این تعبیر جالب است و در قرآن مکرر آمده است) تنها شما کافر نیستید، ما هم کافریم؛ شما کافرید به آنچه ما ایمان داریم، ما هم کافریم به شما و به عقیده و مسلک شما (گفتیم در مفهوم «کفر» ستیزه کردن و مبارزه و مخالفت کردن عملی خوابیده است) یعنی به شدت با شما و با عقیده شما مبارزه خواهیم کرد.
این که میگویند کلمه «لا الهَ الَّا اللَّهُ» جمعی است میان نفی و اثبات، سخن درستی است. «لا الهَ» نفی و انکار است، کفرِ به غیر خداست؛ «الَّا اللَّهُ» اثبات ایمان به خداست، که در «آیةالکرسی» اینطور میخوانیم: «لا اکراهَ فی الدّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی فَمَنْ یکفُرْ بِالطّاغوتِ وَ یؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ
اسْتَمْسَک بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی»[1]. تنها نفرمود:
«مَنْ یؤْمِنْ بِاللَّهِ»؛ قبل از ایمان به اللَّه، کفر به طاغوت را ذکر کرد: «فَمَنْ یکفُرْ بِالطّاغوتِ وَ یؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَک بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی».
این است که هر مؤمنی شرط مؤمن بودنش کافر بودن هم هست و این نکته اساسی است در آنچه که در این آیه در مورد ولاء کفار نداشتن آمده است. (عرض کردیم میخواهیم اینها را تا آخر بخوانیم بعد بیشتر در باره فلسفه این مطلب بحث کنیم.) این در واقع همان مطلب را میخواهد بگوید که برای مردم مسلمان و جامعه اسلامی تنها جنبه اثباتی کافی نیست. در مسیحیت ادعا میکنند که فقط جنبه اثباتی هست و اساساً هیچ عنصری از کفر و انکار وجود ندارد. ولی اسلام دین تولّی و تبرّی است، دین نفی و اثبات با یکدیگر است، دینی است که حتی نفیش تقدم دارد بر اثباتش؛ به قول علمای اخلاق «تخلیه» تقدم دارد بر «تحلیه»؛ یعنی اول بریدن از غیر او، بعد به او پیوند کردن. سعدی خوب میگوید:
ما درِ خلوت به روی غیر ببستیم
از همه باز آمدیم و با تو نشستیم
البته او یک امر عرفانی و معنوی را میگوید، چون این قانون در همهجا جاری است.
در همان امر عرفانی و معنوی (یعنی در این که انسان حالت خلوص و ذکر پیدا کند) میگویند اول طرد خاطرات دیگر است. به قول حافظ:
ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع
به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد
عرض کردم آنها معنی عرفانی را میگویند: در دل، اول تفرقه و تفرق را طرد
[1]. بقره/ 256.
کن تا حالت مجموعیت خاطر (که اصطلاح عرفانی خاصی است) یعنی حالت تمرکز ذهن، حالتی که بتوانی دو ساعت در حال خلوت با خدا به سر ببری و کوچکترین خاطرهای در ذهن تو نیاید [برایت حاصل شود.] تا اهرمن نرود سروش نمیآید.
اول باید اهرمن برود بعد سروش بیاید.
حدیثی پیغمبر اکرم دارد که خواجه نصیرالدین طوسی از این حدیث حتی یک معنی عرفانی هم فهمیده است. فرمود: «لا یدْخُلُ الْمَلائِکةُ بَیتاً فیهِ کلْبٌ اوْ صورَةُ کلْبٍ»[1]فرشتگان در خانهای که در آن سگ یا صورت سگ باشد وارد نمیشوند؛ یعنی فرشته رحمت در دل انسان، آن دلی که در آن هزاران صورت زشت و پلید و کثیف هست، هرگز وارد نمیشود.
ما درِ خلوت به روی غیر ببستیم
از همه باز آمدیم و با تو نشستیم
آنچه نه پیوند یار بود بریدیم
وآنچه نه پیمان دوست بود شکستیم
مردم هشیار از این معامله دورند
شاید اگر عیب ما کنند که مستیم
تعبیر قرآن این است که «کفَرْنا بِکمْ». قرآن میگوید از اینها یاد بگیرید: «قَدْ کانَتْ لَکمْ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی ابْراهیمَ وَالَّذینَ مَعَهُ» از ابراهیم و ابراهیمیان (آن کسانی که با ابراهیم بودند، تربیتشدگان ابراهیم، آن گروه ولو شاید کم بودند) از اینها یاد بگیرید، چه درسی؟ درس کفر را از اینها یاد بگیرید؛ گفتند: «کفَرْنا بِکمْ» ما به شما کفر میورزیم «وَ بَدا بَینَنا وَ بَینَکمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ» اعلام میکنیم که میان ما و شما جز دشمنی، اصل دیگری حکومت نمیکند؛ به قول امروز آشتی ناپذیری. «حَتَّی تُؤْمِنوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ». این رابطه
[1]. جامعالسعادات، ج 1/ ص 46.
آشتیناپذیری کی تبدیل به آشتیپذیری میشود؟ آنگاه که خدا را به وحدت و یگانگی بپذیرید و ایمان پیدا کنید. اینجا قهراً مسألهای طرح میشود که پس مسأله رابطه ابراهیم با پدرش یا عمویش که او را پدر میخواند (آزر) چه بود که با اینکه کافر بود به او وعده داد که من با تو استغفار میکنم؟ قرآن در قسمت بعد آن را توضیح میدهد که اشتباه نکنید، آن تولّی نبود؛ حال چه بود، چون وقت گذشته و روز عرفه هم هست آن قسمت را میگذاریم برای بعد.
امروز به حسب افق ما روز عرفه است که در افق حجاز، برادران مسلمان ما امروز یکی از بهترین و بزرگترین روزها را میگذرانند که روز عید قربان است و مسلمین- این طور که میگویند- امسال قریب سه میلیون جمعیت در مِنی جمع شدهاند و حتماً در میان اینها مردمان خالص و مخلص هست و زیاد هم هست. ولی به هر حال روز عرفه از روزهای عبادت است؛ شب و روز عرفه از ایام و لیالی متبرّکه است، اعم از اینکه انسان در منی و عرفات باشد یا نباشد (البته روز عرفه را در عرفات هستند). این مطلب را یک وقتی راجع به شب قدر هم عرض کردیم:
روزها گاهی شرافت و فضیلت خود را از همان دستوری که در آن روز رسیده است کسب میکنند و این یک جنبه روانی و روحی هم دارد. اینکه انسان در یک حالِ تنهای تنها عبادت کند و خدا را بخواند و به درگاه الهی ابتهال و تضرّع کند، با این که صدایش همراه صدای جمع باشد عملًا هم فرق [دارد و اثر آن] در روح خود انسان هم متفاوت است. ما در سوره مبارکه حمد میخوانیم: «ایاک نَعْبُدُ وَ ایاک نَسْتَعینُ» خدایا همه باهم تو را میپرستیم؛ در صورتی که انسان نماز را با حالت انفراد میخواند. نماز، اصلش نماز فرادی است، نماز جماعت سنتی است که اگر انسان نخوانْد هم نخواند. ولی در نماز فرادی هم