بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 266

دو رؤیا

ایام محرم نزدیک است و ایام ایام مصیبت است؛ و عجیب است که من در سال 41 (سال فوت مرحوم آقای بروجردی) که دو سه ماه بود ایشان فوت کرده بودند (ایشان در ماه شوّال فوت کردند) در مثل همین ایام که محرم نزدیک بود و چند روزی به محرم بیشتر نمانده بود، ایشان را خواب دیدم (حال آن خواب کیفیتی دارد و به تفصیل است) و خودم معنی این خواب را نفهمیدم. شخصی بود به نام آقای حاج آقا احمد که قمی بود و فوت کرد. او عجیب تعبیر خواب میکرد. حتی خود مرحوم آقای بروجردی گاهی که یک خوابهایی میدیدند حاج آقا احمد را برای تعبیر میخواستند. من به آقای حاج آقا احمد تلفن کردم و تعبیر خواب را خواستم. من حقیقتش وجهش را نفهمیدم که او از کجای آن خوابی که من دیده بودم اینجور فهمید. (آن وقتها من منبر نمیرفتم؛ مدتی بود منبر را ترک کرده بودم.) گفت معنی این خواب این است که منبر را ترک نکن؛ یعنی معنی این خواب این است که- حال تعبیر او چه بود یادم نیست- نوکری امام حسین را بکلی رها نکن. من دیگر به همان که او گفت عمل کردم و به تعبیری که او کرد ترتیب اثر دادم.

دیروز صبح بعد از نماز- که من معمولًا میخوابم- خوابیدم، خواب دیدم که یک مجلس معظمی است، همه اهل علم و علما هستند و ما یک جایی نشستهایم و مثل اینکه انتظار داریم که آقای بروجردی وارد شوند و بعد گفتند ایشان عنقریب میخواهند وارد شوند. مجلس از جا حرکت کرد، مثل همان زمان حیاتشان؛ من هم به سرعت [تلاش] کردم که بلند شوم،


صفحه 267

عبایم پیچید به دست و پایم، خودم را کشیدم به یک طرف و بعد عبایم را از دست وپایم باز کردم و بلند شدم. ایشان هم اتفاقاً آمدند همان جا که من نشسته بودم. جا را خالی کردم. مثل اینکه من میدانستم ایشان همینجا باید بنشینند که جا را آنجا خالی کردم. بعد دیدم ایشان رفتند روی صندلی و میخواهند برای مردم صحبت کنند، آنهم نمیخواهند درس بگویند، میخواهند منبر بروند. دیدم ایشان در منبر گفتند که «ما واعظها». من در عالم خواب تعجب کردم، با خود گفتم آقای بروجردی! (میدانستم ایشان در همان زمان منبر هم میرفتند؛ در دوره مرجعیتشان مخصوصاً در بروجرد در ماه رمضان گاهی منبر هم میرفتند، ولی بالأخره ایشان مرجع تقلید بودند نه واعظ) چطور ایشان میگویند «ما واعظها»؟! نگاه کردم دیدم شال سفید هم به سرشان است. تعجب کردم.

بعد- خواب است، صحنهها عوض میشود- دیدم ایشان در شهر دیگری هستند و در آنجا هم باز همینطور منبر میروند ولی با همان احترامات مرجعیتی که دارند. در یک باغی بود، همین قدر که آمدم پایین، یک وقت دیدم که ایشان در کنار آبی هستند و آنجا مثل اینکه میخواهند وضو بگیرند. فکر کردم بروم جلو، کهیادم افتاد ما شاگرد ایشان بودیم، گفتم بروم دست آقا را ببوسم. رفتم آنجا و دیدم ایشان پشت سر هم صورتشان را زیر آب میکنند، بعد یکدفعه متوجه شدم، مثل اینکه جوی آبی بود و آب صافی داشت میآمد، دیدم ایشان صورتشان را داخل آب گذاشتهاند، نصف صورتشان داخل آب است و نصف صورت بیرون، چشمها را هم روی همدیگر گذاشتهاند، یک حالی، مثل حال استغراق عارفانهای، مثل یک عارفی در حال استغراق که از دنیا و مافیها غافل است، حال گریهای و این قلب مثل اینکه همین جور تپش میکند و ناله میکند و اسم مبارک حضرت امام حسین را میآورند:

ای حسین، ای حسین فرزند علی، ای حسین فرزند


صفحه 268

زهرا؛ همینجور ناله میکند و ناله میکند، برای خودش؛ یعنی خودش برای خودش دارد روضه میخواند و خودش هم دارد همینجور گریه میکند، آنهم چهجور گریهای، نه گریهای که اثرش در اشکش خیلی نمایان باشد؛ یک حالتی که اصلًا مثل اینکه حس نمیکند که دنیایی هم وجود دارد؛ یعنی اینطور غرق شده در امام حسین!

بعد که بیدار شدم، یادم افتاد که آن خوابی هم که من چند سال پیش دیدم دو سه روز قبل از محرم بود. حالا هم باز میبینم که چند روز قبل از محرم است ...[1]

چند کلمه هم دعا کنیم:

باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه.

پروردگارا دلهای ما به نور ایمان منوّر بگردان.

پروردگارا به ما توبه قبل الموت عنایت بفرما، به ما راحت عند الموت روزی بفرما، مغفرت بعد الموت را شامل حال ما بگردان.

پروردگارا پردههای غفلت را از جلوی چشمها و گوشها و دلهای ما به لطف و عنایت خودت بردار، توفیق توبه و اخلاص به همه ما عنایت بفرما، بیماریهای روحی و جسمی ما را به کرم و لطف خودت شفا ببخش. پروردگارا اموات ما مشمول مغفرت و عنایت خودت بفرما.

[1]. [چند ثانیهای از بیانات استاد شهید متأسفانه ضبط نشده است.]