بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 41

میآفریند؛ اینها دیگر یعنی چه؟! برای این است که شما اگر بعد در نظامات علمی به این جور مسائل بر بخورید بدانید اینها هم روی حکمت و حساب بوده که خلقت انسان باید این مراحل را طی کند.

پس همین طور که«وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ»خلقت جن

«وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ» قرآن موجود دیگری را عرضه میدارد به نام «جن» یا «جانّ» که در ادبیات فارسی ما این امر منشأ یک سلسله اشتباهات شده و آن این است که ما اغلب کلمه «جن» را به «دیو» ترجمه میکنیم و دیو در فارسی قدیم و در فرهنگ خیلی قدیم ایران معنا و مفهوم دیگری داشته غیر از مفهومی که جن در قرآن دارد. مثل خود کلمه «شیطان» است که گاهی آن را به «اهریمن» ترجمه میکنند، در صورتی که این دو کلمه مساوی یکدیگر نیستند.

از قدیم فکری در دنیا بوده که بیشتر هم در ایران قدیم خود ما بوده است؛ معتقد به ثنویت در خلقت بودند، یعنی مخلوقات را تقسیم میکردند به مخلوقات خوب و بایستنی یعنی مخلوقاتی که بایست هم خلق میشد، و مخلوقات زشت و نبایستنی، مخلوقاتی که نباید خلق میشد. میگفتند منشأ آن خیرها و خلق شدنیها یک مبدأ است که او هدفش از خلقت، خیر بوده، و آن نبایستنیها از کانون دیگری پیدا شده که هدف آن کانون خیر رساندن نبوده، شر رساندن بوده است. (این دو مبدأ را «سپنت مئنیو» و «انگرا مئنیو» مینامیدند، از اسمهای قدیم ایران.) آن گروهی را که جنود آن مبدأ خیر بودند اغلب «ایزِدان» (ایزدها) میگفتند و آن گروهی را که سپاهیان شر


صفحه 42

بودند «دیو»- و گاهی «دد»- میگفتند. آن دیوها دستاندرکار خلقت عالم بودند، منتها خلقت آن چیزهایی که نباید خلق شوند. فرض کنید فکر میکردند مار و عقرب نباید آفریده شوند؛ آنها هستند که آمدهاند مار و عقرب را آفریدهاند برای اینکه قصد سوء در کار عالم داشتند؛ ولی آن ایزِدان قصد خیر داشتند، مثلًا باران خلق کردند، نور آفریدند. به همین دلیل دیو و ملَک در مقابل هم قرار میگیرند. ملک یعنی موجوداتی که در نظام خلقت قرار گرفتهاند و میخواهند کار خیر انجام دهند، و دیو یعنی موجوداتی که در نظام خلقت قرار گرفتهاند و میخواهند کار شر انجام دهند.

ولی در اسلام و قرآن چنین مطلبی مطرح نیست. از نظر اسلام و قرآن هرچه هست وجودش خیر است، یعنی هیچ چیزی در عالم نیست که اصل خلقتش غلط بوده و نمیبایست آفریده شود، و لهذا قرآن همه مأمورانی را که در نظام خلقت از طرف پروردگار دخالت دارند «ملَک» مینامد، ولی در مقابل به «جن» هم قائل است. جن در ردیف ملائکه نیست، در ردیف انسان است، یعنی در عالم جزء مخلوقاتی است که مکلف و موظفاند، مثل انسان. منتها جن مخلوقی است که درجهاش از انسان پایینتر است. گو اینکه از نظر بعضی از قدرتها بر انسان میچربد و تواناییهایی دارد که انسان ندارد ولی از نظر درجه وجودی از انسان پستتر است، و حتی آن کارهایی که بعضی از افرادی که سروکارشان با جن است- البته آنهایی که راست میگویند- انجام میدهند، اینها را اهل معنا نمیپسندند، یعنی سروکار داشتن انسان با جن روح انسان را تعالی نمیدهد؛ تنزل میدهد و تعالی نمیدهد. حال به یک معنای دیگر که اساساً آنها خود به خود مسخّر باشند آن مسأله دیگری است.

اینجا از خلقت انسان و خلقت جن یاد شده. قرآن میگوید ما انسان را از خاک، گل، این جور چیزها آفریدیم و جن را از شعلهای از آتش


صفحه 43

آفریدیم:«وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ» جنس او آتشین است؛ این یک جنس است و او جنس دیگری؛ مبدأ مادی این یک چیز است و مبدأ مادی او چیز دیگری. شیطان هم راجع به آدمِ اول همین حرف را زد، گفت:«خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ»[1]مرا از آتش آفریدی و او را از گِل. میخواست بگوید آتش بر گل شرافت دارد، اصل من بر اصل او شرافت دارد.«فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ»معنی مشرقَین و مغربَین

«رَبُّ الْمَشْرِقَینِ وَ ربُّ الْمَغْرِبَینِ.فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ». در قرآن در بعضی جاها مشرق و مغرب ذکر شده«وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ»[2]، در بعضی جاها «مشارق و مغارب» ذکر شده، یعنی مشرقها و مغربها، و در بعضی جاها «مشرقَین و مغربَین» ذکر شده، دو مشرق و دو مغرب. این امر قهراً سؤالی را برانگیخته که آیا یک مشرق و مغرب است آن طور که در بعضی از آیات تعبیر این جور است؟ یا دو مشرق و دو مغرب است این طور که در آیه سوره الرحمن است؟ یا نه، مشرقها و مغربهاست آن طور که در سوره «الصّافّات» است(رَبُّ الْمَشارِقِ)[3]؟ حال اگر بگوییم که مشرقها و مغربها هست، مقصود از «مشرقها و مغربها» چیست؟ درباره این مطلب وجوهی ذکر کردهاند. بعضی گفتهاند آن که در قرآن دارد مشرقها و مغربها، اشاره به این است که تنها زمین نیست که خورشید بر آن طلوع و از آن غروب میکند. به حسب «هیئت» قدیم فقط زمین بود که

[1]. اعراف/ 12.

[2]. بقره/ 115.

[3]. الصّافّات/ 5.


صفحه 44

خورشید بر او طلوع و از او هم غروب میکرد، ولی حالا معلوم شده که این طور نیست، مثل زمین زمینهایی وجود دارد که آنها هم شب و روز دارند و خورشید بر آنها طلوع و غروب میکند. بعضی گفتهاند نه، به اعتبار خود زمین است، چون در ایام سال خورشید هر روزی از یک نقطه طلوع میکند و در نقطه دیگر غروب میکند، زیرا یا روز بلندتر میشود و شب کوتاه یا برعکس. مثلًا اگر اول فروردین و به اصطلاح قدما نقطه اعتدال ربیعی را در نظر بگیریم، یعنی آن روز اول فروردین که شب و روز برابر است، خورشید در مدارات فرضی آسمان [در مداری قرار دارد که نیمی از زمین در بالای آن واقع میشود و نیم دیگر در پایین؛] یعنی اگر ما فرض کنیم زمین یا خورشید حرکت میکند، خورشید روی نقطهای در آن دایره فرضی [قرار گرفته است] که اگر آن نقطه را در نظر بگیریم نیمی از زمین در این طرفش قرار میگیرد و نیم دیگر در آن طرف، یعنی معادل با خط استوا. ولی هرچه که رو به تابستان میرویم خورشید میلِ به اصطلاح شمالی پیدا میکند و به شمال زمین نزدیکتر میشود. تا میرسیم به وسط تابستان، باز برمیگردد. اول پاییز که میآید، باز میرسد به نقطه اول. باز از پاییز به زمستان به آن طرف [میل میکند] یعنی میل جنوبی پیدا میکند. پس اگر ما محاذات زمین را حساب کنیم خورشید هر روزی از نقطهای طلوع میکند و هر روزی هم در نقطهای غروب میکند، منتها در هر سالی دو روز در هر نقطهای طلوع میکند، یک روز در رفتن خود، یک روز هم در برگشتن.

پس این است که نسبت به زمین هم ما مشرقها و مغربها داریم.

حال «مشرقین و مغربین» به چه مناسبت؟ مشرقین و مغربین به اعتبار نهایت میل شمالی و نهایت میل جنوبی، یعنی آخرین حد مشرق و آخرین حد مغرب؛ چون گفتیم در یک جهت [مثلًا مشرق]، خورشید وقتی که تمایل به این طرف پیدا میکند به آخرین حد میرسد، تمایل به آن طرف هم


صفحه 45

که پیدا میشود به آخرین حد میرسد.

مغربش هم همین طور است. حال چرا در اینجا این دو حد که آخرین حد است ذکر شده؟ این خودش نکتهای دارد: چون اینجا قرآن در مقام تعدید و شمارش نعمتهاست، میخواهد بگوید اینکه خورشید میان این دو حد (آخرین حد زمستان و آخرین حد تابستان) حرکت میکند، خود همین یک حساب است که اگر این جور نبود کار زمین تنظیم نمیشد؛ یعنی اگر همیشه مثلًا مانند روز اول بهار بود، آن فوایدی که برای تابستان هست و فوایدی که برای [پاییز هست و فوایدی که برای زمستان هست وجود نداشت.] ما مثلًا وقتی که ایام اول بهار را میبینیم میگوییم چه خوب بود که همه ایام سال این جور بود. ولی همه ایام سال محال است که این جور باشد. اگر همه ایام سال این جور بود هیچ وقت این جور نبود. حالا به این دلیل این ایام خوب است که یک زمستانی را پشت سر گذاشته و یک تابستانی را هم در جلوی رو دارد. اگر همیشه زمستان بود خوب نبود، همیشه هم تابستان بود خوب نبود، همیشه هم پاییز بود خوب نبود، همیشه هم بهار بود خوب نبود. خوبیاش این است که در میان این دو مشرق و در میان این دو مغرب همیشه زمین و خورشید در حرکت هستند.«رَبُّ الْمَشْرِقَینِ وَ ربُّ الْمَغْرِبَینِ فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ». وصلّی اللَّه علی محمد و اله الطاهرین.


صفحه 46

تفسیر سوره الرحمن (3)

اعوذ باللَّه من الشّیطان الرجیم

سَنَفْرُغُ لَکمْ ایهَ الثَّقَلانِ.فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ.یا مَعْشَرَالْجِنِّ وَالْانْسِ انِ اسْتَطَعْتُمْ انْ تَنْفُذوا مِنْ اقْطارِالسَّمواتِ وَالْارْضِ فَانْفُذوا لا تَنْفُذونَ الّا بِسُلْطانٍ.فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ.یرْسَلُ عَلَیکما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلاتَنْتَصِرانِ.فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ.فَاذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَکانَتْ وَرْدَةً کالدِّهانِ.فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ.فَیوْمَئِذٍ لا یسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ انْسٌ وَ لا جانٌّ.فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ.یعْرَفُ الْمُجْرِمونَ بِسیماهُمْ فَیؤْخَذُ بِالنَّواصی وَ الْاقْدامِ.فَبِای الاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ[1].

از این آیه کریمه به بعد تذکراتی راجع به قیامت است و قرآن به مطلق نتایج

[1]. الرحمن/ 31- 42.


صفحه 47

اعمال، چه اعمال خوب و چه اعمال بد، بهطور یادآوری اشاره میکند. «سَنَفْرُغُ لَکمْ ایهَالثَّقَلانِ» عنقریبٍ یکسره به شما خواهیم پرداخت ای دو ثَقَل. در قرآن به جن و انس «ثَقَلَین» گفته شده است، برخلاف ملائکه که داخل در ثقلها نیستند. «ثَقَل» از همان ماده «ثِقل» است که به معنی سنگینی است. اشیائی که وزن دارند ثَقَل و جسمهایند که دارای سنگینی هستند. در اینکه انسان ثَقَل است یعنی دارای وزن و سنگینی است [تردیدی نیست.] قرآن ملائکه را جزء ثَقَلها یعنی جزء اشیائی که دارای وزن و سنگینی هستند نمیشمارد. ملائکه احیاناً به صورت یک جسم تمثل پیدا میکنند ولی تمثل معنایش این است که خود [شیء] حقیقت دیگری است اما به این صورت ظاهر میشود (فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیاً)[1]. در واقع واقعیتش واقعیت جسم نیست که لازمه جسم بودن وزن داشتن و ثقل بودن هم هست بلکه به این صورت بر انسان- مثلًا بر انسانی که وحی بر او نازل میشود یا حتی بر انسانی که احیاناً وحی بر او نازل نشود مثل مریم- تمثل پیدا میکند یعنی به این صورت ظاهر میشود. ولی جن از نظر قرآن اصلًا حقیقتش حقیقت جسمانی است، نوعی جسم است و مکرر این مطلب را عرض کردهایم که اینکه در زبانها جن و ملَک را در ردیف یکدیگر ذکر میکنند مطابق نیست با آنچه در قرآن است. در قرآن جن و انس همدوش و همردیف یکدیگر ذکر میشوند نه جن و ملک؛ یعنی جن به انس شباهت بیشتری دارد تا به ملک، منتها جن موجودی است که در عین اینکه جسم است غیر مرئی است، جسمی است غیر مرئی، ثقل است و غیر مرئی.

[1]. مریم/ 17.


صفحه 48

جن، جسمی غیر مرئی

این مسأله که آیا میشود یک شیء جسم باشد و غیر مرئی، در علم قدیم جزء مشکلات بوده است. در علم و فلسفه قدیم فرض این مطلب که یک شیء جسم باشد و در عین حال غیر مرئی یعنی غیر قابل رؤیت باشد، امر مشکلی بوده است.

حداکثر آنچه که تصور میکردند [این بود که] مثلًا در مورد هوا میگفتند هوا جسم هست ولی جسم غیر مرئیاست چون ما یکدیگر را به وساطت هوا و نور میبینیم اما خود هوا را نه میبینیم و نه لمس میکنیم؛ وجود هوا را به قرائنی به دست میآوریم، از قبیل اینکه وقتی مثلًا کوزهای را در آب فرو میبریم میبینیم قُلقُل میکند، احساس میکنیم که یک چیزی دارد خارج میشود؛ یا در مواقع سرعت، مثلًا وقتی که سوار اسب میشویم، احساس میکنیم یک چیزی با صورت و دست ما تماس پیدا میکند و فشار میآورد، در صورتی که آن آدمی که ایستاده آن را احساس نمیکند. این حد اکثر تصوری بود که [قدما] راجع به اینکه یک شیء جسم باشد و مرئی نباشد داشتند.

ولی امروز مسأله شکل دیگری پیدا کرده و آن این است: جسم یعنی شیئی که دارای جوهری باشد که دارای ابعاد است. اینکه در قدیم خیال میکردند همه جسمها سهبعدی است امروز مورد قبول نیست یعنی معتقدند که ممکن است جسمی دوبعدی باشد، جسمی یکبعدی باشد، جسمی چهار بعدی باشد، جسمی ششبعدی باشد. میگویند ما خودمان سهبعدی هستیم و ساختمان ادراک ما هم ساختمان سهبعدی است، یعنی ما فقط اجسام سهبعدی را درک میکنیم. اگر اجسامی باشند که سهبعدی نباشند، دوبعدی یا چهاربعدی باشند آن وقت دیگر ما نمیتوانیم آنها را درک کنیم. شاید دوبعدیها را مثلًا بتوانیم درک کنیم چهاربعدیها را نتوانیم یا برعکس. به هر حال ادراکات ما ادراکات سهبعدی است نه کمتر و نه بیشتر. بنابراین