و ثروت است و ثروت هم دست ماست پس همه چیز دست ماست، قدرت هم دست ماست؛ پیغمبر و مهاجرین که از مکه آمدهاند ثروتی ندارند، ثروت مال ماست. ما همینقدر که جلوی این جریان اقتصادی را بگیریم، خواهناخواه متفرق میشوند. این غرور را از مال و ثروت پیدا کردهاند. بعد هم که عبداللَّه بن ابی خود را به عنوان عزیزتر حساب میکند، تکیهاش به قوم و فامیل و بچههایش است.
قرآن به عنوان نصیحت به مؤمنین خطاب میکند که ای اهل ایمان، ببینید چطور مال و ثروت و فرزندان و فامیل، سبب غفلت و غرور و سبب نفاق عدهای شد. مبادا اینجور چیزها مانع شما و غافلکننده شما از خدا باشد.«یا أَیهَا الَّذینَ امَنوا لاتُلْهِکمْ أَمْوالُکمْ وَ لا أَوْلادُکمْ عَنْ ذِکرِ اللَّهِ» ای اهل ایمان ثروتهای شما و فرزندان شما، شما را از یاد خدا باز ندارد و غافل نکند آنچنان که آنها را غافل کرده است.«وَ مَنْ یفْعَلْ ذلِک فَأُولئِک هُمُ الْخاسِرونَ». هر کس این کار را بکند و اینچنین بشود یعنی مال و ثروتش موجب غفلتش بشود زیانکار است. کلمه «خسران» به کار رفته است چون در مال، نفع و زیان مطرح است. همین مال که عین سود است، تبدیل به زیان میشود.
«وَ أَنْفِقوا مِمّا رَزَقْناکمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یأْتِی أَحَدَکمُ الْمَوْتُ»سخن امیرالمؤمنین علیه السلام
علی علیه السلام پولی به دستشان رسید. ایشان این
پول را در دستشان حرکت میدادند و میفرمودند که ای پول، ای دینار، ای درهم، تو آن وقت مال من هستی که تو را خرج کنم. برعکسِ آنچه معمولًا خیال میکنند که میگویند پول تا وقتی که در دست من است مال من است، ایشان فرمودند: پول تا در دست من است مال من نیست؛ وقتی که پول را خرج کردم آن وقت است که مال من میشود.
«وَ أَنْفِقوا مِمّا رَزَقْناکمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یأْتِی أَحَدَکمُ الْمَوْتُ» انفاق کنید از آنچه که به شما روزی دادهایم پیش از آنکه مرگ یکی از شما فرا برسد. وقتی که مرگ فرا میرسد، آن وقت است که هر کس آرزو میکند که ای کاش مهلتی داشت و میتوانست از مال خود در راه خدا خرج کند، در درجه اول واجبات را و در درجه دوم مستحبات را انجام دهد. بعضی گفتهاند: اینجا مقصود واجبات است. شاید هم چنین باشد.
«فَیقولَ رَبِّ لَوْلا أَخَّرْتَنی الیأَجَلٍ قَریبٍ» خدایا چرا مدت کمی به من مهلت نمیدهی؟ کمی به من مهلت بده، همینقدر مهلت بده که بتوانم مالم را در راه تو خرج کنم.«فَأَصَّدَّقَ وَ أَکنْ مِنَ الصّالِحینَ» تا در راه خدا صدقه بدهم و از مردمان صالح و شایسته باشم. ولی قرآن میفرماید: «اجل مسمّی» تخلفپذیر نیست.«وَلَنْ یؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً اذا جاءَ اجَلُها» خدا هرگز هیچ نفْسی را که اجلش فرا رسیده، به تأخیر نمیاندازد؛ اینها خیال و حرف است.«وَاللَّهُ خَبیرٌ بِما تَعْمَلونَ» و خدا به آنچه که شما انجام میدهید خبیر و آگاه است.
درباره«وَ أَکنْ مِنَ الصّالِحینَ» که در همین آیه بود که خدایا چرا اجل مرا به تأخیر نینداختی تا صدقه بدهم و از صالحین باشم، ابنعباس گفته است:«أَصَّدَّقَ» اشاره است به اینکه حق واجب مالم را بدهم«وَ أَکنْ مِنَ الصّالِحینَ» یعنی حج واجب خودم را انجام بدهم. درباره کسانی که حج واجبشان را انجام ندادهاند (و ظاهراً درباره کسانی هم که حقوق مالی
ذکری از امام حسن علیه السلام
از جمله چیزهایی که در مورد امام حسن مجتبی علیه السلام- که این ایام، ایام شهادت ایشان است- نوشتهاند این است که ایشان در عمرشان مکرر (شاید بیست بار) هر چه داشتند نصف کردند؛ نصف را برای خود نگه داشتند و نصف دیگر را در راه فقرا و مواردی که لازم بود، انفاق کردند.
امام حسن علیه السلام سفرهای متعدد پیاده به حج مشرف شدند. با اینکه مرکوب داشتند ولی سوار نمیشدند و این عمل را برای خودشان به صورت یک ریاضت و عبادت واقعی درمیآوردند. مقام ایشان بالاتر از این است که بخواهیم این حرفها را بزنیم ولی شک ندارد که برای افراد عادی هم آن حالی که در سفر پیاده پیدا میشود هرگز با این تنعمها حاصل نمیشود.
امام مجتبی علیه السلام در حالْ پیدا کردن در هنگام عبادت فوقالعاده بودند. دشمنان ایشان، چه تهمتها به ایشان زدند، چه دشمنان امویشان و بدتر از آنها دشمنان عباسی، چون در دوره بنیالعباس علویانِ بنیالحسن زیاد قیام میکردند و دستگاه سیاست و تبلیغات بنیالعباس برای اینکه سادات بنیالحسن را بکوبد شروع به تبلیغات علیه جدّ آنها یعنی امام حسن علیه السلام کرده بود: زن خیلی زیاد گرفته است، مرد عیاشی بوده است و از این جور نسبتها، درصورتی که امام مجتبی علیه السلام «أعبد» اهل زمانشان
بودهاند. نماز که میخواندند سراسر گریه بود و اگر به آیهای از آیات قرآن میرسیدند که در آن آیه ذکری از عذاب بود، میافتادند و غش میکردند.
نمونهای بودند از پدر بزرگوارشان علی علیه السلام. آنچه که درباره علی علیه السلام شنیدهاید، نمونهاش درباره امام حسن علیه السلام صادق است. این که روزگار با این وجود مقدس در زمان خودش چه کرد و بعد در زمانهای بعد از خودش دستگاه خلافت عباسی چه کرد داستان درازی دارد. ده سالی که بعد از پدر بزرگوارشان زنده بودند که بین نه تا ده سال طول کشید (امیرالمؤمنین علیه السلام در سال چهلم هجری و امام حسن علیه السلام در سال چهل و نهم هجری از دنیا رفتند) دوره حکومت استبدادی سیاه معاویه است و بیشترین فشارها روی شخص امام است. دیگر معاویه از هیچگونه آزار و اذیت و تحقیر و تبلیغی علیه امام حسن علیه السلام خودداری نمیکرد. در اوایل حکومت معاویه هنوز به اصطلاح آنچنان که باید و شاید صابون معاویه و بنیامیه به جامه مردم نخورده بود؛ اواخر حکومت معاویه و در زمان حکومت یزید بود که تشت اینها دیگر بهطورکلی از بام افتاد والّا قبلًا مردم میگفتند معاویه مرد باکفایتی است. معاویه به حکم اینکه بعد از خودش تمام اندیشهاش این بود که خلافت به پسرش یزید برسد موانع را در زمان حیات خودش یکی پس از دیگری برمیداشت و این اختصاص به امام حسن علیه السلام ندارد. عده دیگری هم که از نظر مردم یا از نظر خودشان کاندیدای خلافت بودند، همه را از بین برد مثل سعد بن وقّاص. معاویه سعد بن وقّاص پدر عمر سعد را مسموم کرد و کشت چون یکی از شش نفری بود که عمر برای شورا معین کرد. قهراً در میان مردم [شایع] بود که سعد مردی است که لیاقت خلافت دارد برای اینکه خلیفه دوم او را هم جزو آن شش نفر نامزد کرد.
مردی است به نام «عبدالرحمن بن خالد» که پسر خالد بن ولید
است. چون پدرش سردار معروفی بود خودش هم ادعاهایی داشت. معاویه او را هم مسموم کرد و از بین برد و حتی چندین نفر از بنیامیه را که داعیه خلافت داشتند از بین برد. در مورد آنها، هدف معاویه فقط این بود که خودشان را از بین ببرد ولی راجع به امام حسن علیه السلام هدف دیگری هم داشت و آن این بود که میخواست علاقه و محبت به امام حسن علیه السلام را از بین ببرد، چون میدانست مردم به اهلبیت علاقه و محبت دارند و بعد هم میخواست به خیال خود روح امام حسن علیه السلام را در زمان حیاتشان خرد کند. به حاکم مدینه سپرده بود که روزهای جمعه موظف هستی حتماً در حضور حسن بن علی پدرش را لعن و سب کنی. در آیه نماز جمعه خواندیم که وقتی نماز جمعه اقامه میشود بر همه واجب است شرکت کنند. اگر کسی شرکت نمیکرد نمیتوانست بگوید من که شرکت نمیکنم برای این است که اینها لیاقت این را ندارند که نماز جمعه را اقامه کنند. فوراً میگفتند این فرد مخالف نماز جمعه و کافر است و او را تکفیر میکردند بهطوری که همان مردم مقدس میریختند و او را میکشتند.
امام در نماز جمعه شرکت میکرد. آنوقت در حضور حضرت و در کنار قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله خطبه نماز جمعه- که در دو جلسه پیش عرض کردیم که وظیفه امام جمعه در هنگام ایراد خطبه چیست- تبدیل شده بود به لعن و سبّ علی علیه السلام. در آخر کار هم معاویه به فکر افتاد که امام حسن علیه السلام را از میان بردارد. این بود که وسیله مسموم کردن را فراهم کرد، آنهم نه یک بار، بلکه دو بار یا سه بار
ایشان را مسموم کرد ...[1]
[1]متاسفانه جملات انتهایی نشده است
[تفسیر سوره تغابن]
تفسیر سوره تغابن (1)
بسماللَّه الرحمن الرحیم یسَبِّحُ للَّهِ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الْارْضِ لَهُ الْمُلْک وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلیکلِّ شَیءٍ قَدیرٌ.هُوَ الَّذی خَلَقَکمْ فَمِنْکمْ کافِرٌ وَ مِنْکمْ مُؤْمِنٌ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلونَ بَصیرٌ.خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْارْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَ کمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکمْ وَ الَیهِ الْمَصیرُ.یعْلَمُ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ یعْلَمُ ما تُسِرّونَ وَ ما تُعْلِنونَ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ[1].
این سوره، سوره مبارکه تغابن و پنجمینِ مسبّحات است؛ پنجمین سورهای است که با «سبّح» و یا «یسبّح» شروع شده است و از آن جهت سوره تغابن نامیده شده است که در یکی از آیات این سوره که خواهد
[1]. تغابن/ 1- 4.
آمد (آیه نهم) میفرماید:«یوْمَ یجْمَعُکمْ لِیوْمِ الْجَمْعِ ذلِک یوْمُ التَّغابُنِ» آن روزی که خدا شما را در روزِ جمع گرد میآورد و آن روز، روزِ تغابن است. این که معنای تغابن چیست، هنگامی که به آن آیه رسیدیمانشاءاللَّه عرض میکنیم.
در قسمتهای اول این سوره، تکیه آیات بر مسأله بازگشت به خداوند یعنی مسأله معاد و همچنین نبوت است و در آخر، آیات مربوط به انفاق و صبر و برخی امور دیگر خواهد آمد، ولی ظاهراً بیشتر تکیه آیات این سوره بر مسأله معاد است به طوری که مسائلی هم که در ابتدا ذکر میفرماید به منزله تمهید و مقدمهچینی یعنی ذکر مقدمات استدلال برای مسأله معاد است.
شروع سوره با این آیه است:«یسَبِّحُ للَّهِ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الْارْضِ»معنای تسبیح موجودات
همه ماسوا، همه مخلوقات، تسبیحگو و تنزیه گوی او هستند. راجع به این مطلب، مکرر در اوائل سورههای دیگر بحث کردهایم که آیا مقصود از
تسبیح، آن چیزی است که فلاسفه آن را «تسبیح تکوینی» مینامند و به اصطلاح «زبان حال» مقصود است و نه زبان واقعی، و یا قرآن امر بالاتری را میگوید؟
«زبان حال» شهادتی است که حالت یک فرد میدهد. مثلًا دو انسان را میبینید، به قیافه یکی که نگاه میکنید (مثل افرادی که در بعضی از نقاط مملکت ما هستند و غذا و ویتامین کافی به آنها نمیرسد) لاغر و گرفته است و یک انسان دیگر را که نگاه میکنید میبینید برعکس، چهره او قرمز است و پیهای او در زیر پوست جمع شده است. میگویید: قیافه این فرد اول شهادت میدهد که غذای مناسب پیدا نکرده است برخلاف قیافه فرد دوم. در این شهادت، زبان در کار نیست یعنی کسی حرف نمیزند ولی این حالت گویاست؛ حالت است که حرف میزند. این را میگوییم «زبان حال».
مطابق این قول، معنای تسبیح موجودات این است که حالت همه موجودات حالتی است که شهادت میدهند بر سُبّوحیت خداوند و بر منزه بودن خداوند از هرگونه نقص در ذات و در صفات و در افعال.
ولی مکرر عرض شده است که قرآن مطلبی بالاتر از این میگوید. البته شک ندارد که همه موجودات به زبان حال چنین شهادتی را میدهند ولی از آیات قرآن استنباط میشود که یک امر بالاتر از زبان حال در کار است؛ یعنی هر ذرهای از ذرات موجودات با خدای خودش سرّی دارد و هر ذرهای از ذرات موجودات در حدّ خودش از یک شعور و آگاهی نسبت به خالق خود برخوردار است و این زبان حتی «زبان قال» است نه «زبان حال» و لهذا تعبیر قرآن این است:«إنْ مِنْ شَیءٍ الّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکنْ