بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 161

علاوهای نیست؛ یعنی آن چیزهایی که در سینهها هست همان است که در باطن مخفی کردهاید. ولی اینطور نیست بلکه«و اللَّهُ علیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» یک چیز علیحده است.«یعْلَمُ ماتُسِرّونَ وَ ماتُعْلِنونَ» یعنی آنچه را که شما مخفی میکنید و آنچه را آشکار میکنید میداند ولی هم آنچه را که آشکار میکنید و هم آنچه را که مخفی میکنید خودتان میدانید چیست؛ هرچه شما میدانید او هم میداند.«وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» نه تنها او آنچه را که شما میدانید میداند بلکه او هرچه را که در باطن شماست میداند؛ یعنی در باطن شما چیزهایی هست که خودتان هم نمیدانید. مکرر گفتهایم: این که در سوره مبارکه طه میفرماید:«انَّهُ یعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفی»[1]دنیا، قیامت کوچک

«الَمْ یأْتِکمْ نَبَأُ الَّذینَ کفَروا مِنْ قَبْلُ فَذاقوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ». قرآن همیشه از خودِ دنیا به عنوان یک قیامت کوچک یاد میکند، یعنی چنین

[1]. طه/ 7.


صفحه 162

نیست که اعمال انسان در همین دنیا هیچ بازگشتی نداشته باشد. این را از این جهت ذکر میکند که انسانها چون اهل دنیا هستند و دنیا را جلوی چشمشان میبینند عواقب دنیوی بیشتر در آنها اثر میگذارد با اینکه خیلی کوچکتر از عواقب اخروی است، زیرا آخرت فعلًا از چشمشان مخفی است. قرآن میفرماید قسمتی از عقوبتها و مکافاتها در همین دنیا به انسانها میرسد. آیه شریفه مزبور میفرماید: آیا خبر و داستان و سرگذشت ملتها و امتهایی که قبل از شما بودهاند به اطلاع شما نرسیده است که اینها چگونه عاقبت و نتیجه سوء اعمال خود را در همین دنیا و در همین دادگاه الهی چشیدند؟ یعنی این راه غلطی که اینها میروند و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و همه انبیاء میآیند برای اینکه مردم را از این راه غلط نجات دهند راهی است که در دنیا هم عاقبت شومی دارد. بعد این سؤال مطرح میشود که آیا اینها دیگر کارشان تمام شد و به حسابشان رسیدگی شد؟ نه،«وَ لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ» عذابی دردناک [در انتظار آنهاست ...[1].]

[1]. [متأسفانه چند دقیقه آخر نوار ضبط نشده است.]


صفحه 163

تفسیر سوره تغابن (2)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

زَعَمَ الَّذینَ کفَروا أَنْ لَنْ یبْعَثوا قُلْ بَلیوَ رَبّی لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِما عَمِلْتُم وَ ذلِک عَلَی اللَّهِ یسیرٌ.فَامِنوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ النّورِ الَّذی أَنْزَلْنا وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلونَ خَبیرٌ.یوْمَ یجْمَعُکمْ لِیوْمِ الْجَمْعِ ذلِک یوْمُ التَّغابُنِ وَ مَنْ یؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ یعْمَلْ صالِحاً یکفِّرْ عَنْهُ سَیئاتِهِ وَ یدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْانْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً ذلِک الْفَوْزُ الْعَظیمُ.وَ الَّذینَ کفَروا وَ کذَّبوا بِایاتِنا اولئِک أَصْحابُ النّارِ خالِدینَ فیها وَ بِئْسَ الْمَصیرُ[1].

گفتیم که بیشتر آیات سوره مبارکه تغابن تذکر معاد است. آیاتی که قبلًا خواندیم نوعی ذکر مقدمه و به اصطلاح مقدمهچینی برای معاد بود و

[1]. تغابن/ 7- 10.


صفحه 164

دو رسالت اصلی پیامبران

در رسالت پیامبران دو چیز، اصلِ اصل همه چیز دیگر است. یکی مسأله توحید و اقسام توحید است و از آن جمله توحید در عبادت (غیر خدا را پرستش نکردن) و دوم مسأله معاد یعنی بازگشت همه مردم به سوی خداوند و به یک اعتبار بازگشت همه مردم به سوی اعمال و رفتار و کردار خودشان. اگر بخواهیم از دید دیگری به این مطلب نظر کنیم اینطور باید بگوییم که همه رسالت انبیاء در دو چیز خلاصه میشود که یکی مربوط به خداست و دیگری مربوط به انسان است و هر دو هم به یک اصل برمیگردد. آنچه که مربوط به خداست، یگانگی حق است از هر جهت، که انسان باید این یگانگی را درک کند و بر اساس این یگانگی حق عمل کند. آنچه مربوط به انسان است این است که انسان یک موجود فانی نیست، موجودی باقی است و سعادت و شقاوت جاویدان او را اعمال و رفتار او در این دنیا باعث میشود؛ هر گونه در این دنیا عمل کند در آنجا نتیجهاش را خواهد گرفت.

معمولًا این دعوت پیامبران در هر دو جبهه با یک نوع مقاومتی روبرو میشد، هم در جبهه توحید و هم در جبهه معاد و در هر کدام به یک شکل خاص. در جبهه معاد اغلب به صورت یک استبعاد بود: مگر چنین چیزی ممکن است؟ انسان بعد از اینکه مُرد، دیگر مرد و تمام شد، فانی و نیست شد. خیال میکردند مردن برای انسان فنا و نیستی است. وقتی که انسان مرد و نیست شد و اعضای بدنش متفرق گردید و هر جزئی به


صفحه 165

جایی پراکنده شد، مگر میتوان باور کرد که باز همین انسان مبعوث و محشور بشود؟ قرآن میفرماید:«زَعَمَ الَّذینَ کفَروا أَنْ لَنْ یبْعَثوا ».

«زَعَمَ» را معمولًا به «گمان کرد» ترجمه میکنند. در زبان عربی چند لفظ دیگر هم داریم که معانی آنها به معنای «زَعَمَ» نزدیک است، مثل «حَسِبَ» و «ظَنَّ».

«زعم» با «ظنّ» و با «حسب» فرق میکند. «زَعَمَ» را معمولًا در جایی میگویند که اظهار یک ادعا باشد، غیر از این است که انسان در مورد چیزی فقط در ذهن خودش گمان میکند و خیالی در ذهنش میچربد. معنی «زَعَمَ» این نیست که اینها در دل خودشان خیال میکنند و این خیال در ذهنشان میچربد، اگر مقصود این میبود کلمه «ظَنَّ» بهکار برده میشد؛ بلکه «زَعَمَ» یعنی چیزی را که به آن یقین ندارند اظهار میدارند. درواقع «زَعَمَ» در اینجا یعنی ادعا میکنند. درنهجالبلاغه، حضرت راجع به عمروعاص که بحث میکنند میفرمایند:«عَجَباً لِابْنِ النّابِغَةِ یزْعُمُلِأَهْلِ الشّامِ أَنَّ فِی دُعابَةً»[1]یعنی شگفتا و عجبا از پسر نابغه (مقصود عمروعاص است) که در برابر مردم شام چنین ادعا میکند، نه اینکه در دل خودش گمان میکند. او در عیبجویی از من چنین ادعای پوچی میکند که من صلاحیت خلافت ندارم، برای اینکه من انسان خوشرو و مزّاحی هستم و انسانی که خلیفه است باید عبوس و خشمگین باشد تا مردم از او بترسند!

ادعاهایی را که بیمبنا و بر اساس تخیلات پوچ باشد «زعْم» میگویند. «به زعم فلانکس» یعنی به ادعای خیالی و پوچ او، ادعایی که هیچ اصل و مبنایی ندارد. بنابراین معنای«زَعَمَ الَّذینَ کفَروا» این است که کافران ادعا میکنند، ولی ادعایی که هیچ مبنا و اصلی ندارد، ادعای پوچ.

[1]. نهجالبلاغه، خطبه 84


صفحه 166

کافران چه ادعا و چه اظهاری میکنند؟«زَعَمَ الَّذینَ کفَروا أَنْ لَنْ یبْعَثوا»اقامه برهان در عین تکرار مدعا

قرآن در اینجا جوابی میدهد که این جواب دو جنبه دارد؛ در عین اینکه تکرار مدعاست اقامه برهان بر مدعا هم هست.

توضیح [جنبه اول] این است که اگر کسی چیزی را مشاهده کرده است که دیگران مشاهده نکردهاند و دیگران دائماً او را تکذیب میکنند چه راهی برای بیان دارد جز اینکه دائم قسم بخورد که والله من راست میگویم؟ مثلًا کسی ادعا میکند که من شب که اینجا خوابیده بودم، نیمهشب صدایی شنیدم و هنگامی که بلند شدم دیدم افرادی برای دزدی آمدهاند. مرا که دیدند فرار کردند و رفتند. کسی میآید و میگوید آقا تو بیخود میگویی. چنین فردی چه راهی برای اثبات این مطلب دارد جز اینکه دائم قسم بخورد که به خدا من راست میگویم؟

خود حضرت رسول صلی الله علیه و آله عین همین تعبیر را دارند. ایشان در اوایل بعثت مردم را در تپه «صفا»- که یکی از دو طرف سعی صفا و مروه است- جمع کردند. در مکه رسم بر این بود که وقتی حادثه مهمی پیش میآمد و میخواستند به مردم اعلام کنند،آن کسی که میخواست اعلام کند به کوه صفا میرفت. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که در دوران قبل از رسالت هم به عنوان امین و صادق و راستگو و مرد فوقالعاده و متینی شناخته میشدند بالای تپه صفا رفته و مردم را فراخواندند. مردم جمع شدند. به آنها فرمودند: اگر به شما خبر بدهم که من پشت کوهستان مکه رفتهام و دیدهام که یک لشکر جرّار قصد حمله به مکه را دارند آیا قبول میکنید؟


صفحه 167

(مقصود امری است که برای خودم مشهود است) همه گفتند: البته، ما از تو جز راستی و درستی ندیدهایم؛ تو صادق و امین هستی و سخنت را میپذیریم. وقتی از آنها اقرار گرفتند فرمودند: پس من به شما خبر میدهم که ورای این زندگی شما زندگی دیگری هست و آن زندگی دیگر چنین و چنان است؛ من آنچه را که دیدهام به شما میگویم. ابولهب که عموی پیامبر بود یکدفعه دستهایش را به هم کوبید و گفت: برای یک چنین مطلبی ما را جمع کردی؟! ما خیال کردیم صحبت پول و زندگی است.

غرض این است که وقتی کسی حقیقتی را مشاهده کرده است و آنچه را که میداند به مردمی که نمیدانند اطلاع میدهد آنگاه که مردم او را تکذیب کنند، راهش این است که مرتب قسم بخورد که مطلب همینطور است که من میگویم و اشتباهی در آن نیست و عین حقیقت است. از این نظر قرآن جواب را به همین شکل میدهد:«زَعَمَ الَّذینَ کفَروا أنْ لَنْ یبْعَثوا قُلْ بَلیوَ رَبّی لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِما عَمِلْتُمْ وَ ذلِک عَلَیاللَّهِ یسیرٌ» بگو به پروردگارم قسم که چنین است، البته و البته به پروردگارم قسم که شما مبعوث خواهید شد و تمام کارهایی که امروز انجام میدهید در آینده یک به یک به اطلاع شما خواهد رسید و به حساب اعمال شما رسیدگی خواهد شد و این امر مستبعدی نیست. خداست، وقتی که خدا میگوید، بر خدا همه کارها آسان است. این یک جنبه قضیه است.

جنبه دوم قضیه این است که برهان مطلب هم گفته شده است. توضیح اینکه به هر اسمی از اسمهای خداوند میتوان قسم خورد ولی در اینجا به «رب» قسم خورده شده است. اگر فرموده بود «بَلی وَاللَّهِ» قسم بود و اگر فرموده بود «بَلی وَالرَّحْمنِ» باز قسم بود ولی میفرماید:«بَلیوَ رَبّی» یعنی بله، سوگند به ذات خداوند که پروردگار من است و پروردگار


صفحه 168

همه عالم است. این «پروردگار» یعنی آن ذاتی که اشیاء را در رسیدن به کمال و غایتی که استعداد رسیدن به آن را دارند پرورش میدهد.

پروراندن یعنی چه؟ حقیقت پروراندن چیست؟ فراهمکردن مقدمات و وسائل برایچیزی که استعداد رسیدن به کمال و غایتی را دارد به طوری که آن چیز به نهایت خودش برسد. یک تخم گل میتواند همان ابتدا فاسد شود، جوانه از زمین که بیرون آمد میتواند به خاطر نرسیدن آب یا امر دیگری از بین برود. ولی پروراندن گل این است که کمالات و استعدادات گل به نهایت برسد؛ تا آنجا که ممکن است شکوفه کند و گل بدهد. خداوند که«ربّالعالمین» است، یعنی استعدادهایی را که در ذات موجودات هست به فعلیت میرساند. استعداد انسان و بلکه هر موجودی در دنیا پایان نمیپذیرد. انسان استعداد بقا دارد و خدایربّالعالمینو پرورشدهنده موجودات، انسان را تا آنجایی که میتواند برود میبرد.

پس در ضمن یک قسم برهان مطلب هم گفته شده است. خداوند متعال مکرّر در قرآن میفرماید خلقت «عبث» نیست، بیهوده و بدون هدف و غایت نیست؛ چنین نیست که اشیاء در وسط راه معلق و فانی شوند. خدای متعال در نهایت امر هر موجودی را به هر حدی که باید برسد میرساند و حد نهایی انسان جاودانگی و باقیماندن است.

پس اینکه فرمود: «سوگند به پروردگارم که پروردگار همه جهانیان است شما مبعوث میشوید» یعنی بعث شما شأنی از شؤون ربوبیت حقتعالی است.

«ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِما عَمِلْتُمْ» بعد خبر داده میشوید به آنچه انجام دادهاید.«لَتُنَبَّؤُنَّ» از ماده «نبأ» است و «نبأ» یعنی خبر، اطلاع، آگاهی. این فعل، مجهول است و با نون تأکید ثقیله آمده است؛ یعنی قطعاً و شدیداً خبر داده میشوید به تمام اعمالی که انجام دادهاید.