وَ ما صَلَبوهُ وَ لکنْ شُبِّهَ لَهُمْ[1]کلمه«حواری»
هنوز ریشه اصلی کلمه «حواری» برای من به دست نیامده است. غالباً در کتب اسلامی و تفاسیر، این کلمه را به این شکل معنا کردهاند که اصلًا یک کلمه عربی است و از ماده «حَوَرَ» است. یک معنای ماده «حور» حرکت و تردد است و یک معنای دیگر آن سفیدی است و بعضی به همین دلیل گفتهاند که حواریین، «قصّار» یعنی رختشوی بودهاند. در کتب تفسیر ما این مطلب زیاد آمده است که اینها رختشوی بودهاند چون لباسها را تمیز و سفید میکردند و از این جهت به اینها «حواری» گفته شده است. ولی به احتمال زیاد این کلمه اصلًا عربی نباشد و ریشه عبری یا سریانی داشته باشد، مخصوصاً اگر عبری باشد ممکن است یک وجه مشترکی با عربی داشته باشد. ولی خیلی بعید است که کلمه «حواری» عربی باشد، [زیرا] کلمه «حواری» به ظاهر- یعنی در مقایسه با لغات عربی- به
[1]. نساء/ 157.
شکل جمع است، ولی در تعبیرات قرآن و حتی در تعبیرات حضرت رسول صلی الله علیه و آله کلمه حواری مفرد است و «یای» این کلمه یای نسبت است. در بعضی از احادیثی که از حضرت رسول صلی الله علیه و آله نقل شده، چنین آمده است که فلان کس حواری من است؛ معلوم میشود که حواری جمع نیست. جمع حواری را باید بگوییم: حواریها و یاحواریین و این با لغات عربی جور درنمیآید. خصوصاً روایتی درعیون اخبارالرضانقل شده است که در همان مجلس مأمون حضرت رضا علیه السلام فرمود: اینکه میگویند یا شما چنین میگویید که آنها را از آن جهت «حواری» گفتهاند که رختشوی بودند و شغلشان رختشویی بود و لباسها را تمیز میکردند چنین چیزی نیست؛ آنها رختشوی نبودند، روحشوی بودند؛ از آن جهت که روحها را پاکیزه میکردند به آنها حواری میگفتند. حالا آیا حضرت میخواهند ریشه لغوی این کلمه را بیان کنند؟ بنابراین [یعنی اگر حضرت در این مقام باشند] این لغت اگر عربی هم نباشد، در همان ریشه اصلیاش باید معنای سفیدکردن وجود داشته باشد ...[1]
[1]متاسفانه نوار این جلسه ناقص است
[تفسیر سوره جمعه]
تفسیر سوره جمعه (1)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْامّیینَ رَسولًا مِنْهُمْ یتْلوا عَلَیهِمْ ایاتِهِ وَ یزَکیهِمْ وَ یعَلِّمُهُمُ الْکتابَ وَ الْحِکمَةَ وَ انْ کانوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ[1].
بسیاری از اشیاء عالم، بینیاز از ساختهشدن هستند و همانگونه که هستند بهترین وضعی است که باید داشته باشند. دریاها، اقیانوسها و کوهها اموری هستند که ساخته شدهاند و انسان از اینها در همان وضعی که هستند و ساخته شدهاند استفاده میکند و انسان باید همین وضع را حفظ کند و نگرانیای اگر هست از تغییراتی است که انسان در وضع این امور میدهد. در عصر و تمدن جدید این مسأله مطرح است که در اثر
[1]. جمعه/ 2. [نوار مربوط به تفسیر آیه اول در دست نیست.]
پیشرفت عظیم ماشین، طبیعت دارد دگرگون و خراب میشود، جنگلها آسیب میبینند،مقدار معتنابهی از گیاهان نسلشان قطع میشود. حساب کردهاند چندین هزار نوع از حیوانات در اثر پیشرفت تمدن بشر نسلشان منقرض شده است.
رودخانههای عظیم، دریاها، دریاچهها در اثر رفت و آمد زیاد کشتیها و در اثر آلوده شدن به فضولات نفتی آلوده شده است و روزبهروز هم آلودهتر میشود. مثال واضحترش هواست. هوا را باید انسان پاک نگه دارد ولی میبینیم که هوا تدریجاً بخصوص در شهرها و بالاخص در شهرهای بزرگ آلوده میشود بهطوری که در شهرهایی نظیر تهران مسأله تنفس دچار مشکل شده است. اینها مسائلی است که در میان ما کمتر مطرح میشود؛ البته مطرح شده است و میشود ولی در دنیای به اصطلاح پیشرفته جزء مسائل روز قرار گرفته است. این، بحث طویل و دامنهداری است که نمیخواهم وارد آن بشوم، مقصودم قسمت دیگری است.
ولی بسیاری از امور است که لااقل برای استفاده بشر چنین است که نیاز به ساخته شدن دارد. اگر انسان بخواهد آن را در همان حالت اوّلی و طبیعیاش مورد استفاده قرار دهد چندان قابل استفاده نیست؛ باید آن را ساخت آنگاه مورد استفاده قرار داد. بعد از ساختن و قبل از ساختن، تفاوت قیمت آن بسیار زیاد است. مثلًا طلا یک عنصر معدنی است ولی طلا به همان صورتی که از معدن استخراج میشود برای بشر خیلی قابل استفاده نیست. بشر با ابزارها، وسائل و عملیات زرگری طلا را میسازد و به صورت زیورهای زنانه و سکه و اشیاء دیگر در میآورد. مثال، بیش از حدی است که بشود ذکر کرد. پشمی که انسان از گوسفند میچیند، به صورتی که در طبیعت به دست میآید چندان ارزشی ندارد و قابل استفاده نیست. انسان ابتدا این پشم را به شکلهای مختلف درمیآورد و
ویژگیهای ساختهشدن انسان
بحث در مورد انسان است. آیا انسان از آن دسته موجوداتی در طبیعت است که آنها را باید به حالت اوّلی و دستنخورده باقی گذاشت؟ آیا بهترین انسان آن انسانی است که به همان حالت اوّلی و دستنخورده باقی باشد یا انسان هم مثل هزارها چیز دیگر نیاز به ساختهشدن دارد و به این دنیا که میآید ابتدا مانند یک ماده خام به دنیا میآید، ماده خامی که ارزش بالقوّه دارد و باید ساخته بشود تا ارزش فوقالعاده پیدا کند؟ مطلب از چه قرار است؟هیچ موجودی به اندازه انسان، نیازمند به ساختهشدن نیست و هیچ موجودی به اندازه انسان قابل ساخته شدن نیست و هیچ موجودی به اندازه انسان ارزش ساختهشدهاش با ارزش ساختهنشدهاش تفاوت ندارد. این چیزی که در دنیا از یک نظر نامش را «اخلاق» میگذارند و از نظر دیگر نامش را «تعلیم و تربیت» و یا «آموزش و پرورش» میگذارند معنایش همین است؛ یعنی انسانِ به صورت یک ماده خام را تبدیل کردن به یک انسان قابل استفاده. قابل استفاده برای چه کسی؟
برای خودش و برای جامعه خودش.
اگر ما میان انسان و حیوان مقایسهای کنیم میبینیم از این نظر تفاوت از زمین تا آسمان است. اگر انسان را نه تنها با حیوان بلکه با هر چیز دیگری که نیاز به ساختن دارد مقایسه کنیم میبینیم هر چیز دیگر در مقابل انسان به یک معنا ساختهشده به دنیا میآید، یک مقدار هم باید
روی آن کار شود تا بهتر ساخته شود.
ولی انسان، یگانه موجودی است که از هر نظر باید ساخته شود. عرض کردم که طلا را باید ساخت، به آن صورتی که از معدن استخراج میشود قابل استفاده نیست؛ نقره و آهن را هم باید ساخت، حیوان را هم باید ساخت، باید اهلی کرد، تربیت کرد ولی این تفاوت هست که طلا در طلا بودن خودش دیگر «ساختهشده» است، نقره هم در نقره بودن خودش ساختهشده به وجود آمده است و همچنین اسب در اسب بودن خودش و گوسفند در گوسفند بودن خودش. اینها به اصطلاح فیلسوفان از نظر «ماهیت» ساختهشده به دنیا آمدهاند و از نظر کیفیت و کمّیت نیاز به ساختهشدن دارند. طلا ماهیتش طلاست، منتها یک زرگر عیارش را درست میکند، آن را پرداخت میکند، برّاق میکند و امثال اینها، ولی دیگر آهن نمیتواند در دست زرگر طلا شود، طلا در دست زرگر نقره شود. اینها از نظر ماهیت ساختهشده به دنیا آمدهاند؛ یعنی خلقت، ماهیت آنها را ساخته است. اگر نیاز به ساختهشدن دارند در کیفیت است. ولی انسان یگانه موجودی است که حتی از نظر ماهیت هم ساخته و پرداخته به دنیا نیامده است و لهذا اینکه واقعیت انسان چه واقعیتی و ماهیت انسان چه ماهیتی باشد همهجور ممکن است از آب در بیاید، همهجور ممکن است ساخته شود. ممکن است انسان فرشته شود و صد درجه از فرشته بالاتر. ما چون لفظی بالاتر از فرشته نداریم میگوییم فرشته. اگر از این تعبیر، کسی به اشتباه نیفتد میگویم: «انسان ممکن است موجودی شود که از خدا هم جدایی ندارد»؛ نمیگویم
انسان خدا بشود. به قول حافظ:
خیال حوصله بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطره محالاندیش
قطرهای را میگوید که آرزوی اقیانوسشدن در آن هست. ممکن است
همین انسان از هر موجودی که شما تصورش را بکنید منحطتر و پستتر شود؛ یا صورتش صورت انسانِ یک سر و دو گوش پهن ناخن باشد و روی دو پا هم راه برود ولی واقعیتش مثلًا یک گرگ و یا یک سگ باشد. این همان مطلبی است که قرآن در مورد بعضی انسانها میفرماید:«اولئِک کالْانْعامِ بَلْ هُمْ اضَلُّ»[1]مانند چهارپایان هستند و نه چهارپایان بلکه خیلی پستتر و منحطتر از چهارپایان. در جای دیگری میفرماید:«ثُم رَدَدْناهُ اسْفَلَ سافِلینَ»[2]نقش انسان در ساختن خود
آیا این که اینگونه یا آنگونه شویم به دست خود ماست؟ بله، اتفاقاً مسأله عمده این است که به دست خود ماست. انسان از نظر اندام و جسم در رحم کارش تمام میشود؛ اگر باید مرد باشد، در رحم تکلیفش
[1]. اعراف/ 179.
[2]. تین/ 5.
مشخص شده است که مرد باشد؛ اگر باید زن باشد در همان رحم تکلیفش مشخص شده است که زن باشد؛ اگر باید سفیدپوست یا سیاهپوست باشد در همانجا تعیین تکلیف شده است، و همینطوراین که کوتاه باشد یا بلند، چشمهایش مشکی باشد یا غیرمشکی، زیبا باشد و یا زشت. ولی وقتی انسان به دنیا میآید از نظر روحی- که واقعیت انسان آن جنبه روحی اوست- تازه نطفهاش میخواهد منعقد شود، تازه قلم در دست است که چهرهاش ترسیم شود که اینطور باشد یا آنطور، زشت باشد یا زیبا، حیوان باشد، فرشته باشد و یا بالاتر. قلمی که در رحمْ جسم انسان را رقم میزند از اراده انسان خارج است ولی آن قلمی که روح انسان را میسازد در نهایت امر دست خود ماست. آن امری که شخص ما را میسازد از اراده ما خارج است برخلاف آن که شخصیت ما را میسازد. انسان، انسان است به شخصیتش نه به شخصش، به اصطلاح به آن کاراکتر روحیاش، به آن ملکات روحی و خلق و خویهایش.
انسان خَلقی دارد و خُلقی؛ خَلقش یعنی جسم و اندامش، و خُلقش یعنی مجموعه ملکاتش، شخصیتش. منِ انسان، به شخصیتش است نه به شخصش. شخصیت انسان دست کیست؟ دست خیلی از چیزهاست؛ دست محیط هست، دست معلم هست، دست پدر و مادر هست، دست همنشین هست، دست کتابهایی که میخواند هست، دست روزنامهای که مطالعه میکند هست، دست رادیویی که گوش میدهد هست، دست خطیبی که سخنانش را گوش میکند هست ولی در نهایت امر این که خودمان را بخواهیم بسازیم دست خود ماست. اینجاست که مسأله اخلاق و مسأله تعلیم و تربیت اهمیت و ارزش خود را نشان میدهد.
عرض کردیم هر چیزی که نیاز به ساختهشدن دارد ارزش ساختهشدهاش خیلی بیش از ارزش ساختهنشدهاش است. یک محصول