پروردگارشان را خشیت دارند، آن پروردگاری که غیب است و در غیب است، یعنی پروردگاری که محسوس نیست، با چشم سر نمیشود او را دید ولی با چشم دل و عقل میشود او را شناخت و به او ایمان آورد. بعضی از مفسرین کلمه«بِالْغَیبِ» را جانشین یک مفعول مطلق دانستهاند، یعنی اینطور میشود: «انَّ الَّذینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ خَشْیةً بِالْغَیبِ» آنان که از پروردگار خودشان میترسند، ترسیدنی که این ترسیدن در غیب است، یعنی در حالی که خدا را در جلوی چشمشان نمیبینند و خداوند محسوس نیست معذلک از خدای خود میترسند.
درواقع«انَّ الَّذینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیبِ» متضمن دو جمله است: آنان که به خدا- که خدا در غیب است- [ایمان دارند،] ایمان به غیب دارند(ا لَّذینَ یؤْمِنونَ بِالْغَیبِ)کسی از مغفرت خدا بینیاز نیست
«لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اجْرٌ کبیرٌ» برای اینها دو چیز است، دو امر مثبت و منفی است: یکی مغفرت و آمرزش. انسان هر چه باشد، در هر مقامی باشد، در آن مقام باز دچار نوعی لغزش و کدورت میشود که نیاز به پاک کردن و تنزیه دارد. احدی نیست که از مغفرت خدا بینیاز باشد، حتی پیغمبر. در ذیل آیه سوره انعام که میفرماید:«مَنْ یصْرَفْ عَنْهُ یوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ»[1]که خلاصهاش این است: هر کسی به هر مقامی که میرسد در نهایت امر به
[1]. انعام/ 16.
خواب جوان قمی
حدود یک هفته پیش در قم یکی از دوستان ما که از اهل علم است گفت: یک جریان خیلی عجیبی رخ داده و آن جریان این است که یک جوان قمی گفته است:
من مرحوم حاج میرزا علی محدّثزاده (پسر مرحوم آقای حاج شیخ عباس قمی) را که چند ماه پیش فوت کرد همین چند روز پیش به خواب دیدم (و من با این مرد آشنا بودم، بسیار بسیار مرد صالح و صادق و باایمانی بود که خودم از او داستانها دارم، یعنی واقعاً چیزی از روح پدرش مرحوم حاج شیخ عباس در این مرد بود و او یک عجایبی داشت در روابطش با پدرش بعد از مردن و راهنماییهایی که این پدر او را بعد از مردن میکرد که داستانها برای خود من نقل کرد). در خواب متوجه شدم که فوت کرده. از او پرسیدم که وضعت چگونه است، حالت چطور است؟ گفت:
الحمد للَّهخوب
است. ولی جملهای گفت که: امان از نِقاش در حساب. این شخص بازاری بوده و معنای این کلمه را نفهمیده بود. یک وقت هست انسان معنی یک کلمه را قبلًا میداند. او اصلًا معنای این جمله را که در خواب به او گفته بودند نفهمیده بود، بعد در بیداری آمده بود پرسیده بود که نِقاش در حساب یعنی چه؟ یعنی حساب را دقیق رسیدن. یک حسابهایی را دقیق به انسان میرسند که آدم خودش توجه ندارد و با خودش خیال میکند که یک انبار عمل صالح فرستادهایم و دیگر کار ما درست است. نمیداند وقتی که تفتیش بشود و نِقاش بشود همه اینها مثل کالایی است که این کالا را مثلًا بید یا سِن زده باشد.
عدهای از اطرافیان مرحوم آقای بروجردی (رضواناللَّه علیه) که در مرض فوتشان حضور داشتند؛ گفتند ایشان یک حالت غمناکی به خود گرفته بود و بعد گفت: رفتیم و عملی انجام ندادیم، رفتیم و دست خالی رفتیم. یکی از اصحاب گفته بود: آقا شما این حرف را میزنید؟! شما دیگر چرا؟! شما الحمدللَّه کسی هستید که حوزه علمیه را احیا کردید، شما چقدر مسجد ساختید، چقدر مدرسه ساختید، چنین کردید، چنان کردید. ایشان حرفی نزد جز یک جملهای که در حدیث است، فرمود:«خَلِّصِ الْعَمَلَ فَانَّ النّاقِدَ بَصیرٌ بَصیرٌ» عمل را خالص کن که نقد کن، آن نِقاش، آن مُناقش بسیار دقیق و بیناست. و چه اشتباه بزرگی است که انسان چنین توهمی در خیالش پیدا بشود و بگوید: من از مغفرت خدای متعال بینیازم، ما که کار بدی نکردیم که بخواهد ما را بیامرزد، حالا طلبهایمان را میخواهیم از او وصول کنیم. این احمقانهترین حرفی است که یک بنده در مسائل الهی و در رابطهاش با پروردگار بگوید.
فرمود: برای اینها مغفرت است:«مَغْفِرَةٌ» مغفرتی، نوعی مغفرت، شستشویی، پاککردنی که خدا دیگر به لطف خودش اثری باقی نمیگذارد. و اجر بزرگ. آنها دنبال همان مسأله انذار است، و گفتیم مسأله انذار و نذیرها و ترتیب اثر دادنها و ندادنها دنبال مسأله«ا لَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیوةَ لِیبْلُوَکمْ ایکمْ احْسَنُ عَمَلًا» (فلسفه خلقت) است و آن نیز به دنبال«تَبارَک الَّذی بِیدِهِ الْمُلْک» است.
وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ اوِاجْهَروا بِهِ انَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ. اینکه«لِیبْلُوَکمْ ایکمْ احْسَنُ عَمَلًا»سرّ و آشکار برای خدا یکسان است
«وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ اوِ اجْهَروا بِهِ» سخن خودتان را سرّی بکنید یا علنی، [برای خدا یکسان است.] این سرّ و علن برای بشرها متفاوت است؛ اگر حرفی را به صورت سرّی به شما بگویند قهراً از دیگران مخفی میماند، و اگر علنی بگویند بر همه آشکار میشود. این یک امری است که نسبت به انسانها متفاوت است. نسبت به ذات حق، دور و نزدیک، سرّ و علن، جهر و اخفات، ظاهر و باطن علی السویه است.
«وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ اوِ اجْهَروا بِهِ» پنهان کنید سخن خود را یا آشکار کنید (یعنی از نظر ذات حق هیچ فرق نمیکند)«انَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» او آگاه است بدانچه که در جوفها و سینههاست، او از آن باطنِ باطن آگاه است، سرّ و جهر
تأثیری در این جهت ندارد.
بعد برای این که چرا ذات پروردگار عالم است، یک استدلالی میکند که این استدلال خودْ برهان است. ممکن است کسی بگوید: به چه مناطی خدا به سرّ و جهر و به ظاهر و باطن و خلاصه به همه چیز علم دارد؟ میفرماید: مناطش خلقت است.
او چون خالق است عالم است؛ چون خدا که خالق است، غیر از آن است که انسان صانع چیزی است. انسان که صانع چیزی است، یعنی در میان اشیاءِ خلقشده یک رابطه مکانیکی برقرار میکند، قطعاتی از آهن، قطعاتی از فلز دیگری، قطعاتی از سیم یا لاستیک را با یکدیگر به شکلهای مخصوصی پیوند میدهد، از نیروهای موجود در طبیعت استفاده میکند، اسمش را میگذارد صنعت. ولی خالق، آن کسی است که اصلًا به وجود آورنده اشیاء است؛ وجود اشیاء به اراده اوست، به اراده او حادثاند و به اراده او باقیاند، و او ذاتش بر فعل خودش احاطه دارد. اصلًا عالَم شأنی ندارد جز اینکه فعل خداوند است، و هر فاعلی بر فعل خودش از آن جهت که آن فعل، فعل خودش است محیط است.«الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن کس که آفریننده است به آفرینش خودش عالم نیست؟ یعنی همینقدر که تصور کنید، [برای تصدیق] مطلب کافی است. آن که آفریننده است، محیط به آفریدههای خودش است، پس عالِم به آفریدههای خودش است.
فلاسفه هم این حرف را همیشه میزنند و علم پروردگار به اشیاء را تقریباً به همین مناط بیان میکنند که ذات پروردگار به ذات خود علم دارد (به دلایلی که در جای خودش ثابت شده است) و ذاتی که به ذات خود علم دارد، به هر آفریده خود علم دارد و بلکه آن آفریدهاش در
عین اینکه معلوم اوست علم او هم هست.
میفرماید:«الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن کس که آفریده است عالم نیست؟ این جمله را چند جور میشود معنی کرد که همه به یکدیگر نزدیک است. یکی اینکه«مَنْ خَلَقَ» فاعل«یعْلَمُ» باشد:«الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن ذاتی که آفریننده است نمیداند؟ آنوقت مفعول محذوف است، یعنی آیا نمیداند، آگاه نیست از وضع مخلوق خودش؟ یعنی واضح است که آگاه است. دیگر اینکه«مَنْ خَلَقَ» مفعول«یعْلَمُ» باشد و ضمیر«یعْلَمُ» به خدا برگردد: «الایعْلَمُ اللَّهُ مَنْ خَلَقَ» آیا خدا نمیداند کسانی را که آفریده است؟ یعنی آیا خدا به این کسان آگاه نیست؟ که لازمه آگاهی به این کسان آگاهی به افعال آنهاست. اگرچه بعضی از مفسرین حتیالمیزاناین طور معنی کردهاند امّا آن معنی اوّل بهتر است. تفسیر فخر رازی هم دیدم معنی اوّل را ترجیح میدهد.
کلمه«الا» کلمهای است که در زبان عرب به دو معنی به کار برده میشود: یکی اینکه مجموعاً«الا» یک کلمه است که به معنی تنبیه است، یعنی آگاه باش.«الا» یعنی هان! (دیگر بیش از این نیست).«الا یعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» هان! ذات حق که خالق است میداند و به مخلوقات آگاه است. دیگر اینکه این کلمه گاهی مرکب از دو کلمه به کار برده میشود: همزه که به معنای حرف استفهام است و «لا» که حرف نفی است. آنوقت«الا» میشود آیا نه؟ به آن معنی اول میشود: هان، به معنی دوم میشود: آیا نه؟ از همه اینها یک نتیجه درمیآید و آن نتیجه این است که خالق، عالم و آگاه به مخلوقات است؛ به دلیل اینکه خالق است آگاه است.
معنی«لطیف»
«وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ» و اوست لطیف [آگاه.][1]کلمه «لطیف» در قرآن مکرّر استعمال شده است و در موارد مختلف معانی مختلف دارد، ولی ریشه همه معانی یک چیز است. به طورکلی لطافت یک چیز عبارت است از نوعی صفت در شیء که حس ظاهر به طور آشکار آن را درک نمیکند، یک دقت و ذوق و بینشی میخواهد که انسان بتواند آن را درک کند. مثلا میگوییم لطافتی که در شعر حافظ هست یک امر محسوس نیست، یعنی یک کلمه در این شعر نیست که اسم این کلمه لطافت این شعر باشد؛ یک صفت است، اما یک صفت خیلی دقیق و ظریف که یک حس و یک ذوق خیلی عالی آن را درک میکند. در حدیث راجع به قرآن میفرماید:«الْقُرْ انُ عِباراتٌ وَ اشاراتٌ وَ لَطائِفُ وَ حَقائِقُ» قرآن چهار چیزِ در طول یکدیگر است: عبارات، یعنی همین الفاظ. الفاظ قرآن را همه مردم میشنوند. معانی ظاهری این الفاظ یعنی ترجمه تحتاللفظی آنها را هم هر کسی میتواند درک کند، امّا قرآن گذشته از آن ترجمه تحتاللفظی کلمات، یک اشاراتی دارد که انسان باید فکرش دقیقتر باشد تا اشارات قرآنی را درک کند، و این ماورای عبارات است. از اشارات، دقیقتر چیزهایی است که به تعبیر حدیث لطایف است. لطایف حتی از اشارات هم دقیقتر است، یعنی ذهن باید خیلی دقیق و صاف باشد و بلکه باید پاک و نورانی باشد که آن لطایف را از قرآن درک کند. آنگاه در پشت لطایف حقایق است. پس مقصود از لطافت چنین چیزی است. لطیف یک معنایش این است: آن
[1]. [چند ثانیهای از مطالب روی نوار ضبط نشده است.]
که دقایق امور را درک میکند؛ یعنی خدا نه فقط ظواهر امور را درک میکند، آن دقایق را هم درک میکند.
ولی در یکی از اخبار و احادیث ما که دراصول کافیآمده است- و البته سابق دیدهام، حدیث خیلی خوبی است، فیالجمله از معنایش در ذهنم هست و اتفاقاً درتفسیر فخررازیکه امروز نگاه میکردم دیدم این معنا را فخررازی هم ذکر کرده است- امام علیه السلام میفرماید: لطیف یعنی آن که خالق اشیائی است که آن اشیاء آنقدر دقیقاند که به چشم نمیآیند، یعنی خدا خالق این اشیائی است که شما میبینید و هزاران اشیاء دیگر که بشر نمیتواند وجود آنها را حس کند؛ آنها را آفریده و به آنها هم آگاه است. پس معنی لطیف یعنی خالق اشیاء خیلی کوچک و خیلی ریز و اموری که به واسطه خردی- و لطافتی از نظر خردی- به چشم نمیآیند.
یادم هست که در کتابخدا در طبیعتنوشته فلاماریون (کتاب خوبی است) که مرحوم شازده خسروانی ترجمه کرده و مرحوم خالصیزاده به این کتاب پاورقیهایی نوشته است، در یک جا که مؤلّف برای اثبات صانع به همین اشیاء ریز و ذرهبینی و سلول و اینجور چیزها استدلال میکند، خالصیزاده همین حدیث را آورده است. این حدیث صراحت دارد. حتی آنطور که فیالجمله یادم هست امام میفرماید: خداوند حیوانات کوچکی آفریده است؛ لطیف است یعنی خالق موجودات لطیف و حتی جاندارهای لطیفی است که آن جاندارها به چشم نمیآیند.
آنگاه معنی آیه چنین میشود:«الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن که آفریده است نمیداند؟ (چون مردم فکرشان راجع به همین کارهایی است که خودشان میکنند، حرفی میزنند آرام بگویند، بلند بگویند و ...)«وَ هُوَ اللَّطیفُ» او خالق بسیاری اشیاء است که شما از وجود آنها به واسطه