فرمود: برای اینها مغفرت است:«مَغْفِرَةٌ» مغفرتی، نوعی مغفرت، شستشویی، پاککردنی که خدا دیگر به لطف خودش اثری باقی نمیگذارد. و اجر بزرگ. آنها دنبال همان مسأله انذار است، و گفتیم مسأله انذار و نذیرها و ترتیب اثر دادنها و ندادنها دنبال مسأله«ا لَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیوةَ لِیبْلُوَکمْ ایکمْ احْسَنُ عَمَلًا» (فلسفه خلقت) است و آن نیز به دنبال«تَبارَک الَّذی بِیدِهِ الْمُلْک» است.
وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ اوِاجْهَروا بِهِ انَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ. اینکه«لِیبْلُوَکمْ ایکمْ احْسَنُ عَمَلًا»سرّ و آشکار برای خدا یکسان است
«وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ اوِ اجْهَروا بِهِ» سخن خودتان را سرّی بکنید یا علنی، [برای خدا یکسان است.] این سرّ و علن برای بشرها متفاوت است؛ اگر حرفی را به صورت سرّی به شما بگویند قهراً از دیگران مخفی میماند، و اگر علنی بگویند بر همه آشکار میشود. این یک امری است که نسبت به انسانها متفاوت است. نسبت به ذات حق، دور و نزدیک، سرّ و علن، جهر و اخفات، ظاهر و باطن علی السویه است.
«وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ اوِ اجْهَروا بِهِ» پنهان کنید سخن خود را یا آشکار کنید (یعنی از نظر ذات حق هیچ فرق نمیکند)«انَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» او آگاه است بدانچه که در جوفها و سینههاست، او از آن باطنِ باطن آگاه است، سرّ و جهر
تأثیری در این جهت ندارد.
بعد برای این که چرا ذات پروردگار عالم است، یک استدلالی میکند که این استدلال خودْ برهان است. ممکن است کسی بگوید: به چه مناطی خدا به سرّ و جهر و به ظاهر و باطن و خلاصه به همه چیز علم دارد؟ میفرماید: مناطش خلقت است.
او چون خالق است عالم است؛ چون خدا که خالق است، غیر از آن است که انسان صانع چیزی است. انسان که صانع چیزی است، یعنی در میان اشیاءِ خلقشده یک رابطه مکانیکی برقرار میکند، قطعاتی از آهن، قطعاتی از فلز دیگری، قطعاتی از سیم یا لاستیک را با یکدیگر به شکلهای مخصوصی پیوند میدهد، از نیروهای موجود در طبیعت استفاده میکند، اسمش را میگذارد صنعت. ولی خالق، آن کسی است که اصلًا به وجود آورنده اشیاء است؛ وجود اشیاء به اراده اوست، به اراده او حادثاند و به اراده او باقیاند، و او ذاتش بر فعل خودش احاطه دارد. اصلًا عالَم شأنی ندارد جز اینکه فعل خداوند است، و هر فاعلی بر فعل خودش از آن جهت که آن فعل، فعل خودش است محیط است.«الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن کس که آفریننده است به آفرینش خودش عالم نیست؟ یعنی همینقدر که تصور کنید، [برای تصدیق] مطلب کافی است. آن که آفریننده است، محیط به آفریدههای خودش است، پس عالِم به آفریدههای خودش است.
فلاسفه هم این حرف را همیشه میزنند و علم پروردگار به اشیاء را تقریباً به همین مناط بیان میکنند که ذات پروردگار به ذات خود علم دارد (به دلایلی که در جای خودش ثابت شده است) و ذاتی که به ذات خود علم دارد، به هر آفریده خود علم دارد و بلکه آن آفریدهاش در
عین اینکه معلوم اوست علم او هم هست.
میفرماید:«الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن کس که آفریده است عالم نیست؟ این جمله را چند جور میشود معنی کرد که همه به یکدیگر نزدیک است. یکی اینکه«مَنْ خَلَقَ» فاعل«یعْلَمُ» باشد:«الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن ذاتی که آفریننده است نمیداند؟ آنوقت مفعول محذوف است، یعنی آیا نمیداند، آگاه نیست از وضع مخلوق خودش؟ یعنی واضح است که آگاه است. دیگر اینکه«مَنْ خَلَقَ» مفعول«یعْلَمُ» باشد و ضمیر«یعْلَمُ» به خدا برگردد: «الایعْلَمُ اللَّهُ مَنْ خَلَقَ» آیا خدا نمیداند کسانی را که آفریده است؟ یعنی آیا خدا به این کسان آگاه نیست؟ که لازمه آگاهی به این کسان آگاهی به افعال آنهاست. اگرچه بعضی از مفسرین حتیالمیزاناین طور معنی کردهاند امّا آن معنی اوّل بهتر است. تفسیر فخر رازی هم دیدم معنی اوّل را ترجیح میدهد.
کلمه«الا» کلمهای است که در زبان عرب به دو معنی به کار برده میشود: یکی اینکه مجموعاً«الا» یک کلمه است که به معنی تنبیه است، یعنی آگاه باش.«الا» یعنی هان! (دیگر بیش از این نیست).«الا یعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» هان! ذات حق که خالق است میداند و به مخلوقات آگاه است. دیگر اینکه این کلمه گاهی مرکب از دو کلمه به کار برده میشود: همزه که به معنای حرف استفهام است و «لا» که حرف نفی است. آنوقت«الا» میشود آیا نه؟ به آن معنی اول میشود: هان، به معنی دوم میشود: آیا نه؟ از همه اینها یک نتیجه درمیآید و آن نتیجه این است که خالق، عالم و آگاه به مخلوقات است؛ به دلیل اینکه خالق است آگاه است.
معنی«لطیف»
«وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ» و اوست لطیف [آگاه.][1]کلمه «لطیف» در قرآن مکرّر استعمال شده است و در موارد مختلف معانی مختلف دارد، ولی ریشه همه معانی یک چیز است. به طورکلی لطافت یک چیز عبارت است از نوعی صفت در شیء که حس ظاهر به طور آشکار آن را درک نمیکند، یک دقت و ذوق و بینشی میخواهد که انسان بتواند آن را درک کند. مثلا میگوییم لطافتی که در شعر حافظ هست یک امر محسوس نیست، یعنی یک کلمه در این شعر نیست که اسم این کلمه لطافت این شعر باشد؛ یک صفت است، اما یک صفت خیلی دقیق و ظریف که یک حس و یک ذوق خیلی عالی آن را درک میکند. در حدیث راجع به قرآن میفرماید:«الْقُرْ انُ عِباراتٌ وَ اشاراتٌ وَ لَطائِفُ وَ حَقائِقُ» قرآن چهار چیزِ در طول یکدیگر است: عبارات، یعنی همین الفاظ. الفاظ قرآن را همه مردم میشنوند. معانی ظاهری این الفاظ یعنی ترجمه تحتاللفظی آنها را هم هر کسی میتواند درک کند، امّا قرآن گذشته از آن ترجمه تحتاللفظی کلمات، یک اشاراتی دارد که انسان باید فکرش دقیقتر باشد تا اشارات قرآنی را درک کند، و این ماورای عبارات است. از اشارات، دقیقتر چیزهایی است که به تعبیر حدیث لطایف است. لطایف حتی از اشارات هم دقیقتر است، یعنی ذهن باید خیلی دقیق و صاف باشد و بلکه باید پاک و نورانی باشد که آن لطایف را از قرآن درک کند. آنگاه در پشت لطایف حقایق است. پس مقصود از لطافت چنین چیزی است. لطیف یک معنایش این است: آن
[1]. [چند ثانیهای از مطالب روی نوار ضبط نشده است.]
که دقایق امور را درک میکند؛ یعنی خدا نه فقط ظواهر امور را درک میکند، آن دقایق را هم درک میکند.
ولی در یکی از اخبار و احادیث ما که دراصول کافیآمده است- و البته سابق دیدهام، حدیث خیلی خوبی است، فیالجمله از معنایش در ذهنم هست و اتفاقاً درتفسیر فخررازیکه امروز نگاه میکردم دیدم این معنا را فخررازی هم ذکر کرده است- امام علیه السلام میفرماید: لطیف یعنی آن که خالق اشیائی است که آن اشیاء آنقدر دقیقاند که به چشم نمیآیند، یعنی خدا خالق این اشیائی است که شما میبینید و هزاران اشیاء دیگر که بشر نمیتواند وجود آنها را حس کند؛ آنها را آفریده و به آنها هم آگاه است. پس معنی لطیف یعنی خالق اشیاء خیلی کوچک و خیلی ریز و اموری که به واسطه خردی- و لطافتی از نظر خردی- به چشم نمیآیند.
یادم هست که در کتابخدا در طبیعتنوشته فلاماریون (کتاب خوبی است) که مرحوم شازده خسروانی ترجمه کرده و مرحوم خالصیزاده به این کتاب پاورقیهایی نوشته است، در یک جا که مؤلّف برای اثبات صانع به همین اشیاء ریز و ذرهبینی و سلول و اینجور چیزها استدلال میکند، خالصیزاده همین حدیث را آورده است. این حدیث صراحت دارد. حتی آنطور که فیالجمله یادم هست امام میفرماید: خداوند حیوانات کوچکی آفریده است؛ لطیف است یعنی خالق موجودات لطیف و حتی جاندارهای لطیفی است که آن جاندارها به چشم نمیآیند.
آنگاه معنی آیه چنین میشود:«الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن که آفریده است نمیداند؟ (چون مردم فکرشان راجع به همین کارهایی است که خودشان میکنند، حرفی میزنند آرام بگویند، بلند بگویند و ...)«وَ هُوَ اللَّطیفُ» او خالق بسیاری اشیاء است که شما از وجود آنها به واسطه
لطافتشان آگاه نیستید، و خبیر است به همان اشیائی که به لطف خودش و به لطافت خودش آنها را خلق کرده است؛ یعنی این مقدار مخلوقاتی که شما سراغ دارید، گذشته از اینکه آنها را میداند، آنقدر مخلوقاتی دارد که شما از وجود آنها هم آگاه نیستید و او به آن مخلوقات هم آگاه است.
هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکمُ الْارْضَ ذَلولًا فَامْشوا فی مَناکبِها وَ کلوا مِنْ رِزْقِهِ وَ الَیهِ النُّشورُ. در این آیه، در آنِ واحد، هم توحید را ذکر کرده است، هم معاد را و هم تکلیف و وظیفه انسان را. اوست آن کس، آن ذاتی که زمین را برای شما ذلول و رام قرار داد.«فَامْشوا فی مَناکبِها»معنی«ذَلول»
قرآن کریم در این آیه کلمهای به کار برده است که قدما در درک لطفش تا حد زیادی عاجز بودند. «ذلول» در اصل لغت عرب به معنی شتر رام است (حیوان رام؛ مخصوصاً درباره شتر زیاد گفته میشود). ذلول من، یعنی حیوان رام من. البته کلمه «ذلول» که به معنی رام است گو اینکه در اصل به معنای شتر رام است، ولی این کلمه را در غیر مورد شتر هم به کار بردن و معنای مطلق یک شیء رام را قصد کردن مانعی ندارد. اما در اینجا قرینهای هست که نشان میدهد تشبیه بیش از این حرفهاست.
میفرماید: زمین را برای شما ذلول قرار داد. معلوم میشود تشبیه به همان خود ذلول و به همان حیوان است که میگوید:«فَامْشوا فی مَناکبِها». «منکب» آن قسمت از روی شانه انسان و حیوان را میگویند که استخوان دست و بازو با پشت متصل میشود.
این است که در فقه مثلًا
میگویند: مردمی که در شمال و شرق ایران هستند، برای قبله، ستاره جُدَی را (که به آن میگویند جَدْید)، ستاره قطب را روی منکب راست قرار بدهند، یعنی اگر طوری بایستند که آن ستاره به این نقطه بخورد، رو به قبله ایستادهاند. قرآن در اینجا زمین را به یک حیوان رام و شتر رام تشبیه کرده و میگوید: روی منکبهای این حیوان راه بروید. این دلیل است بر اینکه تشبیه مخصوصاً به همین حیوان شده است چون کلمه«فَامْشوا فی مَناکبِها» آمده است.
مقصود این است که از زمین خدا استفاده کنید.«وَ کلوا مِنْ رِزْقِهِ» و از رزق پروردگار که در این زمین قرار داده است [بهره ببرید.]«وَ جَعَلْنَا لَکمْ فیها مَعایشَ»[1](در سوره اعراف است) ما در زمین برای شما اسباب معیشت و زندگی را قرار دادهایم؛ استفاده کنید از آنچه که در زمین مایه معیشت و روزی برای شما قرار دادهایم. و بدانید که اینها همه کارهای حسابشده است، تصادفی و اتفاقی نیست که به موجب یک علل اتفاقی قضایا به اینجا رسیده باشد (افکار مادّیین): یک امر تصادفی و اتفاقی سبب شد که زمین از خورشید جدا شد، بعد یک امر تصادفی و اتفاقی سبب شد که حیات در روی زمین پیدا شد، بعد امر تصادفی دیگر و امر اتفاقی دیگر، بالاخره مجموع این تصادفات و اتفاقات نتیجهاش این شده که حالا ما مواجه شدهایم با یک سلسله اشیاء: این درختها، این میوهها، این مایه روزیهای دیگر، این کشتها، گندمها، جوها، خرماها و امثال اینها.
اگر ما به صورت یک موجودی خلق شدهایم که دارای دندان و معده هستیم، و اگر این میوهها و سایر مواد
[1]. اعراف/ 10.
زمین با ذائقه ما جور درمیآید، همه اینها یک سلسله تصادفات است.
ولی یک نفر موحد که میگوید:«تَبَارَک الَّذی بِیدِهِ الْمُلْک وَ هُوَ عَلیکلِّ شَیءٍ قَدیرٌ» به آنها میگوید به نظر شما اینها تصادف و یک کار حساب نشده میآید؛ از نظر شما جدا شدن زمین از خورشید یک امر تصادفی و اتفاقی است، ولی از نظر خالق کل، همان چیزی که در چشم شما یک امر تصادفی و اتفاقی است، هیچگونه تصادف و اتفاق نیست، غایت و هدف و غرض [دارد؛] یعنی اشیاء به سوی یک مقصد حرکت میکنند.
پس اصل مقصد آیه این است که آنچه پیش آمده است به تدبیر آن کسی پیش آمده است که«بِیدِهِ الْمُلْک» (چون اوّل، بحث روی این قضیه بود:تَبَارَک الَّذی بِیدِهِ الْمُلْک وَ هُوَ عَلیکلِّ شَیءٍ قَدیرٌ) و او اینها را خلق کرده است که شما هم در روی زمین از همین نعمتها استفاده کنید، اما بدانید که پایان کارْ این نیست، [این دنیا] برای شما یک منزل است، یک مدرسه است، یک جایگاه آزمون است (لِیبْلُوَکمْ ایکمْ احْسَنُ عَمَلًا ). « وَ الَیهِ النُّشورُ» باتوجه به اینکه به سوی او نشر و حشر و بازگشت هست، پس برنامه باید بر این اساس تنظیم بشود، یعنی همان مسأله«ایکمْ احْسَنُ عَمَلًا ».
نکتهای که علمای عصر جدید از این آیه استفاده کردهاند این است که میگویند: چرا قرآن زمین را به ذلول و حیوان رام تشبیه کرده و بعد هم میگوید:روی شانههای این حیوان حرکت کنید؟ از نظر قدما معنی ذلول در اینجا این بود که رام است به معنی اینکه ساکن است. با هیئت قدیم ناچار بودند اینجور بگویند که «خدا زمین را ذلول قرار داد» معنایش این است که خدا زمین را برای شما ساکن قرار داد. قهراً این سؤال باقی میمانْد که برای تشبیه کردن زمین به یک امر ساکن و آرام،