بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 204

نمیخواهد او دم مرگ شهادت بگوید. همینطور که دستش به دست او بود، دستش را کشید و با مشت محکم به سینه پزشک کوبید که تو چرا چنین حرفی زدی؟

بالاخره معالجات مؤثر نشد. شب شد. مأمون گفت که این تخت مرا بگیرید و ببرید بالای آن تپه روی بلندی. بردند روی بلندی. از بالای آن بلندی به تمام لشکرگاه مشرف بود. شب بود و هر گروهی در یک جا جمع شده و آتشی روشن کرده بودند. آنها هم بیخبر که الآن به سر مأمون بدبخت چه آمده است. مأمون نگاه کرد دید تمام این دشت، چند فرسخ در چند فرسخ، همینطور آتش و چراغ روشن است؛ دید این دشت را سپاهیان مأمون پر کردهاند. حالا یک چنین لشکری و یک چنین قدرتی دارد و اینچنین در مقابل یک بیماری که ریشهاش معلوم نیست عاجز و ناتوان است. میگویند: در همان حال سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: «یا مَنْ یبْقی مُلْکهُ ارْحَمْ مَنْ لا یبْقی مُلْکهُ» ای کسی که مُلکش باقی است رحمی بکن به این بدبختی که مُلکش فانی است. ولی این حالتش مثل حالت فرعون در دم آخر است(الْانَ وَ قَدْ عَصَیتَ قَبْلُ)[1].

مُلک دنیا در اولیای حق اثر ندارد

حال، انسان چرا در وقتی که دچار چنین عقوبتها نشده است و به تعبیر قرآن دچار انکار خدا او را، نشده است، همین حقیقت را نبیند؟ اولیای حق کسانی هستند که اگر تمام مُلک دنیا را هم به آنها بدهند- که داده هم شده است؛ وقتی که همین مُلک ظاهر را هم دراختیار آنها قرار

[1]. یونس/ 91.


صفحه 205

بدهند- یک ذرّه از آن روح عبودیتشان کاسته نمیشود. امیرالمؤمنین هم مانند مأمون خلیفه بود، ولی آیا در روح علی کسی کوچکترین احساسی میتوانست مشاهده کند که علی هم تکیهای داشته باشد که این منم و این لشکرهای من است و این قدرت من است؟ باز همان عبد ضعیف ذلیل در مقابل خدای متعال است. باز شبها که میشود در محراب عبادت آنچنان عجز و لابه میکند، چون میداند که همه اینها در مقابل ذات حق هیچ و پوچ است. انسان اگر خدا را داشته باشد همه چیز را دارد؛ اگر خدا را نداشته باشد هرچه داشته باشد هیچ چیز ندارد.

سلیمان نبی- آنطور که در آثار و روایات آمده است- با آن مُلک جنّ و انسی که خداوند متعال به او داده است، خودش در باطن خودش با خدا یک عبد بسیار ذلیلی است و جز عبودیت و ذُلّ عبودیت چیز دیگری احساس نمیکند.

معنای این سخن این نیست که انسان از اسباب استفاده نکند. دو مسأله است:

اسباب را خدا قرار داده است برای استفاده کردن. از اسباب و وسائل استفاده کردن یک مطلب است، تکیه به اسباب و وسائل داشتن مطلب دیگری است. شما همین طبیب و دارو را درنظر بگیرید. آیا انسان وقتی که مریض میشود، به طبیب مراجعه بکند یا نکند؟ دارو بخورد یا نخورد؟ البته به طبیب مراجعه بکند، دارو هم بخورد.

طبیب هم از خداست، دارو هم از خداست. ولی آنچه نباید باشد چیست؟ همین که طبیب را از خدا نبیند، دارو را از خدا نبیند، تکیهاش به طبیب باشد و ماورای طبیب را نبیند، تکیهاش به دارو باشد و ماورای دارو را نبیند. [اینها] تکیهگاه نباید باشد.

پس اسباب و وسائل را مورد استفاده قرار دادن یک مطلب است، تکیهگاه قرار دادن و یگانه اعتماد را به آنها


صفحه 206

کردن مطلب دیگری است.«امَّنْ هذَا الَّذی هُوَ جُنْدٌ لَکمْ ینْصُرُکمْ مِنْ دونِ الرَّحْمنِ» آیا اینها که سپاه شما هستند شما را یاری میکنند و نه خدا؟

یعنی تکیهتان به اینهاست؟ چقدر کافران در فریبند! به چه چیزی تکیه میکنند! اینها شایسته تکیهکردن نیست.

امَّنْ هذَا الَّذی یرْزُقُکمْ انْ امْسَک رِزْقَهُ بَلْ لَجّوا فی عُتُوٍّ وَ نُفورٍ. در آیه قبل، بعضی از مفسرین درباره کلمه«جُنْدٌ لَکمْ ینْصُرُکمْ» (آن که سپاه شماست و شما را یاری میکند) گفتهاند مقصود همان الهها و معبودهاست که کفّار خیال میکردند که اینها در نزد خداوند ناصر آنها خواهند بود. ولی این با کلمه«جُنْدٌ لَکمْ» جور درنمیآید.

مقصود، آنها نیست یا لااقل اختصاص به آنها ندارد.«امَّنْ هذَا الَّذی یرْزُقُکمْ» ناظر به یک امر دیگری است. انسان، یکی به ثروت احتیاج دارد و دیگر به قدرت. قدرت آن چیزی است که از انسان دفاع میکند، و ثروت آن چیزی است که وسیله را در اختیار انسان قرار میدهد. مثلًا یک حاکم، یک پادشاه، قدرتِ زیاد دارد ولی ممکن است یک نفر از افراد رعیت احیاناً ثروتی داشته باشد برابر او یا بیشتر از او. از نظر قدرت فرمود: آیا همین سپاهیانی که به اینها تکیه کردهاید میتوانند تکیهگاه شما واقع بشوند؟ در مورد ثروت و وسیلههای معیشت میفرماید:«امَّنْ هذَا الَّذی یرْزُقُکمْ» آیا این وسائل روزی رسانی به شما روزی میدهند نه خدا؟ حال اگر خدا بخواهد از روزی دادن امساک کند، این وسائل میتوانند برای شما کاری بکنند، میتوانند شما را روزی بدهند؟«بَلْ لَجّوا فی عُتُوٍّ وَ نُفورٍ» یعنی این تذکرات ما برای افراد بیغرض کافی است، ولی افرادی که لجاجت میکنند، عناد و عتوّ و سرکشی دارند و در حال نفور و دورشدناند، چه فایده به حال اینها؟

آشنایی با قرآن8، صفحه :207


صفحه 207

چون غرض آمد هنر پوشیده شد

صد حجاب از دل به سوی دیده شد

نمونهای از حالت عناد و لجاج در برخورد با حافظ

دو سه شب پیش در روزنامه کیهان مصاحبهای را میخواندم که شخصی با شخص دیگری از معروفین عصر ما و از گویندگان شعر نو- که اینها در اثر موج کاذبی که پیدا شده شهرتهای کاذبی پیدا کردهاند- مصاحبهای کرده بود. قبلًا میدانستم که او[1]یکدیوان حافظچاپ کرده و در پشت آن عکس حافظ را کشیده است (البته عکس حافظ که دردست نیست، تصویری که از حافظ فرض میکنند) با موهای بلند، ولی چهره چهره خود مؤلّف این کتاب است، یعنی عکس خودش را به جای حافظ کشیده است. و چقدر هم از این جهت، نفهمیده کار بجایی کرده است، چون او به جای اینکه حافظی چاپ کرده باشد، خواسته خودش را در قالب حافظ بگنجاند.

عجیب این است: مقدمهای نوشته که من کمی از آن مقدمه را در

[1]. [احمد شاملو.]


صفحه 208

دست کسی خوانده بودم و هنوز نخواندهام، ولی از آن مصاحبه کاملًا معلوم بود. در این مقدمه و در چاپ این حافظ، کوشش کرده که بگوید: حافظ یک آدمی بوده درست مثل من، همه چیزش مثل من. میگوید: حافظ خدا را قبول نداشته، قیامت را هم قبول نداشته، چنین و چنان بوده است. حتی در بعضی جاها که تحریف، تحریف معنوی میشده، یعنی اگر میشده بگوید مقصود حافظ چیز دیگر است، [این کار را کرده است.] مثلًا حافظ میگوید: «من ملَک بودم و فردوس برین جایم بود (این، نظر بسیار واضح و روشنی است که میخواهد بگوید انسان یک حقیقتی است که عالم عِلوی جایگاه اوست) آدم آورد در این دیر خراب آبادم» معلوم است که داستان آدم و بهشت را دارد میگوید، یعنی همان داستانی که در ادیان و مذاهب و بالخصوص در قرآن آمده است. میگوید: چه لزومی دارد ما بگوییم مقصودش این حرفها بوده؟ خیر، مقصودش این است که من دلم میخواهد انسان در جامعه چنین زندگی کند (اساساً به همدیگر ربطی ندارد)، یک انسانِ مورد آرزوی حافظ بوده است که در زندگی باید چنین و چنان باشد، آن را میخواسته بگوید. آخر چگونه معنایش جور درمیآید؟! یک جا میگوید که شعری را دیدم که آن را باید تغییر داد. مثلًا حافظ گفته است: «ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند». با اینکه در تمام نسخهها بالاتفاق همین است، دیدم بهتر این است که بگوییم: «ندای عشق تو روزی در اندرون دادند» چون اگر بگویم «دوشم» معنایش این است که (معنای شعر را هم نفهمیده) فقط دیشب من عاشق تو شدم قبلًا نه؛ این بود که من آن را «روزی» کردم.

آنجا که حافظ غزلی گفته است که مربوط به قضیه یزد است (میگویند سفری تا یزد آمد و بلافاصله به شیراز


صفحه 209

برگشت؛ تاریخ هم نوشته است؛ در یک غزلش به این قضیه اشاره میکند) میگوید:

ای صبا از من بگو با ساکنان شهر یزد

کای سر ما حقشناسان گوی چوگان شما

داستان مردی که اغلاط قرآن را اصلاح کرد!

گفتم داستانی که ما شنیده بودیم و باور نمیکردیم، درست همان داستان است که مردی خط خوبی داشت، یک آقایی میخواست او یک نسخه از قرآنی را با خط خوش خودش برایش بنویسد (قدیم که چاپ نبود، استنساخ میکردند) گفت: تو خیلی خط خوبی داری، بنویس. او هم آمد یک قرآنی برای او نوشت و با کاغذ اعلا و خطکشی عالی و خط خوب تحویل داد. آن شخص گفت: این قرآن بیغلطِ بیغلط است؟ گفت: بلی، ولی دو سه جا بود که من خودم به نظرم آمد که باید اصلاح شود، دیدم آنجور درست نیست. در یک جا دیدم نوشته:شَغَلَتْنا امْوالُنَا وَ اهْلونا. در قرآن که غلط نمیتواند وجود داشته باشد، نوشتم: شَدُرُسْنا امْوالُنا وَ اهْلُونا. یک جای دیگر دیدم که نوشته است:وَ خَرَّ موسیصَعِقاً. من دیدم موسی که خر نداشته، آن عیسی بوده که خر داشته است، آن را «خَرَّ عیسی صَعِقاً» کردم. یک جای دیگر هم دست بردم، دیدم غلط است و درستش را نوشتم. دیدم نوشته است: «ساریکمْ دارَ الفاسِقینَ» (سَاریکمْرا


صفحه 210

ساریکم خوانده) من خودم اهل ساری هستم، ساری دارالمؤمنین است، نوشتم: ساریکم دارُ الْمُؤمِنینَ.

عیناً همین کار را این شخص در قرن بیستم رویدیوان حافظانجام داده است.

حال این چیست؟ از بیسوادی نیست؛ نه این است که بگوییم اینقدر سواد نیست.

از لجاجت و عتوّ و نفور است. از یک طرف از حافظ نمیتواند ببُرد، از طرف دیگر میبیند محتوای حافظ با فکر او جور درنمیآید. او دلش میخواهد یک حافظی باشد که نه خدا را قبول داشته باشد، نه پیغمبر را، نه قیامت را، نه معنویت را، هیچچیز را قبول نداشته باشد؛ هم حافظ باشد و هم هیچیک از اینها را قبول نداشته باشد.

رسماً میآید کلمات را عوض میکند، برای اینکه با مقصود خودش جور دربیاید.

بَلْ لَجّوا فِی عُتُوٍّ وَ نُفورٍ. قرآن میفرماید: مسأله این نیست که این مطلب بر اینها ثابت نباشد یا این موضوعات، موضوعات مشکلی باشد که نتوانند درباره آنها فکر کنند؛ مسأله این است که روی دنده لج افتادهاند و لجبازی میکنند.

این مسأله حافظ و مولوی و سعدی و ... امروز در ایران یک مسألهای شده است، مسأله مهمی هم شده است. از یک طرف اینها مفاخر بزرگ ادبی ایراناند و بلکه مفاخر بزرگ ادبی جهاناند و ایران و زبان فارسی را که دنیا میشناسد، به واسطه این چند نفر میشناسد و عدهای نمیتوانند از اینها ببُرند، یعنی بریدنی نیست؛ و از طرف دیگر اینها آنچنان با اسلام گره خوردهاند که این گره را نمیشود باز کرد.

حال چکار میشود کرد که انسان مولوی یا حافظ یا سعدی یا نظامی و یا ناصرخسرو را بگیرد، اسلام را دور بیندازد؟ تمام تلاشها برای این


صفحه 211

داستان دکتر معین و استاد معاند

مرحوم دکتر معین (خدا بیامرزدش، این اواخر عمرش مخصوصاً خوبیهایی داشت) میگفت: من در دانشگاه بودم (او خودش استاد بود) دیدم یکی از همین افراد که با اسلام خیلی مبارزه میکند، یک عده از دانشجویان را دور خودش جمع کرده و دارد برای اینها حرف میزند؛ قدم میزند و با اینها صحبت میکند. من به اینجا رسیدم که میگفت: حافظ آنجا که میگوید: «این دفتر بیمعنی در خمّ شراب اولی» مقصودش- العیاذ باللَّه- قرآن است. به او گفتم: تو چطور چنین حرفی میزنی؟ این حافظی که اینهمه در دیوان اشعار خودش از قرآن دم میزند و اصلًا حافظ که حافظ است به دلیل این است که حافظ قرآن بوده است:

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

به قرآنی که اندر سینه داری

عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی با چارده روایت

و نه تنها حافظ قرآن بوده، تمام قرائات قرآن را حفظ بوده و میدانسته؛ مدرّس و مفسّر قرآن بوده است: