ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
لطایف حکمی با نکات قرآنی
چنین کسی چگونه ممکن است چنین مقصودی داشته باشد؟! فکری کرد و گفت: بله حافظ آن را اول گفته بود، بعد فهمید اشتباه کرده این را گفت. (خود مرحوم دکترمعین یک مقدار رویدیوان حافظاز نظر تاریخ غزلها که چه غزلهایی مثلًا در جوانی گفته شده و چه غزلهایی در دوره پیری، کار کرده بود.) گفتم: اگر تحقیقاتی که اخیراً میشود نشان داد که همین شعری را که تو میگویی، جلوتر از آن شعرها گفته است چکار میکنی؟ گفت: برای آن یک فکر دیگر میکنیم.
این نشان میدهد که از اول، روی لجاجت یک مدعایی را پذیرفتهاند و کوشش میکنند هر جور هست اینها را از اسلام و اسلام را از اینها جدا کنند. با منطق که نمیشود جدا کرد، ناچار همین یاوهها را باید ببافند. این یاوهها را که میبافند، یک عده دانشجویی که یک دوردیوان حافظانسانهای مسخشده
از اینجا قرآن تقریباً به یک شاخه این بحث میپردازد. فرمود: مسأله این است که اینها حالت لجاج به خودشان گرفتهاند؛ یک درجه بالاتر، اینها موجودات مسخشدهای شدهاند، روح و فکر خود را در اثر این اعمال زشتشان و این لجاجتها مسخ کردهاند، اینها دیگر انسان نیستند.افَمَنْ یمْشی مُکبّاً عَلیوَجْهِهِ اهْدیامَّنْ یمْشی سَوِیاً عَلیصِراطٍ مُسْتَقیمٍ. اینها
را تشبیه میکند به کسی که مُکبِّ به صورت خود است یعنی خودش را به صورت خود انداخته است. این را شما به دو گونه درنظر بگیرید: یا مثل چهارپایان [و یا مثل خزندگان.] چهارپایان از نظر جسمی با انسان این تفاوت را دارند که چهارپایان (انعام به تعبیر قرآن) سرشان به پایین است، بیشتر همان پیش پای خودشان را میبینند، ولی انسان یک موجود مستقیم القامه است، سر خودش را بلند میکند، جلو را میبیند، بالا سرش را نگاه میکند، طرف راستش را نگاه میکند، طرف چپ خودش را نگاه میکند. بدتر از چهارپایان آن حیوانی است که روی زمین میخزد و این گونه به زمین چسبیده است.
قرآن میفرماید: اینها مانند آن حیواناتی هستند که به رو به زمین افتادهاند، اینطور دارند حرکت میکنند؛ یعنی راه و روششان در زندگی، راه و روش کسی است که سرش را همینطور پایین انداخته و همان جا را میبیند و روی زمین میخزد یا مثل یک چهارپا راه میرود. آیا اینها را شما میتوانید مقایسه کنید با آن انسانی که راست و مستقیمالقامه ایستاده و راه راست را پیدا کرده است و بر این راه راست گام برمیدارد؟«افَمَنْ یمْشی مُکبّاً عَلیوَجْهِهِ اهْدیامَّنْ یمْشی سَوِیاً عَلیصِراطٍ مُسْتَقیمٍ» مقایسهای میکند: آیا آن کسی که به رو درافتاده است، او راهیافتهتر است یا آن کسی که راست و مستقیم بر یک جاده مستقیم حرکت میکند؟
بحث، از مسأله لجاجت شروع شد و بعد رسید به این حالتی که مردم دوگونه هستند: بعضی این طور در زندگی حرکت میکنند و بعضی آنطور. حال آیا مردم دو جور خلق شدهاند؟ نه، مردم یک جور خلق شدهاند. خداوند وسائل و اسباب هدایت را در اختیار همه مردم
قرار داده است ولی بعضی سپاسگزارند و بعضی ناسپاس، بعضی قدردان این نعمتها هستند و از این نعمتها استفاده میکنند و بعضی ناسپاساند و این نعمتها را به هدر میدهند، و لهذا بعد دوباره همان اسباب و وسائل هدایت را ذکر میکند:«قُلْ هُوَ الَّذی انْشَأَکمْ» بگو خداست آن که شما را انشاء و ابداع کرد.«وَ جَعَلَ لَکمُ السَّمْعَ وَ الْابْصارَ» به شما گوش و دیدهها داد«وَ الْافْئِدَةَ» و دلها.
گوش داد که بشنوید، و چشم داد که ببینید، و دل داد که بر روی این شنیدهها و دیدهها تفکر و تعمق و استنتاج کنید. همه این بحثهایی که تا به حال میکردیم، فرع بر این است که انسان گوشی داشته باشد آماده شنیدن، چشمی داشته باشد آماده دیدن.
همینطور که مفسرین گفتهاند، مقصود از چشم و گوش، منحصر به همین دو حاسّه نیست، ایندو نمونهای است از مجموع حواس انسان. همینطور که چشم و گوش برای انسان دو وسیله احساس و دو کانال ارتباطی نسبت به جهان خارج هستند که انسان عالَمِ خارج را احساس میکند، ذائقه انسان هم یک حاسّه و کانال ارتباط دیگری است، شامّه انسان هم یک حاسّه و کانال ارتباط دیگری است، لامسه انسان هم یک حاسّه و کانال ارتباط دیگری است. ولی در میان حواسّ انسان آن که عمده و مهمتر است، چشم و گوش است؛ یعنی اگر ما آن سه حاسّه و کانال را با مقایسه در نظر بگیریم، مجموع اطلاعاتی که از اینها میرسد شاید یک صدم اطلاعاتی که از چشمِ تنها میرسد نیست، تا چه رسد که اطلاعات چشم و گوش را روی همدیگر حساب کنیم. این است که قرآن چشم و گوش را که عمده حواس است ذکر فرموده است.
چشم و گوش، ما را به جهان خارج مرتبط میکند، به ما از جهان
خارج دریافت میدهد. ولی چشم و گوش ماده خام برای تفکر میسازند. چشم و گوش را که الاغ هم دارد، حواس را حیوانات هم دارند، اما به انسان علاوه بر این حواس- که مواد خام برای او در ذهنش و در اندرونش جمع میکنند- قوّه دیگری داده شده است که قرآن از آن گاهی به «لُبّ» تعبیر میکند، گاهی به «عقل»، گاهی به «فؤاد» و گاهی به «قلب»، و به وسیله این قوّه در مورد اطلاعاتی که از دنیای خارج به او رسیده است میاندیشد و نتیجهگیری میکند.
تفسیر سوره ملک (5)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
قُلْ هُوَ الَّذی أَنْشَأَکمْ وَ جَعَلَ لَکمُ السَّمْعَ وَ الْأبْصارَ وَ الْافْئِدَةَ قَلیلًا ما تَشْکرونَ.قُلْ هُوَ الَّذی ذَرَأَکمْ فِی الْارْضِ وَ الَیهِ تُحْشَرونَ.وَ یقولونَ مَتیهذَا الْوَعْدُ انْ کنْتُمْ صادِقینَ.قُلْ انَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ وَ انَّما ا نَا نَذیرٌ مُبینٌ.فَلَمّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سیئَتْ وُجوهُ الَّذینَ کفَروا وَ قیلَ هذَا الَّذی کنْتُمْ بِهِ تَدَّعونَ.قُلْ أَرَءَیتُمْ انْ أهْلَکنِی اللَّهُ وَ مَنْ مَعِی أَوْ رَحِمَنا فَمَنْ یجیرُ الْکافِرینَ مِنْ عَذابٍ الیمٍ.قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ امَنّا بِهِ وَ عَلَیهِ تَوَکلْنا فَسَتَعْلَمونَ مَنْ هُوَ فی ضَلالٍ مُبینٍ.قُلْ أَرَءَیتُمْ انْ اصْبَحَ ماؤُکمْ غَوْرَاً فَمَنْ یأْتیکمْ بِماءٍ مَعینٍ[1].
[1]. ملک/ 23- 30.
قسمت آخر این سوره مبارکه است که آیات، اکثر با کلمه«قُلْ» شروع میشود. از مجموع هفت آیهای که در اینجا هست، شش آیهاش با لفظقُلْشروع میشود.قُلْیعنی بگو.
آیه اوّل را(قُلْ هُوَ الَّذی انْشَأَکمْ وَ جَعَلَ لَکمُ السَّمْعَ وَ الْابْصارَ وَ الْافْئِدَةَ قَلیلًا ما تَشْکرونَ)اصل«التفات»
در فن فصاحت و بلاغت در علم معانی، اصلی است که از آن به «اصل التفات» تعبیر میکنند. در آنجا مقصود از «التفات» این است که متکلّم در یک سیاق واحد که دارد سخن میگوید، از این حالتهای سه ضمیر، یعنی حالت ضمیر غیاب یا خطاب یا تکلّم، از یکی به دیگری التفات پیدا میکند. مثلًا سیاق سخن سیاق غیبت یعنی مغایب است، یکمرتبه این سیاق مغایب تغییر پیدا میکند، در حال ادامهاش تبدیل میشود به سیاق خطاب، درصورتی که مطلب همان مطلب است. و یا برعکس، سیاق، سیاق خطاب است، بعد تبدیل میشود به سیاق غیاب، درصورتی که مطلب یک مطلب است. و این همیشه به علت یک سلسله نکات است که در علم «معانی بیان» توضیح دادهاند که به چه علل و جهاتی گوینده سیاق سخن خودش را تغییر میدهد.
مثال روشنش سوره مبارکه حمد است. این سوره، نیمی شکل غیاب دارد و نیم دیگر شکل خطاب، درصورتی که درواقع همه آن یک سیاق است.
سوره حمد اینچنین شروع میشود:«الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» سپاس
اختصاص دارد به ذات مقدّس اللَّه، رب و پروردگار و خداوندگار همه جهانها. اینجا گوینده که ما هستیم، بنده هستیم، داریم از خدا به صورت یک مغایب یاد میکنیم: حمد از آنِ خداست. در اینجا خدا مخاطب نیست؛ خدا را سپاس میگوییم، بعد هم همینجور اسمها به صورت مغایب ادامه پیدا میکند، میگوییم:«الرَّحْمنِ الرَّحیمِ.مالِک یوْمِ الدِّینِ». یکمرتبه این حالت غیاب تبدیل به حالت خطاب میشود، مثل اینکه بلاتشبیه (این تشبیهها تشبیههای ناقصی است) در جلسهای شخصی حضور دارد، ما ابتدا به هر علتی (علتش را عرض میکنم) گویی با کسان دیگر صحبت میکنیم، ولی درباره او حرف میزنیم، میگوییم: آقای فلان چنین و چناناند، یکمرتبه رو به خودش میکنیم، میگوییم: شما چنین و چنان هستید.
مسلّم خطاب، یک شایستگی بیشتری میخواهد. کأ نّه در نیمه اول سوره، شخص برای خودش آمادگی و شایستگی به وجود میآورد، آنگاه در نیمه دوم، خود خدا را مخاطب قرار میدهد و میگوید:«إیاک نَعْبُدُ وَ إیاک نَسْتَعینُ ...»پروردگارا تنها تو را میپرستیم و تنها از تو کمک میجوییم؛ ما را به راه راست هدایت کن، راه کسانی که آنها را مورد انعام خود قرار دادهای، نه راه کسانی که مغضوب تو هستند و نه راه آن گمراهان و رهگمکردگان.
سوره مبارکه حمد نمونهای است از آنچه که «التفات» نامیده میشود؛ ولی التفاتی است از غیبت به خطاب؛ یعنی ابتدا حالت مغایب را دارد، بعد چون متکلّم و آن موضوع به یکدیگر بیشتر نزدیک میشوند، تبدیل میشود به خطاب.
عکس قضیه هم هست و آن این است که اوّل حالت مخاطب را
دارد، بعد حالت مغایب؛ مثل اینکه شما دارید با کسی که حاضر است حرف میزنید، ولی وقتی که تقریباً از حرفهایتان نتیجه نمیگیرید، میخواهید یک نوع حالت تعرض به خودتان بگیرید، رویتان را برمیگردانید و میگویید: من اینطور دارم میگویم، این اینطور حرف میزند (حالا دارید با خودش حرف میزنید). وقتی که کمی حالت اعراض به خودتان میگیرید، کأنه میگویید تو که شایسته اینکه مخاطب من قرار بگیری نیستی، یکدفعه حالت غیاب به خودتان میدهید: من اینجور میگویم، این اینجور میگوید؛ میگویم اینطور بکن، چنین جواب مرا میدهد. با این تغییر سخن به او نشان میدهید که تو اصلًا شایسته اینکه من تو را مخاطب قرار بدهم نیستی.
حال گاهی التفات از غیاب به خطاب، به این شکل است که شخص سومی حضور دارد، فوراً او را مخاطب قرار میدهید، میگویید به این آقا بگو (حالا خودش هم در اینجا حاضر است)، تو با این آقا چنین حرف بزن؛ یعنی من که دیگر نمیخواهم با این حرف بزنم. این خودش نوعی لحن اعتراض گرفتن است.
آیاتی که قبل از این«قُلْ» ها شروع میشود، آیات خطاب بود، یعنی قرآن در آنجا مستقیماً مخالفین را مخاطب قرار داده بود و تا حد زیادی در آن عطوفت و مهربانی و نصیحت بود که از آیه چهاردهم شروع میشد:«وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ اوِ اجْهَروا بِهِ انَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» شما اگر سخن به سرّ و پنهان بگویید یا عَلَن بگویید، بر خدا مخفی نیست، خدا میداند.«هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکمُ الْارْضَ ذَلولًا» خداست که زمین را برای شما مانند حیوانی راهوار قرار داده است.ءَ امِنْتُمْ مَنْ فِی السَّماءِ. بعد«أَوَلَمْ یرَوْا الَی الطَّیرِ فَوْقَهُمْ صافّاتٍ» یک التفات است که بار دیگر به خطاب