اندام هر کسی برای او مثل پوست گردوست، قشری است که بر روی حقیقت او قرار دارد. آدمیت انسان به عقل و روح انسان است. اگر کسی از نظر اندام خیلی هم کامل و رشید و سالم باشد اما روحی، عقلی، فکری در درون نداشته باشد مثل بادامی است که پوست خوبی دارد ولی وقتی بشکنید میبینید پوک است.«یا اولِی الْالْباب» ای مغزدارها، ای انسانهایی که پوک نیستید.«ا لَّذینَ امَنوا» ای عقلدارهایی که ایمان آوردهاید. نگفت ای عقلدارها. ما عقلدارهایی داریم که متأسفانه این یک بال را دارند ایمان ندارند، و ایماندارهایی داریم که عقل ندارند. این خیلی تعبیر عجیبی است:«یا اولِی الْالْبابِ الَّذینَ امَنوا» ای عقلدارهایی که باایمان هم هستید؛ ای صاحبان این دو مزیت عالی؛ ای صاحبان عقل و ایمان. در بعضی آیات دیگر هست:وَ قالَ الَّذین اوتُوا الْعِلْمَ وَ الْایمانَ[1]. اینجا کلمه عقل و ایمان آمده است.
«قَدْ أنْزَلَ اللَّهُ إلَیکمْ ذِکراً.رَسولًا یتْلوا عَلَیکمْ» خدا فرود آورده است به سوی شما ذکری رسولی. این آیه از آن آیاتی است که در دو کلمهاش باید دقت کرد. خود آیه اینچنین دلالت میکند که ما پیامبر را به سوی شما فرود آوردهایم و خود پیامبر ذکر است. اینجا راجع به دو کلمهاش باید دقت کرد. یکی اینکه «ما فرود آوردهایم» یعنی چه؟ اگر بگویند قرآن را فرود آوردهایم، درست است، که مکرر هم خود قرآن فرموده:(إنّا أنْزَلْناهُ فی لَیلَةِ الْقَدْر)[2]ولی پیامبر را فرود آوردهایم یعنی چه؟
جواب این سؤال واضح است. مکرر در آیات دیگر عرض کردهایم، اغلب خیال میکنند فرود آوردن یعنی از یک مکان بالایی، از یک کره بالا مثلًا
[1]. روم/ 56.
[2]. قدر/ 1.
کره ماه آورده باشند. به این معنا قرآن هم فرود نیامده. خدا که در آسمان قرار ندارد که قرآن را بسازد و از آسمان به اینجا بفرستد. آن فرود آوردن از عالم غیب برای عالم دنیا، مکان ندارد. آن نسبت به این علوّ مرتبه دارد، مثل اینکه میگوییم خدایی که قاهر است بر همه ما. خدا که قاهر است، نه اینکه بالای سر ما قرار دارد. خداوند چون عالی است و علوّ معنوی دارد، میگوییم بالای سر ماست. پس به این معنی قرآن هم فرود نیامده است، و خود قرآن در بعضی آیات میگوید: همه چیز را ما فرود آوردیم. آهن را هم ما فرود آوردیم(وَ أنْزَلْنَا الْحَدیدَ)[1]. در یک آیه میفرماید:«وَ إنْمِنْ شَیءٍ إِلّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إلّابِقَدَرٍ مَعْلومٍ»[2]پیامبر مذکر و یادآورنده است
دیگر اینکه چرا پیغمبر اکرم به عنوان «ذکر» یاد شده است؟ کلمه «ذکر» یعنی یادآوری. در فارسی شاید ما تعبیر دقیقی نداشته باشیم؛ کلمه «بیداری» را احیاناً میشود به کار برد، کلمه «یادآوری» را میشود به کار برد، کلمه «آگاهی» را هم میشود به کار برد. کلمه «یادآوری» شاید به معنی این آیه نزدیکتر باشد. چه میخواهد بگوید؟ ما معلمی داریم و مذکری. معلم کارش این است که چیزی را که ما نمیدانیم به ما یاد
[1]. حدید/ 25.
[2]. حجر/ 21.
میدهد. بچه که سر کلاس میرود معلم مطالبی را که تاکنون به ذهن بچه نیامده است برای اولین بار به او یاد میدهد. قرآن نسبت به پیامبر کلمه «معلم» را به کار برده:«وَ یعَلِّمُکمْ ما لَمْ تَکونوا تَعْلَمونْ»[1]پیامبر معلم مردم است. این شک ندارد. ولی مذکر کار دیگری دارد. خیلی چیزها به طور مبهم در ذهن مردم هست، اما حالت یک انسان خوابآلود را دارند. گاهی میبینید کسی چیزی را به انسان میگوید و او میگوید مرا بیدار کردی؛ یعنی چیز جدیدی به من یاد ندادی، مرا از غفلت خارج کردی، دانستههای خفته روح مرا بیدار کردی. همانطور که انسان کتاب دارد، در قفسه میگذارد، گاهی آن را بیرون میآورد و مطالعه میکند، خیلی چیزها را انسان ممکن است بداند ولی حالت غفلت دارد. حالت غفلت این است که [مطلبی] در آن زوایای روح انسان خفته است؛ یک کسی میآید او را بیدار میکند، دست روی آن میگذارد. در مقام تشبیه مثل همین ضبطصوتهاست.
ضبطصوت بعد از آنکه صدا را ضبط کرد، آن صدا به حالت ضبط شده روی نوار هست، ولی بعد که شما میآیید آن را در دستگاه قرار میدهید و به کار میاندازید، آنچه که در آنجا به حالت ضبط شده هست به حالت ظهور و بروز درمیآید.
پیامبر، گذشته از اینکه معلم است و مطالبی را به مردم میگوید که اصلًا نمیدانستهاند و نمیدانند، مردم را نسبت به آنچه میدانند آگاه و بیدار میکند و یادآوری میکند و از وجود خفته اینها یک وجود بیدار میسازد. این است که قرآن به پیامبر فرموده است ذکر، یادآوری؛ این خودش یک پارچه یادآوری است.
«یتْلوا عَلَیکمْ ایاتِ اللَّهِ مُبَیناتٍ» تلاوت
[1]. بقره/ 151.
میکند بر شما آیات خدا را، قرآن را. در آن عصر این عللی که در عصرهای بعد پیدا شد که مردم اینقدر از قرآن دور بمانند نبود، همه چیز مردم قرآن بود؛ آیات قرآن را مردم به این قصد گوش میکردند که به کار ببندند. یک بار شنیدن یک آیه کافی بود برای اینکه غذای روز آن انسان باشد.
«لِیخْرِجَ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ الَی النّور» برای اینکه مردم را [از ظلمات خارج کند و به نور بیاورد] ولی به شرط اینکه ایمان بیاورند و به این دستورها عمل کنند؛ برای اینکه ایمان آورندگان و عملکنندگان به این دستورها را از تاریکیها بیرون بیاورد، مردم را از ظلمتها خارج کند و به نور بیاورد. از یک فضای ظلمانی، از آن محیطهای جهل و غفلت [خارج کند؛] چون جهل خودش محیط ظلمت است. معلوم است که مقصود از «ظلمت» این نیست که مردم در یک اتاق تاریکی بودند و بعد پیامبر در را باز کرد. یا اینطور نبود که مردم در جایی از زمین زندگی میکردند که آنجا هیچوقت روز نبود همیشه شب بود، بعد پیامبر مردم را آورد در جایی که روز باشد. معلوم است اینکه پیغمبر مردم را از ظلمات خارج میکند به نور، یعنی از ظلمت جهل خارج میکند، به نور علم میآورد؛ از ظلمت غفلت خارج میکند، به نور تذکر و تنبّه و یادآوری و بیداری میآورد؛ از ظلمت گرفتاری گناهها و معصیتها و آلودگیها و تخدیرهایی که گناهها میکند و از تاریکیهایی که گناهها و فسقها میآورد خارج میکند و به فضای نورانی تقوا و پارسایی و پاکیزگی وارد میکند.
باز اینجا مثل آیات پیش، هم پاداش دنیا را ذکر میکند و هم پاداش آخرت را.
در آنجا کیفر دنیا و کیفر آخرت را ذکر کرد، در این آیه پاداش دنیا و پاداش آخرت را ذکر میکند. پاداش دنیاشان این است که مردم را از این ظلمتها
خارج میکند و به نور میآورد.«وَ مَنْ یؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ یعْمَلْ صالِحاً» (تکرار میکند چون ناظر به امر آخرت است، یعنی ناظر به امر دیگری است غیر از آن که قبلًا گفته بود) و هر کسی که به خدا ایمان بیاورد و عمل را صالح و شایسته انجام دهد، خدا او را وارد میکند در بهشتهایی که در پایین آن بهشتها نهرها جاری است؛ یعنی آن دنیایش، این هم آخرتش.«خالِدینَ فیها أَبَداً» در نعمت الهی، جاویدان باقی میمانند.«قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقاً»راز دلزدگی
راز دلزدگی چیست؟ و حال اینکه [آن نعمت جاویدان] یک امر غیرعادی و غیرطبیعی نیست. اگر چیزی مقتضای طبیعت انسان است، وقتی به آن رسید، چنانچه تا ابد هم آنجا باشد، نسبت به چیزی که مطابق اقتضای طبیعت است نباید تنفر پیدا شود. چرا یک چیزی که مطابق اقتضای طبیعت است، طبیعت بعد از اینکه به او میرسد پس از مدتی حالت انزجار پیدا میکند؛ یعنی یک امری که جاذبه دارد، بعد از رسیدن، مدتی که ادامه پیدا میکند تدریجاً جاذبه تبدیل به دافعه میشود. این برخلاف قانون طبیعت است. قانون طبیعت این است که آنچه نسبت به چیزی جاذبه دارد همیشه جاذبه دارد، و اگر دافعه دارد همیشه دافعه دارد؛ ولی اینکه یک شئ چیزی را جذب کند، بعد همان چیز مایه دفع شود [غیرطبیعی
بهشت خستگیآور نیست
این است که قرآن در مورد قیامت میگوید:«لا یبْغُونَ عَنْها حِوَلًا»[1]چون این توهّم در ذهن اشخاص پیدا میشود که حالا ما بهشتها رفتیم، بهشت برای انسان یک سال، دو سال، ده سال، صد سال، هزار سال لذت داشته باشد، بعد عادی میشود، وقتی عادی شد دیگر خستگیآور میشود [و انسان میگوید] عجب جای ملالتآور و خستگیآوری است! قرآن میگوید:«لا یبْغُونَ عَنْها حِوَلًا» غصه این را نخورید، اگر کسی آنجا بیاید دیگر تحول از آنجا را نمیخواهد.
[1]. کهف/ 108.
در اینجا راز مطلب را بهتر روشن میکند، میگوید: سرّ مطلب این است که مهماندارش خداست. محال است انسان از خدا بیزار شود و غیر او را بخواهد. از هر چیزی بیزاری پیدا میشود برای اینکه انسان میخواهد به خدا برسد؛ همینقدر که یک ارتباط و اتصالی به او پیدا کرد، آن وقت ارزش بهشت برای او این نیست که آنجا خوردن و پوشیدن و لذتجنسی هست؛ ارزشش این است که سفره کرامت و پذیرایی اوست؛ حس میکند و تا ابد هم حس میکند که دارد به دست او پذیرایی میشود. این دیگر خستگیآور نیست.«قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقاً» خداست که برای او رزق و روزی را نیکو گردانیده است. این همان مقام رضوان الهی است که اگر کسی به مقام رضوان الهی برسد، به مقامی که خدا از او راضی باشد و او به مقام رضای پروردگار برسد، برای او تنها چیزی که هدف و مقصد است رضوان پروردگار است، که در آیات متعددِ قرآن روی این موضوع تکیه شده است(وَ رِضوانٌ مِنَ اللَّهِ اکبَرُ ).البته افرادی هستند که بهشت آنها (چون ما جنّات داریم و یک بهشت نیست) بهشتی است که شاید تا ابد به این سفره توجه هم نکنند. آنها حسابشان حساب دیگری است.«یا ایتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ.ارْجِعی الیرَبِّک راضِیةً مَرْضِیةً.فَادْخُلی فی عِبادی.وَ ادْخُلی جَنَّتی» ای آن نفس انسان (یا ای نفس آن انسان) که به مقام اطمینان نائل شده است. اطمینان یعنی مقام آرامش. الان عرض کردم که انسان به هر مطلوبی که برسد قرار نمیگیرد و جاذبه تبدیل به دافعه میشود. قرآن در آیهای تصریح کرده است:ا لَّذینَ امَنوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلوبُهُمْ بِذِکرِاللَّهِ ألا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ[1]. «بِذِکرِ
(1). رعد/ 28.
اللَّه» را که مقدم داشته (میگویند: تقدیم ما هو حقه التأخیر یفید الحصر) یعنی ای بشر بدان جز به یک چیز آرامش برقرار نمیشود؛ اگر تمام این دنیا را به بشر بدهند، هیچ چیز باقی نماند، مُلک زمین، مُلک همه آسمان، مُلک لایتناهی، باور نکن که بشر به آرامش برسد؛ فقط با خداست که انسان به آرامش میرسد. در آن آیه میفرماید:«یا ایتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ» ای نفسی که به مقام آرامش رسیدهای، یعنی ای نفسِ به خدا رسیده«ارْجِعی الیرَبِّک» بازگرد به سوی پروردگارت (یعنی برای تو دیگر کوچکترین عایق و مانعی در کار نیست، آزاد مطلقی از همه ما سوی) در حالی که رابطه تو با پروردگار رابطه رضای طرفینی است. (تعبیر عجیبی است؛ خدا برای این بنده چقدر حساب باز کرده است!) ما و تو دیگر از همدیگر راضی هستیم، تو از ما راضی و ما از تو راضی («راضیةً» یعنی تو از ما راضی«مرضیةً» ما از تو راضی). دیگر حالا بنده و خدا به جایی رسیدهاند که [هردو از هم راضی هستند.][1]رضا به معنی پسندیدن است: من تو را پسندیدم، تو مرا پسندیدی، کار تمام است.
«فَادْخُلی فی عِبادی» (این هم جمله عجیبی است) پس داخل شو در زمره بندگان من. بعد از آنکه به مقام نفس مطمئنه رسیدهای و به مقام «راضیةً مرضیةً» رسیدهای، حالا داخل شو در عباد من. مگر قبلش داخل در عباد او نبوده است؟ چرا، قبلش هم داخل در عباد بوده است، ولی اینجا«عِبادی» یک گروه خاص را میگوید. بندگان من یعنی آنهایی که از بندگی غیر از من بکلی آزادند. گروه خاص را میگوید، والّا قبلش هم داخل در بندگان بود. بندگان من، آنهایی که فقط بنده مناند، نه
(1). [چند ثانیهای از سخنان استاد شهید روی نوار ضبط نشده است.]