است، نمره آوردن چیز دیگر. اما در آن دنیا مسأله از این قبیل نیست. قرآن میگوید«انَّما تُجْزَوْنَ ما کنْتُمْ تَعْمَلونَ» همین نفس عمل شما پاداشی است که خدمتتان تقدیم میشود.«وَ وَجَدوا ما عَمِلوا حاضِراً» قرآن میگوید آنجا تمام اعمال خودشان را حاضر مییابند؛ خود اعمالشان را حاضر میبینند؛ با نفس اعمال خودشان روبرو میشوند نه با چیز دیگر.«یوْمَ تَجِدُ کلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَینَها و بَینَهُ امَداً بَعیداً»[1]روزی که هر نفسی هر عمل خیر خودش را در آنجا حاضر و آماده میبیند و هر عمل شر خودش را. درباره عمل شر میگوید ولی در آنجا انسان آرزو دارد که بین او و عمل شرش فاصله ایجاد شود، از آن فاصله بگیرد، ولی فاصله گرفتنی نیست، جزء وجودش است، از او جدا نمیشود.
حال، اینکه قرآن میگوید که در این جهان [خود و خاندانتان را] از آن آتشی که [آتشگیرهاش انسان و سنگ است حفظ کنید] نه خیال کنید یک آتش افروختهای از بیرون [بر انسان وارد میشود؛] زغالسنگ آوردهاند، کنده و هیزم آوردهاند (مثل نمرود که میخواست ابراهیم علیه السلام را بسوزاند)، اول یک دنیایی از آتش به وجود آوردهاند، آن وقت انسانها را میاندازند در آتشهایی که بیگانه از وجود آنها هستند تا اینها را بسوزاند. اگر چنین چیزی بود خدا هیچوقت انسان را نمیسوزاند؛ بلکه آتشهایی که آن آتشها هم خود شما هستید و ماده قابل احتراق همین خود شما هستید نه چیز دیگر. کما اینکه بهشت هم همینطور است؛ در بهشت هم هیچ چیز را از بیرون نمیآورند، نه
[1]. آلعمران/ 30.
مقصود از«سنگ»
نکته دیگر این است که قرآن فرموده است: «آتشی که وقودش انسانها هستند و سنگ». مقصود از سنگ چیست؟ بعضی از مفسرین به صورت احتمال گفتهاند شاید مقصود این بتهایی است که مسجود مردم قرار میگیرند، معبودها که اغلب سنگی بود.
ولی بعضی دیگر که دقیقتر فکر کرده و نظر دادهاند گفتهاند: یکی از تفاوتهای دنیا و آخرت (غیر از آن جهتی که عرض کردم) این است که در دنیا اگر انسانی را بخواهند آتش بزنند حداکثر این است که بدنش را آتش میزنند. حال اگر آتش نمرود هم در دنیا باشد، با هر وسیلهای بخواهد باشد، با زغالسنگ یا کنده یا هیزم یا چوبهای آتشزا، چه میکند؟ آخرش بدن انسان را خاکستر میکند؛ دیگر از این بیشتر نیست. آیا آتشدنیا میتواند روح انسان را آتش بزند؟ یعنی آیا میتواند در دنیا آتشی وجود داشته باشد که از دل انسان و از آن کمون روح انسان طلوع کند؟
نه، آتش دنیا به آن دسترسی ندارد. روح انسان که مرکز
فکرها و احساسهاست و با آن روح، انسان میاندیشد و فکر میکند و میخواهد و دشمنی میورزد، او از آتشهای دنیا مصون است. ولی قرآن در آیهای که در سوره«وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» است جملهای گفته است:
وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ.الَّذی جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ.یحْسَبُ انَّ مالَهُ اخْلَدَهُ.کلّا لَینْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ.وَ ما ادْریک مَا الْحُطَمَةُ.نارُ اللَّهِ الْموقَدَةُ.الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الْافْئِدَةِ.انَّها عَلَیهِمْ مُؤْصَدَةٌ.فی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ[1].
وای به حال این عیبجویان (عیبجویی غیر از انتقاد است که انتقاد گاهی به حق است؛ عیبجویی یعنی مسخرهچیگری؛ اشخاصی که کار و شغلشان این است که مردم را به یک شکلی خفیف و تحقیر کنند، با چشمشان، با گوششان، با شکلک درآوردن؛ در خیابان یک کسی راه میرود، پشت سرش تقلیدش را در بیاورند؛ اینهایی که شأنشان فقط این شده است که آبرو و حیثیت مردم را بریزند)«ا لَّذی جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ» آنکه ثروت فراوانی جمع کرد و مرتب میشمارد که چقدر زیاد شده است. شاید منظور این باشد که از همین راه، ثروتهایی هم به دست آورده و معبودش هم این ثروت است. اینکه میگوید«وَ عَدَّدَهُ» مرتب میشمارد، وقتی که برای انسان ثروت هدف بشود [گویی خودش همان ثروت شده است.]
اخیراً کتابی در فلسفه اخلاق مطالعه میکردم، دیدم اصطلاح
[1]. همزه/ 1- 9.
خیلی خوبی فرنگیها دارند. به فارسی به کلمه «تثبیت» ترجمه شده است. میگویند انسان گاهی در یک چیزهایی «تثبیت» میشود، یعنی شخصیتش در همان شیء ثابت میماند، شخصیت او میشود عین آن. بعد مثال میزند، میگوید با اینکه انسان باید به پول مثل یک وسیله برای خود نگاه کند، ولی گاهی خود را وسیله برای پول قرار میدهد، شخصیتش در پول تثبیت میشود، یعنی همه چیز او میشود پول، او بودنِ او و تمام شخصیتش میشود پول. وقتی که پول را میشمارد گویی خودش را دارد میشمارد. اگر مثلًا یک تومان بر پول اضافه شده، چیزی بر خودش اضافه شده؛ اگر یک تومان از پول کم شده، قطعهای از جان او کم شده است.
«یحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ» خیال میکند این ثروت میتواند او را جاویدان کند.
انسان میتواند جاویدان شود ولی نه از راه ثروت. آنکه انسان را جاویدان میکند ثروت نیست.«کلّا» سخن مگو، رها کن، حرف آخر را بزن«لَینْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ» این پرت خواهد شد در حطمه. بعد میگوید:«وَ ما أَدْریک مَا الْحُطَمَةُ» چه میدانی حطمه چیست«نارُاللَّهِ الْموقَدَةُ» آتش افروخته الهی، آنکه طلوع میکند بر دلها نه بر جسمها:«ا لَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ» آتشی که بر دلها طلوع میکند، یعنی این از آن آتشها نیست که فقط بدن را بسوزاند (بدن را بسوزاند خاکسترش میکند) آتشی است که بر دلها [طلوع میکند.]
در جای دیگر همین دلها را تشبیه به سنگ میکند، میگوید دلهای سنگ و بدتر از سنگ:کالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً[1]. آنگاه گفتهاند اینجا که
[1]. بقره/ 74.
قرآن میگوید:«وَقودُهَا النّاسُ وَالْحِجارَةُ» انسانها و سنگها مایههای احتراق هستند، این سنگها یعنی انسانها.
آنجا که میگوید انسانها، یعنی انسانها با آن جسمشان، انسانها با آن اعمال تجسمیافتهشان؛ ولی آن آتش منحصر به آتش جسمانی نیست:«وَالْحِجارَةُ» و دلهای سنگشان.
«یا ایهَا الَّذینَ امَنوا قوا انْفُسَکمْ وَ اهْلیکمْ ناراً وَقودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیها مَلائِکةٌ غِلاظٌ شِدادٌ» بر آن آتش از فرشتگان خشن و قوی مسلطاند«لایعْصونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ» سنت الهی و امر الهی و جریان کار الهی را یک ذره تخطّی نمیکنند؛ آن ناموس الهی که باید اجرا شود بدون تخطی به وسیله آنها اجرا میشود؛ و هر چه که در دستور خلقت و قضا و قدر الهی به آنها امر شود که اجرا شود آنها فقط مأمور اجرا هستند و جز این چیزی نیست.
پس این آیه به تناسبی که در آیه پیش سخنی از زنان پیغمبر بود یکمرتبه خطاب به عموم مؤمنین کرد و آن مسأله مسؤولیت نهاییای را که انسانها در برابر خودشان و در برابر خاندانشان دارند [مطرح کرد که] خود را نگه دارید، خود را آنچنان بسازید که چنین عاقبتی نداشته باشید، و خاندانتان را آنچنان بسازید که [کار آنها] به چنین عواقبی منتهی نشود.
حال، اینکه «خاندانتان را اینچنین بسازید» این مسؤولیت در چه حد است؟
میگویند وقتی که این آیه نازل شد یکی از اصحاب پیغمبر را دیدند که در کنار خانه پیغمبر سخت میگرید. حضرت سؤال کردند چرا میگریی؟ گفت: یا رسولاللَّه! من تا حالا درباره خودم فکر میکردم، حالا میبینم یک مسؤولیت بزرگتری دارم، من چطور میتوانم آنها را حفظ کنم؟ فرمود: مسؤولیت تو یک حدی دارد؛ که
آمادگی بیشتر برای تربیت، در جوانی
اینجا دو سه نکته را باید متوجه شد. یک نکته این است که به طورکلی در تعلیم و تربیت، انسانها هر چه از نظر سنی کوچکتر و جوانتر باشند آمادگیشان برای هرگونه تربیتی بیشتر است؛ یعنی انسان هر چه کوچکتر است نقشپذیرتر است و هر چه که بزرگتر میشود نقشناپذیرتر میشود. این، هم در خوبیها صدق میکند هم در بدیها.
همسر انسان در همان اوایل نقشپذیرتر است تا وقتی که سنش بالا برود. بچه انسان هم اینچنین است. این است که حضرت امیر در وصیتشان به امام حسن مرتب توصیه میکنند، میفرمایند مراقب بچهها باش:«وَ إنَّما قَلْبُ الْحَدَثِ کالْارْضِ الْخالِیةِ»[1]دل جوان مانند زمینِ کشت نشده است، آماده هر بذری است که در آنجا بکاریم.
ولی اگر زمین را یک بار کشت کردند، دیگر کشت دوم کارش مشکل میشود.
سعدی میگوید:
هر که در خردیاش ادب نکنند
در بزرگی صلاح از او برخاست
چوب تر را چنان که خواهی پیچ
نشود خشک جز به آتش راست
چوب وقتی که تر است هر طور که آن را بپیچی بعد که خشک شد به همان شکل درمیآید؛ ولی وقتی که خشک است نمیتوان آن را به شکل دلخواه درآورد.
[1]نهجالبلاغه، نامه 31.
کیفیت اعمال این مسؤولیت:
1. از راه ارشاد و گفتن
2. از راه عمل
از این بالاتر، عمل خود پدر و مادر است و مخصوصاً پدر؛ یعنی پدر در منزل اگر عملش به گونهای باشد که پسر، دختر و همسر همیشه در وجود او حقیقت را ببینند، [خاندان او اهل حقیقت خواهد شد؛] در وجود او نه فقط نماز خواندن را ببینند، احترام به نماز را ببینند؛ ببینند اصلًا نماز برای او یک حقیقت محترمی است. بچهای میبیند پدرش نماز میخواند، اما میبیند این نماز برای پدرش کوچکترین کارهاست. سر ظهر که به خانه میآید، از همه کارهایش فارغ شده میخواهد ناهار بخورد، میگوید چقدر فاصله تا ناهار هست؟ پنج دقیقه. پس ما نمازمان را بخوانیم تا خیالمان راحت شود. نماز در دل بچه به صورت یک امر غیرمهم وارد میشود؛ برخلاف آن بچهای که میبیند برای پدر نماز مهمترین کارها و اصلهاست؛ حتی برنامهاش را طوری
تنظیم میکند که نماز اول وقتش [از بین نرود؛] مسافرت میخواهد برود، میگوید به گونهای برویم که اول مغرب به نمازمان برسیم. بعد این نماز را با آداب و مستحباتش انجام میدهد. اصلًا نماز در ذهن این بچه حالت دیگری پیدا میکند.
مرحوم پدر خودمان رضواناللَّه علیه، ما از بچگی این را میدیدیم که از نظر ایشان آنچه که مربوط به دین و مذهب بود در نهایت احترام بود؛ نماز یک حقیقت محترم بلکه محترمترین حقیقتها بود. ما حس میکردیم ماه رمضان که میآید واقعاً یک امر قابل احترامی میآید، یک امری میآید که دارد استقبال میشود، از ماه رجب و شعبان به استقبال میرفتند یعنی مرتب روزه مستحبی میگرفتند؛ پیشواز میرفتند. پیشواز رفتن [یعنی] مهمانی دارد میآید که ما داریم استقبالش میکنیم.
آداب ماه رجب، آداب ماه شعبان و مستحبات این دو ماه عمل میشد. معلوم بود که به سوی یک امر بزرگ و خطیر دارند میروند. اگر بچه یک ذره قابل باشد در او اثر میگذارد. اگر در خانوادهای بچه حس کند که پدر راستی را به دلیل اینکه راستی است [ترک نمیکند و] دروغ اساساً به زبان این پدر نمیآید، او راستگو میشود. اما بچهای که میبیند پدرش به خاطر کوچکترین منفعتی دروغ میگوید، اگر پدر یک ساعت بنشیند بگوید بچه جان دروغ نگو، او نمیتواند بپذیرد.
بنابراین اینجا که قرآن دارد:«قوا انْفُسَکمْ وَ اهْلیکمْ» نکته دیگری هم هست و آن این است: قرآن اگر میگفت: «یا ایها الذین امنوا قوا اهلیکم» ای اهل ایمان خاندان خودتان را حفظ کنید، مطلب درست کاملی گفته بود. ولی وقتی فرمود:«قوا انْفُسَکمْ وَ اهْلیکمْ» خودتان را و خاندانتان را حفظ کنید، و اول «خودتان» را ذکر کرد، ضمناً اشاره به رابطه میان ایندو