صورت میگيرد. لذا فرمود:الّا عَلیازْواجِهِمْمگر در مورد همسرانشان و حتی در مورد مملوکانشان، ملکيمينهايشان؛ در اين موردها جای ملامت نيست. يعنی ملامتهايی که در دنيای مسيحيت حتی در اين زمينهها میشود، چه در مورد ازواج و چه در مورد ملک يمينها، همه بيجاست.فَمَنِ ابْتَغیوَراءَ ذلِک فَاولئِک هُمُ الْعادونَرعايت امانتها
وَ الَّذينَ هُمْ لِاماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعونَ. آن مردمی از هَلَع و از جزع در هر شر و امساک در هر خير مستثنی هستند که اين خصلت اسلامی انسانی را داشته باشند: پايبند بودن به امانات و پايبند بودن به تعهدها. امانت يعنی چيزی را که نه به خود انسان بلکه به ديگران تعلق دارد به او بسپارند به عنوان پاسداری که تو نگهدارش باش، حافظ و نگهدار و نگهبان آن باش. امانات، پيمان انسانی است؛ يعنی دايرهاش حتی از اسلام وسيعتر است به معنی اينکه اسلام دايره رعايت امانات را از حوزه مسلمين هم بيرون میداند. از نظر اسلام رعايت امانت واجب است ولو در مورد غير مسلمان. اين تعريف امانت است.
حال امانت ممکن است مالی باشد. کسی مال خودش را به عنوان امانت به کسی میسپارد که بعد بيايد بگيرد. اگر بخواهد در آن مالی که امانت است خيانت کند [مرتکب گناه شده است.] حتی در بسياری از معاملات امانت شرعی ايجاد میشود. مستأجر امين موجر است. يعنی با اينکه اجاره، خودش يک باب مستقلی است ولی مستأجر مالک منافع جايی است که اجاره کرده است و از نظر عينی که در اختيار او هست او يک امين است يعنی حق کوچکترين تصرفی که بيرون از دايره استفاده
اجاریاش باشد ندارد. تصرفاتی که لازمه اجاره کردن است به جای خود؛ کوچکترين تصرفی که از اين دايره خارج باشد از نظر شرعی خيانت در امانت تلقی میشود. هر مستأجری امين است. هر عاريه بگيری امين است. شخصی میآيد از شما فرش يا ظرف و يا مرکوب- اسب يا ماشين- شما را عاريه میگيرد که از آن استفاده کند؛ به شما میگويد اين ماشينتان را بدهيد مثلًا ما میخواهيم تا قم برويم و برگرديم. در حدودی که عاريه گرفته است حق دارد، اگر از آن حدود يک ذره تجاوز کند خيانت در امانت تلقی میشود.
داستانی نقل میکنند. البته اين داستان با موازين فقهی جور در نمیآيد ولی با بعضی از موازين اخلاقی جور در میآيد. میگويند مقدس اردبيلی از نجف به کاظمين يا کربلا آمده بود و برای برگشتن حيوانی را اجاره کرده بود. بعد يک کسی امانت کوچکی از قبيل امانت پستی به او داد که آن را به صاحبش برساند. گرفت و در بغلش گذاشت. ديگر حيوان را سوار نشد، جلو انداخت و آورد. به او گفتند چرا سوار نشدی؟ گفت: من از صاحبش اين را اجاره کردم که خودم سوار بشوم نه اينکه يک چيز ديگر هم علاوه داشته باشم؛ اين خيانت در امانت است؛ با اينکه آن، وزنی نداشت و در جيبش گذاشته بود.
اين مقدار رعايت وديعه و غير وديعه و امثال اينها را میکردند، که بايد چنين باشد. همينطور است امانت ناموسی. يک کسی ناموس خودش را به ديگری میسپارد که تو مراقب و محافظ باش. اگر يک نگاه به او بکند خيانت تلقی میشود.
امانت جانی از اين هم بالاتر است. شخصی میآيد به کسی پناه میبرد و در جوار او قرار میگيرد. مسأله جوار خودش يک مسألهای است. يک انسانی که بيچاره و مورد تجاوز يک ظالم است خودش را در جوار کسی قرار میدهد. او میتواند از اول
اين جوار را نپذيرد. اين يک مرحله است. البته نپذيرفتن هم يک نوع نامردی است ولی خيانت در امانت نيست. اما يک وقت جوار را میپذيرد و راه میدهد، بعد خيانت میکند، میرود گزارش میدهد. مثل کاری که حارث برای بچههای مسلم کرد يا پسر آن زن برای خود مسلم کرد. مسلم به خانهای آمده، جوار و پناه خواسته است. ممکن بود از اول به او اجازه ندهند، راهش ندهند. ولی بعد که جوار داد نبايد خيانت کند. البته تکليف نمیکنند که تو حتماً دفاع هم بکن، ولی بعد گزارش دادن و اطلاع دادن به ابنزياد که مسلم اينجاست، اين همان خيانت در يک امانت است.
و از اين بالاتر، در اصطلاح قرآن هرکسی هر کاری را که به جامعه تعلق دارد اگر خوب انجام ندهد او در امانت خيانت کرده است. قرآن میفرمايد:انَّ اللَّهَ يَأْمُرُکمْ انْ تُؤَدُّوا الْاماناتِ الیاهْلِها[1](خدا فرمان میدهد که امانتها را به صاحبانشان برگردانيد). در تفسيرالميزاندر بحث رِوايی که در ذيل اين آيه منعقد شده است، ازدرّ المنثوراز علی عليه السلام چنين روايت میکند:
بر امام لازم است که آنچنان در ميان مردم حکومت کند که خداوند دستور آن را فرود آورده است و امانتی که خداوند به او سپرده است ادا کند. هرگاه چنين کند بر مردم است که فرمان او را بشنوند و اطاعتش را بپذيرند و دعوتش را اجابت کنند.
[1]. نساء/ 58.
تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام
اميرالمؤمنين تعبير عجيبی دارد. خطاب میکند به يکی از واليها و نمايندههای خودش و حاکمی که فرستاده است. به او میگويد: اشتباه نکن، اين يک طعمه نيست که به تو داده باشند. اگر تو را والی فلان استان کرديم خيال نکن يک طعمه در اختيارت قرار داديم که بروی بچاپی و بخوری؛ امانتی در اختيار تو قرار دادهايم.
خيلی حرف است! تو که يک چنين پستی به تو دادهاند يک وقت اين پست را برای خودت يک طعمه حساب میکنی. آدمی که يک رشوه خيلی کلان میدهد که يک پستی را بگيرد، معلوم است که به آن پست به چشم طعمه نگاه میکند و اين طعمه را برای خودش میخرد. ديگری به چشم يک امانت بسيار بزرگ نگاه میکند که امانتی به او سپردهاند. امانت مال کيست؟ مال مردم است و در واقع خود مردم به يک معنا به عنوان يک امانت به تو سپرده شدهاند. پس اين امانتی است بر گردن تو که بايد آن را رعايت کنی.
اختصاص به يک حاکم و والی و کسی که يک پست دولتی داشته باشد ندارد که آن پست يک امانت است که به او سپرده شده بلکه هرکسی هر پستی ولو پست ملی داشته باشد، چون آن پست بالاخره يک ضرورت اجتماعی است، يک امانت است که بايد خوب ادا کند. گاهی مثلًا بعضی از رانندههای تاکسی خيال میکنند که برخی موارد جای اين است که دم از مالکيت شخصی بزنند؛ میگويد من اختيار ماشين خودم را دارم؛ نمیخواهم تو را سوار کنم. بله اينکه «تو میتوانی سوار نکنی» در يک جای ديگر است. اگر جنابعالی يک ماشين سواری داريد و آن را برای خودت تهيه کردهای که خودت سوار بشوی، من میآيم به شما میگويم من را سوار کن مفت يا اين قدر پول میدهم، میگويی سوار نمیکنم. اختيار مال خودت را داری. اما در جامعهای که به يک سلسله
وسائط نقليه احتياج دارد، به همين دليل که اگر يک کسی از پيش خود يک پلاک قرمز به اتومبيل خود بزند و کارش را شروع کند تو خودت دعوا میکنی که ما اين پلاک را خريدهايم تو چرا دخالت میکنی؟! به همين دليل که اين پلاک را خريدهای و به ديگران حتی به سواريهای شخصی اعتراض میکنی که شما چرا مسافر سوار میکنيد مسافرها مال ماست، پس اين يک پُست است که تو اشغال کردهای، تو در مقابل اينکه اين کار را به خودت اختصاص دادهای يک پستی را اشغال کردهای و بر تو واجب است سوار بکنی؛ يعنی اگر خالی هستی و مسافر ايستاده چنانچه سوار نکنی يک عمل حرام مرتکب شدهای.
چندی پيش سوار تاکسی بودم و میرفتم؛ تنها بودم و کس ديگر نبود. مسيرم شاه آباد بود. دو نفر رسيدند گفتند مخبرالدوله، سوار نکرد. باز دو نفر ديگر رسيدند گفتند بهارستان، باز سوار نکرد. دفعه دوم من به او اعتراض کردم: مسير اينها که به مسير تو میخورد، چرا سوار نمیکنی؟ گفت: دو نفرند؛ من اگر دو نفر را سوار کنم بايد پول يک نفر را بگيرم. من بايد به تکنفرها که میرسد سوار کنم.
اين سوء استفاده و خيانت است. مادام که مقرراتی به نفع مردم وضع شده است تو اگر بخواهی به اصطلاح خودت با استناد به مالکيت شخصی چنين کاری بکنی، در يک امانت خيانت کردهای؛ بیجهت حق نداری کارت را تعطيل کنی، بگويی اختيار تاکسی خودم را دارم و تابلوی «خارج از سرويس» نصب کنی، بعد همين طور خالی بروی، مردم بگويند تاکسی! نگه نداری؛ کار حرامی مرتکب شدهای.
پُستی است، بايد انجام بدهی. و هر کسی در هر کاری که متعهد شده و خودش را برای آن کار نصب و تعيين کرده است [بايد کارش را درست انجام بدهد.] يک پزشک برای پزشکی خودش، يک داروساز و داروفروش برای
داروفروشی خودش، يک خرازی فروش برای خرازی فروشی خودش، يک نانوا برای نانوايی خودش؛ هرکسی بايد بداند يک امانت به عهده او گذاشته شده و بايد اين پست و کار خودش و امانتی را که به او واگذار شده است صحيح تحويل دهد.
شخصی میگفت واعظی را دعوت کرده بوديم که بيايد ده شب منبر برود. (دو هفته است که مثالهايمان با واعظها میخورد.) با ما طی کرد که مثلًا هزار تومان میگيرد، از ساعت 8 تا 9. شب اول آمد از ساعت 8 تا 9 صحبت کرد. شب دوم آمد يک ده دقيقهای کسر گذاشت. يادداشت کردم. شب بعد آمد اندکی کمتر صحبت کرد؛ مجلس ديگر داشت میخواست به آن هم برسد. هر شب کم شد. شب آخر نيم ساعت بيشتر صحبت نکرد. من هم همه را يادداشت کردم؛ در مجموع حساب کردم که چند ساعت شده و به حسابی که طی کرده بودم آخر کار پاکت را به او دادم. وقتی که شمرد گفت: چرا کم دادی؟ گفتم من کم ندادم. گفت آخر مگر قرار ما اين نبود؟
گفتم مگر تو کم نگذاشتی که من کم دادم؟ تو میخواستی کم نفروشی تا من هم کم به تو ندهم. چطور از طرف تو وظيفهای نيست که يک ساعتِ خودت را به طور کامل بيايی صحبت بکنی، از طرف من وظيفه است؟ اگر من وظيفه دارم تو هم وظيفه داری. تو الآن برای اين شغل و کار گذاشته شدهای، تو هم وظيفه داری بيايی اينجا يک ساعت برای مردم حرف بزنی. تو از آنجا کسر میگذاری، میخواهی من در پولش کسر نگذارم؟!
به هر حال مسأله امانات چنين چيزی است. از اين جهت است که از خلافت و حکومت تعبير به امانات شده است. به مردم گفتهاند اينها امانتهای الهی است و هر کسی صلاحيت عهدهداری چنين اماناتی را ندارد، افراد صلاحيتدار خاص بايد باشند.
رعايت عهد و پيمان
مسأله دوم عهد و پيمان است. عهد به طور کلی تعهد است، شامل هر تعهدی میشود، لزومی ندارد که به چيزی عنوان امانت بدهيم؛ مقصود قراردادهاست. اگر انسان با يک نفر قرارداد میبندد و واقعاً متعهد میشود که مثلًا اين خانه را من به تو فروختم به اين مقدار، بايد رعايت عهد خودش را بکند. فقها خودِ صيغه شرعی را تحت عنوان عهد و عقد میپذيرند؛ میگويند به حکم اينکه رعايت عهد و عقد واجب است، صيغه خواندن همان تعهد کردن و متعهد شدن است. ولی البته عهد يک معنای خيلی اعمی از صيغه شرعی دارد؛ هرگونه تعهدی را شامل میشود حتی تعهدی که انسان با يک کافر میبندد.
در آن نامهای که اميرالمؤمنين علی عليه السلام به مالکاشتر نوشته است يک فصل خيلی زيبا و جالبی در زمينه پيمانها دارد. ولی نظر به اينکه مخاطبش مالکاشتر حاکم مصر است پيمانهايی که در آنجا مورد ابتلای مالک بوده پيمانهای به اصطلاح سياسی بوده است که اغلب طرفش افرادی بودهاند که يا مسلمان نبودند يا اگر مسلمان بودند از مسلمانهايی بودند که تابع حکومت علی عليه السلام نبودند، مثلًا تابع حکومت معاويه بودند يا از آن گروه سوم بودند. حضرت در آنجا به مالک اصرار اکيد و شديد میکند که مالک! با هر گروهی هر پيمانی امضا کردی مباد که به زير امضای خودت بزنی مگر اينکه اول آنها زير امضای خودشان بزنند. تا اينجای مطلب نصّ قرآن کريم است که درباره عهدی که مسلمين با کفار در حديبيّه بسته بودند میفرمايد:فَمَا اسْتَقاموا لَکمْ فَاسْتَقيموا لَهُمْ[1]مادامی که آنها به عهدشان پايدار بمانند شما هم پايدار بمانيد ولی اگر آنها نقض
[1]. توبه/ 7.
کردند ديگر شما دست روی دست نگذاريد چون وقتی يک طرف نقض کرد از طرف ديگری هم پيمان نقض و تمامشده است.
اميرالمؤمنين اين معنا را که در قرآن آمده است تفسير میکند. تفسير خيلی زيبا و جالبی دارد و آن اين است که اصلًا زندگی بشر بر اساس وفادار ماندنِ به عهدهاست يعنی همه چيز با زور قانون عملی نيست. خيلی نکته جالب عجيبی است. بعضیها خيال میکنند که همه مشکلات را قانون با پشتوانه مجازات میتواند حل کند در صورتی که همه مشکلات اين طور نيست. فرض کنيد که انسان با دوستش يک قرار خيلی سادهای میگذارد؛ مثلًا شما میخواهيد به سفر حج برويد، چون احتياج به رفيق داريد میآييد با او قرار میگذاريد که با همديگر برويم. او هم قبول میکند. موقع عمل که میشود يک وقت میبينيد او با افراد ديگری راه افتاد و رفت. حال آيا اينها را قانون میتواند حل کند که چون شما با يک نفر مذاکره کردهايد که اين سفر حج را با همديگر برويم، برويد محضر و تعهد و امضا بگيريد تا قانونی بشود و بعد بتوانيد به دادگستری شکايت کنيد که اين با من قرارداد امضا کرده بود! اينجا ديگر وجدان و انسانيت انسان بايد حکمفرما باشد.
اميرالمؤمنين به مالک میگويد: مالک! نه به دليل يک زور و جبر [پيمان را نشکن؛ بلکه] دست تو بالاست و دست دشمن پايين، هيچ جبری هم در کار نيست، منافعت هم اقتضا میکند که فعلًا اين عهد را بشکنی، اگر بشکنی به نفعت است، ولی نشکن که نشکستن عهد بيشتر به نفع انسانيت است. اگر بنا بشود که عهدها اعتبار نداشته باشند و هر وقت منافع آمد عهد و پيمانها همه کأن لميکن فرض بشود ديگر چه اعتمادی برای انسانيت باقی میماند؟ پس در مورد کافر و دشمن هم عهد را هرگز نقض نکن و نشکن.