قدمی باشد و ريشه اين گياه به آب نرسد خشک میشود؛ او قدرتِ اينکه نقل مکان کند و از آنجا به جای ديگر برود ندارد. ولی خدا به حيوان قدرت نقل مکان داده، منتها قدرت حيوان محدود است. اکثر حيوانها منطقهای هستند، يعنی از منطقه خودشان بيرون نمیروند. يک حيوان در جنگلی که هست نسلها و شايد ميليونها سال در همان جنگل است يا اگر در منطقهای هست کمتر اتفاق میافتد مهاجرت کند. در پرندگان مهاجرت زياد ديده میشود و در ماهيها که در درياها هستند مهاجرت ديده میشود و الّا در حيوانهای ديگر کم است.
انسان به حکم اينکه کاملترين موجودات است [و به حکم] اين عقل و اراده و هوش و فطانتی که دارد، هيچ پايبند يک منطقه نيست، تمام منطقهها را زير پا میگذارد و خدا زمين را جوری خلق کرده است که با اينکه اين همه کوهها به خاطر مصالحی در روی زمين قرار داده است ولی از همان قديمالايام- نه حالا که هواپيما پيدا شده- رابطه نقاط زمين با يکديگر محفوظ بوده، يعنی بشر میتوانسته از راهها و گردنهها عبور کند، از جايی به جايی و از منطقهای به منطقه ديگر برود، که مراحل حساس تاريخ بشر را مهاجرتها تشکيل میدهد، چه مهاجرتهای دستهجمعی و چه مهاجرتهای فردی، و قرآن کريم برای مسأله مهاجرت فوقالعاده اهميت قائل میشود و به طور کلی مسأله سفر در اسلام خودش يک ارزش خاصی دارد.
اينجا اشاره به آن مطلب میکند: خدا زمين را برای شما گسترد، يک محل گسترده قرار داده است که قابل نقل و انتقال هستيد.لِتَسْلُکوا مِنْها سُبُلًا فِجاجاًخدا اين زمين را اينچنين گسترده قرار داد برای اينکه در يک نقطه ساکن و راکد نمانيد.
سکون و رکود در يک نقطه مساوی است با پوسيدن و از بين رفتن و گنديدن. سفرها و حرکتها و مهاجرتهاست که
حياتبخش است.لِتَسْلُکوا مِنْها سُبُلًا فِجاجاًخداپرستی، تقوا، قانون
همه اينها را نوح گفت برای اينکه مردم را به آن سه کلمه دعوت کند: بتپرستی رها، خداپرستی؛ آلودگی رها، تقوا؛ هرج و مرج رها، قانون. اين سه جمله:انِ اعْبُدُوا اللَّهَخدا را پرستش کنيد نه اين بتهای لايشعر.وَاتَّقوهُتقوا داشته باشيد نه رهايی در منجلاب فساد اخلاقی.اطيعونِعلت عصيان مردم، تحريک مترَفين
باز نوح با خدا دارد طرح میکند و قرآن برای ما نقل کرده است:قالَ نُوحٌ رَبِّ انَّهُمْ عَصَوْنیپروردگارا! اين مردم به حرف من گوش نکردند. اينجا قرآن نکتهای را از زبان نوح- که دارد با خدای خودش حرف میزند- نقل میکند که اين نکته در اکثر انبيا وجود دارد و آن اين است که علت عصيان مردم چه بود؟ آيا صرفاً يک علت روانی داشت يا يک علت اجتماعی داشت؟ قرآن درباره بسياری از انبيا میفرمايد که هميشه مردمی به تعبير قرآن مترَف، يک گروه غرق در تنعم در مقابل دعوت انبيا ايستادگی میکنند و همانها هستند که مردم ديگر را هم فريب میدهند، برای اينکه تعليمات انبيا در درجه اول بر ضد نظامی است که آنها به وجود آوردهاند.
نکته عجيب در اينجا همين است.قالَ نوحٌ رَبِّ انَّهُمْ عَصَوْنیاين مردم به حرف من گوش نکردند ولی يک قطب مخالف بود، حرف آن قطب
مخالف را گوش کردند.
اينجاست که اشاره میکند که من يک قطب مخالف داشتم. قطب مخالف من چه کسی بود؟ مردمانی که دارای مال و ثروتی بودند که آن مال و ثروت هم برايشان جز زيان چيزی نبود. زود اين را هم قيد میکند، چون قبلًا گفته بود که برای مردم مال و ثروت میخواهد، هر مال و ثروتی که بد نيست. يک عده مردمی که مال و ثروت دارند و همان مال و ثروت برای آنها جز بدبختی چيز ديگر نيست قطب مخالف من بودند، مردم هم رفتند دنبال اينها.وَ اتَّبَعوا مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مالُهُ وَ وَلَدُهُ الّا خَساراًاين مردم، توده نادان، به جای اينکه سخن مرا گوش کنند که خيرشان را میخواهم، آمدند سخن آن قطب مخالف مرا گوش کردند که آنها يک عده مردمی بودند که مال و منال و ثروت و فرزندانی داشتند و به همانها چسبيده بودند و تازه برای خود آنها هم خير نبود و جز ضرر چيزی نبود.
وَ مَکروا مَکراً کبّاراًمکر کردند مکر بسيار بسيار بزرگی. چرا میگويد:وَ مَکروا مَکراً کبّاراً؟ میخواهد بگويد کسانی که از من دور شدند دو دسته بودند: يک دسته کسانی بودند که خود آنها قطب مخالف را تشکيل دادند، دسته ديگر افرادی بودند که فريب آنها را خوردند و نيرنگ اينها در آنها کارگر افتاد، مثل نيرنگهايی که قرآن نقل میکند که فرعون میزد برای اينکه توده مردم را با موسی دشمن کند. همين گروه مترفين- که قرآن اينجا نام میبرد- يکی از مکرها و نيرنگهايشان اين بود که میآمدند به له اين بتها شعار میدادند و احساسات مردم را تهييج میکردند: مردم! اين بتهای به اين خوبی که سالهای زياد شما پرستش کردهايد اين شخص درباره اينها چه میگويد؟!وَ قالوا لاتَذَرُنَّ الِهَتَکمْ وَ لاتَذَرُنَّ وَدّاً وَ لا سُواعاً وَ لا يَغوثَ وَ يَعوقَ وَ نَسْراً. مبادا اين معبودهای قديمی خودتان را رها کنيد (هرکدام اسمی داشته است).
مردم هم با اينها
خو گرفته بودند؛ احساسات مردم را تهييج میکردند.
بعد باز قرآن از قول نوح میگويد:وَ قَدْ اضَلّوا کثيراًبا همين حرفها چقدر مردم را گمراه کردند.وَ لا تَزِدِ الظّالِمينَ الّا ضَلالًاخدايا ديگر اين مردم گمراه را جز بر گمراهيشان نيفزا؛ که آن گمراهی بعد از گمراهی عکسالعمل گمراهی اول است. بعد قرآن میفرمايد که اين آخرين مرحله کار بود:مِمّا خَطيئاتِهِمْ اغْرِقوابه موجب گناهانشان غرق شدند.فَادْخِلوا ناراًبعد از غرق شدن هم در دنيای ديگر وارد آتش شدند.فَلَمْ يَجِدوا لَهُمْ مِنْ دونِ اللَّهِ انْصاراًنفرين نوح عليه السلام
اينجا قرآن آن نفرين نوح را نقل میکند:وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلَی الْارْضِ مِنَ الْکافِرينَ دَيّاراًپروردگارا در روی زمين از اين کافران، ديّاری باقی نگذار؛ چرا؟ اينها برای خودشان هم در آينده مفيد نيستند و برای ديگران مضرند، پس حذف کردنی هستند. عرض کرديم، اينها به خدا ياد دادن که نمیخواهد، اينها را که قرآن نقل میکند در واقع میخواهد بگويد که نوح در چه زمينهای نفرين کرد. معنای اين حرف اين است که اگر پيغمبری احتمال بدهد که بندهای بعدها هدايت خواهد شد او را از بين نمیبرد و هلاک نمیکند نه به صورت نفرين و نه به صورت کشتن. من نمیدانم اين قضيه اساساً اصل تاريخی دارد يا ندارد ولی حقيقت دارد و اگر اصل تاريخی ندارد با حقيقت منطبق است. میگويند مالکاشتر نخعی به اميرالمؤمنين گفت که شما در ليلة الحَرير يا ليلة الحِرّير (چون میگويند حضرت هر کسی را در آن شب میکشت يکاللَّه اکبرمیگفت؛ شمردند
حدود پانصد نفر شد) چيزی از ما زيادتر نکشتيد، چطور شد؟ فرمود: فرق من و تو اين بود که تو هرکه از آنها جلويت میآمد میکشتی، من اگر در نسلهايش يک مؤمن سراغ میداشتم نمیکشتم. من انتخاب میکردم و تو انتخاب نمیکردی.
امکان ندارد پيغمبر کسی را بکشد و احتمال نجات يافتن برای او در آينده باشد. نوح گفت (سخن نوح منعکس میشود برای اينکه سيره انبيا برای ما مشخص بشود):انَّک انْ تَذَرْهُمْ يُضِلّوا عِبادَک وَ لا يَلِدوا الّا فاجِراً کفّاراً. خدايا! اگر تو اينها را عذاب نکنی ديگران را گمراه میکنند، در نسل آيندهشان هم آدم خوبی وجود ندارد و از اين نسل فاسدِ کثيف جز فاسق و کافرِ بسيار کافر کسی به وجود نمیآيد. آنگاه در آخر گفت:رَبِّ اغْفِرْ لی وَ لِوالِدَی وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِی مُؤْمِناًپروردگارا مرا بيامرز، والدين مرا بيامرز و هرکسی که با ايمان [و] در حالی که مؤمن است در داخل خانه من است. نگفت: همه فرزندان من؛ گفت: و هرکسی که داخل خانه من بشود و مؤمن باشد. نگفت: خدايا از بچههای من اگر از همان رديفی هستند که فاسدند و در نسل آنها هم آدم صالحی نيست چون بچه من هستند صرفنظر کن؛ بلکه گفت: اگر از آنها در خانه من هم کسی هست خدايا از بين ببر.وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِو هر مؤمن، هر مرد مؤمن و هر زن مؤمن را بيامرز.وَ لا تَزِدِ الظّالِمينَ الّا تَباراًو برای اين مردم ظالم ستمگر ميفزای مگر هلاکت را.
[تفسير سوره جن]
تفسير سوره جن (1)
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
قُلْ اوحِی الَی ا نَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالوا انّا سَمِعْنا قُرْ اناً عَجَباً.يَهدی الَی الرُّشْدِ فامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِک بِرَبِّنا احَداً.وَ ا نَّهُ تَعالیجَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً.وَ ا نَّهُ کانَ يَقولُ سَفيهُنا عَلَی اللَّهِ شَطَطاً.وَ ا نّا ظَنَنّا انْ لَنْ تَقولَ الْانْسُ وَ الْجِنُّ عَلَی اللَّهِ کذِباً.وَ ا نَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الْانْسِ يَعوذونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادوهُمْ رَهَقاً[1].
سوره مبارکهای است که به نام «سورة الجن» خوانده میشود. قسمتهای اول اين سوره اشاره به جريانی است که گروهی از جن (نفر در اينجا يعنی گروه) قرآن را استماع کردهاند و تحت تأثير قرآن قرار گرفتهاند و با قوم خود در ميان گذاشتهاند و قرآن مجيد اين جريان را نقل فرموده؛ که در
[1]. جن/ 1- 6.
سوره مبارکه احقاف هم ما آياتی در همين زمينه داشتيم و احتمالًا هر دو جريان يکی باشد و ممکن است که دو جريان باشد؛ آياتی که با اين جمله شروع میشد:وَ اذْ صَرَفْنا الَيْک نَفَراً مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعونَالْقُرْ انَ[1].کلمه«جن»
کلمه جن چه لغتی است؟ خود لغتِ جن به معنی شیءِ مستور است، يعنی شیء نامرئی و پوشيده شده و غيرقابل رؤيت. جنين را که جنين میگويند به اعتبار اين است که در شکم پنهان است و ديده نمیشود و محسوس نيست. باغ را که عرب «جنّت» میگويد به اعتبار کثرت درختهاست به طوری که اين درختها فضا را میپوشاند؛ از آن جهت که درخت زياد است و فضا را میپوشاند و فضايی که در اينجا وجود دارد ديده نمیشود، عرب به باغ جنّت میگويد. به سپر که در جنگها به کار برده میشود «جُنّه» میگويند، چون وسيلهای است که جنگجو خودش را در ورای آن مخفی میکند، آن را وسيله قرار میدهد، در جلو خودش قرار میدهد و خود را در پشت آن مخفی میکند، يعنی وسيله مخفی شدن.
قرآن موجوداتی را ذکر کرده است که از انسان مخفی هستند و آنها را «جن» ناميده است ولی در عين حال اينچنين نيست که هر موجود نامرئی و نامحسوسی از نظر قرآن جن ناميده بشود، برای اينکه ملائکه
[1]. احقاف/ 29.
يک اشتباه
در ذيل تفسير سوره احقاف عرض کرديم که ما در اثر يک اشتباه- که ريشه آن افکاری است که در ايران قبل از اسلام وجود داشته است- معمولًا جن و ملک را در رديف يکديگر قرار میدهيم، کأ نّه دو تيپ نزديک به يکديگر هستند. در شعر محتشم هم هست: «جن و ملک بر آدميان نوحه میکنند» يا در تعبيرات ديگر فارسی، شعرها و غير آن، میگوييم ديو و ملک، يعنی به جای کلمه «جن» کلمه «ديو» را میآوريم. اين درست نيست، چرا؟
يک فکر و انديشهای در ايران قبل از اسلام وجود داشته است که آنها قائل به دو نوع موجوداتی بودند که آن موجودها در عالم خلقت تأثير و نوعی کارگزاری داشتهاند يعنی تدبير امور به آنها واگذار بوده است؛ از اين دو نوع يک نوع را خير میدانستند يعنی آنها را قدرتهای مرموز کارگزارِ در عالم که کارشان خير رساندن به عالم است [میدانستند؛] گروه ديگر را هم از نظر قدرت و کارگزاری در رديف آنها میشمردند ولی میگفتند اينها گروهی هستند که طبيعت و طينتشان بد کردن است، طبيعت و طينت آنها اين است که شُرور را در عالم خلق کنند و بيافرينند. آنگاه مثلًا میگفتند باران را آن گروه نيک میآورند زلزله را آن گروه بد. بعد در آن بالای بالا چه خبر است؟ در برخی دورهها اصلًا معتقد بودند که اساساً مبدأ عالم هم دوتاست، دو مبدأ داريم، دو خدا داريم: يک خدايی که خدای خير است و جنودش همان فرشتگانی