معنای ديگر، عادل يعنی کسی که استقرار پيدا کرده بر حد وسط و اعتدال. پس گاهی به معنی اعتدال میآيد گاهی به معنی عدول.
کلمه قسط و قاسط هم همينطور است. خود قسط يعنی بهره، سهم، نصيب. اگر گفتيم که اين شخص قسط خود را گرفته، يعنی حق خود، سهم خود، نصيب خودش را گرفته است. اگر آن را به وزن فاعل به کار ببريم يک معنا میدهد، به وزن مُفعِل (باب افعال) به کار ببريم معنای ضدش را میدهد. اگر بگوييم «مُقْسِط» يعنی برقرارکننده حق و عدالت؛ اگر بگوييم «قاسط» يعنی منحرف شونده و عدولکننده از حق و عدالت. در زبان عربی اين خصوصيات هست که هر صيغهای يک معنايی میدهد و گاهی صيغههای مختلف معناهای متضاد میدهند؛ از جمله اينجاست.
اينجا که «قاسطون» میگويند يعنی عدولکنندگان، منحرف شوندگان. به اصحاب معاويه که قاسطين میگفتند به همين دليل بود.
حديثی است از پيغمبر اکرم که به اميرالمؤمنين علی عليه السلام فرموده بود:يا عَلِی سَتُقاتِلُ بَعْدِی النّاکثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ. تو بعد از من با سه گروه خواهی جنگيد:
ناکثين، قاسطين و مارقين. ناکثين از نَکثْ است. نکث يعنی باز شدن. اگر رشتهای را محکم کرده باشند بعد بازش کنند اين را نکث میگويند. مقصود اين است: گروهی هستند که ابتدا با تو پيمان میبندند بعد پيمان خودشان را نقض میکنند. اينها همان اصحاب جمل بودند، اصحاب عايشه و طلحه و زبير، کسانی که قبل از ديگران آمدند با علی عليه السلام بيعت کردند بعد نکث عهد و نقض بيعت کردند. قاسطين يعنی گروه منحرفان که از اول منحرف بودند. مقصود گروه معاويه و اصحاب معاويه است که در صفين با حضرت جنگيدند. و اما مارقين يعنی خارجشوندگان، بيرون شوندگان. کلمه «مَرَقَ» در جايی گفته میشود که مثلًا تيری از کمانی به شدت بيرون میرود. مارقين مردمی از اصحاب
خود علی عليه السلام بودند. مقصود خوارج است. آنها از اصحاب خود علی بودند؛ سر يک حادثهای که حادثه حکميّت بود به سرعت از او دور شدند و به سرعت خودشان را از اسلام جدا کردند. تا اينجا همه، گفتههايی بود که از طرف نفری- يعنی چند نفری- از جن به جمع آنها بازگو شده بود که بعد از آنکه قرآن را استماع کردند آن حرفها را در ميان قوم خودشان گفتند. دنباله مطلب به شکل ديگری است. اولِ سوره اين جور شروع شد:
قُلْ اوحِی الَیبگو به من وحی شده است، که چه؟ا نَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِاستقامت بر راه
وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ لَاسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاًيعنی باز بگو به مردم به من وحی شده است که اگر مردم بر راه و طريق، بر طريقت [استقامت بورزند آنها را از آب فراوان سيراب خواهيم کرد يعنی به آنها نعمت زياد خواهيم داد.] «طريقه» از نظر لغت همان «طريقت» است. اين غير از اصطلاح خاصی است که متصوفه دارند که طريقت را در مقابل شريعت و حقيقت قرار میدهند؛ اصطلاح خاص قرآن است. در اول بحث عرض کردم که قرآن میفرمايد:وَ انّا مِنَّا الصّالِحونَ وَ مِنّا دونَ ذلِک کنّا طَرائِقَ قِدَداًبعضی از ما شايسته و صالح هستيم بعضی غير آن؛ غيرصالحها طرائق متعددند. و گفتيم قرآن هميشه راه راست را يکی میداند راه کج را متعدد؛ برای راه راست قائل به طريقت يا طريقه- يعنی راه- است نه طرائق، برای راه کج و باطل قائل به طرائق متعدد است. اينجا چون صحبت راه حق است کلمه «طريقه» آمده.
وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ«اگر مردم استقامت بورزند و بر راه ايستادگی کنند».
پس دو مسأله است: يکی اينکه راهِ راست است و راه،
رفتن و حرکت میخواهد.
دوم اينکه در راه- که حرکت و رفتن میخواهد- مشکلات زيادی هست. مشکلات زياد، استقامت و ايستادگی میخواهد؛ با مشکلات مواجه شدن، مرتب مشکل را حل کردن و راه را ادامه دادن. آن داستان معروف «سيمرغ و سی مرغ» که عطار آورده همين است. شاعر عرب میگويد:
خَليلَی قُطّاعُ الْفَيافی الَی الْحِمی
کثيرٌ وَ امَّا الْواصِلونَ قَليلٌ
يعنی دوستان من (دو دوست من)! کسانی که در صحرا به طرف مقصد راه میافتند، آنهايی که ابتدا به راه میافتند زياد هستند اما تدريجاً کم میشوند. اول يک شور و هيجانی همه را فرا میگيرد، همه از بيخ و بن حرکت میکنند. اگر مطلب در همان مرحله اول پايان بپذيرد همه خودشان را صاحب حق و حقيقت میدانند. اما اندکی که میآيند و زمان میگذرد با مشکلاتی مواجه میشوند، از کنار جدا و مرتب کم میشوند. منزل به منزل که جلو میروند از عده کاسته میشود. آنهايی که به آخرين منزل میرسند عده کمی خواهند بود. آنهايی که ابتدا راه میافتند و مقداری هم شرکت میکنند خيلی زيادند، تدريجاً کم میشوند؛ آنها که به مقصد میرسند کمند؛ يعنی به مقصد رسيدن استقامت میخواهد. قرآن هم میگويد:وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ.بيان علی عليه السلام
چه بيان خوبی دارد علی عليه السلام درنهجالبلاغه! اصحابش را مخاطب قرار داده. مردم وقتی که به رفاه زياد و عيش و تنعم عادت کردند، خصلت عيش و تنعم و رفاهزدگی کمحوصلگی و کمصبری و زودرنجی و پر توقعی و امثال اينهاست. از علی عليه السلام انتظارات زيادی داشتند؛
میگفتند برای ما کافی است که دور و بر تو هستيم؛ مگر غير از اينکه دور و بر تو هستيم کار ديگری هم بايد انجام دهيم؟! پس چرا فتح و پيروزی زود نصيب ما نمیشود؟ مگر ما که دور تو را گرفتهايم بر حق نيستيم؟
میفرمود: شما زمان پيغمبر را- که دور نشده- در نظر بگيريد؛ ببينيد خداوند به پيغمبر- که اصل حق بود- چه وقت نصرت را عنايت کرد، چقدر پيغمبر و يارانش استقامت به خرج دادند تا در نهايت امر پيروز شدند. شما خيال کردهايد اين يک لقمه سادهای بود که همان روز اول به آنها رسيد؟
آنگاه میفرمايد سيزده سال مکه به جای خود که چه رنجهايی پيغمبر اکرم شخصاً متحمل شدند و چه رنجهايی اصحاب پيغمبر متحمل شدند! تازه دوره مدينه رسيده که دوره پيروزيشان است. وضع جنگها در دوره مدينه را تشريح میکند، میفرمايد:وَ لَقَدْ کنّا مَعَ رَسولِ اللَّهِ صلی الله عليه و آله نَقتُلُ آباءَنا وَ ابْناءَنا وَ اخْوانَناما همراه پيغمبر بوديم، بزرگترين امتحانات و آزمايشها پيش پای ما گذاشته میشد. گاهی مجبور بوديم پسران خودمان را بکشيم چون به جنگمان آمده بودند، پدرانمان را بکشيم چون در گروه مخالف بودند، برادران خودمان را بکشيم چون در گروه مخالف بودند.
گاهی با دشمن آنچنان روبرو میشديم کهوَ لَقَدْ کانَ الرَّجُلُ مِنّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنا يَتَصاوَلانِ تَصاوُلَ الْفَحْلَيْن. شترهای نر را ديدهايد که گاهی به جان همديگر میافتند؟ چگونه يکديگر را در بغل میگيرند، اين میخواهد او را به زمين بزند او میخواهد اين را! يعنی جنگ تن به تن ما به حالت کشتیگيری رسيده بود.فَمَرَّةً لَنا مِنْ عَدُوِّنا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنّا[1]هيچکس هم قول نداده بود که هميشه ما [برتر باشيم؛] حالا که ما همراه
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 56.
آشنایی با قرآن9،صفحه :219
پيغمبر هستيم پس حتماً بايد طرف پيروز باشيم؛ گاهی به سود ما بود به ضرر دشمن، گاهی هم به سود دشمن بود به ضرر ما. چنين بود تا وقتی که صدق نيّات ما به ظهور رسيد يعنی واقعاً آنچه که بايد از درون ما بجوشد جوشيد، آنوقت خداوند پيروزی خودش را بر ما نازل کرد. شما چه توقعی داريد؟! چرا اينقدر پر توقع شدهايد؟!
وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ لَاسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً. اگر بر اين طريقت استقامت بورزند آن وقت است که آنها را از آب فراوان سيراب خواهيم کرد؛ مقصود اين است که نعمتهای ما از زمين و آسمان به سر مردم خواهد ريخت. مفسرين گفتهاند اين آيه مثل آيه «وَ لَوْ انَّ اهْلَ الْقُریامَنوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْارْضِ»[1]آزمايشِ در مقابل نعمت و رفاه
نکته خيلی اساسی که ذکر شده اينجاست. گاهی انسان به همين مرحله قناعت میکند، میگويد: مردمی ايمان میآورند؛ بعد تجربه، خيلی خوب در موردشان صورت میگيرد؛ آزمايش میشوند، از کوره خيلی صحيح و عالی بيرون میآيند، بعد وعده خدا درباره آنها راست میشود يعنی آنوقت خداوند متعال درهای رحمت و نصرت خودش را به روی آنها باز میکند. آيا ديگر کار تمام شد؟ نه، کار بشر تمامشدنی نيست. بعد که به اين مرحله رسيد، تازه خود اين مرحله میشود يک مرحله آزمايش. چه بسا اقوامی- از جمله مسلمين صدر اول- در ابتدا خيلی خوب آزمايش میدهند، بعد که در آزمايشْ خوب از آب درآمدند خداوند درهای
(1). اعراف/ 96.
رحمت و نصرت و پيروزی را به روی آنها باز میکند. ولی فکر نمیکنند که تازه اول آزمايش ديگر است. آن آزمايش، آزمايشِ در سختيها بود، در مقابل سختيها پيروز بيرون آمدن؛ آزمايشِ در مقابل نعمت و رفاه نوع ديگری است، از اين هم بايد پيروز بيرون آمد. ای بسا اقوام که همينقدر که به نعمت رسيدند درست مثل حيوانهای گرسنهای که سالها گرسنگی کشيدهاند حالا که به علفزاری رسيدهاند ديگر نمیفهمند چه بکنند؛ يعنی حالت رفاهزدگی.
برخی میگويند زمان پيغمبر صلی الله عليه و آله با زمان علی عليه السلام چه تفاوتی داشت؟ در همان سی چهلسال از زمين تا آسمان تفاوت پيدا شده بود. اگر از مدينه حساب کنيم سی سال و از مکه حساب کنيم چهل و چند سال میگذشت. در طول اين سی سال وضع از زمين تا آسمان تفاوت کرده بود. در زمان پيغمبر مردم داشتند آزمايشِ در مقابل سختيها و شدايد را پشت سر میگذاشتند، خوب هم پشت سر گذاشتند.
زمان خلفا رسيد. فوراً شروع کردند به لشکرکشی و فتوحات کردن، کاری که معلوم نيست اگر علی عليه السلام روی کار آمده بود اين کار را میکرد. درست است، امام در جای خودش مصلحت بداند لشکرکشی و فتوحات میکند ولی امام، اول زيرپا را محکم میکند يعنی مردم را خوب میسازد بعد شروع به اين کارها میکند. خلفا شروع کردند به فتوحات. نعمتها شروع کرد به سرازير شدن به دنيای اسلام. امتحان ثانوی پيش آمد، آزمايشِ در مقابل نعمتها. اين شخصی که چهل سال پنجاه سال در حالِ به اصطلاح تقوا و رياضت زندگی کرده بود و اهل نماز شب و عبادت بود، يکمرتبه پول شروع کرد به ريختن پيش روی او، درآمد از اين طرف و آن طرف سرازير شد؛ اينها هم شروع کردند به خوشگذرانی کردن؛ يعنی تبديل شدند به يک ملت رفاهزده خوشگذران عيّاش؛ و همينقدر که مردمی به
عياشی عادت کردند، ديگر با هيچ نيرويی نمیشود اينها را حرکت داد.
مردم زمان علی با مردم زمان پيغمبر اين تفاوت را داشتند. علی عليه السلام وارث وضع يک مردم رفاهزده بود. اين آقای طلحه و زبير که در زمان پيغمبر مانند ابوذر زندگی میکردند، بعدها میرفتی سراغ زبير يا طلحه، میديدی هزار اسب در سرْ طويلهاش هست، هزار غلام دارد، هزار کنيز دارد، در کوفه ساختمان و عمارت دارد، در بصره و مصر هم دارد. پولهايش اينقدر ذخيره شده که در جوالها جا نمیگيرد. آيا اين میتواند زبير زمان پيغمبر باشد؟! اين شده يک موجود صددرصد مادی و حريص. علی هم که خليفه شده، قهراً آن فکر برايش پيدا شده: حالا که تو خليفه شدهای میخواهی به من همان مقدار سهم بدهی که به اين غلام میدهی؟ علی میگويد بله.
البته همه را نمیگويم، ابوذرها و مقدادها و عمارها هم بودند، صدها افرادی بودند که در اين آزمايش ثانوی هم خوب از آب درآمدند ولی اگر هزارها خوب از آب درآمدند دهها هزار بد از آب درآمدند. ولهذا مطلب به همين جا خاتمه پيدا نمیکند که:وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ لَاسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً. استقامت پشت سر استقامت، ريزش رحمت، باب برکات به روی شما باز میشود؛ آيا ديگر تمام شد؟
نه، تمام شدن ندارد؛ هر مرحلهای برای خودش آزمايشی دارد. لذا میفرمايد:لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ(تازه آزمايش دوم شروع میشود) برای اينکه شما را به اين وسيله بار ديگر در مرحله آزمايش در بياوريم. انسان تا در دنيا هست بايد خود را در حال آزمايش ببيند. اين آزمايش مثل آزمايش خون نيست که انسان بگويد رفتم نزد طبيب، آزمايش خون داد و رفتم گرفتم و ديگر تمام شد تا مدتی بعد. دائماً و هر روز انسان در مرحله آزمايش است.
ببينيد اين چه نکته عاليی است که در قرآن مسطور است! همان
نکتهای است که حالا عدهای به صورتهای ديگری طرح میکنند. بشر وقتی که يک چيزی را ندارد و با مشکلاتی مواجه است و سعی میکند به هدف خودش- هرچه میخواهد باشد- برسد، خيلی خوب عمل میکند؛ همينقدر که به آنچه که میخواسته میرسد، فساد و تباهی شروع میشود. اگر مقصد ديگری را جلو پايش گذاشتيد که بخواهد از اينجا هم عبور کند ممکن است او را سالم نگه داريد؛ اما اگر آخرين مقصدش همين باشد که رسيده، اينجاست که تباهی و فساد پشت سرش میآيد.
کمونيستها ابتدا فکر میکردند ريشه تمام فسادها در بشر مالکيت است؛ مالکيت که به وجود آمد انانيّت و منيّت را آورد، مالکيت که از بين برود اصلًا بشر «من» اش تبديل به «ما» میشود. وقتی «من» تبديل به «ما» شد ديگر اصلًا موجبی برای فاسد شدن و خراب شدن وجود ندارد. در عمل ديدند قضيه اين جور نيست.
اين است که تز جديد انقلاب دائم فرهنگی و غيرفرهنگی را پيش آوردند که بايد کاری کرد که بشر دائماً در حال انقلاب باشد يعنی دائماً در حال جستجو کردن و به دست آوردن يک چيز باشد.
ولی در دنيای مادی نمیشود اين را تأمين کرد. آنچه که میشود به صورت يک تکاپوی دائم در بيايد همان است که قرآن میگويد:فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ[1]. اگر بنا بشود که آن تکاپوی دائم هميشه به صورت جنگ و اختلاف بشر با بشر باشد روزی هم بشر به آنجا میرسد که همه به يک هدف میرسند، آيا باز هم بايد با همديگر بجنگند؟ روزی میرسد که ديگر نبرد بشر پايان میپذيرد ولی پويش بشر نبايد پايان بپذيرد؛ آن وقت پويشش فقط جنبه مثبت پيدا میکند(سابِقوا الیمَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکمْ[2]-فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ) و مسابقه در خيرات بايد جلو بيايد. اين جز با تز اسلام
[1]. بقره/ 148 و مائده/ 48.
[2]. حديد/ 21.