با هيچ تز ديگر جور در نمیآيد.
حال مردم از اين آزمايش چگونه بيرون میآيند؟ بعضی، اين رفاه و رسيدن به نعمت، آنها را از خدا غافل میکند، بد امتحان میدهند، از خدا بکلی غافل میشوند؛ يعنی اين فردی که بنده خدا بود، ديگر بنده اين پول و اين نعمت شد. اين نعمت برای او مايه شکر و سپاسگزاری و خدمت نيست، يک معبود شده است.
مضمون آيه«وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ اتينا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکونَنَّ مِنَ الصّالِحينَ.فَلَمّا اتيهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلوا»[1]اين است که بعضی از اين مؤمنين با خدا پيمان بستند که اگر خدای متعال از فضل خودش ما را غنی و ثروتمند کند آنقدر در راه خدا خرج کنيم که دنيا را پر کند؛ اين ثروتمندان را ببين عجب مردم بخيل مُمسکی هستند! چه پول به جان اينها چسبيده!
کريمان را به دست اندر درم نيست
درمداران عالم را کرم نيست
داستان مردی که آرزوی ثروت داشت
شخصی به نام ثعلبه که خيلی زاهد و متقی و اهل تهجّد و نماز شب بود و همه نمازهای پيغمبر را شرکت میکرد و نمیگذاشت يک رکعت جماعت يا نافلهاش تعطيل بشود، مرتب پيش پيغمبر میآمد و میگفت: يا رسولَاللَّه! از خدا بخواه مرا ثروتمند کند. پيغمبر میفرمود: تو کار را به جريان طبيعی واگذار کن، شايد مصلحتت اين نباشد. نه يا رسولَ اللَّه! من میخواهم به اين اغنيا ياد بدهم که اصلًا پول خرج کردن و در راه خدا خرج کردن چگونه است. پيغمبر هم برای او دعا کرد.خدا دعا را برای
[1]. توبه/ 75 و 76.
امتحان خود او و همه مردم مستجاب کرد. گوسفندهايی پيدا کرد. به سرعت چيزدار شد، مخصوصاً گوسفندش خيلی زياد شد. کمکم فکر کرد گوسفند زياد شده، ديگر در شهر نمیشود گوسفندها را اداره کرد، برويم بيرون يک جايی تهيه کنيم تا بتوانيم گوسفندها را به چرا ببريم. کمکم ظهر ديگر به نماز جماعت نمیرسيد. با خود میگفت حالا يک وعده را نخوانديم مهم نيست؛ به يک وعده نماز جماعت اکتفا میکنيم. میآمد به سرعت خودش را به صفهای آخر میرساند يک نمازی میخواند و میرفت. کمکم کارش توسعه پيدا کرد، گفت بايد برويم فلان منطقه يک جايی انتخاب کنيم. به آنجا رفت. تا قضيه رسيد به آنجا که آيه زکات نازل شد و پيغمبر مأمور جبايت برای اخذ زکات فرستاد. وی اول سراغ او رفت؛ گفت: دستور خداست که اين مقدار بايد بدهی تا صرف راه خدا بشود. گفت: آيا اختصاص به من دارد؟ گفت: نه، شامل ديگران هم میشود. گفت: اول برو سراغ ديگران بعد بيا سراغ من. رفت سراغ ديگران، کارهايش را انجام داد و برگشت.
ثعلبه مدتی نگاه کرد، زير و رو کرد، گفت: اين با باج گرفتن چه فرق میکند؟ چشم فقرا کور بشود میخواستند کار کنند. اين همان آدمی بود که میگفت:لَئِنْ اتينا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکونَنَّ مِنَ الصّالِحينو میگفت: ما که کريميم پول نداريم، آنهايی که پول دارند کرم ندارند.
در اين جور آزمايشها اگر انسان مراقب خود نباشد به غفلت فرو میرود.
بعد از آنکه میفرمايد:لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ،میفرمايد:وَ مَنْ يُعْرِضْ عَنْ ذِکرِ رَبِّهِ يَسْلُکهُ عَذاباً صَعَداً. نفرمود هرکسی که مفتون بشود، هرکسی که ...[1]
[1]. [دقايقی از آخر جلسه روی نوار ضبط نشده است.]
تفسير سوره جن (3)
اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم
قُلْ انَّما ادْعوا رَبّی وَ لا اشْرِک بِهِ احَداً.قُلْ انّی لا امْلِک لَکمْ ضَرّاً وَ لا رَشَداً.قُلْ انّی لَنْ يُجيرَنی مِنَ اللَّهِ احَدٌ وَ لَنْ اجِدَ مِنْ دونِهِ مُلْتَحَداً.الّا بَلاغاً مِنَ اللَّهِ وَ رِسالاتِه وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَانَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها ابَداً.حَتّیاذا رَاوْا ما يوعَدونَ فَسَيَعْلَمونَ مَنْ اضْعَفُ ناصِراً وَ اقَلُّ عَدَداً.قُلْ انْ ادْری اقَريبٌ ما توعَدونَ امْ يَجْعَلُ لَهُ رَبّی امَداً.عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِ احَداً.الّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍ فَانَّهُ يَسْلُک مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً.لِيَعْلَمَ انْ قَدْ ابْلَغوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ احاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ احْصیکلَّ شَیءٍ عَدَداً[1].
تتمه آيات سوره مبارکه الجن است. از چهار آيه پيشتر يعنی آيه «وَ الَّوِ
[1]. جن/ 20- 28.
اسْتَقاموا» که گفتيم عطف به همان آيه اول است (قُلْ اوحِی الَی ا نَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ) علیالظاهر ديگر اين قسمتها مربوط به آن داستان جن و گفته بعضی از آنها با بعضی ديگر نيستو مستقل است. فرمود ای پيغمبر! بگو به من وحی شد که گروهی از جن استماع کردند و بعد چنين شد و بگو به مردم که به من وحی شد کهالَّوِ اسْتَقامواتا آخر. سه قسمت بود که در جلسه پيش از قسمت دوم تفسير کرديم و نمیخواهيم تکرار کنيم، همينقدر اشاره میکنيم. يکی آيه «وَ الَّوِ اسْتَقاموا» و آيه «لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ» بود که يک مطلب بود. ديگر آيه «وَ انَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعوا مَعَ اللَّهِ احَداً» که يک مطلب بود.
يکی هم «وَ ا نَّهُ لَمّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ» که مطلب سوم بود[1]توحيد در عبادت
حال اولين آيهای که الآن تلاوت شد (قُلْ انَّما ادْعوا رَبّی وَ لا اشْرِک بِهِ احَداً) درست مثل خودقُل اوحِیاست يعنی باز امر به پيغمبر اکرم است که به مردم اينچنين بگو.
اولين چيزی که اينجا میفرمايد اين است:قُلْ انَّما ادْعوا رَبّی وَ لا اشْرِک بِهِ احَداًبگو من فقط و فقط پروردگار خود را میخوانم، فقط و فقط او را پرستش میکنم (چون «او را میخوانم» مساوی است با اينکه او را پرستش میکنم)، فقط و فقط به او متکی هستم و احدی را شريک او نمیسازم؛ به مردم اين موضوع را ابلاغ کن. اين، اعلام توحيدِ در عبادت است: به مردم توحيد در عبادتِ خود را ابلاغ کن. (در آيات بعد برمیگرديم انشاءاللَّه نکتهاش را عرض میکنم.)
قُلْ انّی لا امْلِک لَکمْ ضَرّاً وَ لا رَشَداًبگو من برای شما نه مالک زيانی هستم [و نه مالک خيری،] نه اختيار زيانی به شما را در دست دارم و نه
[1]. [مطالب مربوط به آيات اخير (18 و 19) ظاهراً در پايان جلسه قبل بيان شده که متأسفانه روی نوار ضبط نشده است.]
اختيار خيری، رَشَدی، صلاحی را. اينجا دو مطلب را توضيح بدهم. يکی طرز ديدی که مردم غالباً در مورد پيغمبران دارند، يعنی ديدی شرکآميز؛ چگونه؟ به پيغمبران به اين چشم نگاه میکنند که او کسی است که خودش از برای خودش مالک يک قدرتی است و به يک منبع قدرت و نيرويی دست يافته است که هرچه به ميل و هوس خود بخواهد بکند میکند؛ نظير توهّماتی که مردم درباره بعضی از مدعيان دارند، میگويند:
نمیدانی! فلانکس دارای يک نيروی مرموزی است که با آن هرکاری که دلش بخواهد میکند، پس برويم از او بخواهيم فلان کار را مطابق ميل ما انجام بدهد؛ پولی به او بدهيم، رشوهای به او بدهيم، تملقی به او بکنيم فلان کار [را انجام بدهد.]
اين يک امر غلطی است. خدا به پيغمبران قدرت مرموزی که به موجب آن هر کاری که دلشان بخواهد، ميلشان باشد، هوس کنند انجام بدهند نداده است از باب اينکه پيغمبران چنين مردمی نيستند؛ يعنی اگر کسی در او ميلی، هوسی، هوايی، حالت دلبخواهی باقی مانده باشد که او پيغمبر خدا نيست. پيغمبر خدا آنوقت پيغمبر خداست که برای او اساساً اين معانی مفهوم ندارد و به دليل اينکه اين معانی برای او مفهوم ندارد و در واقع از «خود» او، از خوديت و نفسانيت او چيزی برای او باقی نمانده است مثل يک آينه کاملًا صاف است که جز منعکسکننده يک حقيقت، چيز ديگر نيست. اين است که اگر کسی به پيغمبر به اين چشم نگاه کند و او را موجودی، قطبی- ولو يک قطب کوچک- در مقابل خدا تصور کند، اين امر گذشته از اينکه شرک به خداست ضد پيغمبرشناسی است يعنی پيغمبرشناسی هم نيست.
حال در اين دو سه آيه، يکی مقام عبوديت پيغمبر را نسبت به خدا خوب منعکس میکند و يکی طرز پيغمبرشناسی را به ما میآموزد.
پيغمبر آن وقت که ما او را با خدا مقايسه میکنيم، يا وقتی که او خودش را از نظر توحيد و رابطهاش با خدا میسنجد، جز عبوديت در قاموس او چيزی نيست؛ عبدی ذليل که از خود هيچ ندارد.
جملههايی که حضرت علی بن الحسين عليه السلام در دعای ابوحمزه در مقام مناجات با خدا میگويد آيا هيچ کدام از ما در شأنمان میگنجد که يک چنين حرفهايی بزنيم و اينقدر خود را در مقابل خدا ناچيز بدانيم؟ا نَا الضَّعيفُ الَّذی قَوَّيْتَهُ.ا نَا الذَّليلُ الَّذی اعْزَزْتَهُ.ا نَا الْفَقيرُ الَّذی اغْنَيْتَهُ.ا نَا الْجاهِلُ الَّذی اعْلَمْتَهُ(ياعَلَّمْتَهُ) و از اينجور تعبيرات؛ يعنی من چيزی نيستم، آنچه از من است ضعف و جهل و ناتوانی و فقر است؛ هرچه من دارم همان است که تو به من دادهای، از من نيست از توست، تويی که به من دادهای.
هرکس جز اين درباره پيغمبران يا اولياء خدا تصور کند نه خدا را شناخته نه پيغمبرش را و نه آن ولی خدا را.
ببينيد! پشت سر«قُلْ انَّما ادْعوا رَبّی وَ لا اشْرِک بِهِ احَداً» مقام عبوديت او را ذکر میکند. من جز خدا به چيزی توجه ندارم، جز خدا چيزی و کسی را نمیخوانم؛ هيچ چيزی را و هيچ کسی را شريک با پروردگار خودم قرار نمیدهم (نه فقط معنای شريک، بلکه چنين نيستم که مثلًا بت بپرستم؛ پرستش يک نوع که ندارد) يعنی آيا شما میخواهيد مرا در مقابل خدا قرار بدهيد؟! من اختيار هيچ چيز را برای شما ندارم. من از آن جهت که من هستم نه میتوانم به اندازه بال پشهای به شما زيان برسانم و نه میتوانم به اندازه بال مگسی به شما خير برسانم(قُلْ انّی لا امْلِک لَکمْ ضَرّاً و لا رَشَداً) من کی هستم؟! من يک بنده ذليل، عاجز و ناتوان هستم.
ببينيد! معلوم است و از آيه بعد که میخوانيم بيشتر [معلوم میشود؛] آنجا که میخواهد پيغمبر در مقابل خدا به صورت يک قطب قرار داده
بشود، [مثلًا آنجا که به او میگويند:] تو به دليل اينکه نيرومندی، در دستگاه خدا میتوانی يک کارهايی بکنی، زور ما بر خدا نمیچربد اما زور تو میچربد، مقام عبوديت پيغمبر را ذکر میکند:قُلْ انّی لَنْ يُجيرَنی مِنَ اللَّهِ احَدٌ وَ لَنْ اجِدَ مِنْ دونِهِ مُلْتَحَداً(اين آيه دو آيه پيش را خوب تفسير میکند) خيال کردهايد من در مقابل خدا کسی و چيزی هستم که بگويم البته شما مردم انسانهای عادی و ضعيفی هستيد، شما هستيد که اگر کار خلافی مرتکب بشويد خدا شما را عذاب میکند ولی من، کسی جرئت دارد به من نزديک بشود؟! خدا خودش هم- العياذ باللَّه- از من حساب میبرد!قُلْ انّی لَنْ يُجيرَنی مِنَ اللَّهِ احَدٌبگو احدی نمیتواند به من در مقابل خدا پناه بدهد؛ يعنی اگر ذرهای از راه عبوديت خارج بشوم احدی نيست که به من پناه بدهد.
معلوم میشود اين آيات همواره متوجه اين جهت است که يک وقت به پيغمبر به چشم يک قطب- ولو کوچکتر- در مقابل خدا نگاه نکنيد.وَ لَنْ اجِدَ مِنْ دونِهِ مُلْتَحَداًاگر من که پيغمبرم مورد خشم او قرار بگيرم مفرّی و پناهگاهی هرگز پيدا نمیکنم. مُلتَحَد از همان ماده لَحَد و لَحْد است. کلمه لَحْد و لَحَد به معنی جای پنهان کردن است. لَحَد را هم از آن جهت لَحَد میگويند که در داخل قبر، در وسط يا در يک کنار، آن قسمتِ رو به قبلهاش، جايی را میکنند و بدن ميّت را در آنجا میگذارند، بعد رويش را میپوشند و در آنجا مخفی میکنند. ملتحَد يعنی مخفيگاه، پنهانگاه. آيا در مقابل خدا- العياذ باللَّه- کسی پيدا میشود به من پناه بدهد؟ آيا من میتوانم در مقابل او ملتحَد و پناهگاه و فرارگاهی داشته باشم؟
الّا بَلاغاً مِنَ اللَّهِ وَ رِسالاتِهِشأنی ندارم جز بلاغ از ناحيه خدا؛ رسولی، فرستادهای، پيامآوری برای بشر هستم؛ از ناحيه حق پيامی،
سخن اميرالمؤمنين
از کلمات اميرالمؤمنين است که درمفاتيحو غير آن نوشتهاند و گاهی به صورت تابلو مینويسند و تابلو خوبی است:کفیبی فَخْراً انْ تَکونَ لی رَبّاً وَ کفیبی عِزّاً انْ اکونَ لَک عَبْداً. افتخاری از اين برای من بالاتر نيست که تو پروردگار من هستی و عزتی برای من از بندگی من که بتوانم بنده تو باشم بالاتر نيست؛ عزتی و شرافتی و بزرگيی برای من از اين بالاتر نيست و همين يک برای من کافی است که بنده تو باشم.
پس ای مردم! بدانيد من خودم که پيغمبر هستم اولين موحد و اولين موحدِ در عبادت هستم، غير او و ذات او هيچ موجودی را پرستش نمیکنم. من عبوديت محض [هستم.] هيچ موجودی از جمله هوای نفس خودم (آن که بدتر از همه چيز است) و نفس خودم و خودم را [پرستش نمیکنم.] من به عنوان يک عبد و بنده موجودی هستم که لاامْلِک لَکمْ