رحمت و نصرت و پيروزی را به روی آنها باز میکند. ولی فکر نمیکنند که تازه اول آزمايش ديگر است. آن آزمايش، آزمايشِ در سختيها بود، در مقابل سختيها پيروز بيرون آمدن؛ آزمايشِ در مقابل نعمت و رفاه نوع ديگری است، از اين هم بايد پيروز بيرون آمد. ای بسا اقوام که همينقدر که به نعمت رسيدند درست مثل حيوانهای گرسنهای که سالها گرسنگی کشيدهاند حالا که به علفزاری رسيدهاند ديگر نمیفهمند چه بکنند؛ يعنی حالت رفاهزدگی.
برخی میگويند زمان پيغمبر صلی الله عليه و آله با زمان علی عليه السلام چه تفاوتی داشت؟ در همان سی چهلسال از زمين تا آسمان تفاوت پيدا شده بود. اگر از مدينه حساب کنيم سی سال و از مکه حساب کنيم چهل و چند سال میگذشت. در طول اين سی سال وضع از زمين تا آسمان تفاوت کرده بود. در زمان پيغمبر مردم داشتند آزمايشِ در مقابل سختيها و شدايد را پشت سر میگذاشتند، خوب هم پشت سر گذاشتند.
زمان خلفا رسيد. فوراً شروع کردند به لشکرکشی و فتوحات کردن، کاری که معلوم نيست اگر علی عليه السلام روی کار آمده بود اين کار را میکرد. درست است، امام در جای خودش مصلحت بداند لشکرکشی و فتوحات میکند ولی امام، اول زيرپا را محکم میکند يعنی مردم را خوب میسازد بعد شروع به اين کارها میکند. خلفا شروع کردند به فتوحات. نعمتها شروع کرد به سرازير شدن به دنيای اسلام. امتحان ثانوی پيش آمد، آزمايشِ در مقابل نعمتها. اين شخصی که چهل سال پنجاه سال در حالِ به اصطلاح تقوا و رياضت زندگی کرده بود و اهل نماز شب و عبادت بود، يکمرتبه پول شروع کرد به ريختن پيش روی او، درآمد از اين طرف و آن طرف سرازير شد؛ اينها هم شروع کردند به خوشگذرانی کردن؛ يعنی تبديل شدند به يک ملت رفاهزده خوشگذران عيّاش؛ و همينقدر که مردمی به
عياشی عادت کردند، ديگر با هيچ نيرويی نمیشود اينها را حرکت داد.
مردم زمان علی با مردم زمان پيغمبر اين تفاوت را داشتند. علی عليه السلام وارث وضع يک مردم رفاهزده بود. اين آقای طلحه و زبير که در زمان پيغمبر مانند ابوذر زندگی میکردند، بعدها میرفتی سراغ زبير يا طلحه، میديدی هزار اسب در سرْ طويلهاش هست، هزار غلام دارد، هزار کنيز دارد، در کوفه ساختمان و عمارت دارد، در بصره و مصر هم دارد. پولهايش اينقدر ذخيره شده که در جوالها جا نمیگيرد. آيا اين میتواند زبير زمان پيغمبر باشد؟! اين شده يک موجود صددرصد مادی و حريص. علی هم که خليفه شده، قهراً آن فکر برايش پيدا شده: حالا که تو خليفه شدهای میخواهی به من همان مقدار سهم بدهی که به اين غلام میدهی؟ علی میگويد بله.
البته همه را نمیگويم، ابوذرها و مقدادها و عمارها هم بودند، صدها افرادی بودند که در اين آزمايش ثانوی هم خوب از آب درآمدند ولی اگر هزارها خوب از آب درآمدند دهها هزار بد از آب درآمدند. ولهذا مطلب به همين جا خاتمه پيدا نمیکند که:وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ لَاسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً. استقامت پشت سر استقامت، ريزش رحمت، باب برکات به روی شما باز میشود؛ آيا ديگر تمام شد؟
نه، تمام شدن ندارد؛ هر مرحلهای برای خودش آزمايشی دارد. لذا میفرمايد:لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ(تازه آزمايش دوم شروع میشود) برای اينکه شما را به اين وسيله بار ديگر در مرحله آزمايش در بياوريم. انسان تا در دنيا هست بايد خود را در حال آزمايش ببيند. اين آزمايش مثل آزمايش خون نيست که انسان بگويد رفتم نزد طبيب، آزمايش خون داد و رفتم گرفتم و ديگر تمام شد تا مدتی بعد. دائماً و هر روز انسان در مرحله آزمايش است.
ببينيد اين چه نکته عاليی است که در قرآن مسطور است! همان
نکتهای است که حالا عدهای به صورتهای ديگری طرح میکنند. بشر وقتی که يک چيزی را ندارد و با مشکلاتی مواجه است و سعی میکند به هدف خودش- هرچه میخواهد باشد- برسد، خيلی خوب عمل میکند؛ همينقدر که به آنچه که میخواسته میرسد، فساد و تباهی شروع میشود. اگر مقصد ديگری را جلو پايش گذاشتيد که بخواهد از اينجا هم عبور کند ممکن است او را سالم نگه داريد؛ اما اگر آخرين مقصدش همين باشد که رسيده، اينجاست که تباهی و فساد پشت سرش میآيد.
کمونيستها ابتدا فکر میکردند ريشه تمام فسادها در بشر مالکيت است؛ مالکيت که به وجود آمد انانيّت و منيّت را آورد، مالکيت که از بين برود اصلًا بشر «من» اش تبديل به «ما» میشود. وقتی «من» تبديل به «ما» شد ديگر اصلًا موجبی برای فاسد شدن و خراب شدن وجود ندارد. در عمل ديدند قضيه اين جور نيست.
اين است که تز جديد انقلاب دائم فرهنگی و غيرفرهنگی را پيش آوردند که بايد کاری کرد که بشر دائماً در حال انقلاب باشد يعنی دائماً در حال جستجو کردن و به دست آوردن يک چيز باشد.
ولی در دنيای مادی نمیشود اين را تأمين کرد. آنچه که میشود به صورت يک تکاپوی دائم در بيايد همان است که قرآن میگويد:فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ[1]. اگر بنا بشود که آن تکاپوی دائم هميشه به صورت جنگ و اختلاف بشر با بشر باشد روزی هم بشر به آنجا میرسد که همه به يک هدف میرسند، آيا باز هم بايد با همديگر بجنگند؟ روزی میرسد که ديگر نبرد بشر پايان میپذيرد ولی پويش بشر نبايد پايان بپذيرد؛ آن وقت پويشش فقط جنبه مثبت پيدا میکند(سابِقوا الیمَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکمْ[2]-فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ) و مسابقه در خيرات بايد جلو بيايد. اين جز با تز اسلام
[1]. بقره/ 148 و مائده/ 48.
[2]. حديد/ 21.
با هيچ تز ديگر جور در نمیآيد.
حال مردم از اين آزمايش چگونه بيرون میآيند؟ بعضی، اين رفاه و رسيدن به نعمت، آنها را از خدا غافل میکند، بد امتحان میدهند، از خدا بکلی غافل میشوند؛ يعنی اين فردی که بنده خدا بود، ديگر بنده اين پول و اين نعمت شد. اين نعمت برای او مايه شکر و سپاسگزاری و خدمت نيست، يک معبود شده است.
مضمون آيه«وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ اتينا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکونَنَّ مِنَ الصّالِحينَ.فَلَمّا اتيهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلوا»[1]اين است که بعضی از اين مؤمنين با خدا پيمان بستند که اگر خدای متعال از فضل خودش ما را غنی و ثروتمند کند آنقدر در راه خدا خرج کنيم که دنيا را پر کند؛ اين ثروتمندان را ببين عجب مردم بخيل مُمسکی هستند! چه پول به جان اينها چسبيده!
کريمان را به دست اندر درم نيست
درمداران عالم را کرم نيست
داستان مردی که آرزوی ثروت داشت
شخصی به نام ثعلبه که خيلی زاهد و متقی و اهل تهجّد و نماز شب بود و همه نمازهای پيغمبر را شرکت میکرد و نمیگذاشت يک رکعت جماعت يا نافلهاش تعطيل بشود، مرتب پيش پيغمبر میآمد و میگفت: يا رسولَاللَّه! از خدا بخواه مرا ثروتمند کند. پيغمبر میفرمود: تو کار را به جريان طبيعی واگذار کن، شايد مصلحتت اين نباشد. نه يا رسولَ اللَّه! من میخواهم به اين اغنيا ياد بدهم که اصلًا پول خرج کردن و در راه خدا خرج کردن چگونه است. پيغمبر هم برای او دعا کرد.خدا دعا را برای
[1]. توبه/ 75 و 76.
امتحان خود او و همه مردم مستجاب کرد. گوسفندهايی پيدا کرد. به سرعت چيزدار شد، مخصوصاً گوسفندش خيلی زياد شد. کمکم فکر کرد گوسفند زياد شده، ديگر در شهر نمیشود گوسفندها را اداره کرد، برويم بيرون يک جايی تهيه کنيم تا بتوانيم گوسفندها را به چرا ببريم. کمکم ظهر ديگر به نماز جماعت نمیرسيد. با خود میگفت حالا يک وعده را نخوانديم مهم نيست؛ به يک وعده نماز جماعت اکتفا میکنيم. میآمد به سرعت خودش را به صفهای آخر میرساند يک نمازی میخواند و میرفت. کمکم کارش توسعه پيدا کرد، گفت بايد برويم فلان منطقه يک جايی انتخاب کنيم. به آنجا رفت. تا قضيه رسيد به آنجا که آيه زکات نازل شد و پيغمبر مأمور جبايت برای اخذ زکات فرستاد. وی اول سراغ او رفت؛ گفت: دستور خداست که اين مقدار بايد بدهی تا صرف راه خدا بشود. گفت: آيا اختصاص به من دارد؟ گفت: نه، شامل ديگران هم میشود. گفت: اول برو سراغ ديگران بعد بيا سراغ من. رفت سراغ ديگران، کارهايش را انجام داد و برگشت.
ثعلبه مدتی نگاه کرد، زير و رو کرد، گفت: اين با باج گرفتن چه فرق میکند؟ چشم فقرا کور بشود میخواستند کار کنند. اين همان آدمی بود که میگفت:لَئِنْ اتينا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکونَنَّ مِنَ الصّالِحينو میگفت: ما که کريميم پول نداريم، آنهايی که پول دارند کرم ندارند.
در اين جور آزمايشها اگر انسان مراقب خود نباشد به غفلت فرو میرود.
بعد از آنکه میفرمايد:لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ،میفرمايد:وَ مَنْ يُعْرِضْ عَنْ ذِکرِ رَبِّهِ يَسْلُکهُ عَذاباً صَعَداً. نفرمود هرکسی که مفتون بشود، هرکسی که ...[1]
[1]. [دقايقی از آخر جلسه روی نوار ضبط نشده است.]
تفسير سوره جن (3)
اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم
قُلْ انَّما ادْعوا رَبّی وَ لا اشْرِک بِهِ احَداً.قُلْ انّی لا امْلِک لَکمْ ضَرّاً وَ لا رَشَداً.قُلْ انّی لَنْ يُجيرَنی مِنَ اللَّهِ احَدٌ وَ لَنْ اجِدَ مِنْ دونِهِ مُلْتَحَداً.الّا بَلاغاً مِنَ اللَّهِ وَ رِسالاتِه وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَانَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها ابَداً.حَتّیاذا رَاوْا ما يوعَدونَ فَسَيَعْلَمونَ مَنْ اضْعَفُ ناصِراً وَ اقَلُّ عَدَداً.قُلْ انْ ادْری اقَريبٌ ما توعَدونَ امْ يَجْعَلُ لَهُ رَبّی امَداً.عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِ احَداً.الّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍ فَانَّهُ يَسْلُک مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً.لِيَعْلَمَ انْ قَدْ ابْلَغوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ احاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ احْصیکلَّ شَیءٍ عَدَداً[1].
تتمه آيات سوره مبارکه الجن است. از چهار آيه پيشتر يعنی آيه «وَ الَّوِ
[1]. جن/ 20- 28.
اسْتَقاموا» که گفتيم عطف به همان آيه اول است (قُلْ اوحِی الَی ا نَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ) علیالظاهر ديگر اين قسمتها مربوط به آن داستان جن و گفته بعضی از آنها با بعضی ديگر نيستو مستقل است. فرمود ای پيغمبر! بگو به من وحی شد که گروهی از جن استماع کردند و بعد چنين شد و بگو به مردم که به من وحی شد کهالَّوِ اسْتَقامواتا آخر. سه قسمت بود که در جلسه پيش از قسمت دوم تفسير کرديم و نمیخواهيم تکرار کنيم، همينقدر اشاره میکنيم. يکی آيه «وَ الَّوِ اسْتَقاموا» و آيه «لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ» بود که يک مطلب بود. ديگر آيه «وَ انَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعوا مَعَ اللَّهِ احَداً» که يک مطلب بود.
يکی هم «وَ ا نَّهُ لَمّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ» که مطلب سوم بود[1]توحيد در عبادت
حال اولين آيهای که الآن تلاوت شد (قُلْ انَّما ادْعوا رَبّی وَ لا اشْرِک بِهِ احَداً) درست مثل خودقُل اوحِیاست يعنی باز امر به پيغمبر اکرم است که به مردم اينچنين بگو.
اولين چيزی که اينجا میفرمايد اين است:قُلْ انَّما ادْعوا رَبّی وَ لا اشْرِک بِهِ احَداًبگو من فقط و فقط پروردگار خود را میخوانم، فقط و فقط او را پرستش میکنم (چون «او را میخوانم» مساوی است با اينکه او را پرستش میکنم)، فقط و فقط به او متکی هستم و احدی را شريک او نمیسازم؛ به مردم اين موضوع را ابلاغ کن. اين، اعلام توحيدِ در عبادت است: به مردم توحيد در عبادتِ خود را ابلاغ کن. (در آيات بعد برمیگرديم انشاءاللَّه نکتهاش را عرض میکنم.)
قُلْ انّی لا امْلِک لَکمْ ضَرّاً وَ لا رَشَداًبگو من برای شما نه مالک زيانی هستم [و نه مالک خيری،] نه اختيار زيانی به شما را در دست دارم و نه
[1]. [مطالب مربوط به آيات اخير (18 و 19) ظاهراً در پايان جلسه قبل بيان شده که متأسفانه روی نوار ضبط نشده است.]
اختيار خيری، رَشَدی، صلاحی را. اينجا دو مطلب را توضيح بدهم. يکی طرز ديدی که مردم غالباً در مورد پيغمبران دارند، يعنی ديدی شرکآميز؛ چگونه؟ به پيغمبران به اين چشم نگاه میکنند که او کسی است که خودش از برای خودش مالک يک قدرتی است و به يک منبع قدرت و نيرويی دست يافته است که هرچه به ميل و هوس خود بخواهد بکند میکند؛ نظير توهّماتی که مردم درباره بعضی از مدعيان دارند، میگويند:
نمیدانی! فلانکس دارای يک نيروی مرموزی است که با آن هرکاری که دلش بخواهد میکند، پس برويم از او بخواهيم فلان کار را مطابق ميل ما انجام بدهد؛ پولی به او بدهيم، رشوهای به او بدهيم، تملقی به او بکنيم فلان کار [را انجام بدهد.]
اين يک امر غلطی است. خدا به پيغمبران قدرت مرموزی که به موجب آن هر کاری که دلشان بخواهد، ميلشان باشد، هوس کنند انجام بدهند نداده است از باب اينکه پيغمبران چنين مردمی نيستند؛ يعنی اگر کسی در او ميلی، هوسی، هوايی، حالت دلبخواهی باقی مانده باشد که او پيغمبر خدا نيست. پيغمبر خدا آنوقت پيغمبر خداست که برای او اساساً اين معانی مفهوم ندارد و به دليل اينکه اين معانی برای او مفهوم ندارد و در واقع از «خود» او، از خوديت و نفسانيت او چيزی برای او باقی نمانده است مثل يک آينه کاملًا صاف است که جز منعکسکننده يک حقيقت، چيز ديگر نيست. اين است که اگر کسی به پيغمبر به اين چشم نگاه کند و او را موجودی، قطبی- ولو يک قطب کوچک- در مقابل خدا تصور کند، اين امر گذشته از اينکه شرک به خداست ضد پيغمبرشناسی است يعنی پيغمبرشناسی هم نيست.
حال در اين دو سه آيه، يکی مقام عبوديت پيغمبر را نسبت به خدا خوب منعکس میکند و يکی طرز پيغمبرشناسی را به ما میآموزد.