جز آن برای او چيزی وجود ندارد.لا يَأْکلُهُ الَّا الْخاطِؤنَغسلينی که جز خطاکارها، آنهايی که تمام کارشان خطا و غلط و غلط اندر غلط بوده است [آن را نمیخورند.] چون امروز روز ولادت امام مجتبی سلاماللَّه عليه بود قهراً بايد تيمّناً و تبرکاً نامی از اين وجود مقدس ببريم. امام يعنی پيشوا و غير از اين معنايی ندارد. آياتی که از سوره اسراء در ابتدا خواندم از اينجا شروع میشود:يَوْمَ نَدْعوا کلَّ اناسٍ بِامامِهِمْ[1]روزی که هر گروهی از مردم را به همراه پيشوايان و مقتدايانشان میخوانيم.
مفسرين گفتهاند- خود ما در کتابهای خودمان نوشتهايم- که امام در قرآن يعنی آن کسی که الگو و مقتدا قرار میگيرد اعم از آنکه آن الگو و مقتدا الگو و مقتدای به حق باشد يا به باطل. هر گروهی به همراه کسانی خوانده میشوند و محشور میشوند که آن کسان الگو و مقتدای آنها بودهاند. درباره فرعون میفرمايد:يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ[2]برخی خصوصيات امام حسن عليه السلام
امام مجتبی سلاماللَّه عليه آن وقت واقعاً برای ما امام است که عملًا الگو و مقتدا باشد. يکی از خصوصياتی که از زندگی اين بزرگوار نقل شده است در همين مسأله حضّ بر طعام مسکين است. ايشان چند بار هرچه داشتند
[1]. اسراء/ 71.
[2]. هود/ 98.
دو قسمت کردند، يک قسمت را به مصرف مساکين و فقرا رساندند و قسمت ديگر را برای خود نگهداری کردند. سفر حج را مخصوصاً از مدينه تا مکه پياده میرفتند نه از آن جهت که مال و مرکوب و چنين امکانی نداشتند، امکانش را هم داشتند ولی مخصوصاً برای اينکهافْضَلُ الْاعْمالِ احْمَزُها، برای اينکه همه ياد بگيرند، برای اينکه نفس انسان بيشتر خاضع و خاشع بشود و برای اينکه در مقابل خدای متعال بيشتر اظهار عبوديت کرده باشد، در سفر حج اينگونه عمل میکرد. ايشان ضربالمثل حلم و بردباری و تحملاند، با توجه به اين نکته که امام حسن همان نشاط را برای شهادت و شهيد شدن دارد که امام حسين دارد.
اگر انسان خوب توجه کند آنوقت میفهمد که به يک معنا مظلوميت امام حسن حتی از امام حسين بيشتر است. همان نشاط شهادتی که در امام حسين هست در امام حسن هست ولی امام حسن در دورهای قرار گرفته که بايد صبر و خودداری کند تا موقع و وقت برسد و آن موقع و وقت، وقتی است که ايشان از دنيا رفتهاند و نوبت به برادرشان اباعبداللَّه الحسين رسيده است. حضرت تمام اينها را با چه حلم و صبری تحمل میکند که عجيب و فوقالعاده است! هيچ به روی بزرگوار خودش نمیآورد. برای اشخاص فهيم و حساس، رنجهای روحی از رنجهای جسمی خيلی بالاتر است. شاعر عرب میگويد:
جِراحاتُ السِّنانِ لَهُ الْتِيامٌ
وَ لايَلتامُ ما جَرَحَ اللِّسانُ
جراحت زبان از جراحت شمشير خيلی بالاتر است. جراحت شمشير التيامپذير است ولی جراحت زبان التيامپذير نيست. جراحت شمشير بيشتر قابل تحمل است از جراحت زبان. امام حسين را در روز عاشورا با جراحات شمشير مجروح کردند، گو اينکه جراحت زبانی هم کم و بيش
بود، ولی امام حسن در اين جهت عجيب است. معاويه آن سران شيطان خودش از قبيل عمرو عاص و مغيرة بن شعبه را جمع میکرد، بعد امام مجتبی را دعوت میکرد. اينها قبلًا تهيه حرفهايشان را ديده بودند، يکيک شروع میکردند به زخم زبان زدن و چه زخم زبانهايی! امام البته يکيک اينها را جواب میداد. اما اينها يک امر کوچکی نيست. و از اينها بالاتر اينکه در روزهای جمعه که نماز جمعه خوانده میشد و برای هر کسی شرکت در نماز جمعه واجب است و در آن نماز جمعههای اينها اگر امام حسن شرکت نمیکرد متهم به الحاد و تفريق جماعت مسلمين میشد، امام و خطيب جمعه اينها میرفت بالای منبر و در حضور امام حسن پدر بزرگوارش علی عليه السلام را سبّ و لعن میکرد. اينها شوخی نيست. اين است که برای امام حسن درست گفتهاند که کوچکترين مصيبتهايش همان مصيبت مرگش بود. وقتی که مسموم شد اين مسموميت کوچکترين رنجی بود که او در دنيا ديد.
مردی به نام جُناده میگويد من، از همه جا بیخبر و بیاطلاع، رفتم خدمت امام. به صورت عادی با من صحبت میکرد و هيچ فکر نمیکردم که حادثهای به اين مهمی رخ داده است. همينطور که با من صحبت میکرد، يکمرتبه ديدم حالش منقلب شد و صدا کرد طشت بياوريد و طشت آوردند. بعد ديدم خونهای لَخت لَخت مثل پاره جگر دارد میريزد. اين مرد وحشت میکند. میگويد آقا اينها چيست؟ خيلی با خونسردی میفرمايد: بله، من را مسموم کردند. عرض کرد: پس چرا معالجه نمیکنيد؟ فرمود: ديگر کار از معالجه گذشته استوَ بِماذا اعالِجُ الْمَوْتَمگر مرگ را هم میشود معالجه کرد؟ فرمود: تاکنون مرا دو سه بار ديگر اينها مسموم کردهاند ولی به اين شدت نبود و من بهبود پيدا کردم ولی اين مسموميت، ديگر قابل معالجه نيست.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلی العظيم. باسمک العظيم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم يا اللَّه ...
پروردگارا دلهای ما به نور ايمان منوّر بگردان، عاقبت همه ما ختم به خير بفرما، قلبهای ما را محل و مهبط ايمان به اللَّهُ العظيم که خودت توصيف فرمودهای قرار بده، به ما توفيق خدمت به خلق خدا و حضّ و ترغيب به خدمت به خلق و نيکوکاری عنايت بفرما، حاجات مشروعه ما را برآور؛ گرفتارها، مسلمانانی که در هر جای دنيا گرفتار دست دشمنان هستند خدايا خودت به آنها نصرت عنايت بفرما، اموات ما مشمول عنايت و مغفرت خودت بفرما.
تفسير سوره الحاقّه (3)
اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم
فَلا اقْسِمُ بِما تُبْصِرونَ.وَ ما لاتُبْصِرونَ.انَّهُ لَقَوْلُ رَسولٍ کريمٍ.وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلًا ما تُؤْمِنونَ.وَ لا بِقَوْلِ کاهِنٍ قَليلًا ما تَذَکرونَ.تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ.وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِ.لَاخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ.ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ.فَما مِنْکمْ مِنْ احَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ.وَ انَّهُ لَتَذْکرَةٌ لِلْمُتَّقينَ.وَ انّا لَنَعْلَمُ انَّ مِنْکمْ مُکذِّبينَ.وَ انَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَی الْکافِرينَ.وَ انَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ.فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّک الْعَظيمِ[1].
قسمت آخر اين سوره مبارکه است، با يک لحن و آهنگ مخصوصی:فَلا اقْسِمُ بِما تُبْصِرونَ.وَ ما لاتُبْصِرونَ.انَّهُ لَقَوْلُ رَسولٍ کريمٍ. مفهوم تحتاللفظیلا اقْسِمُدر اصل لغت «قسم نمیخورم» است که در چند جای ديگر قرآن
[1]. الحاقّه/ 38- 52.
هم اين کلمه هست. دو سوره داريم که بالا اقْسِمُشروع میشود:لا اقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيمَةِ[1]. ولیلا اقْسِمُمعمولًا در مواردی آورده میشود که مقصود سوگند است. با اينکه مفهوم اوّلیاش اين است که «نه سوگند» ولی مقصود اين است که سوگند میخوريم؛ که در تعبيرات فارسی هم ما نظير و شبيهش را داريم- البته نزديک به اين- مثل کلمه «نبايد» در فارسی که ما هميشه در جای «بايد نه» به کار میبريم. وقتی ما به يک کسی میگوييم که تو نبايد فلان کار را بکنی؛ اگر خود اين لغت را در اصل در نظر بگيريم معنايش اين است که بر تو چنين کاری واجب و لازم نيست، در صورتی که مقصود ما از «نبايد» اين است که بايد نکنی. فرق است بين اينکه به کسی بگوييم که يک کاری بر تو لازم نيست، و اينکه بخواهيم به آن شخص بگوييم لازم است نکردنِ آن کار. ما الآن کلمه «نبايد» را در مورد «بايد نه» به کار میبريم و اگر کسی لفظ «نبايد» را به معنی اصليش به کار ببرد غلط است، زيرا معنی ثانوی پيدا کرده است و آن «بايد نه» است و لهذا اگر به کسی بگويند که تو نبايد فلان کار را بکنی، بعد او آن را کار را بکند، آنگاه بگويند چرا اين کار را کردی؟ و او بگويد تو به من گفتی نبايد اين کار را بکنی، يعنی بر تو بايد نيست، بر تو لازم نيست که اين کار را بکنی، يعنی اختيار داری میخواهی بکن میخواهی نکن؛ از وی نمیپذيرند زيرا او میخواهد بگويد بايد نه، يعنی بايد نکنی.
لا اقْسِمُدر مواردی گفته میشود که [مقصود اين است:] قسم نمیخورم [اما میخواهم قسم بخورم.] مثل اينکه ما هم در فارسی گاهی میگوييم که نه به جان تو.
اين «نه به جان تو» يعنی میخواهم به جان تو قسم بخورم. کأ نّه جان تو خيلی عزيز است؛ نه به جان تو ولی در واقع
[1]. قيامت/ 1.
سوگندهای قرآن
در قرآن سوگند زياد است، سوگندِ به جماد هست، سوگندِ به حيوان هست، سوگندِ به انسان هست و سوگندِ به نبات هم علیالظاهر هست؛ سوگندِ به امور زمينی هست، سوگندِ به امور آسمانی هست و هر سوگندی سوگند به يک چيز است مثلوَ الشَّمْسِ وَ ضُحيها.وَ الْقَمَرِ اذا تَليها.وَ النَّهارِ اذا جَلّيها[1]، اما سوگندِ يکجا، يعنی به سراسر خلقت سوگند، از مختصات جمله مورد بحث است: به سراسر عالم خلقت سوگند. عالم
خلقت دو بخش کلی است: بخشی که قابل ديدن است و میشود انسان آن را با چشمش ببيند که ما عالم اجسام میگوييم، و بخشی که قابل رؤيت و احساس نيست که ما به آن عالم غيب میگوييم. به تعبير ديگرِ خود قرآن در جای ديگر: عالم غيب و عالم شهادت. اگر گفته باشند به عالم غيب و عالم شهادت سوگند، يعنی به سراسر خلقت سوگند.
اينجا تعبير قرآن اين است:فَلا اقْسِمُ بِما تُبْصِرونَ وَ ما لاتُبْصِرونَ. گفتيم «نه سوگند» اينجا يعنی سوگند: سوگند به ديدنيها و نديدنيها يعنی به سراسر عالم خلقتانَّهُ لَقَوْلُ رَسولٍ کريمٍکه قرآن سخن فرستادهای بزرگوار است.
رسول يعنی موجودی که دو وجهه و دو چهره دارد؛ از يک وجههاش به عالم غيب وابسته است که از آنجا رسالت را میگيرد، از يک وجهه ديگر به عالم شهادت وابسته است که رسالت را به آنجا تحويل
[1]. شمس/ 1- 3.
رسالت، لازمه وابستگی اجزاء عالم به يکديگر
البته در اينجا نکته ديگری هم هست که بعضی از مفسرين بزرگ زمان ما به آن توجه فرمودهاند و آن اينکه لازمه اينکه سراسر عالم خلقت به يکديگر وابسته باشد اين است که وحيی و نبوتی و رسالتی و هدايتی هم برای انسان وجود داشته باشد.
گذشته از اينکه خود وحی پيامی است از ناديده به سوی ديدهها، هدف اين پيام نيز متصل کردن اين دو حلقه هستی به يکديگر است، يعنی در انسان- که يک موجود محسوس است- ايمان به غيب به وجود آوردن، انسان را متصل کردن به عالم غيب از ناحيه درون و اعتقادش. وقتی که خلقت، غيبی داشته باشد و شهادتی، ناچار برای متصل کردن انسان از شهادت به غيب، رسالتی لازم و ضروری است.
پس ماهيت قرآن همين است،قَوْلُ رَسولٍ کريمٍاست، سخن فرستادهای بزرگوار، يعنی سخن فرستادهای که در عين اينکه از زبان او میشنويد ولی مال او نيست از جای ديگر است، او از دهانی گرفته است و از دهان ديگری برای شما بيان میکند.
کفّار قريش به جنبه خارقالعادگی قرآن در اين حد که برای آنها غيرقابل تقليد است اعتراف داشتند که ما مثلش را نمیتوانيم بياوريم. در سوره طور هم خوانديم.
بعد میگفتند بسيار خوب، حالا ما نمیتوانيم