بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 49

قرآن سخن يک شاعر يا کاهن نيست

بعد از اين سوگند میفرمايد:وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلًا ماتُؤْمِنونَاين سخنِ يک شاعر نيست، از روح يک شاعر بماهو شاعر که جز تخيل چيز


صفحه 50

ديگری نيست صادر نشده است.قَليلًا ماتُؤْمِنونَيک حالت شکايتمانند: چقدر کم شما به حقيقت ايمان میآوريد! تعجب است که در ترجمه قرآنِ پيش روی من اين جمله را غلط ترجمه کردهاند: «اندکی که نمیگروند». اين «ما» را مای نافيه خيال کرده است، در صورتی که «قَليلًا ما» خودش يک کلمه است. نه قَليلًا ماتُؤْمِنونَ (بعضی خيال کردهاند «ما» در اينجا مای نفی است) کمی ايمان نمیآوريد، يعنی بيشتر ايمان میآوريد؛ در صورتی که «قَليلًا ما» در زبان عربی مجموعش يک کلمه است و معنی «ما» در اينجا نفی نيست.قَليلًا ما تُؤْمِنونَکمی ايمان میآوريد. اين در مقام شکايت است که چرا اهل ايمان کماند؟وَ لا بِقَوْلِ کاهِنٍ[قرآن] سخن کاهن، از آن مردمی که مدعیاند با جن ارتباط دارند، نيست.قَليلًا ما تَذَکرونَچقدر کم شما متذکر و متنبّه میشويد که اين نکات را بفهميد! اين نکات چيست؟تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَاستدلالی بر نبوت عامّه

مکرر گفتهايم که هر اسمی از اسماء الهی بر يک شأن از شؤون پروردگار دلالت میکند. اگر میفرمود: تَنزيلٌ مِنَ اللَّه، باز معنايش اين بود: نازلشده از ناحيه خدا. اگر میفرمود: تَنزيلٌ مِنَ الرَّحمنِ، يعنی نازل شده از خدا؛ تَنزيلٌ مِنَ الرَّحيم نازل شده از خدا؛ تَنزيلٌ مِنَ الْغَفور باز نازل شده از خدا. ولی اينجا آن اسمها و صفتها هيچکدام را اسم نمیبرد يکی را انتخاب میکند:تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ[قرآن] فرودآورده شده از ناحيه آن ذاتی است که شأنش اين است که جهانها را پرورش میدهد و به سوی کمال میبرد. اين در واقع استدلالی است بر نبوّت عامه؛ يعنی آيا شما میتوانيد باور کنيد خدا که شأنش اين است که ربُالعالمين است و هر موجودی را


صفحه 51

در هر مرحلهای که هست- چون استعداد آن مرحله را دارد- به سوی کمالش هدايت و رهبری میکند و پرورش میدهد، انسان را مهمل بگذارد؟ نه، تنزيل است از آن مقام ربُالعالمين که آن مقام ربُالعالمين شأنش اين است که همه جهانها را تربيت کند، پرورش بدهد و به کمال برساند و همين شأن ربُالعالمينی است که اقتضا میکند بر بنده صالح خودش وحی بفرستد برای تربيت بشر.

وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِ.لَاخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ.ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ.فَما مِنْکمْ مِنْ احَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ.

يک فکر برای آن مردم پيدا میشد و شايد شبيه و نظيرش برای بعضی ديگر هم پيدا بشود و آن اين است که خيال میکردند اگر کسی رسول از ناحيه ربُالعالمين باشد مانند هر رسول و فرستاده ديگر- مثل فرستادهای که از ناحيه يک انسان میآيد- از خودش اختيار دارد که کم و زياد کند، چيزی را بگويد چيزی را نگويد، چيزی را هم از روی اختيارداری از پيش خودش بگويد. در اين زمينه قرآن در آيات زيادی با يک لحن فوقالعاده شديدی- که گاهی اشخاص تعجب میکنند چرا قرآن در زمينه پيغمبر اينچنين لحن شديدی گرفته است- تهديدآميز میگويد که اگر تو دست از پا خطا کنی و يک ذره کم و زياد بکنی [چنين میکنيم.] گاهی خطاب به خود حضرت است گاهی به مردم: قضيه او و رسالت او آنچنان حساس است که اگر يک ذره غير آنچه ما به او میگوييم بگويد خيال نکنيد که فقط او را از رسالت خودمان خلع میکنيم [بلکه چنان میکنيم.] کسی که از نردبان بالا میرود هرچه بيشتر بالا برود اگر سقوط کند سقوطش خطرناکتر و وحشتناکتر است.


صفحه 52

وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِپيغمبر صلی الله عليه و آله تسامح در امر دين نداشت

در اينجا قرآن در عين حال رعايتِ به اصطلاح ادب پيغمبر را فرموده است؛ نفرموده:

وَ انْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِلَاخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. اگر پيغمبر چيزی از پيش خود به ما ببندد، به تمام قدرت او را میگيريم و آن رگ قلبش را میبُريم. ولی «اگر» را در اينجا به صورت «لَوْ» ذکر کرده. کأ نّه اگر بخواهيم به فارسی بگوييم، يعنی به فرض محال: البته چنين چيزی محال است، او اين کار را نمیکند، ولی اين را بدانيد به فرض که فرستاده ما چنين کاری بکند به تمام قدرت او را میگيريم.

اين برای آن است که ديگران حساب کار خودشان را بکنند؛ زيرا مشرکين (ثقفیها) گاهی میآمدند به پيغمبر میگفتند: يا رسولَاللَّه! بيا با ما مصالحه کن، ما حاضريم مسلمان بشويم اما به شرط اينکه تسامح و تصالحی با ما بکنی. يکی اينکه چون ما به عبادت و پرستش بتها انس


صفحه 53

داريم اجازه بده يک سالِ ديگر اينها را پرستش کنيم که به اصطلاح خوب سير بشويم و يک شکمی از عزا در بياوريم، بعد اينها را از بين ببر. دوم اينکه نماز که آدم بيفتد به خاک و سجده کند غرور ما را میشکند، اين را هم از ما بردار. سوم اينکه موقعی که میخواهد بتها شکسته بشود به ما نگو [که اين کار را انجام بدهيم،] خودتان بشکنيد؛ يک کس ديگر را مأمور کن، ما حيفمان میآيد. پيغمبر اکرم فرمود: اينها به اختيار من نيست. من يک ساعت هم نمیتوانم اجازه بدهم که اين بتها باقی بماند و يک روز هم نمیتوانم به شما اجازه بدهم که مسلمان باشيد و نماز نخوانيد. بله، میگوييد بتها را شما نمیخواهيد بشکنيد، من کس ديگر را میفرستم بشکند.

اين است که اين جور گذشتِ درباره دين، محال است پيغمبر داشته باشد.

پيغمبر نهايت درجه گذشت داشت ولی گذشت درباره خودش داشت نه گذشت درباره دين، يعنی تسامح در امر دين که يک جا بگويد اين تکليف را میتوانيد انجام ندهيد. چنين مسألهای به هيچ شکل وجود ندارد.

وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِ.لَاخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ.ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ. اگر به فرض محال کوچکترين سخنی را بر ما ببندد، با يمين او را میگيريم (يمين يعنی دست راست. در زبان عربی، دست راست- چون قدرت هميشه در دست راست است- کنايه است از قدرت) يعنی به کمال قدرت او را میگيريم، بعد وَتين او را، رگ قلب او را میبُريم.فَما مِنْکمْ مِنْ احَدٍ عَنْهُ حاجِزينَاگر بخواهد به سود شما چيزی را به ما ببندد آنوقت کسی از شما نيست که بخواهد مانع کار ما بشود.

تا اينجا تهديدی است در مورد پيغمبر اکرم. دومرتبه به اصل مطلب برمیگردد:

وَ انَّهُ لَتَذْکرَةٌ لِلْمُتَّقينَاين شعر يا کهانت نيست، بيداری و تنبّه


صفحه 54

است. چيزی که ماهيتش بيدارکنندگی و آگاهانيدن باشد از مقوله شعر يا کهانت نيست.وَ انّا لَنَعْلَمُ انَّ مِنْکمْ مُکذِّبينَ... با همه اينها ما خود میدانيم که گروهی از شما تکذيبکننده هستيد و اين قرآن حسرت است برای کافران، آنهايی که از فيضش محروم میمانند، و اين قرآن حقِ يقين است؛ يقين است، آن حقِ يقين و خالص يقين.فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّک الْعَظيمِتذکراتی برای شب بيست و سوم ماه مبارک رمضان

چون شب بيست و سوم ماه مبارک رمضان است يک مقدار مختصر کرديم برای اينکه تذکراتی برای امشب داده باشيم اگرچه میدانيم که از نظر اسلام تعليم و تعلّم اگر برای خدا باشد افضل عبادات است خصوصاً اگر تعليم و تعلّم قرآن و سخن خدا باشد. بنابراين ما هر مقدار هم درباره آيات قرآن بحث کنيم اگر قصد ما از گفتن و قصد شما از شنيدن قربت باشد، همان اعمالی را داريم انجام میدهيم که در شب قدر بايد انجام بدهيم، يعنی احياء به عبادت.

اين شبها را شب «احياء» هم مینامند. احياء يعنی زنده کردن، زنده نگهداشتن.

چه کلمه خوبی انتخاب شده! در فارسی هم میبينيد ترجمهاش را شبزندهداری آوردهاند، يعنی شب را زنده داشتن، و چه تعبير عاليی است! اين تعبير میخواهد بگويد که شب دو حالت دارد، نه شب فیحد ذاته بلکه شب برای ما دو حالت دارد:

يک وقت هست شب برای ما مرده است و يک وقت هست شب برای ما زنده است.

چطور میشود که شب مرده باشد يا شب زنده باشد؟ بستگی دارد که ما چگونه


صفحه 55

باشيم، ما در شب مرده باشيم يا ما در شب زنده باشيم.

وقتی که انسان مانند يک لاشه بيفتد؛ سر شب میخورد، بعد هم خستگی و کسالت و سيری، تا صبح میافتد مثل لاشهای که فقط نفس میکشد، او ديگر حيات ندارد؛ خودش مرده است، شبش هم قهراً مرده است. از آن بدتر اين است که انسان نخوابد ولی شب را در زير صفر بگذراند يعنی در اسفلالسافلين بگذراند، به فسق و فجور و گناه و معصيت بگذراند. اين از مردن يک درجه هم پايينتر است، زير صفر است. مردن حالت بیتفاوتی و بیاستفادگی است، اينجا حالت استفاده سوء است.

و اما شب را زنده نگهداشتن به اين است که انسان خودش در آن شب زنده باشد يعنی حيات معنوی داشته باشد. حيات معنوی انسان به چيست؟ حيات معنوی انسان به ياد خداست. به هر اندازه و در هر حالت که قلب انسان از خدا غافل نباشد انسان زنده است؛ روزش زنده است شبش هم زنده است. و هستند و بودهاند انسانهايی که در خواب هم زندهاند، يعنی خواب و بيداری برای آنها علیالسويّه است. در عين اينکه میخوابند و همان استفاده جسمانی که ما از خواب میبريم- يعنی رفع کسالت- آنها هم میبرند، ولی اين خوابْ مشاعر آنها را از کار نمیاندازد يعنی در عالم خواب هم بيدارند و اين از مختصات پيغمبر اکرم نيست؛ پيغمبر اکرم درجهاش بالاتر از اينهاست؛ خودش هم فرمود:يَنامُ عَيْنای وَ لا يَنامُ قَلبیچشمهای من میخوابد ولی دل من هرگز نمیخوابد. خيلی از افراد کوچک امتش هم بودهاند و هستند که نه در خواب مردهاند و نه در بيداری، يعنی وقتی هم که خواب هستند چون خدا هرگز از قلب آنها بيرون نمیرود خوابشان هم بيداری است. در کوچه راه میروند باز هم زندهاند، در مغازه هستند معامله میکنند(رِجالٌ لاتُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ


صفحه 56

ذِکرِ اللَّهِ)[1]مشغول کسب و کار خودشان هستند باز هم زنده هستند، يعنی هرگز کسب و کار و شغل و گرفتاری و غم و غصه و چک و سفته و امثال اينها آنها را از خدا غافل نمیکند. روزشان بيدار، شبشان هم بيدار.

حال، ما در سال لااقل يکی دو سه شب را به عنوان تشبّه به اوليای خدا زنده نگه داريم يعنی واقعاً کوشش کنيم که در اين شبها تمام شب را به ياد خدا بسر ببريم، حالت توبه و استغفار داشته باشيم، برای خودمان از خدا چيز بخواهيم؛ اين خودش يعنی ياد خدا. به همين شکل به ياد خدا باشيم که دائماً از خدای متعال بخواهيم و مسئلت بکنيم. يکی از بزرگان میگفت (چه نکته خوبی!) ما هميشه وقتی دعا میکنيم به خدا میگوييم خدايا به ما بده، هيچ وقت دعا نمیکنيم خدايا از ما بگير، در صورتی که ما به اين دعا بيشتر احتياج داريم؛ ما به آن چيزهايی که خدا بايد از ما بگيرد بيشتر احتياج داريم تا آن چيزهايی که بخواهد به ما بدهد. تا اينهايی که از ما بايد بگيرد از ما نگيرد هيچ چيز قابل دادن نيست. ما بايد بگوييم خدايا اين حب جاه و مال را از ما بگير، اين حسادتها را از ما بگير، اين کينهها و عقدهها را از ما بگير، اين کدورتهای قلبی را از ما بگير، اين پردهها را از جلو چشم ما بردار؛ اين غَلها، اين غِشها، اين حِقدها، اين ضِغْنها، اين شکها، اين شرکها، اين کبرها، اين حسدها را از ما بگير. به اين «بگير» ها بيشتر احتياج داريم تا به اينکه چه را به ما بده. آخر تو چه هستی؟ اول حساب کن که چه هستی و چه داری؛ چه را طلب میکنی و برای کجا طلب میکنی؟ گفت: «آئينه شو جمال پری طلعتان طلب». اول آنچه بايد از تو بگيرند آنها را بيرون بريز، آنگاه بگو بده. آن وقت است که دعای تو مستجاب میشود و «بده» ها به

[1]. نور/ 37.