اجابت مقرون میشوند.
نکته ديگر که درسی است که اميرالمؤمنين علی عليه السلام میدهد اين است (روحش را عرض میکنم و جملهاش را بعد ترجمه میکنم): هيچ وقت چيزی را بر خدا حتم نکنيد، يعنی نگوييد خدايا فلان چيز را به هر حال من میخواهم، من کار ندارم حکمت اقتضا میکند يا نه، مصلحت است يا مصلحت نيست. ادب عبوديت اقتضا میکند که انسان از خدا بخواهد. آن کسی که از خدا چيز نمیخواهد او در مقابل خدا انانيّت به خرج میدهد. عبوديت اقتضا میکند که انسان هميشه از خداوند چيز بخواهد. و وقتی که انسان از خدا چيز میخواهد اول اين را بايد بخواهد: خدايا اين قلب من را هدايت کن که از تو آن چيزی را بخواهد که حکمت و مصلحت است و الّا من خيلی اوقات گمراه میشوم، چيزهايی برای خود میخواهم که نبايد بخواهم و چه دعای بزرگی است! درنهجالبلاغهاست، میفرمايد:
اللَّهُمَّ انْ فَهِهْتُ عَنْ مَسْأَلَتی، اوْ عَمِهْتُ عَنْ طَلِبَتی، فَدُلَّنی عَلیمَصالِحی، وَ خُذْ بِقَلْبی الیمَراشِدی، فَلَيْسَ ذلِک بِنُکرٍ مِنْ هِداياتِک، وَ لا بِبِدْعٍ مِنْ کفاياتِک[1].
يعنی خدايا اگر زمانی من گنگ و لال شدم نفهميدم از تو چه بايد بخواهم، عوضی چيزی خواستم، خدايا اگر از مطلوب واقعی خودم کور شدم، چشمهايم آن مطلوبهای واقعی خودم را نديد و چيزهايی را ديد که اصلًا نبايد من به اينها توجه کنم، خدايا اولين دعای من اين است که با آن
[1]. نهجالبلاغه فيضالاسلام، خطبه 218.
لطف و کرم خودت دست به قلب من بينداز و دل مرا هدايت کن که بفهمم چه بخواهم، مرا به مصالح خودم راهنمايی کن.
اين قلب من را بگير و به سوی رشدش و آنچه که صلاح و هدايت و راهش است راهنمايی بفرما. از کرم تو و از لطف عميم تو اينها عجيب و چيز تازهای نيست؛ يعنی تو چقدر لطف داری که بسياری از اوقات اصلًا قلب من را خودت هدايت کردهای که من چه از تو بخواهم، اينها هم جزء لطفهای توست.
در دعای رجب میخوانيم:يا مَنْ ارْجوهُ لِکلِّ خَيْرٍ وَ امَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ کلِّ شَرٍّتا آنجا که میگوييم:يا مَنْ يُعْطِی الْکثيرَ بِالْقَليلِای خدايی که رحمت و نعمت بسيار را میدهی در مقابل عمل کم.يا مَنْ يُعْطی مَنْ سَئَلَهُای خدايی که عنايت میکنی به هرکه از تو بخواهد ولو عملی هم نداشته باشد؛ معاوضه عمل هم نيست.يا مَنْ يُعْطی مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُای خدايی که اعطا میکنی و رحمت میکنی به بندهای که حتی از تو نخواسته و تو را نمیشناسدتَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةًاز بس تو به بندگان خودت لطف و تحنّن و رأفت و رحمت داری!
يکی از شرايط دعا- که شرايط زياد دارد- همين ايمان به لطف عميم پروردگار است و اينکه رحمت پروردگار بیمنتهاست و اينکه انسان هر اندازه عاصی و گناهکار باشد اگر به مانند يک بنده تائب و بازگشتکننده و مُقرّ به معصيت و بندهای که تصميم گرفته است ديگر نافرمانی نکند به درگاه الهی قدم بگذارد محال و ممتنع است که پروردگار او را از در خانه خودش دور کند[1].
[1]در اينجا مراسم احياء انجام شد
[تفسير سوره معارج]
تفسير سوره معارج (1)
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ.لِلْکافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ.مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِ.تَعْرُجُ الْمَلائِکةُ وَ الرّوحُ الَيْهِ فی يَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسينَ أَلْفَ سَنَةٍ.فَاصْبِرْ صَبْراً جَميلًا.انَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً.وَ نَريهُ قَريباً[1].
اين سوره مبارکه گاهی به اعتبار آيه اولش سوره «سَأَلَ» خوانده میشود و گاهی به اعتبار يک کلمه که در اين سوره آمده است سوره «معارج» ناميده میشود. از تفسيری که میکنيم هر دو معلوم میشود کهسَأَلَاستعجال به عذاب
اين سوره با ذکر جريانی شروع میشود که قرآن کريم نام اين جريان و
[1]. معارج/ 1- 7.
شبيه آن را «استعجال به عذاب» میگذارد. مقصود از «استعجال به عذاب» اين است: وقتی که پيغمبر اکرم مردم را از عذابهای قيامت و يا احياناً عذابهای دنيا بيم میداد، بعضی میگفتند اگر راست میگويی که عذابی در قيامت هست، به خدا بگو همين الآن اين عذاب را بفرستد. معجزه تو اين باشد که آن عذاب قيامت را زودتر به ما برسانی. و اين يکی از مراتب عناد ورزيدن بشر است. بيماری عناد از بدترين بيماريهای انسانهاست.
در يک آيه ديگر که در موارد ديگر هم به آن استناد کردهايم قرآن کريم از فردی از اين افراد- يا شايد چند فرد بودهاند- اينچنين نقل میکند:وَ اذْ قالُوا اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ[1]. میفرمايد عدهای دست به دعا برداشتند. ببينيد چگونه دعايی است! گفتند خدايا اگر اين کتاب حق است و از ناحيه توست سنگ از آسمان به سر ما بفرست که ديگر ما زنده نباشيم. خيلی عجيب است! به جای اينکه بگويد خدايا اگر حق است پس حقانيتش را به ما بنمايان و به ما توفيق بده که از آن پيروی کنيم، [میگويد سنگ بر سر ما بفرست. بايد بگويد] اگر حق است و از ناحيه توست پس ما بايد پيروی کنيم [چون] از ناحيه خداست، و اگر حق نيست و از ناحيه تو نيست، ما را بصيرت بده تا به وسيله پيروی گمراه نشويم. میگويد اگر حق است من ديگر طاقت و تاب ديدنش را ندارم، زود ما را از بين ببر که ديگر چشممان به آن نيفتد. اينها نوعی استعجال به عذاب است.
حتی در حديث است که بعد از آنکه پيغمبر اکرم در غدير خم اميرالمؤمنين علی عليه السلام را به خلافت تعيين کردند و فرمودند:مَنْ کنْتُ
[1]. انفال/ 32.
مَوْلاهُ فَهذا عَلِی مَوْلاهُ، با توجه به يک مسألهای که در ميان عرب جاهليت شأن فوقالعادهای داشت يعنی مسأله پيری و جوانی و بچگی و امثال اينها، مردی به نام نعمان بن حارث فِهری که تقريباً از بطول قريش شمرده میشود، آمد خدمت حضرت رسول و گفت: تو به ما گفتی که شهادت بهلا اله الّا اللَّهبدهيد و غير خدا را نپرستيد، قبول کرديم؛ تو گفتی که به رسالت تو شهادت بدهيم قبول کرديم؛ گفتی نماز بخوانيد، زکات بدهيد، روزه بگيريد، قبول کرديم؛ حالا آمدهای میگويی همانطور که اطاعت من بر شما واجب است اطاعت اين غلام (اين جوانک) هم واجب است؛ من میخواهم از تو بپرسم اين را از پيش خود میگويی يا وحی الهی است؟ فرمود به آن خدايی که جز او خدايی نيست اين به وحی الهی است و به دستور خداست، من از ناحيه خود يک کلمه حرف نمیزنم. (معلوم میشود در عين حال به پيغمبر و وحی پيغمبر اعتقاد داشت.) اين جمله را که شنيد ديگر طاقت نياورد؛ از خدمت پيغمبر اکرم بلند شد، گفت: خدايا اگر مسأله اين است، ما را ديگر زنده نگذار، يک سنگ از آسمان بفرست. بعد هم طولی نکشيد که حادثهای نظير همان حادثه برايش پيش آمد، سنگی آمد و از بين رفت.
سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍطلب کرد طلبکنندهای يک عذاب واقعشدهای را، همان استعجال به عذاب، نه برای خودش تنها، برای همه کافران. قرآن میگويد عجله نکنيد، آنچه که حالا میخواهيد، وجود دارد، هست؛ و لهذا میفرمايد:بِعَذابٍ واقِعٍآن عذاب را تو واقعشده بدان، در آن شک نکن.لَيْسَ لَهُ دافِعٌهيچ قدرتی نمیتواند آن را دفع کند. بعد میفرمايد:مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِممکن است دربارهمِنَ اللَّهبگوييم يعنی اين عذاب از ناحيه خداست. کأ نّه چون از ناحيه خداست ديگر هيچ قدرتی نمیتواند آن را دفع کند. آن جمله دعای کميل که میفرمايد:«وَ
هذا ما لاتَقومُ لَهُ السَّمواتُ وَ الْارْضُ لِأنَّهُ لايَکونُ الّا عَنْ غَضَبِک وَ سَخَطِک» مضمونش همين است:
تمام آسمان و زمين تاب مقاومت او را ندارد برای اينکه نيست جز غضب تو و سخط تو. بعضی مفسرين«مِنَ اللَّه» را به«دافِعٌ» برگرداندهاند. در اين صورت معنای آيه اين است که از ناحيه خدا اين عذاب دفع نمیشود؛ يعنی اگر کسی بخواهد دفع کند جز خدا کسی نيست، خدا هم آن را دفع نمیکند، سنت قطعی و قضای حتمی الهی است و برگشتنی نيست.
در اينجا درباره خدای متعال کلمه بسيار پرمعنايی آمده است:مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِاز ناحيه اللَّه، صاحب پلّهها و درجات قرب. «مَعرَج» از «عروج» است.
معرج يعنی محل عروج و بالا رفتن. [خدای صاحب معارج] يعنی او محلها و مقامات در نزد خود برای بالا رفتن دارد، پلهها و درجات دارد، که به اين معنا در قرآن زياد آمده است، از جمله آيه «رَفيعُ الدَّرَجاتِ ذُوالْعَرْشِ»[1]. يا درباره مؤمنين دارد:هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ[2]. همچنين:يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ امَنوا مِنْکمْ وَ الَّذينَ اوتُوا الْعِلْمَدَرَجاتٍ[3].معنی قرب به خدا
ما اين کلمه را زياد به زبان میآوريم يا در دل خودمان نيت میکنيم، مثلًا میگوييم اين نماز را بجا میآورم قربةً الی اللَّه، يعنی برای نزديک شدن، تقرب جستن به سوی پروردگار. معانی و مفاهيمی که اين کلمات در
[1]. غافر/ 15.
[2]. آلعمران/ 163.
[3]. مجادله/ 11.
عرف قراردادی انسانها دارد گاهی سبب اشتباه میشود. انسان خيال میکند اين مفاهيم اجتماعی در مورد خدا صدق میکند، در صورتی که در مورد خدا حقيقت است نه اين قراردادها. در عرف اجتماع، ما قرب و بعد داريم اما قرب و بعدهای اعتباری و قراردادی. مثلًا میگوييم فلان شخص نزد فلان مقام خيلی مقرّب است. آيا مقصود اين است که او قرب مکانی به وی دارد يعنی فاصله مکانی او با آن مقام کم است؛ ديگران فاصلهشان مثلًا بيست قدم است او هميشه فاصلهاش پنج قدم است؟ اگر اين جور باشد پس پيشخدمت هر صاحب مقامی از همه افراد ديگر بايد مقربتر باشد چون قرب مکانيش از همه بيشتر است؛ در صورتی که ممکن است کسی وجود داشته باشد که از نظر مکانی فرسنگها با او فاصله داشته باشد ولی در عين حال مقرب باشد. در آنجا مقصودمان از اينکه مقرب است يعنی بيشتر مورد عنايت و محبت اوست و وی بيشتر به او لطف دارد.
حال، اينکه کسانی در نزد خدا مقرب هستند، بعضی خيال میکنند صرفاً به همين معناست و جز اين معنايی ندارد. اگر میگوييم پيغمبر اکرم از ساير مردم در نزد خدا مقربتر است، يعنی خدا به او عنايت و لطف بيشتری دارد و الّا دوری و نزديکی به خدا معنی ندارد که بگوييم يک کسی به خدا نزديکتر است، ديگری از خدا دورتر است. نه تنها انسانها، حتی ملائکه هم همين جور هستند، يعنی هيچ ملکی از ملک ديگر مقربتر و نزديکتر نيست.
اما اين گونه نيست؛ اصلًا در عالم معنا واقعاً درجات قربی هست يعنی عالم ملکوت و عالم غيب واقعاً درجات و مراتب دارد نه صرف اين است که مثلًا عنايت و لطف او بيشتر يا کمتر است. خود همين مسأله تقرب بنده به خدا، يعنی واقعاً انسان در اثر عبادت به سوی خدا بالا
میرود و به خدا نزديک میشود. اصلًا خود اين نزديک شدن يک حقيقتی است و به هر درجه انسان نزديک بشود وجودش حقانیتر میشود و به هر نسبت که وجودش حقانیتر بشود بيشتر تغيير میکند و وضع، شکل، نيرو، اراده، صفا، معنويت و همه چيزش عوض میشود.
حتی ما در مورد اعمال خودمان داريم کهالَيْهِ يَصْعَدُ الْکلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ[1]. سخن پاک- که مقصود اعتقاد پاک يعنی اعتقاد صحيح است- به سوی او بالا میرود و عمل صالح است که اعتقاد پاک را بالا میبرد. يا کلم طيّب است که عمل صالح را بالا میبرد؛ باز عمل صالح هم به سوی خدا بالا میرود. اينها در عالم غيب و ملکوت يک واقعيتهايی است غير از واقعيتهای محسوس. نه معنايش اين است که مثلًا نماز اين فضا و اين هوا را طی میکند و بالا میرود؛ ولی يک نوع بالارفتنی در عالم واقع و نفسالامر دارد. اينکه در قرآن از اعلی علّيّين (بالاترين عُلوها) و اسفل سافلين (پايينترين سِفلها) نام برده میشود، اينها يک واقعياتی است. اين است که میفرمايد:مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِحديث قدسی
حديث معروف و مسلّمی هست و از احاديثی است که هم شيعه قبول دارد و هم اهل تسنن، هم اينها در کتبشان روايت کردهاند هم آنها، و در معتبرترين کتابهای ما مثلاصول کافیذکر شده است. حديث بسيار
[1]. فاطر/ 10.