وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِپيغمبر صلی الله عليه و آله تسامح در امر دين نداشت
در اينجا قرآن در عين حال رعايتِ به اصطلاح ادب پيغمبر را فرموده است؛ نفرموده:
وَ انْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِلَاخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. اگر پيغمبر چيزی از پيش خود به ما ببندد، به تمام قدرت او را میگيريم و آن رگ قلبش را میبُريم. ولی «اگر» را در اينجا به صورت «لَوْ» ذکر کرده. کأ نّه اگر بخواهيم به فارسی بگوييم، يعنی به فرض محال: البته چنين چيزی محال است، او اين کار را نمیکند، ولی اين را بدانيد به فرض که فرستاده ما چنين کاری بکند به تمام قدرت او را میگيريم.
اين برای آن است که ديگران حساب کار خودشان را بکنند؛ زيرا مشرکين (ثقفیها) گاهی میآمدند به پيغمبر میگفتند: يا رسولَاللَّه! بيا با ما مصالحه کن، ما حاضريم مسلمان بشويم اما به شرط اينکه تسامح و تصالحی با ما بکنی. يکی اينکه چون ما به عبادت و پرستش بتها انس
داريم اجازه بده يک سالِ ديگر اينها را پرستش کنيم که به اصطلاح خوب سير بشويم و يک شکمی از عزا در بياوريم، بعد اينها را از بين ببر. دوم اينکه نماز که آدم بيفتد به خاک و سجده کند غرور ما را میشکند، اين را هم از ما بردار. سوم اينکه موقعی که میخواهد بتها شکسته بشود به ما نگو [که اين کار را انجام بدهيم،] خودتان بشکنيد؛ يک کس ديگر را مأمور کن، ما حيفمان میآيد. پيغمبر اکرم فرمود: اينها به اختيار من نيست. من يک ساعت هم نمیتوانم اجازه بدهم که اين بتها باقی بماند و يک روز هم نمیتوانم به شما اجازه بدهم که مسلمان باشيد و نماز نخوانيد. بله، میگوييد بتها را شما نمیخواهيد بشکنيد، من کس ديگر را میفرستم بشکند.
اين است که اين جور گذشتِ درباره دين، محال است پيغمبر داشته باشد.
پيغمبر نهايت درجه گذشت داشت ولی گذشت درباره خودش داشت نه گذشت درباره دين، يعنی تسامح در امر دين که يک جا بگويد اين تکليف را میتوانيد انجام ندهيد. چنين مسألهای به هيچ شکل وجود ندارد.
وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِ.لَاخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ.ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ. اگر به فرض محال کوچکترين سخنی را بر ما ببندد، با يمين او را میگيريم (يمين يعنی دست راست. در زبان عربی، دست راست- چون قدرت هميشه در دست راست است- کنايه است از قدرت) يعنی به کمال قدرت او را میگيريم، بعد وَتين او را، رگ قلب او را میبُريم.فَما مِنْکمْ مِنْ احَدٍ عَنْهُ حاجِزينَاگر بخواهد به سود شما چيزی را به ما ببندد آنوقت کسی از شما نيست که بخواهد مانع کار ما بشود.
تا اينجا تهديدی است در مورد پيغمبر اکرم. دومرتبه به اصل مطلب برمیگردد:
وَ انَّهُ لَتَذْکرَةٌ لِلْمُتَّقينَاين شعر يا کهانت نيست، بيداری و تنبّه
است. چيزی که ماهيتش بيدارکنندگی و آگاهانيدن باشد از مقوله شعر يا کهانت نيست.وَ انّا لَنَعْلَمُ انَّ مِنْکمْ مُکذِّبينَ... با همه اينها ما خود میدانيم که گروهی از شما تکذيبکننده هستيد و اين قرآن حسرت است برای کافران، آنهايی که از فيضش محروم میمانند، و اين قرآن حقِ يقين است؛ يقين است، آن حقِ يقين و خالص يقين.فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّک الْعَظيمِتذکراتی برای شب بيست و سوم ماه مبارک رمضان
چون شب بيست و سوم ماه مبارک رمضان است يک مقدار مختصر کرديم برای اينکه تذکراتی برای امشب داده باشيم اگرچه میدانيم که از نظر اسلام تعليم و تعلّم اگر برای خدا باشد افضل عبادات است خصوصاً اگر تعليم و تعلّم قرآن و سخن خدا باشد. بنابراين ما هر مقدار هم درباره آيات قرآن بحث کنيم اگر قصد ما از گفتن و قصد شما از شنيدن قربت باشد، همان اعمالی را داريم انجام میدهيم که در شب قدر بايد انجام بدهيم، يعنی احياء به عبادت.
اين شبها را شب «احياء» هم مینامند. احياء يعنی زنده کردن، زنده نگهداشتن.
چه کلمه خوبی انتخاب شده! در فارسی هم میبينيد ترجمهاش را شبزندهداری آوردهاند، يعنی شب را زنده داشتن، و چه تعبير عاليی است! اين تعبير میخواهد بگويد که شب دو حالت دارد، نه شب فیحد ذاته بلکه شب برای ما دو حالت دارد:
يک وقت هست شب برای ما مرده است و يک وقت هست شب برای ما زنده است.
چطور میشود که شب مرده باشد يا شب زنده باشد؟ بستگی دارد که ما چگونه
باشيم، ما در شب مرده باشيم يا ما در شب زنده باشيم.
وقتی که انسان مانند يک لاشه بيفتد؛ سر شب میخورد، بعد هم خستگی و کسالت و سيری، تا صبح میافتد مثل لاشهای که فقط نفس میکشد، او ديگر حيات ندارد؛ خودش مرده است، شبش هم قهراً مرده است. از آن بدتر اين است که انسان نخوابد ولی شب را در زير صفر بگذراند يعنی در اسفلالسافلين بگذراند، به فسق و فجور و گناه و معصيت بگذراند. اين از مردن يک درجه هم پايينتر است، زير صفر است. مردن حالت بیتفاوتی و بیاستفادگی است، اينجا حالت استفاده سوء است.
و اما شب را زنده نگهداشتن به اين است که انسان خودش در آن شب زنده باشد يعنی حيات معنوی داشته باشد. حيات معنوی انسان به چيست؟ حيات معنوی انسان به ياد خداست. به هر اندازه و در هر حالت که قلب انسان از خدا غافل نباشد انسان زنده است؛ روزش زنده است شبش هم زنده است. و هستند و بودهاند انسانهايی که در خواب هم زندهاند، يعنی خواب و بيداری برای آنها علیالسويّه است. در عين اينکه میخوابند و همان استفاده جسمانی که ما از خواب میبريم- يعنی رفع کسالت- آنها هم میبرند، ولی اين خوابْ مشاعر آنها را از کار نمیاندازد يعنی در عالم خواب هم بيدارند و اين از مختصات پيغمبر اکرم نيست؛ پيغمبر اکرم درجهاش بالاتر از اينهاست؛ خودش هم فرمود:يَنامُ عَيْنای وَ لا يَنامُ قَلبیچشمهای من میخوابد ولی دل من هرگز نمیخوابد. خيلی از افراد کوچک امتش هم بودهاند و هستند که نه در خواب مردهاند و نه در بيداری، يعنی وقتی هم که خواب هستند چون خدا هرگز از قلب آنها بيرون نمیرود خوابشان هم بيداری است. در کوچه راه میروند باز هم زندهاند، در مغازه هستند معامله میکنند(رِجالٌ لاتُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ
ذِکرِ اللَّهِ)[1]مشغول کسب و کار خودشان هستند باز هم زنده هستند، يعنی هرگز کسب و کار و شغل و گرفتاری و غم و غصه و چک و سفته و امثال اينها آنها را از خدا غافل نمیکند. روزشان بيدار، شبشان هم بيدار.
حال، ما در سال لااقل يکی دو سه شب را به عنوان تشبّه به اوليای خدا زنده نگه داريم يعنی واقعاً کوشش کنيم که در اين شبها تمام شب را به ياد خدا بسر ببريم، حالت توبه و استغفار داشته باشيم، برای خودمان از خدا چيز بخواهيم؛ اين خودش يعنی ياد خدا. به همين شکل به ياد خدا باشيم که دائماً از خدای متعال بخواهيم و مسئلت بکنيم. يکی از بزرگان میگفت (چه نکته خوبی!) ما هميشه وقتی دعا میکنيم به خدا میگوييم خدايا به ما بده، هيچ وقت دعا نمیکنيم خدايا از ما بگير، در صورتی که ما به اين دعا بيشتر احتياج داريم؛ ما به آن چيزهايی که خدا بايد از ما بگيرد بيشتر احتياج داريم تا آن چيزهايی که بخواهد به ما بدهد. تا اينهايی که از ما بايد بگيرد از ما نگيرد هيچ چيز قابل دادن نيست. ما بايد بگوييم خدايا اين حب جاه و مال را از ما بگير، اين حسادتها را از ما بگير، اين کينهها و عقدهها را از ما بگير، اين کدورتهای قلبی را از ما بگير، اين پردهها را از جلو چشم ما بردار؛ اين غَلها، اين غِشها، اين حِقدها، اين ضِغْنها، اين شکها، اين شرکها، اين کبرها، اين حسدها را از ما بگير. به اين «بگير» ها بيشتر احتياج داريم تا به اينکه چه را به ما بده. آخر تو چه هستی؟ اول حساب کن که چه هستی و چه داری؛ چه را طلب میکنی و برای کجا طلب میکنی؟ گفت: «آئينه شو جمال پری طلعتان طلب». اول آنچه بايد از تو بگيرند آنها را بيرون بريز، آنگاه بگو بده. آن وقت است که دعای تو مستجاب میشود و «بده» ها به
[1]. نور/ 37.
اجابت مقرون میشوند.
نکته ديگر که درسی است که اميرالمؤمنين علی عليه السلام میدهد اين است (روحش را عرض میکنم و جملهاش را بعد ترجمه میکنم): هيچ وقت چيزی را بر خدا حتم نکنيد، يعنی نگوييد خدايا فلان چيز را به هر حال من میخواهم، من کار ندارم حکمت اقتضا میکند يا نه، مصلحت است يا مصلحت نيست. ادب عبوديت اقتضا میکند که انسان از خدا بخواهد. آن کسی که از خدا چيز نمیخواهد او در مقابل خدا انانيّت به خرج میدهد. عبوديت اقتضا میکند که انسان هميشه از خداوند چيز بخواهد. و وقتی که انسان از خدا چيز میخواهد اول اين را بايد بخواهد: خدايا اين قلب من را هدايت کن که از تو آن چيزی را بخواهد که حکمت و مصلحت است و الّا من خيلی اوقات گمراه میشوم، چيزهايی برای خود میخواهم که نبايد بخواهم و چه دعای بزرگی است! درنهجالبلاغهاست، میفرمايد:
اللَّهُمَّ انْ فَهِهْتُ عَنْ مَسْأَلَتی، اوْ عَمِهْتُ عَنْ طَلِبَتی، فَدُلَّنی عَلیمَصالِحی، وَ خُذْ بِقَلْبی الیمَراشِدی، فَلَيْسَ ذلِک بِنُکرٍ مِنْ هِداياتِک، وَ لا بِبِدْعٍ مِنْ کفاياتِک[1].
يعنی خدايا اگر زمانی من گنگ و لال شدم نفهميدم از تو چه بايد بخواهم، عوضی چيزی خواستم، خدايا اگر از مطلوب واقعی خودم کور شدم، چشمهايم آن مطلوبهای واقعی خودم را نديد و چيزهايی را ديد که اصلًا نبايد من به اينها توجه کنم، خدايا اولين دعای من اين است که با آن
[1]. نهجالبلاغه فيضالاسلام، خطبه 218.
لطف و کرم خودت دست به قلب من بينداز و دل مرا هدايت کن که بفهمم چه بخواهم، مرا به مصالح خودم راهنمايی کن.
اين قلب من را بگير و به سوی رشدش و آنچه که صلاح و هدايت و راهش است راهنمايی بفرما. از کرم تو و از لطف عميم تو اينها عجيب و چيز تازهای نيست؛ يعنی تو چقدر لطف داری که بسياری از اوقات اصلًا قلب من را خودت هدايت کردهای که من چه از تو بخواهم، اينها هم جزء لطفهای توست.
در دعای رجب میخوانيم:يا مَنْ ارْجوهُ لِکلِّ خَيْرٍ وَ امَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ کلِّ شَرٍّتا آنجا که میگوييم:يا مَنْ يُعْطِی الْکثيرَ بِالْقَليلِای خدايی که رحمت و نعمت بسيار را میدهی در مقابل عمل کم.يا مَنْ يُعْطی مَنْ سَئَلَهُای خدايی که عنايت میکنی به هرکه از تو بخواهد ولو عملی هم نداشته باشد؛ معاوضه عمل هم نيست.يا مَنْ يُعْطی مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُای خدايی که اعطا میکنی و رحمت میکنی به بندهای که حتی از تو نخواسته و تو را نمیشناسدتَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةًاز بس تو به بندگان خودت لطف و تحنّن و رأفت و رحمت داری!
يکی از شرايط دعا- که شرايط زياد دارد- همين ايمان به لطف عميم پروردگار است و اينکه رحمت پروردگار بیمنتهاست و اينکه انسان هر اندازه عاصی و گناهکار باشد اگر به مانند يک بنده تائب و بازگشتکننده و مُقرّ به معصيت و بندهای که تصميم گرفته است ديگر نافرمانی نکند به درگاه الهی قدم بگذارد محال و ممتنع است که پروردگار او را از در خانه خودش دور کند[1].
[1]در اينجا مراسم احياء انجام شد
[تفسير سوره معارج]
تفسير سوره معارج (1)
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ.لِلْکافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ.مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِ.تَعْرُجُ الْمَلائِکةُ وَ الرّوحُ الَيْهِ فی يَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسينَ أَلْفَ سَنَةٍ.فَاصْبِرْ صَبْراً جَميلًا.انَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً.وَ نَريهُ قَريباً[1].
اين سوره مبارکه گاهی به اعتبار آيه اولش سوره «سَأَلَ» خوانده میشود و گاهی به اعتبار يک کلمه که در اين سوره آمده است سوره «معارج» ناميده میشود. از تفسيری که میکنيم هر دو معلوم میشود کهسَأَلَاستعجال به عذاب
اين سوره با ذکر جريانی شروع میشود که قرآن کريم نام اين جريان و
[1]. معارج/ 1- 7.