بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 78

دارد و اين اشاره به همان قضيه است. در آن آيه کريمه فرمود:وَ اذْ قالُوا اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ[1]آيا حق تلخ است؟

جمله ديگری که معروف است و اين جمله قابل شرح و تفسير است و ما خودمان هم هميشه میگوييم اين است که «الْحقُّ مُرٌّ» حق تلخ است، و حال آنکه معنی ندارد که حق تلخ باشد، باطل بايد برای انسان تلخ باشد، چرا حق تلخ است؟ درست است که تلخی از يک نظر کيفيتی است که در آن شیء است و ذائقه ما آن را احساس میکند ولی اين را هم بايد توجه کرد که گاهی ذائقه انسان يک حالت انحرافی پيدا میکند که يک شيرين را تلخ احساس میکند. حق فیحد ذاته تلخ نيست ولی برای انسان تلخ میشود. بايد ديد چه زمانی حق برای انسان تلخ میشود؟ آن وقتی که انسان آنچنان در جناح ضد حق قرار گرفته است که حق با او ضديت پيدا

[1]. انفال/ 32.


صفحه 79

میکند يعنی وجود حق ضد وجود و هستی خودش و ضد تمنّيات و آرزوها و خواستههای اوست. و الّا معنی ندارد که حق تلخ باشد.

حال چگونه میشود حق تلخ باشد؟ فرض کنيد که شما با شخصی در يک امر مالی اختلاف نظر داريد. شما دو حالت ممکن است داشته باشيد: يکی اينکه واقعاً يک آدم جستجوگر هستيد، يعنی اگر شما به يک حاکم شرعی و قاضی شرعی و داور مراجعه میکنيد میخواهيد بفهميد قضيه چيست: ما يک چنين اختلافی با فلان کس داريم، تو بيا ببين حق با من است يا با او؛ ولی واقعاً هم شما حق را میخواهيد، دنبال حق میگرديد و میخواهيد بفهميد اصلًا شما ذیحقيد يا او. وقتی که چنين حالت بیطرفی نسبت به منافع خودتان و حالت طرفداری از حق داشته باشيد، او هرچه که حکم کند شما خوشحال هستيد. اگر گفت که اينجا مال توست او بيخود میگويد، شما خوشحال میشويد که حق را به دست آوردهايد؛ و اگر گفت مال آن شخص است و مال تو نيست، به همان اندازه خوشحال میشويد و میگوييد خدا پدرت را بيامرزد، خيال ما را راحت کردی، پس من ديگر دست نمیزنم. انسان بايد اينگونه باشد. ولی يک وقت انسان میخواهد در اين اختلاف، اين مال به هرحال به او تعلّق بگيرد، تمام کوشش وی اين است که اين مال [از آنِ او شود.] قضاوت و حکم فلان حاکم شرعی يا قاضی شرعی يا غيرشرعی را میخواهد وسيلهای قرار بدهد برای استنقاذ و به دست آوردن اين مال؛ هدفش اين است. در اينجاست که اگر او حق را بگويد و حق برضد منافعش باشد برايش تلخ و ناراحتکننده است.

پس اين امر بستگی به حالت خود انسان دارد. انسانهای تعالی يافته و با ايمان واقعی و انسانهايی که خودشان را اهل حق میدانند، هميشه میگويند ما که حقيم، [پس باکی نيست.] ما که حقيم يعنی چه؟ ما


صفحه 80

هميشه میگوييم ما که برحقيم، ما که اهل حقيم؛ خيال کردهايم با انتساب ظاهری به اهل حق، انسان اهل حق میشود.

اسم اهل حق را روی خودمان گذاشتهايم، اسم حضرت امير را مثلًا روی خودمان گذاشتهايم؛ در صورتی که علی، علی بودنش به اين است کهعَلِی مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِی يَدورُ مَعَهُ حَيْثُ ما دارَ. خيلی تعبير عجيبی است! حق با علی است، حق از علی جدا نمیشود و علی هم از حق جدا نمیشود. اين جور نيست که علی از حق فرار میکند، حق دنبال علی میآيد. چون علی با حق است حق با علی است. چرا علی با حق است؟ يک مثال کوچکش اين است:

وقتی که در زمان خلافت خودش زره خود را که به دزدی رفته بود به تن يک نفر آدم عادی آنهم ذمّی پيدا میکند آن را مطالبه میکند. بايد هم مطالبه کند، اگر مطالبه نمیکرد نقص بود. حقش است،لايُعابُ الْمَرْءُ بِاخْذِ حَقِّهِ. ولی وقتی که مطالبه میکند نمیگويد من که میدانم مال خودم است، من خليفه و امام مسلمينم، در مقابل من که تو حق حرف زدن نداری؛ زود باش، بايد زره را بدهی؛ میگويد اين مسأله بايد از طريق قانونی و شرعی حل بشود. او ذمّی و در ذمّه مسلمين است، قانون بايد درباره او اجرا بشود، قاضی بايد حکم کند؛ برويم پيش قاضی. نزد قاضی میروند.

ادب قضاوت اين است که قاضی موظف است که طرفين دعوا را در کنار يکديگر بنشاند نه اينکه يکی را کنار خود بنشاند و احترام کند و ديگری را دم در بنشاند؛ بايد اساساً رعايت شؤونات شخصی طرفين را نکند. اين در فقه مطرح است و جزء سنن اسلامی است که قاضی بايد با طرفين دعوا به طرز مساوی رفتار کند.

داستان در داستان عرض میکنم: مردی به عنوان مهمان بر اميرالمؤمنين وارد شد. ايشان هم مثل يک مهماندار از او پذيرايی میکرد.


صفحه 81

بعد از يک يا دو شبانهروز گفت: يا اميرَالمؤمنين! ما کاری هم خدمت شما داريم. من و فلان کس بر سر مسألهای اختلاف داريم، قرار شده که هردو نفرمان نزد شما بياييم و شما داوری کنيد. فرمود: اگر اين جور است من معذرت میخواهم از اينکه ديگر به عنوان يک ميزبان از تو به عنوان يک ميهمان پذيرايی کنم. اگر اينطور است تو بايد بيرون بروی و دونفری با همديگر بياييد. من نمیتوانم يکی از دو طرف دعوا را مهمان در خانه خودم داشته باشم ديگری مثلًا به مسافرخانه برود؛ اين درست نيست.

حال، قاضی برای اينکه اين ادب را رعايت کرده باشد به اميرالمؤمنين عرض کرد: «قِف يا اباالحسن بجانب خصمک» برو در کنار خصم خودت بايست.

علی عليه السلام از اين جمله متغير شد. قاضی خيال کرد از اين جهت متغير شده که تو چرا به من که خليفه هستم میگويی برو در کنار او بايست. گفت: يا اميرالمؤمنين! چرا ناراحت شدی؟ من دستور اسلام را اجرا کردم. فرمود: نه، من نه از آن جهت که تو خيال کردی ناراحت شدم؛ از اين جهت ناراحت شدم که تو او را به اسم صدا کردی و مرا با کنيه. «يا ابالحسن» احترام است. يا بايد هردويمان را با کنيه صدا میکردی و همان احترامی که برای من قائل شدی برای او قائل میشدی، يا اگر به او گفتی- مثلًا- يا خالد، بايد به من میگفتی يا علی، چرا به من گفتی يا اباالحسن؟ اين «اباالحسن» احترام زيادی بود که برای من قائل شدی.

اين را میگويند اهل حق، به اين میگويند انسانی که امام و پيشواست و بايد الگو قرار بگيرد؛ در وجود او چيزی که وجود ندارد «من» است و منافع من و شخص من، آنچه هست فقط حق و حقيقت است.


صفحه 82

حال آيا برای علی عليه السلام هم «الْحَقُّ مُرٌّ» حق تلخ بود؟ يا برای علی حق از هر شيرينی شيرينتر بود. پس حق تلخ است برای چه کسی؟ برای آن که خودش تلخ است. آن تلخی در واقع از خودش است نه از حق. او تلخی ذائقه خودش را دارد احساس میکند نه اينکه [حق] تلخ باشد.

بهترين تابلويی که قرآن از بشر مجسم کرده است آنجاست که بشر با حق مجانب میشود يعنی در جانب خلاف قرار میگيرد، در همان حدی قرار میگيرد که حق و حقيقت برايش تلخ است؛ گاهی حق و حقيقت آنقدر برای انسان تلخ میشود که نمیتواند زنده باشد و آن را ببيند؛ میگويد اگر حق همين است پس من نباشم که نبينم. حال از اينجا آدمی میفهمد که انسان به چه صورتی در میآيد، چقدر اين ماهيت حقخواه و حقطلب و اين«فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها»[1]سخن حکما

حکما و فلاسفه معتقدند که بدن برای نفس و روح انسان [مانع از درک لذات و آلام به طور واقعی است،] چون تا وقتی که انسان در اين دنيا هست، با اين بدن کار میکند و نفس اشتغال تدبيری به اين بدن دارد، زيرا نفس و روح و آن قوه حياتی است که مدبّر بدن است و بدن را تدبير

[1]. روم/ 30.


صفحه 83

میکند، يعنی تمام جهازات حياتی ولو اينکه انسان [غافل از آن باشد توسط نفس تدبير میشود.] خيال نکنيد آنچه که نفس تدبير میکند بايد با يک اراده ظاهر باشد؛ میگويند اراده او يک شکل خاصی است، به اصطلاح امروز در آن شعور مخفی کارفرماست. اگر خون در قلب ما دائماً حرکت میکند و قلب دائماً در حال ضربان است تحت تدبير نفس است، اگر ريه حرکت میکند همين جور. جزئیترين کارهايی که در بدن رخ میدهد تحت تدبير نفس و روح انسان است. خصلت نفس- نفوس ضعيف بالخصوص- اين است که در وقتی که مشغول تدبير چيزی هست از چيز ديگر غافل میشود. با يک مثال اين مطلب را روشن کنم:

میگويند در وقتی که شما تازه غذا خوردهايد مطالعه نکنيد بلکه هيچ کار فکری انجام ندهيد، استراحت کنيد، چرا؟ برای اينکه اين نيروی حياتی نفس- هرچه میخواهيد اسمش را بگذاريد- الآن که شما غذا خورديد تمام توجهش به اين غذا و دستگاه هاضمه است و فعاليتش روی دستگاه هاضمه است که اين غذای جديدی را که آمده به نحو احسن هضم ببرد. همينقدر که شما يک کتاب جلوی خودتان گذاشتيد و مطالعه کرديد قسمتی از نيرو برای حل کردن مسائل و مشکلات آن در مغز متمرکز میشود، نيرويش تقسيم میشود و از قدرتش برای اينکه غذا را خوب هضم ببرد کاسته میشود؛ و لهذا در آن وقت، هم مطالعهتان ضعيف و ناقص میشود و هم غذا خوب هضم نمیشود. اگر شما در آن وقت به کار فکری بپردازيد غذايتان خوب هضم نمیشود با اينکه کار فکری به مغز مربوط است و غذا به جهاز هاضمه، به معده و روده مربوط است. اينها همه در يک دستگاه است.

حکمای الهی معتقدند که نفس انسان مادامی که در دنيا هست نه میتواند لذات و بهجتهای معنوی را در حدی که هست درک کند چون


صفحه 84

همان توجهش به بدن گويی يک حالت تخديری در او ايجاد میکند؛ کاملًا بايد از بدن آزاد باشد تا آن لذت و بهجت معنوی را در آن حد خودش درک کند؛ و نه میتواند آلام معنوی و روحی را در حدی که هست درک کند، باز به واسطه همين اشتغال به بدن. آنها معتقدند همينقدر که انسان میميرد و روح انسان از اين اشتغال تدبيری آزاد میشود، به باطن ذات خودش مراجعه میکند، يعنی او هست و باطن ذات خودش. اگر ملکاتی که کسب کرده است ملکات فاضله باشد، خصلتهايی که به دست آورده است خصلتهای عالی و روحانی و معنوی باشد، برای او بهجتی دست میدهد. مثلًا وقتی که به برزخ منتقل میشود اگر آن قسمت برزخش باغی از باغهای بهشت باشد(الْقَبْرُ امّا رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ اوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرانِ) به او لذت و بهجتی دست میدهد که نمونهاش را در دنيا هرگز احساس نکرده و نمیتوانسته احساس کند و محال بوده که او در اين دنيا احساس نمايد. (بعد در جای خودش عرض میکنم افراد استثنايی چگونه هستند.) و اما اگر برعکس، به عذابهای خودش، به آن ملکات پست و عقدهها و کينهها و کبرها و حسدها و عنادها و شرکها برگردد آنوقت يک درد و المی احساس میکند که هرگز نمونهاش را در دنيا احساس نکرده است.

حال، آدمی که در همين دنيا که هنوز حالت روح حالت تخديری است- چون حالت تدبير است و اين مساوی است با نوعی تخدير از نظر امور روحی و معنوی- حالت عقدهها و کينهها و عنادهايی که با حق و حقيقت پيدا میکند به اين حد رسيده که میگويد خدايا من تاب ديدنش را ندارم، اين بدبخت خيال میکند اگر مرد راحت میشود، نمیداند اگر بميرد به صدهزار برابرِ همان میرسد. بعلاوه اين حالتی که تو الآن داری که میخواهی فرار کنی، از خودت داری فرار میکنی؛ تو خيال کردهای از


صفحه 85

خودت میتوانی فرار کنی؟! اين است که شما میبينيد اين عذابهايی که قرآن برای چنين اشخاصی در قيامت و در برزخ بيان میکند امروز برای ما غيرقابل تصور است، در صورتی که حق مطلب همين است و اين حقيقتی است و غير از اين نمیتواند باشد.

عرض کردم انسان در اين دنيا هرگز لذت و بهجت معنوی را در آن حدی که هست نمیتواند درک کند و همچنين عذاب را.

حال، افرادی در همين دنيا به حدی رسيدهاند که ديگر از قيد بدن در هر شکل آزادند و حتی قدرت خلع بدن پيدا میکنند يعنی میتوانند در حالی که زنده هستند اين بدن را مثل يک لباس از خودشان بکنند و دوباره همين بدن را داشته باشند[1].

اينگونه افراد- چون تا حد زيادی میتوانند روح را از بدن آزاد کنند- در همين دنيا میتوانند لذتهای روحی و معنوی را، اگر نگوييم در اوج همان حدی که هست ولی قريب به آن حد، احساس کنند، و يا عذابهای روحی و معنوی را.

جوانی بود خيلی خوب و پاک، و من به او اعتقاد و ايمان داشتم. نمازخواندنها و حالتهايش را ديده بودم. گاهی برای من حالات خودش را نقل میکرد. میگفت گاهی در نماز، در مناجات و در سحرها يک حالاتی دست میدهد و گاهی اين حالات قطع میشود. میگفت آن حالت آنقدر لذيذ است و آنقدر جاذبه دارد که اگر چند ثانيه قطع بشود من جهنم را احساس میکنم؛ در صورتی که هميشه از ما قطع شده، هيچ وقت احساس نمیکنيم. و اگر آن [حالت] مثلًا ده دقيقه طول بکشد، ديگر قابل تحمل نيست، يعنی انسان میميرد.

اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماء. ببينيد

[1]. اين يک امر عادی است که خيلی اشخاص دارند. چيزی نيست که بگوييد فقط مقام امامهاست. مقامکوچکی است و خيلی مهم نيست، حتی دون شأن امامهاست.