میکردهاند و به او جا میدادهاند و خيلی مورد علاقه او هستند؛ بلکه حاضر است تمام مردم روی زمين را گرو خود بگذارد و خودش را نجات بدهد؛ برای اينکه- عرض کرديم- مسأله احساس رنج در دنيا با احساس رنج در آخرت از زمين تا آسمان متفاوت است. رنجهايی که در دنيا احساس میکرد با اينکه توأم با بدن بود [و نفس به دليل اشتغال به تدبير بدن کمتر احساس میکرد، به موجب آن رنجها] در حالی بود که میگفت من حاضرم بميرم و اينها را نبينم؛ آنجا که کأ نّه اين سوزن تخديری و آمپول تخديری هم وجود ندارد [و آن رنجها را] احساس میکند، ديگر قابل تصور نيست.
کلّا انَّها لَظیحرفش را نزن؛ آن آتش، لظی است، يک شعله افروختهشدهای است.نَزّاعَةً لِلشَّویاطراف بدن را- دست و پا و سر و غيره- باقی نمیگذارد؛ هرچه پيش رويش قرار گيرد از ميان برمیدارد. اگر [چنين] نباشد که آن دنيا دنيايی است که قابل جدا شدن و مردن نيست، يک ثانيه هم کسی [از اين افراد] زنده نيست.
تَدْعوا مَنْ ادْبَرَ وَ تَوَلّیآتشی است زنده، تعقيب کننده، خودش به دنبال مردمی [میرود] که پشت به حق کردهاند و دشمن حق بودهاند و با حق عناد ورزيدهاند، همانهايی کهسَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍشدهاند، آنچنان در جانب خلاف قرار گرفتهاند که در دنيا تحمل حق برايشان مشکل بود. اين آتش آنها را به سوی خود میخواند و تعقيب میکند.تَدْعوا مَنْ ادْبَرَ وَ تَوَلّیريشه عناد
[حديث است:]اهْلَک النّاسَ الدِّرْهَمُ الْبيضُ وَ الدِّينارُ الصُّفْرُ. فرمود مردم را اين پولسفيد و آن پول زرد، اين نقره سفيد و آن طلای زرد، اين سکه
سفيد و آن سکه زرد هلاک کرد.
قرآن راز اين مطلب را ذکر میکند که چرا انسان دشمن حق میشود؛ چون اينجا صحبت عناد است: آن که به حق و حقيقت پشت کرد، و فرار کرد؛ اصلًا نمیخواهد ببيند؛ يکمرتبه يک جمله ديگر اضافه میکند:وَ جَمَعَ فَاوْعیآن که پولها را جمع کرده و در مخزنها [ذخيره کرده است.] قديم که بانک نبود که پولها را در حساب بانکی بريزند؛ در ظروفی پوستی يا مسی جمع و دفن میکردند. پول را خدا نداده برای جمع کردن، داده برای اينکه در ميان مردم گردش کند، چون جمع کردنِ يکی در يک گوشه مساوی است با محروم ماندن بندگان خدا در جای ديگر. دو مسأله است: مسأله داشتن از راه حلال غير از مسأله جمع کردن و گرد آوردن است.
داشتن به شرط آنکه از راه حلال باشد، اما داشتنی که عملًا شخص فقط نقش يک متصدی و يک رئيس مؤسسه را داشته باشد که دائماً اين پول به نفع مردم در جريان است، به عبارت ديگر داشتن اگر از راه حلال باشد و به نفع مردم هم در جريان باشد بحثی ندارد ولی داشتنی که ملازم است با محروم شدن افراد ديگر، برای قرآن غيرقابل تحمل و غيرقابل تأييد است:
الَّذينَ يَکنِزونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لايُنْفِقونَها فی سَبيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اليمٍ.يَوْمَ يُحْمیعَلَيْها فی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکویبِها جِباهُهُمْ وَ جُنوبُهُمْ وَ ظُهورُهُمْ هذا ما کنَزْتُمْ لِانْفُسِکمْ فَذوقوا ما کنْتُمْ تَکنِزونَ[1].
[1]. توبه/ 34 و 35.
شايد قرآن آيهای به لحنی شديدتر از اين آيه نداشته باشد: آنان که طلا و نقره را گنج میکنند و به صورت ذخيره نگهداری میکنند و در راه خدا انفاق نمیکنند[1]، آنها را به عذابی دردناک بشارت بده. آن روزی که همين طلا و نقرهها را به صورت فلزهای گداخته در میآورند و پيشانی، آن سجدهگاه اينها را داغ میکنند (چون ايندر واقع مسجود و معبود تو بوده؛ تو بايد خدا را عبادت میکردی ولی در واقع معبود تو همين بوده است)، پهلوها و پشتهای اينها را با همين معبودهايشان داغ میکنند. به او میگويند آن گنجها و جمعآوری شدههای تو، آن ذخيرههايی که تو برای خودت جمع کردی اينهاست؛ حالا ببين چه میشود!
اينجا قرآن آن نيش درست خودش را که بايد بعد ازسَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍبزند [میزند.] از کجا شروع میکند؟ معاندی عنادش با حق و اهل حق به حدی رسيده که نمیتواند تحمل کند؛ به او بگو عجله نکن، قيامت هست. بعد خطاب به پيغمبر:
صبر کن. بعد: وضع قيامت چنين خواهد بود، وضع انسانی که در آنجا گرفتار میشود چنين. بعد آتش جهنم تعقيب میکند، چه کسانی را؟ آن دوریگزينهای از حق و حقيقت، همانها که جمع کردهاند و انباشتهاند و ذخيره کردهاند. معلوم میشود قضيه از همينجا شروع میشود؛ از اينجا شروع میشود که کار به آنجا میرسد. ابوجهل و ابوسفيان آن بتهای حقيقیشان غير از بتهای ظاهريشان بود. آنها به ظاهر در حمايت از بت عُزّی و بت هُبَل با پيغمبر میجنگيدند ولی همه میدانند، شواهد قرآنی هم خوب حکايت میکند
[1]. آن که به صورت ذخيره نگه میدارد، معلوم است خودش احتياج ندارد که به صورت ذخيره نگهمیدارد. وقتی خودت احتياج نداری پس به ديگران بده. يا احتياج داری يا نداری؛ اگر احتياج داری خودت مصرف میکنی؛ وقتی خودت مصرف نمیکنی پس چرا به ديگران نمیدهی؟
که بت واقعی آنها همان پولهای جمع شدهشان بود که اسلام را خطر برای آن میدانستند. اگر اسلام آمد و اين بتها و اين سمبلها را از بين برد، به دنبال آن آقای ابوجهل و آن وضع ديگر وجود نخواهد داشت؛ علاوه بر اينکه اسلام اين مسائل مربوط به اينها را از همان روز اول طرح کرد نه اينکه اول بتها را طرح کرد و در آخر [اين مسائل را؛] از روز اول همينها را هم طرح کرد.
و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطاهرين، باسمک العظيم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم يا اللَّه.
پروردگارا دلهای ما به نور ايمان منوّر بفرما، گوش شنوا به همه ما عنايت بفرما.
خدايا هرگونه غِلّی و غِشّی و عنادی و کبری و کينهای و حسادتی و بالاخره هرنوع عقدهای اگر در روح ما هست خدايا به لطف و عنايت خودت اين عنادها، عقدهها و کينهها را از دلهای ما بيرون بفرما، قلبهای ما را از اين نظر صاف و آئينهوار قرار بده.
خدايا ما را علاقهمند و عاشق حق و حقيقت قرار بده به طوری که هرگز منافع خودمان را به حق و حقيقت ترجيح ندهيم، نيتهای ما را خالص بفرما.
خدايا ما را شيعه واقعی مرد حق علی عليه السلام قرار بده، نور محبت واقعی آن بزرگوار را در دلهای ما بتابان.
خدايا خير دنيا و آخرت به همه ما عنايت بفرما؛ اموات همه ما، اموات اين جلسه مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده.
تفسير سوره معارج (3)
اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم
انَّ الْانْسانَ خُلِقَ هَلوعاً.اذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاً.وَ اذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنوعاً.الَّا الْمُصَلّينَ.الَّذينَ هُمْ عَلیصَلاتِهِمْ دائِمونَ.وَ الَّذينَ فی امْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلومٌ.لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرومِ.وَ الَّذينَ يُصَدِّقونَ بِيَوْمِ الدّينِ.وَ الَّذينَ هُمْ مِنْ عَذابِ رَبِّهِمْ مُشْفِقونَ.انَّ عَذابَ رَبِّهِمْ غَيْرُ مَأْمونٍ.وَ الَّذينَ هُمْ لِفُروجِهِمْ حافِظونَ.الّا عَلیازْواجِهِمْ اوْ ما مَلَکتْ ايْمانُهُمْ فَانَّهُمْ غَيْرُ مَلومينَ.فَمَنِ ابْتَغیوَراءَ ذلِک فَاولئِک هُمُ الْعادونَ[1].
در اين چند آيه کريمه بحثی است درباره انسان، و مطلب به گونهای تقرير شده است که مفسرين در قسمتی از تفسير اين آيه با يکديگر اختلاف کردهاند که آيه را چگونه تفسير کنند. حال من هر دو وجه و نيز اختلاف
[1]. معارج/ 19- 31.
را عرض میکنم و بعد تفسير آيه.
ترجمه آيه اين است: همانا انسان هَلوع آفريده شده است. هلوع يعنی حريص.
انسان حريص آفريده شده است.اذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاًاينگونه آفريده شده است که اگر بدی به او برسد بسيار جزع کننده و بسيار مضطرب و نگران است؛ با رسيدن يک شر جزع فراوان میکند.وَ اذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنوعاًاما اگر خير، چيزی که فايدهای برای او دارد، به او برسد منوع است يعنی به آن میچسبد و آن را رها نمیکند و به ديگری نمیدهد. مفسرين گفتهاند که اين دو جمله «اذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاً.وَ اذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنوعاً» تفسير کلمههَلوعاًاست.
«هلوع» با «حريص» اين مقدار تفاوت دارد که اين خصوصيت را بيان میکند:
هلوع يعنی کسی که در شر و در خير اين اندازه حساسيت دارد. در اين آيه دو حساسيت بيان شده است: يک حساسيت انسان در موقع رسيدن ضرر و زيان و يک حساسيت ديگر در موقع رسيدن سود و نفع. مسألهای که برای مفسرين مطرح است اين است که آيا آيه در مقام ذمّ انسان است يا در مقام مدح انسان؟ اکثر گفتهاند آيه در مقام ذمّ انسان است برای اينکه میخواهد مسأله حرص انسان و حريص بودن انسان را انتقاد کند. بعد مسأله ديگر طرح شده است که: آيه به صورتانَّ الْانْسانَ خُلِقَ هَلوعاًاست؛ يعنی بحث خلقت انسان است که انسان اين جور خلق و آفريده شده است. در واقع سرشت و حالت اوليه انسان را بيان میکند نه حالت اکتسابی؛ آنگاه مذمت، ديگر معنا ندارد. وقتی که بحث درباره اصل خلقت انسان است که انسان به حسب خلقت، حساسِ نسبت به خير و حساسِ نسبت به شر آفريده شده است، آنگونه حساسيت نسبت به شرور و اينگونه حساسيت نسبت به خيرات، آيا اين معنی دارد که خداوند متعال که خودش خالق انسان است وقتی انسان را از نظر وضع خلقت توصيف میکند در مقام مذمت باشد؟ اين اشکالی است که در
نظر زمخشری
بعضی از مفسرين مثل زمخشری آمدهاند آيهانَّ الْانْسانَ خُلِقَ هَلوعاًرا به يک نوع مجاز و استعاره حمل کردهاند، گفتهاند که مقصود آيه اين نيست که انسان به حسب اصل خلقت و واقعاً به حسب اصل فطرت اينجور آفريده شده است؛ انسان به حسب اصل خلقت و اصل فطرت اينگونه آفريده نشده ولی نظر به اينکه انسانها در عمل غالباً- که خود قرآن هم استثنا میکند- اينچنين از آب در میآيند قرآن میگويد مثل اين است که اينها اصلًا اين جور خلق شده و به دنيا آمدهاند؛ چنانکه بعضی افراد را شما میبينيد که نسبت به برخی کارها استعداد فوقالعادهای دارند به گونهای که در همان مراحل اوّلی که دست به آن کار میزنند مصداق «اين طفل يکشبه ره صد ساله میرود» هستند؛ به اندازهای که ديگران ده سال تمرين کرده باشند او در همان روزهای اول به آن مرحله میرسد. مثلًا در رانندگی، يک کسی بايد ماهها تمرين کند، ديگری به سرعت ياد میگيرد؛ میگويند اين مثل اينکه اصلًا راننده به دنيا آمده. واقعاً که راننده به دنيا نيامده، ولی چون به سرعت رانندگی را ياد میگيرد میگوييم مثل اينکه فلان کس راننده به دنيا آمده، فلان کس شاعر به دنيا آمده، فلان کس عالم به دنيا آمده، فلان کس سياستمدار به دنيا آمده، در صورتی که هيچ کسی در دنيا عالم يا سياستمدار يا شاعر به دنيا نمیآيد، همه اينها را انسان بالقوه دارد ولی بعضی از انسانها به يک سرعتی اين مراحل را طی میکنند که در تعبير عرفی و مجازی و در يک تعبير استعاری میگوييم که اين انسانها مثلًا سياستمدار، عالم، شاعر، راننده به دنيا آمدهاند.
زمخشری که مرد اديبی است و از ائمه ادب و پيشروان ادبيات عرب
است و بالخصوص در فن فصاحت و بلاغت اگر سه چهار نفر در دنيای اسلام مبتکر باشند يکی از آنها زمخشری است، معتقد است که اين تعبير قرآن:انَّ الْانْسانَ خُلِقَ هَلوعاً.اذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاً.وَ اذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنوعاًنظريه ديگر
ولی مفسرين ديگر میگويند اين جور نيست، واقعاً نظر به همين جهت است که انسان اين طور آفريده شده است ولی اين اصل آفرينشش به اين گونه، نقص نيست و بايد هم انسان اين جور آفريده بشود، نقص در يک جهت ديگری است که بعدها برای انسان پيدا میشود. اينگونه آفريده شدن در ابتدا، آن سرمايه اول انسان است که بايد هم اينگونه آفريده بشود ولی سرمايهای است که بايد روی آن عمل بشود چون انسان يک موجود مختار و مکلف و آزاد است و خداوند او را مکلف ساخته است که خود، خود را بسازد؛ در آن مرحلهای که انسان مکلف است خود، خود را بسازد مذمّت و عيب برای اشخاصی پيدا میشود نه در مرحله ابتدا. قرآن نمیخواهد اصل خلقت را بگويد که چرا انسان اين جور آفريده شده است؛ پس چه میخواهد بگويد؟
در مورد انسان و تفاوت انسان با همه موجودات ديگر و از آن جمله حيوانات ديگر، اين مسأله مسلّم است که انسان يگانه فرزند بالغ دنيا و خلقت است. فرزند بالغ يعنی چه؟ به اصطلاح حکما جمادات و نباتات و