بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 14

گريه بر حسين (ع)، عطى كريم مطلق‌

در روايات است كه به طور كلى گريه از اثربخش‌ترين عبادات است كه هيچ پيمانه و وزنى نمى‌تواند ارزش آن را بسنجد.[1]

يك گريه در قرآن است كه خداوند درباره آن مى‌فرمايد: (أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِ‌)[2]عارفان به من! از دو چشمانشان، مانند دو چشم آب، اشك مى‌ريزد. اين گريه، گريه وصل به خداست. دومين گريه‌اى كه كنار گريه براى خدا، از بزرگ‌ترين گريه‌هاست، گريه براى اباعبدالله الحسين (ع) است. اين گريه را هم خدا انتخاب كرده. چكارش مى‌شود كرد؟ به چه كسانى داده؟ به شما. چيزى را از شما گرفته و اين گريه را داده است؟ نه، آن را مجانى به شما داده، بهشت مجانى، آمرزش مجانى، شفاعت مجانى. چرا مجانى؟ چون كريم است. يكى كه از او چيزى مى‌خواهد، نمى‌تواند به او عنايت نكند. نمى‌تواند كسى به كريم بگويد كه او بخل مى‌ورزد. بخل در حريم كريم راه ندارد. نمى‌شود درباره كريم مطلق چنين گفت؛ چنانكه درباره كرم حاتم كه- يك قطره از ده‌ها اقيانوس بى‌كران كرم خداوند هم نيست-،

[1]1. شيخ كلينى، كافى، ج 2، ص 481.

[2]2. مائده: 83 ..


صفحه 15

بخل راه نداشت و به همين جهت حاتم وقتى كه مرد با آنكه مشرك بود در عين حال پيغمبر (ص) به او احترام مى‌كرد. هميشه از او ذكر خير مى‌كرد. وقتى كه در جنگ با قبيله طى، دختر حاتم اسير شد. هرچند پسر حاتم توانست به شام فرار كند. وقتى دختر حاتم به اسارت به مدينه آورده شد، به پيغمبر (ص) گفت، يا رسول‌الله! من دختر حاتم هستم. پيغمبر (ص) فرمود: (المرء يحفظ فى ولده)[1]: بايد احترام پدر در فرزندش حفظ شود. پس فرمود: تو آزادى. گفت من اين آزادى را نمى‌خواهم. پيغمبر (ص) فرمود: اگر مدينه بمانى، به كنيزى مى‌برندت. گفت: نه، اگر مى‌خواهى من را آزاد كنى، بقيه را هم آزاد كن. پيغمبر (ص) فرمود: بقيه هم آزادند.[2]

[1]1. ابن‌طيفور، بلاغات‌النساء، ص 17، به روايت فاطمه 3.

[2]1. حائرى، شجره طوبى، ج 2، ص 400.


صفحه 16

در آن زمان‌ها، جوانى براى ازدواج با دخترى به خواستگارى رفته بود. پدر كه با رئيس قبيله‌اى جنگ و دشمنى داشت، به اين پسر گفت: مهريه دختر من، سر بريده حاتم است. جوان هم گفت كه من مى‌روم و برايت اين سر را مى‌آورم. او به قبيل بنى‌تيم، قبيله حاتم، رفت. از يكى پرسيد كه خيمه حاتم كجاست؟ آن فرد كه خود حاتم بود، بى آن كه خود را معرفى كند، آن جوان را به چادرش برد و به او گفت: جوان! اهل كجا هستى؟ جوان گفت: متعلّق به فلان قبيله‌ام. حاتم گفت: اين جا براى چه چيزى آمدى؟ گفت: خواهشى از حاتم دارم. حاتم گفت: خواهشت چيست؟ جوان گفت: نمى‌توانم به شما بگويم و بايد خودش را ببينم. سِر است. حاتم گفت: من امينم و سخنت را براى هيچ كس نقل نمى‌كنم و من مى‌توانم دردت را دوا كنم. چى مى‌خواهى؟ جوان گفت: خودش را بايد ببينم. حاتم گفت: فرض كن خودش من هستم. اين قدر اين جوان محبت ديد تا بالاخره به قول ما فريب محبت را خورد و راز خود را به حاتم گفت: راستش اين است كه من عاشق دخترى شدم و خانواده‌اش او را به من نمى‌دهند مگر اين كه سر بريده حاتم را به عنوان مهر پيش آن‌ها ببرم. حاتم به او گفت: حالا تو مسافرى و خسته‌اى، بنشين تا من شربت و نانى بياورم تا ميل كنى، شب كه شد، من تو را راهنماييت مى‌كنم كه بتوانى بى‌سر و صدا سر حاتم را بُبرى و با خودت بَبرى. نيمه شب، حاتم جوان را بيدار كرد و كاردى به دست او داد و گفت: اگر مشكل تو با سر من حل مى‌شود، اين كارد و اين هم سر من. چه اشكالى مى‌شود به حاتم گرفت، جز اين كه بايد گفت او كريم بود، و مقتضاى كريم بودن اين است. حاتم كه ديد جوان در انجام خواسته خود تعلّل مى‌كند، به او گفت: چرا بلند نمى‌شوى؟ جوان گفت: من از آن دختر، بلكه از همه دنيا گذشتم، حيف است كه به شما تلنگرى بخورد، تو بايد سالم بمانى.


صفحه 17

ما هم در شب جمعه به در خانه كريم مطلق رفته و مى‌خوانيم: (يا دائم الفضل على البرية يا باسط اليدين بالعطية يا صاحب المواهب السنية صل على محمد و آله خير الورى سجية و اغفر لنا يا ذا العلى فى هذه العشية)[1]، البته، منهاى دو گريه‌اى كه گفته شد و در واقع عطيه‌هايى از جانب كريم مطلق‌اند، گريه‌در مصيبت عزيزان را هم به ما اجازه داده‌اند، تا حدى كه به جزع و فزع نرسد. به جزع و فزع كه رسيد، ديگر خوب نيست فرد گريه كند.[2]

[1]1. كفعمى، المصباح، ص 647.

[2]2. شيخ حر عاملى، وسائل‌الشيعه، ج 2، ص 921 ..


صفحه 18

خواسته‌هاى مثبت و منابع كرم‌

(اللهم إنى أسئلك برحمتك التى وسعت كل شى)، اين فقره از دعاى كميل به ما مى‌گويد، تمام انسان‌هايى كه داراى سلسله خواسته‌هاى مثبت‌اند، بايد اين خواسته‌ها را پيش كريم ببرند و آبروى‌شان را پيش بخيل نبرند؛ اين خواسته‌ها را پيش افراد محدود نبرند. اصلًا پيش كسى نبرند؛ چرا كه خداوند متعال آن همه منبع كرم براى ما قرار داده‌است. براى درك اين منابع كرم، چند قضيه براى‌تان نقل مى‌كنم.

شب جمعه ساعات رحمت الهى است. به خدا قسم! اين مطالبى را كه من مى‌گويم، از روى اعتقاد مى‌گويم. به خدا قسم! من جبرى مسلك‌

نيستم. من اعتقادم نسبت به عمل انسان، همانى است كه ائمه: فرمودند. من جبرى مسلك نيستم، اما خود خدا كارهايى را مى‌كند كه ظاهرش به شكل اختيار ماست. به خدا قسم! اين لباس سياه را خود او به ما پوشانده است. به خدا قسم! اين اشك را خود او جارى كرده است. ما و گريه براى ابى‌عبدالله (ع)؟ ما كى هستيم؟ او كريم است و اين از كرم اوست. چه كار مى‌كند اين كريم؟ اين قضيه را پيغمبر (ص) براى‌تان نقل مى‌كند. حضرت (ص) مى‌فرمايد: شب معراج، رفيق و همسفر من، امين وحى، جبرئيل (ع) بود. از جمله جاهايى كه او من را بُرد و گرداند، بهشت بود؛ بهشتى كه در قيامت آشكارش مى‌كنند.


صفحه 19

در حال گشتن، دو قصر را ديدم نماكارى يكى از اين قصرها، از رنگ سبز بود و نماكارى يكى ديگر از اين‌ها از رنگ قرمز. به امين وحى گفتم، اين دو قصر متعلّق به چه كسى است؟ خيلى با ارزشند. جبرئيل (ع) گفت: يكى از آن‌ها متعلّق به حسن (ع) تو است و يكى هم متعلّق به حسين (ع) توست. گفتم: چرا به اين رنگ‌ها؟ گفت: امّا حسن (ع) تو را زهر سختى مى‌دهند و او به مرگ طبيعى نمى‌ميرد و در هنگام مرگ رنگش به سبزى مى‌گرايد، اما حسين (ع) تو، در خون خودش مى‌غلطد. خدا خواسته اين دو نشانه را حفظ كند.[1]

[1]1. علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 145.


صفحه 20

پيغمبر (ص) به محض اين كه به اين شكل خبر شهادت حسن و حسين (ع) خود را شنيد، زار زار در معراج گريه كرد. خطاب رسيد حبيب من! گريه تو براى من سخت است، گريه نكن! گريه نكن! گفت: خدايا! اين محبت به بچه‌ها را مگر خودت به آدم نمى‌دهيد؟ دلم مى‌سوزد. درباره كريم دارم مى‌گويم. گفت: حبيب من! اگر دلت مى‌خواهد نسوزد، من پرونده شهادت حسن و حسين (ع) تو را ببندم و در برابرش، تو نبايد در قيامت به يك نفر از امتت كار داشته باشى. از كلّ آن‌ها خودم حساب مى‌كشم و از شفاعت ديگر خبرى نيست و ما با هم معامله مى‌كنيم. جواب را ببين. پيغمبر (ص) گفت: مگر مى‌شود كه من دارا باشم و در قيامت از دارايى‌ام به فقيرى ندهم. گفت خدايا! اگر نور دو چشمم، زهرا (س)، هم با اين دو تا بچه كشته بشود، شفاعت مرا از امّتم نگير!


صفحه 21

ما اين‌جا بايد ثابت قدم بمانيم و پيش خدا بمانيم كه او هر خواسته مثبت ما را برآورده مى‌كند. پيش پيغمبر (ص) و پيش على (ع) بمانيم. كنار درِ خانه زهرا (س) بمانيم. پيش اباعبدالله (ع) بمانيم. به آن‌ها اجازه دادند هم مشكلات ما را حل كنند؛ خواسته‌هاى مثبت ما را برآورده كنند.

در خراب شام نشسته اند. روز است و هر كسى در گوشه‌اى سر به ديوار دارد و آرام آرام دارد گريه مى‌كند. خانمى كه خيلى با ادب هم بود، يك ديگ بزرگ غذا آورد و آرام پرسيد: بزرگ شما كيست؟ زينب كبرى (ع) آمد.