ما هم در شب جمعه به در خانه كريم مطلق رفته و مىخوانيم: (يا دائم الفضل على البرية يا باسط اليدين بالعطية يا صاحب المواهب السنية صل على محمد و آله خير الورى سجية و اغفر لنا يا ذا العلى فى هذه العشية)[1]، البته، منهاى دو گريهاى كه گفته شد و در واقع عطيههايى از جانب كريم مطلقاند، گريهدر مصيبت عزيزان را هم به ما اجازه دادهاند، تا حدى كه به جزع و فزع نرسد. به جزع و فزع كه رسيد، ديگر خوب نيست فرد گريه كند.[2]
[1]1. كفعمى، المصباح، ص 647.
[2]2. شيخ حر عاملى، وسائلالشيعه، ج 2، ص 921 ..
خواستههاى مثبت و منابع كرم
(اللهم إنى أسئلك برحمتك التى وسعت كل شى)، اين فقره از دعاى كميل به ما مىگويد، تمام انسانهايى كه داراى سلسله خواستههاى مثبتاند، بايد اين خواستهها را پيش كريم ببرند و آبروىشان را پيش بخيل نبرند؛ اين خواستهها را پيش افراد محدود نبرند. اصلًا پيش كسى نبرند؛ چرا كه خداوند متعال آن همه منبع كرم براى ما قرار دادهاست. براى درك اين منابع كرم، چند قضيه براىتان نقل مىكنم.
شب جمعه ساعات رحمت الهى است. به خدا قسم! اين مطالبى را كه من مىگويم، از روى اعتقاد مىگويم. به خدا قسم! من جبرى مسلك
نيستم. من اعتقادم نسبت به عمل انسان، همانى است كه ائمه: فرمودند. من جبرى مسلك نيستم، اما خود خدا كارهايى را مىكند كه ظاهرش به شكل اختيار ماست. به خدا قسم! اين لباس سياه را خود او به ما پوشانده است. به خدا قسم! اين اشك را خود او جارى كرده است. ما و گريه براى ابىعبدالله (ع)؟ ما كى هستيم؟ او كريم است و اين از كرم اوست. چه كار مىكند اين كريم؟ اين قضيه را پيغمبر (ص) براىتان نقل مىكند. حضرت (ص) مىفرمايد: شب معراج، رفيق و همسفر من، امين وحى، جبرئيل (ع) بود. از جمله جاهايى كه او من را بُرد و گرداند، بهشت بود؛ بهشتى كه در قيامت آشكارش مىكنند.
در حال گشتن، دو قصر را ديدم نماكارى يكى از اين قصرها، از رنگ سبز بود و نماكارى يكى ديگر از اينها از رنگ قرمز. به امين وحى گفتم، اين دو قصر متعلّق به چه كسى است؟ خيلى با ارزشند. جبرئيل (ع) گفت: يكى از آنها متعلّق به حسن (ع) تو است و يكى هم متعلّق به حسين (ع) توست. گفتم: چرا به اين رنگها؟ گفت: امّا حسن (ع) تو را زهر سختى مىدهند و او به مرگ طبيعى نمىميرد و در هنگام مرگ رنگش به سبزى مىگرايد، اما حسين (ع) تو، در خون خودش مىغلطد. خدا خواسته اين دو نشانه را حفظ كند.[1]
[1]1. علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 145.
پيغمبر (ص) به محض اين كه به اين شكل خبر شهادت حسن و حسين (ع) خود را شنيد، زار زار در معراج گريه كرد. خطاب رسيد حبيب من! گريه تو براى من سخت است، گريه نكن! گريه نكن! گفت: خدايا! اين محبت به بچهها را مگر خودت به آدم نمىدهيد؟ دلم مىسوزد. درباره كريم دارم مىگويم. گفت: حبيب من! اگر دلت مىخواهد نسوزد، من پرونده شهادت حسن و حسين (ع) تو را ببندم و در برابرش، تو نبايد در قيامت به يك نفر از امتت كار داشته باشى. از كلّ آنها خودم حساب مىكشم و از شفاعت ديگر خبرى نيست و ما با هم معامله مىكنيم. جواب را ببين. پيغمبر (ص) گفت: مگر مىشود كه من دارا باشم و در قيامت از دارايىام به فقيرى ندهم. گفت خدايا! اگر نور دو چشمم، زهرا (س)، هم با اين دو تا بچه كشته بشود، شفاعت مرا از امّتم نگير!
ما اينجا بايد ثابت قدم بمانيم و پيش خدا بمانيم كه او هر خواسته مثبت ما را برآورده مىكند. پيش پيغمبر (ص) و پيش على (ع) بمانيم. كنار درِ خانه زهرا (س) بمانيم. پيش اباعبدالله (ع) بمانيم. به آنها اجازه دادند هم مشكلات ما را حل كنند؛ خواستههاى مثبت ما را برآورده كنند.
در خراب شام نشسته اند. روز است و هر كسى در گوشهاى سر به ديوار دارد و آرام آرام دارد گريه مىكند. خانمى كه خيلى با ادب هم بود، يك ديگ بزرگ غذا آورد و آرام پرسيد: بزرگ شما كيست؟ زينب كبرى (ع) آمد.
و گفت: چكار داريد؟ آن زن گفت: مقدارى غذا آوردم. زينب كبرى (ص) خيلى آرام فرمود: قانون دين ما صدقه گرفتن را بر ما حرام كرده. آن زن گفت: خانم! اين صدقه نيست؛ بلكه نذر است. من در اصل اهل شام نيستم. من بچه چهار ساله بودم كه مريض شدم. لمس شدم. همانطورى ماندم و معالجه نشدم. يك روز مادرم با عصبانيت به پدرم گفت، اين گوشت افتاده را بردار و ببر در خانه على، يا بگو دمى بزند تا او خوب بشود يا بميرد به خانه نيايد.
خانم! خدا اميد هيچ مادرى را نااميد نكند. من را برد و روى خاك كوچه خواباند و در زد. على آمد و در را باز كرد. پدرم گفت: آقا! مادرش خيلى ناراحت است و من نمىخواهم مزاحم شما بشوم. گفت: يا بميرد يا خوبش كنيد. پدرم كه اين سخن را به حضرت (ع) گفت، او سرش را به داخل خانه برگرداند و صدا زد: حسين من! بيا. خانم! آن وقت حسين (ع) پنج سالش بود كه آمد دم درب. على (ع) به او گفت: پسرم! خدا بنا ندارد نَفَس تو را برگرداند. نگاهى به اين بچه بينداز و خوبش كن. خانم! حسين (ع) نگاهى به من كرد و من الآن پنجاه سال است كه دارم زندگى مىكنم.