بخش سوم: از نهضت تا انقلاب اسلامى
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
فصل اول: نهضت اسلامى
مقدمه
رويدادهاى متعددى در نيمه اول سال 1341 زمينهساز بركنارى دكتر امينى از نخستوزيرى و انتصاب اسدالله علم[1]به اين سمت و آغاز دوران حاكميت بلامنازع شاه بر كليه امور كشور شد.
يكى از دلايل موافقت آمريكا با عزل امينى اين بود كه با وجود شعار اصلاحات و فضاى باز سياسى، اوضاع انفجارآميز ايران، نيازمند سركوب شديد مخالفان بود، كه شاه به كمك علم بهتر مىتوانست آنرا به اجرا درآورد.
در اين برهه، دولت كِنِدى، به روش سياست خارجى كه در مورد كشورهاى جهان سوم در نظر گرفته بود روى آورد؛ نخست اصلاحات و اگر كارگر نشد استفاده از تمام ابزارهاى سركوبى.[2]
با وجود تمامى اقدامات شاه و هيئت حاكم، زمامداران آمريكا همچنان نگران اوضاع ايران
[1]. امير اسدالله علم، فرزند محمدابراهيم شوكتالملك علم، در سال 1298 در بيرجند متولد شد. در سال 1318 با دختر قوامالملك شيرازى ازدواج كرد و اشرافيت اطلاعاتى با پيوندهاى خويشاوندى استوارتر شد. با مرگ ابراهيم علم، تنها پسر او امير اسدالله، وارث خاننشين قائن شد. سالهاى 23- 1320 در تعيين سرنوشت علم و وابستگى او مهم بود. در اين سالها با سرويسهاى اطلاعاتى بيگانه بهويژه بريتانيا فعاليت جاسوسى وسيعى در تهران، شرق و جنوب ايران داشت. بخشى از وظيفه شبكه جاسوسى وى، نفوذ در حزب توده، روزنامه و تشكلهاى سياسى بود. در كودتاى 28 مرداد نقش فعالى داشت( نقل از: حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ص 233- 231.)
[2]. جيمز ا. بيل، شير و عقاب، ص 207
بودند؛ بهگونهاى كه سه هفته پس از نخستوزيرى علم، در تحقيقى كه سازمان سيا انجام داد؛ به ناآرامىهاى فزاينده در آينده اشاره كرد؛ بر اين اساس كِنِدى، ليندن جانسون معاون خود را با دو پيام به ايران فرستاد: يكى اينكه دولت آمريكا قصد سرنگونى رژيم شاه را ندارد؛ ديگر اينكه خطر اصلى از داخل كشور است و بهعبارت ديگر، شوروى و حزب توده براى ايران خطر محسوب نمىشوند.
نخستين اقدام مهم دولت علم در راستاى اجراى سياستهاى جديد تصويب لايحه انجمنهاى ايالتى و ولايتى و انتشار خبر آن در شانزدهم مهر 1343 بود. امينى در چهارم آذر 1340 خبر طرح لايحه در هيئت دولت را اعلام كرد، ولى با اطلاع از مخالفت روحانيان، تصويب آن را به تعويق انداخت.
صرفنظر از مغايرتهاى متعدد اين طرح با قانون اساسى و قانون مدنى، در سه مورد مخالفت اين طرح با قانون اساسى و موازين شرعى آشكار بود:
1. حذف شرط مسلمان بودن از شرايط انتخابكنندگان و انتخابشوندگان؛
2. حذف شرط مرد بودن از شرايط انتخابكنندگان و انتخابشوندگان؛
3. رسميت بخشيدن به فرقه استعمارى بهائيت به عنوان يك اقليّت دينى و لغو رسميت دين اسلام و كتاب آسمانى قرآن؛ چرا كه دين رسمى كشور (اسلام) مانع اجراى سياستهاىجديد بود و قانونى كردن تسلط بهائيان و ساير اقليتها در مراكز حساس، از اهداف مهم صهيونيسم، فراماسونرى و آمريكا بود.
شعار تساوى حقوق زن و مرد و رواج الگوى غربى روابط مرد و زن، درحقيقت براى از بين بردن ارزشها و اخلاق دينى و در نهايت براى به فساد كشاندن جامعه ايران مطرح شد؛ همچنان كه متأسفانه در بعضى كشورهاى مسلمان موفق به اجراى آن شدند. امام خمينى در يكى از سخنرانىهاى خود در اينباره گفت: «ما با ترقى زنان مخالف نيستيم، با اين فحشا مخالفيم، با اينكارهاى غلط مخالفيم، مگر مردها آزادند كه زنها مىخواهند آزاد باشند؟ در چه چيز آزادند؟»[1]
[1]. سيدحميد روحانى، نهضت امام خمينى قدس سره، ج 1، ص 145
حوزههاى علميه در آستانه نهضت اسلامى
دهه 40 سرآغاز تحولات عميقى در جامعه ايران بود كه منشأ و زمينهساز تحولات دهه 50، پيروزى انقلاب اسلامى و پىآمدهاى آن شد. بخشى از اين تغييرات، مربوط به وضعيت حوزههاى علميه، جايگاه و نقش روحانيان، مرجعيت، ظهور فرهنگ سياسى- دينى، و بخش ديگر مربوط به تحولات جهانى نظير جنگ ويتنام، جنگ اعراب و اسرائيل و مبارزات ملت فلسطين، گسترش ارتباطات و پيروزى چندين ملت در مبارزه بر ضداستعمارگران و كسب استقلال، از جمله الجزاير، بود.
ارتحال دو شخصيت بزرگ جهان تشيع، آيتالله بروجردى و آيتالله كاشانى، در ابتداى دهه 40، اين تصور را براى دولت بهوجود آورد كه با انتقال مرجعيت از قم به نجف،[1]ديگر مشكلى با روحانيان ندارد و با سركوبهاى انجام شده در دهه 30 مانعى در مقابل اجراى سياستهاى جديد وجود نخواهد داشت. در حالى كه حوزههاى علميه آماده تحول و ايفاى نقش سياسى- اجتماعى خود و در انتظار مرجعى مبارز، آگاه و قدرتمند بودند و اعتنايى به رژيم شاه و قدرتنمايى آن نداشتند. افشاى ماهيت و عملكرد رژيم، اعلام برائت و انزجار از رفتار ضداسلامى و فريبكارانه، محكوميت سركوب و خفقان، ضديت با سلطه بيگانه و وابستگى رژيم، مخالفت با برقرارى رابطه با اسرائيل، اعتراض به آزادى فعاليت بهائيان و نفوذ عوامل آنها در دستگاههاى دولتى، اعتراض به وضعيت سازمانهاى آموزشى و مطالب خلاف اسلام در كتابهاى درسى، بخشى از فعاليتهاى مراجع و روحانيان در آن دوران بود.
گرچه تحت تأثير جّو ديكتاتورى و خفقان و دلايلىديگر، تعدادى از علما ورود به سياست و مبارزه برضد رژيم را دور شدن از تحصيل و اهداف حوزه مىدانستند، ولى اين تفكر نتوانست به يك جريان فكرى حاكم در حوزه تبديل شود؛ چرا كه با فرهنگ و ارزشهاى تشيع سازگارى نداشت.
[1]. اشاره به ارسال تلگراف تسليت شاه به آيتالله حكيم و دادن عنوان مرجع به ايشان، پس از فوت آيت الله بروجرودى است
آيتالله بروجردى نقش برجستهاى در حفظ، تقويت و تحول حوزه ايفا كرد و رژيم نمىتوانست نفوذ فوقالعاده وى را در جهان تشيع ناديده بگيرد و بنابراين سعى داشت بهگونهاى ديدگاههاى وى را به ظاهر بپذيرد و چنين وانمود كند كه مخالف نظر وى رفتار نمىكند. گرچه در موارد متعددى، با وجود مخالفت صريح آيتالله بروجردى، دولت به دلخواه خود عمل كرد. به هرحال ارتحال وى ظاهراً فرصت مناسبى براى رژيم بود كه همزمانى آن با اجراى سياستهاى جديد، تحول غيرمنتظرهاى را شكل داد كه بعدها به نهضت اسلامى، و در ادامه به انقلاب اسلامى منجر شد.
با درگذشت آيتالله بروجردى، راه براى سياستگرا شدن طبقاتى كه شديداً مذهبى بودند، فراهم شد. صاحبان حرفه، علما و متخصصان كه در طبقه متوسط رو به افزايش بودند، در نوشتههاى خود و بهويژه با شعر، كه به خاطر قرار نگرفتن آن در مسير خفهكننده سانسور حكومت، توفيقى يافته بودند، رشتههاى مخالفت را به دست گرفتند.[1]
رژيم شاه و دولتهاى استكبارى، شناخت دقيقى از ساختار حوزههاى علميه، مساجد و نقش روحانيان، همچنين چگونگى ارتباط، اعتماد و اعتقاد مردم به مراجع نداشتند. مسئولان و كارشناسان سياسى تصور مىكردند پس از چهار دهه سركوب و تبليغ مداوم بر ضد روحانيان و مبارزه با نفوذ و حضور آنان، ديگر ارادهاى براى مبارزه و مقابله با سلطه خارجى و رژيم دستنشانده وجود ندارد. از سوى ديگر، تصور مىكردند لايحه انجمنهاى ايالتى و ولايتى مورد تأييد و حمايت روشنفكران قرار مىگيرد و آن را نشانهاى از حركت مترقيانه رژيم تلقى خواهند كرد و اگر مخالفتى هم بهوسيله جريانهاى مذهبى و علماى شيعه باشد، مىتوان با بهرهگيرى از حمايت روشنفكران و دانشگاهيان آن را خنثى كرد.
آغاز نهضت اسلامى
با انتشار خبر تصويب لايحه، امام خمينى[2]عدهاى از علما، از جمله آيتالله گلپايگانى و
[1]. جيمز ا. بيل، شير و عقاب، ص 200
[2]. امام خمينى قدس سره، در بيستم جمادىالثانى 1320( مهرماه 1281 ش.) در خانوادهاى روحانى در شهر خمين متولد شد. نامش را« روحالله» گذاشتند. پدرش مرحوم سيدمصطفى، روحانى مبارز و مادرش بانو هاجر، از خاندانى روحانى بود.
تحصيل علوم اسلامى را نزد برادر بزرگش، سيد مرتضى پسنديده آغاز كرد و تا سه سال به تحصيل مقدمات در نزد ايشان ادامه داد. براى ادامه تحصيل به اصفهان و سپس به اراك رفت. پس از انتقال حوزه عمليه اراك به قم توسط آيتالله حائرى، ايشان نيز به قم رفت. در سال 1345 قمرى سطوح عاليه را به پايان رساندند و به درجه اجتهاد رسيد.
امام با روحانيون مبارز سياسى زمان رضاخان مانند شهيد مدرس، مرحوم حاجميرزا جوادآقا، مرحوم آقاميرزا صادقآقا، مرحوم انگجى و ... از نزديك آشنايى داشت و در حركتهاى سياسى ضدرضاخان كه به رهبرى روحانيت انجام مىگرفت، مانند تحصن علماى اصفهان و ساير علما در قم در سال 1306 ش شركت مىكرد. اخبار، برنامههاى سياسى و فرهنگى رژيم را از طريق روزنامهها و مطبوعات پىگيرى مىكرد. تأليف كتاب كشفالاسرار و افشاى ماهيت جريانهاى دوران رضاخان، گوياى دقتنظر و قدرت شناخت وى در تحليل پديدههاى سياسى بود.
از آغاز جوانى به داشتن صداقت، ايمان، شجاعت و انجام فرايض، امربهمعروف و نهىازمنكر، حافظه قوى، انديشه عميق، بيان رسا و اراده نيرومند مشهور بود. اين ويژگىها سبب شد كه ايشان مورد توجه علما، به ويژه آيتالله حائرى، قرار گيرد. وى مدت شش سال از حوزه درس عرفان فيلسوف بزرگ عصر خود مرحوم آيتالله شاهآبادى بهره برد.
امام خمينى افزون بر دروس حوزه به مسائل و جريانهاى علمى، فرهنگى، فلسفى و تاريخى اهتمام خاص داشت و در كنار آثار و تأليفات فقهى، آثار ارزندهاى در زمينههاى عرفان، فلسفه و تفسير قرآن، از خود به يادگار گذاشت.
مجموعه سخنرانىها، اعلاميهها، پيامها و نامههاى وى، يكى از منابع مهم مطالعات تاريخى، سياسى، اجتماعى، فرهنگى و اعتقادى است كه با عنوان صحيفه امام و پيش از آن با عنوان صحيفه نور منتشر شده است
شريعتمدارى را براى گفتگو و تصميمگيرى درباره موضوع فراخواند و به دنبال آن چند تلگراف اعتراضيه براى شاه و علم مخابره كرد. شاه هم از موضع قدرت و بىاعتنايى پاسخ گفت.
نامهها و تلگرافهايى نيز براى علماى شهرها ارسال شد كه موجى از تأييد مردم و حركتهاى اعتراضى را در كشور در پى داشت.
اجتماعات، تظاهرات، اعلاميهها و سخنرانىها در شهرستانها، بهويژه شهرهاى بزرگ، فضاى رعب و وحشت و خفقان بهوجود آمده را شكست و احتمال يك قيام عمومى بر ضد رژيم را افزايش داد. در آن شرايط و با وجود ضعف آگاهى و تشكل، صحبت از سرنگونى سلطنت و تشكيل حكومت اسلامى نمىتوانست مطرح باشد. بنابراين صحبتى از تغيير رژيم و يا مبارزه قهرآميز نبود و علما ضمن ايستادگى در برابر سياستهاى ديكته شده و ديكتاتورى، با شاه و دولت مكاتبه و با نمايندگان آنان مذاكره مىكردند.
مبارزات مردم به رهبرى روحانيان و مراجع گسترش يافت؛ به گونهاى كه امكان وقوع حركتهايى خارج از كنترل وجود داشت. مقامات دولتى در نطقهاى خود سعى در تهديد و گاه
فريب مردم داشتند و تصور آنان اين بود كه مراجع جرئت و تداوم مبارزه و مقابله حكومت را ندارند. اما پس از بررسى اوضاع به دليل نگرانى از تشديد حركتها و بازتاب خارجى نهضت، اعلام شد كه اجراى لايحه فعلًا متوقف مىشود، و از علما خواسته شد كه فعاليتها بر ضددولت را متوقف كنند.
اعلام اين خبر موجى از شادى و احساس پيروزى را در پى داشت. اما امام بلافاصله جلسهاى را با حضور تعدادى از مراجع تشكيل داد و با بررسى اوضاع و احوال و تحليل موضع دولت، گفت: «تمام اينها خيمهشببازى است، دروغ است. اينها برنامههاى اساسىترى براى اين مملكت دارند، و اين شكلى كه عمل شد، فريب و نيرنگى براى شما علما است. شما بايد در انتظار توطئههاى بزرگترى باشيد و من به شما اعلام خطر مىكنم.» بعد از جلسه نيز اعلاميهاى خطاب به مردم صادر كرد كه در بخشى از آن آمده بود كه: «... قيام عمومى دينى شما موجب عبرت براى اجانب گرديد، لكن لازم است متذكر شوم كه بايد مسلمين بيش از پيش بيدار و هوشيار بوده و مراقب اوضاع خود و مصالح اسلام باشند، و صفوف خود را فشردهتر كنند، كه اگر خداى نخواسته دستهاى ناپاكى بهسوى مقدسات آنها دراز شود، قطع كنند.»[1]
به اين ترتيب شخصيت و تفكر خلاق و تحليلگر امام، زمينهساز رهبرى وى گرديد.
انتشار چندين اطلاعيه و سخنرانى از امام خمينى صحنه سياسى- مبارزاتى كشور را متحول كرد و از آن مهمتر محتواى شعارها را نيز تغيير داد.
فضاى سياسى، فرهنگى و مبارزاتى در كشور همزمان با آغاز نهضت اسلامى و تداوم مبارزات تا قيام پانزدهم خرداد 1342 و ادامه آن تا پيروزى انقلاب اسلامى، تفاوت بسيارى با جريانات قبل از آن داشت. تحولى كه در وضعيت حوزهها و روحانيان به تدريج ايجاد شده بود، انقلابى در تفكر و رفتار سياسى- اجتماعى مردم بهوجود آورد و احزاب سياسى موجود را در وضعيت خاصى قرار داد كه قبلًا تصورى از آن نداشتند و نتوانستند با اين تحول جديد خود را
[1]. صحيفه نور، ج 1، ص 22