فصل دوم: دستگيرى امام و قيام 15 خرداد
مقدمه
نگرانى از شرايط بحرانى و از كنترل خارج شدن اوضاع، موجب تشديد برخورد رژيم با مبارزان گرديد. در چهاردهم خرداد، ساواك طى بخشنامهاى به مراكز خود در سراسر كشور اعلام كرد:
... نظر به اينكه در اين اواخر تحريكات عدهاى از روحانيون و وعاظ بهويژه پيروان [امام] خمينى برعليه مصالح عاليه [!] كشور به حدى رسيده كه ديگر قابل تحمل نيست، لذا تصميم گرفته شد كليه عناصر افراطى و محركين درجه اول دستگير شوند ... از هرگونه بىنظمى جداً جلوگيرى شود.[1]
در همين راستا درباره دستگيرى امام و تعدادى از روحانيان و مبارزان تصميمگيرى شد.
اگرچه دستگيرى امام از ماهها قبل مطرح و پروندهاى هم در دادگسترى قم تشكيل شده بود، كه به دلايلى، از جمله فرا رسيدن ماه محرم، اين كار عملى نشد، اما پس از جريان عاشورا، وضعيت براى حكومت قابل تحمل نبود و بنابراين جز دستگيرى امام و تعداد ديگرى از روحانيان و به راه انداختن تبليغات و ايجاد جوّ رعب و وحشت چاره ديگرى وجود نداشت.
شاه كه نگران آينده رژيم بود، پيش از فرا رسيدن ماه محرم، در 28 ارديبهشت 1342 گفت:
اگر متأسفانه لازم باشد انقلاب بزرگ با خون يك عده بىگناه يعنى مأموران دولت و يك عده بدبخت گمراه آغشته شود، اين كارى است كه چارهاى نيست و خواهد شد.
[1]. جواد منصورى، قيام 15 خرداد به روايت اسناد، ج 2، ص 9
قيام 15 خرداد
با دستگيرى امام در سحرگاه پانزدهم خرداد و انتشار خبر آن، بسيارى از مردم متدين و مبارز ناراحت و خشمگين شدند. قيام تاريخى و شجاعانه مردم مسلمان و فداكار، از تمامى اقشار و با انگيزه دينى و با شعار «يا مرگ يا خمينى» كه در روز پانزدهم خرداد 1342 اتفاق افتاد، كاملًا غيرمنتظره و پيشبينى نشده و خودجوش بود و پىآمدهاى مهمى داشت كه هيچيك از كارشناسان و تحليلگران رژيم شاه و آمريكا تصور درستى از آن نداشتند. بهگونهاى كه مىتوان گفت پانزدهم خرداد نقطه عطفى در تاريخ معاصر ايران و سرآغاز جريان نيرومندى شد كه تحولات گستردهاى را در ايران، جهان اسلام و در صحنه بينالمللى در پى داشت.[1]
آنچه درباره قيام مردم در پانزدهم خرداد بيشتر مورد بحث قرار مىگيرد، فداكارى، خودجوشى و شهادت يا زخمى شدن تعدادى از مردم است و آنچه كمتر مورد توجه واقع مىشود، تحول كيفى و عميقى است كه در آن روز در روند مبارزات ضداستعمارى مردم شكل گرفت و تا چندين دهه نيروى محركه اسلام سياسى، اسلام خمينى، اسلام ايرانى و به تعبير رايج در غرب، بنيادگرايى اسلامى شد.
ارتشبد فردوست، در اينباره مىنويسد:
... نكتهاى كه بايد متذكر شوم، ناآشنايى و بىاطلاعى عجيب مسئولين اطلاعاتى و امنيتى كشور و شخص محمدرضا از حركتهاى مردمى بود. در آن زمان محمدرضا مسئله روحانيت را جدى نمىگرفت ... لذا ساواك نمىتوانست اطلاعات و تحليل جامعى از اوضاع كشور داشته باشد. درباره تظاهرات پانزدهم خرداد، حتى شب قبل از آن اداره كل سوم [ساواك] و شهربانى هيچ اطلاعى نداشت ... تا ظهر پانزدهم خرداد هم محمدرضا، هم آمريكايىها و هم انگليسىها تظاهرات را يك طرح براندازى وسيع و سازمانيافته مىدانستند و بهشدت دستپاچه بودند.[2]
[1]. براى آگاهى از جزئيات قيام تاريخى و سرنوشتساز پانزدهم خرداد 1342 بنگريد به: جواد منصورى، قيام 15 خرداد به روايت اسناد
[2]. حسين فردوست، ظهور و سقوط سطلنت پهلوى، ص 520- 510
قيام پانزدهم خرداد تنها يك جنبش ضددولتى و اعتراض برضددستگيرى امام نبود، بلكه آغاز يكپارچه شدن سه عامل اسلام، امام و مردم بود كه بعدها زمينهساز انقلاب اسلامى و تداوم آن گرديد.
مبدأ انقلاب
امام خمينى پانزدهم خرداد را مبدأ انقلاب اسلامى مىداند و تمامى كسانى كه درباره انقلاب اسلامى تحقيق و مطالعه دقيقى داشتهاند نيز اين نظر را تأييد مىكنند؛ چرا كه مهمترين عوامل شكلگيرى انقلاب در اين روز نمود و ظهور يافت. حضور اقشار مختلف مردم، وحدت و انسجام آنان در مبارزه و داشتن اهداف و شعارهاى مشترك و اعتقاد به رهبرى و مرجعيت امام، سه ويژگى مهم و انكارناپذير در جريان قيام و در ادامه آن انقلاب بوده است.
تركيب و پيوند سه مؤلفه نيرومند امام، امت و اسلام، پديده جديدى در حركتهاى سياسى- اجتماعى معاصر است. رژيم شاه و حاميانش هيچگونه شناختى از اين مجموعه و قدرت آن و طبعاً پىآمدهاى آن نداشتند. بيشتر تحليلگران و سياستمداران معتقدند كه انقلاب اسلامى در شكل، محتوا، نيروى پشتيبان و رهبرى با انقلابهاى ديگر متفاوت است و از اين رو ابزارهاى شناخت و حتى چگونگى مقابله و چالش با آن نيز بايد بهگونه ويژهاى باشد.
همانگونه كه در عمل برخورد به شيوههاى رايج نهتنها به شكست و انزواى جريان انقلاب اسلامى منجر نشده، بلكه عامل تقويت و گسترش و ريشهدار شدن آن نيز گرديده است.
ساواك، سيا و موساد در هفدهم خرداد، قيام را تمام شده، مردم را سركوب شده، رهبرى امام را فراموش شده و حاكميت رژيم را تثبيت شده مىدانستند؛ بنابراين پاكروان، رئيس ساواك، در روز هجدهم خرداد بخشنامهاى به مراكز ساواك نوشت:
... در پايتخت و كليه شهرستانها هيچگونه تظاهرات و تشنجاتى روى نداده و در تهران و قم، شيراز و مشهد مأمورين انتظامى كاملًا بر اوضاع مسلط و مراقبتهاىلازم را معمول داشتهاند.[1][2]
آشنايى با انقلاب اسلامى ايران، ص: 170
مطبوعات و رسانههاى داخلى و خارجى، بدون توجه به واقعيتها و علل قيام و بيشتر بر اساس ديدگاههاى خود، موضوع را بازتاب دادند؛ چرا كه هيچ نشريه مردمى منتشر نمىشد و گردانندگان رسانهها غالباً يا از عوامل رژيم و يا وابسته به سازمانهاى جاسوسى و فراماسونرى بودند.
در بخشى از گزارش مشروح و جمعبندى ساواك از جريان قيام مردم آمده است:
... اتهاماتى كه به روحانيون مخالف دولت وارد آمده، از قبيل جلوگيرى از پيشرفت اجتماع، همكارى با عناصر خارجى و امثال آن، غيرواقعى تلقى و ضمناً كوشش شده هدف اصلى اقدامات آنها را به اصطلاح برقرارى قانون و بر طرف كردن رژيم ديكتاتورى معرفى نمايند.
از چندى قبل مسئله بهايىگرى مورد توجه مراجع مذهبى و طبقات مختلف مردم قرار گرفته و مخالفين دولت سعى كردهاند چنين وانمود سازند كه گويا زمامداران كشور افراد بهايى را تقويت مىكنند و اين ادعا در ميان افراد عادى ملت و حتىگروهى از روشنفكران نيز مورد قبول واقع شده، و در روح آنها اثر گذاشته است. خصوصاً انتصاب اخير تيمسار دكتر شفقت كه شهرت به بهايىگرى دارد، به سمت رياست ستاد نيروى زمينى، به تقويت چنين فكرى كمك كرده است. اين انتصاب بدان جهت صورت گرفت تا با اطمينان خاطر بيشترى روحانيون و مراكز مذهبى و سرانجام طرفداران روحانيت و بالاخص هواخواهان آيتالله خمينى را سركوب نمايند.[3]
برداشت و تصورى كه از ملت ايران وجود داشت، مشابه برداشتها و تصورات موجود از ملتهاى ديگر بود. كارشناسان رژيم شاه و آمريكا تصور مىكردند با ايجاد رعب و وحشت عمومى، كشتار جمعى، حكومت نظامى، از هم پاشيدن گروهها، دستگيرى، شكنجه و تبعيد مبارزان، خواهند توانست در درازمدت حاكميت و منافع خود را حفظ و تثبيت كنند. ويژگىهاى نهضت اسلامى، بهويژه فرهنگ عاشورا و شهادت، مورد توجه قرار نگرفت و اين درحالى بود
[1]. جواد منصورى، قيام 15 خرداد به روايت اسناد، ج 2، ص 29
[2]منصورى، جواد، آشنايى با انقلاب اسلامى ايران، 1جلد، دفتر نشر معارف - قم، چاپ: پنجم، 1390.
[3]. همان، ص 38
مطبوعات و رسانههاى داخلى و خارجى، بدون توجه به واقعيتها و علل قيام و بيشتر بر اساس ديدگاههاى خود، موضوع را بازتاب دادند؛ چرا كه هيچ نشريه مردمى منتشر نمىشد و گردانندگان رسانهها غالباً يا از عوامل رژيم و يا وابسته به سازمانهاى جاسوسى و فراماسونرى بودند.
در بخشى از گزارش مشروح و جمعبندى ساواك از جريان قيام مردم آمده است:
... اتهاماتى كه به روحانيون مخالف دولت وارد آمده، از قبيل جلوگيرى از پيشرفت اجتماع، همكارى با عناصر خارجى و امثال آن، غيرواقعى تلقى و ضمناً كوشش شده هدف اصلى اقدامات آنها را به اصطلاح برقرارى قانون و بر طرف كردن رژيم ديكتاتورى معرفى نمايند.
از چندى قبل مسئله بهايىگرى مورد توجه مراجع مذهبى و طبقات مختلف مردم قرار گرفته و مخالفين دولت سعى كردهاند چنين وانمود سازند كه گويا زمامداران كشور افراد بهايى را تقويت مىكنند و اين ادعا در ميان افراد عادى ملت و حتىگروهى از روشنفكران نيز مورد قبول واقع شده، و در روح آنها اثر گذاشته است. خصوصاً انتصاب اخير تيمسار دكتر شفقت كه شهرت به بهايىگرى دارد، به سمت رياست ستاد نيروى زمينى، به تقويت چنين فكرى كمك كرده است. اين انتصاب بدان جهت صورت گرفت تا با اطمينان خاطر بيشترى روحانيون و مراكز مذهبى و سرانجام طرفداران روحانيت و بالاخص هواخواهان آيتالله خمينى را سركوب نمايند[1]
برداشت و تصورى كه از ملت ايران وجود داشت، مشابه برداشتها و تصورات موجود از ملتهاى ديگر بود. كارشناسان رژيم شاه و آمريكا تصور مىكردند با ايجاد رعب و وحشت عمومى، كشتار جمعى، حكومت نظامى، از هم پاشيدن گروهها، دستگيرى، شكنجه و تبعيد مبارزان، خواهند توانست در درازمدت حاكميت و منافع خود را حفظ و تثبيت كنند. ويژگىهاى نهضت اسلامى، بهويژه فرهنگ عاشورا و شهادت، مورد توجه قرار نگرفت و اين درحالى بود
[1]. همان، ص 38
كه از قرنها پيش تشكيلاتى مردمى وجود داشت كه در شرايط خاصى منسجم و فعال مىشد. مهمترين پايگاههاى اين تشكل سراسرى مساجد، حوزههاى علميه و حسينيهها بود.
اين تشكيلات در سال 1341 و بهويژه در محرم سال 1342 با هدايت امام فعال شد و لايههاى پايين و ميانى جامعه را تحتتأثير آموزههاى اسلامى- شيعى قرار داد. رشد آگاهى سياسى- اجتماعى و حضور فعال طبقه متوسط در صحنههاى مبارزاتى و رهبرى امام و روحانيان پيرو امام، تمامى معادلات جامعه ايران را دگرگون ساخت؛ بهگونهاى كه شيوهها و شگردهاى مؤثر در سركوبى مبارزات ديگر كارساز و مؤثر نبود.
حضرت امام بارها درباره قيام پانزدهم خرداد، علل و پىآمدهاى آن سخن گفت. از نظر ايشان اين واقعه، يكى از وقايع مهم و تأثيرگذار در تاريخ معاصر ايران است كه براى بسيارى از تحولات پس از آن، مبدأ و تعيينكننده بوده است. اگرچه رژيم شاه سعى داشت با اختلافافكنى ميان روحانيان و مراجع و طرح شعارها و موضوعات انحرافى نهضت را دچار اختلاف و انحراف نمايد، اما اين اقدام بهعلت مواضع دقيق و سنجيده امام و هوشيارى نيروهاى مبارز خنثى شد. امام آخرينبار در ارتباط با پانزدهم خرداد و تلاشهاى منافقانه و خصمانه رژيم شاه فرمود:
اولين و مهمترين فصل خونين مبارزه در عاشوراى خرداد رقم خورد. در پانزدهم خرداد 42 مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود كه اگر تنها اين بود مقابله را آسان مىنمود.
بلكه علاوه بر آن از داخل جبهه خودى، گلوله حيله و مقدسمآبى و تحجر بود. گلوله زخم زبان و نفاق و دورويى بود كه هزار بار بيشتر از باروت و سرب جگر و جان را مىسوخت و مىدريد. در آن زمان روزى نبود كه حادثهاى نباشد، ايادىپنهان و آشكار شاه به شايعات و تهمتها متوسل شدند. حتى نسبت تارك الصلاة و كمونيست و عامل انگليس به افرادى كه هدايت مبارزه را بهعهده داشتند مىدادند. واقعاً روحانيت اصيل در تنهايى و اسارت، خون مىگريست كه چگونه آمريكا و نوكرش پهلوى مىخواهند ريشه ديانت و اسلام را بركنند، و عدهاى روحانى مقدسنما ناآگاه و يا بازى خورده، و عدهاى وابسته كه چهرهشان بعد از پيروزى روشن گشت، مسير اين خيانت بزرگ را هموار مىنمودند.[1]
[1]. صحيفه نور، ج 21، ص 92
پىآمدهاى قيام
دو واقعه بزرگ و تعيينكننده به فاصله پانزده سال روى داد؛ اولى آغازكننده روند انقلابى شدن نهضت اسلامى، و دومى پيروزى انقلابى كه سرآغاز دوران جديد و تحولات گستردهاى گرديد كه آثار و پىآمدهاى آن بسيارى از جريانهاى داخلى و جهانى را تحتتأثير قرار داد.
اگرچه قيام مردم براى سرنگونى رژيم وابسته و مقابله با سياستهاى تحميلى در مراحل اوليه به پيروزى نرسيد، ولى با توجه به موج عصيانى كه در مردم بهوجود آمد، مبارزه در اشكال مختلف ادامه يافت.[1]وضع اقتصادى كشور به اندازهاى بحرانى بود كه جز با كمكهاى خارجى و استفاده از همه ذخاير ارزى امكان عادىسازى و فعال شدن امور اقتصادى و معيشتى مردم وجود نداشت. در اين شرايط براى آينده رژيم سه رويكرد متفاوت متصور بود:
1. استقرار حكومت نظامى براى مدتى طولانى؛
2. تداوم تعطيلى مجلس و سركوب شديد هرگونه مخالفتى با دولت غيرنظامى؛
3. عادىسازى وضعيت و تعديل در برخورد با روحانيان، بهگونهاى كه عقبنشينى دولت تلقى نشود.
هيئت حاكم با توجه به ديدگاههاى آمريكا و با تظاهر به اجراى تعهدات خود، رويكرد سوم را برگزيد. آزادى شمارى از دستگيرشدگان، مذاكره با مراجع، انصراف از محاكمه امام و آزادى موقت ايشان، اعلام برگزارى انتخابات مجلس بيستويكم و محدود كردن تبليغات بر ضدروحانيان، در راستاى عادىسازى وضعيت انجام شد كه به اعتراف مقامات و كارشناسان رژيم، تأثير چندانى در ديدگاه مردم و عزم راسخ آنان براى ادامه قيام تا پيروزى نداشت. اعدام طيب حاجرضايى و حاج اسماعيل رضايى و محاكمه تعدادى از اعضاى نهضت آزادى، نشان داد كه اظهارات و تبليغات رژيم، درواقع سياستى رياكارانه براى فريب مردم است، و رژيم
[1]. براى بررسى مستند اين تحليل، به گزارش مشروح ساواك كه يك هفته پس از پانزدهم خرداد تهيه شده است، مراجعهنماييد: جواد منصورى، قيام 15 خرداد به روايت اسناد، ج 2، ص 309
همچنان درصدد قدرتنمايى و سركوب است.
ترور كِنِدى در دوم آذر 1342 و به قدرت رسيدن ليندن جانسون، براى شاه و هيئت حاكم بسيار خوشحالكننده بود.
جانسون تنها آن بخش از چارچوب سياست خارجى كِنِدى را مورد تأييد قرار داد كه دربردارنده حقوق بشر و قبول كاربرد نيروهاى پليس و ارتش براى برقرار نگهداشتن ثبات در كشورى از جهان سوم بود كه حاكمانش از متحدان آمريكا بهشمار مىرفتند.[1]
با مرگ كِنِدى، شاه سياست سركوب و خفقان را با شدت بيشترى پىگيرى كرد؛ زيرا جانشين او عميقاً تحتتأثير ديكتاتورىهايى كه در آسيا و آمريكاى لاتين از آنها ديدار كرده بود، قرار گرفت و از آنان پشتيبانى كرد.
فروش پيشرفتهترين سلاحهاى نظامى، حمايت كامل از اقدامات ضدمردمى، دفاع از حكومت شاه در آمريكا و اروپا و جلوگيرى از محكوميت رژيم در مجامع بينالمللى، بخشى از اقدامات انجام شده در دوران جانسون بود. با وجود چنين مواضعى، مقامات آمريكا نسبت به آينده رژيم و تداوم سلطه بر ايران نگران بودند و قيام ديگرى را پيشبينى مىكردند. وزير دفاع آمريكا، مك نامارا، مىگويد:
ملت ايران نارضايتى شديدى از حكومت خود دارد و بايد در رفع اين نارضايتى كوشيد، چون با اين ترتيب وضع ايران براى كمونيست شدن از هر زمانى آمادهتر است.[2]
اسدالله علم، به دليل سوابق، عملكرد و وابستگى او به سازمانها و دولتهاى بيگانه و دخالت مستقيم در كشتار مردم در پانزدهم خرداد بسيار منفور بود؛ بهگونهاى كه دولت آمريكا ادامه حكومت وى را تحمل نكرد و برنامه تغيير دولت را پى گرفت؛ هرچند علم در طول دوران يك سال و نيم نخستوزيرى، به كمك اسرائيل و انگليس، خدمات بزرگى به خاندان پهلوى و بقاى سلطنت كرده بود و به شدت مورد اعتماد و تكيهگاه شاه بود.
[1]. جيمز ا. بيل، شير و عقاب، ص 214
[2]. همان، ص 365
دستگاههاى اطلاعاتى آمريكا و انگليس در اقدامى هماهنگ، حسنعلى منصور پسر رجبعلى منصور، آخرين نخستوزير رضاشاه و از مهرههاى فراماسونرى، را براى نخستوزيرى انتخاب و شاه را مجبور به پذيرش آن و بركنارى علم كردند.[1]به دليل سوابق علم و پدرش در خدمتگزارى به خاندان پهلوى، وى همچنان يكى از نزديكان شاه باقى ماند و در سمت وزير دربار درواقع گرداننده بسيارى از امور كشور بود.
بركنارى علم و انتصاب منصور
در سال 1339، آمريكا براى ايجاد تغييرات بنيادى در ايران، نيروهاى متخصص و تحصيلكرده علاقهمند به غرب را در تشكيلاتى جديد با نام «كانون مترقى» به رياست حسنعلى منصور سازماندهى كرد. اين تشكيلات، در ابتدا فعاليت نيمهعلنى داشت و شرط عضويت در آن، داشتن حداقل مدرك ليسانس و وفادارى به آمريكا و سلطنت بود. اين كانون به پيشنهاد پروفسور پوپ، استاد دانشگاه ماساچوست و عضو سازمان سيا تأسيس گرديد.
«كانون تحت حمايت مستقيم دولت آمريكا بهوجود آمده بود و هدف استراتژيك آن نيز سپردن مقامات حساس مملكتى به اعضاى اين كانون بود، كه متعاقب اجراى دستورالعملهاى آمريكا، موسوم به انقلاب سفيد مىبايست صورت پذيرد، و مواضع مهرههاى رقيب را در ارگانهاى كشور به چنگ آورد.»[2]چرا كه استقرار سلطه و اجراى سياستهاى جديد آمريكا، نيازمند مديران و برنامههاى مورد تأييد و مطمئن بود.
او در شش ماهه دوم سال 1339 به ايران آمد و قريب شش الى هفت ماه در ايران بود، و مأموريت داشت در مورد پيشنهاد سفير وقت آمريكا و وزيرمختار سفارت آمريكا، بر اثر
[1]. ساواك در سال 1337 در بيوگرافى رجال كشور، در مورد حسنعلى منصور نوشت:« ... شخصيتى ندارد تا تمايلى داشتهباشد، ولى پدرش از عمال درجه اول سياست انگليس است. عاشق حاكم وقت و عضو جمعيت ياران دبيرستانى، متواضع ولى بىشخصيت، افكار عالى به هيچوجه ندارد، و تمام ترقى او روى نفوذ پدرش بود. كممغز، بىتجربه، عزيز بىجهت ....»( جواد منصورى، قيام 15 خرداد به روايت اسناد، ج 2، ص 359.)
[2]. دولتمردان ايران، ج 2، ص 71