بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 95

دولت‌هاى بى‌ثبات‌

در شرايطى كه غالب زمامداران، عوامل مستقيم و غيرمستقيم خارجى بودند، كشور اشغال شده، ساختار حكومت فروريخته و هرج و مرج همه‌جا را فرا گرفته بود، دولت با ثبات و مورد حمايت مردم نمى‌توانست شكل بگيرد؛ از اين رو در دوران اشغال و حتى يك‌دهه پس از آن نيز بى‌ثباتى يكى از ويژگى‌هاى دولت‌ها در ايران بود. اين كوتاهى دوران تصدى، دو معضل بزرگ ناتوانى در اداره كشور و عدم تأمين معيشت و امنيت عمومى و ناتوانى در كنترل گروه‌ها و جريان‌هاى فرصت‌طلب و وابسته را به‌دنبال داشت. تداوم اين وضعيت، مشكلات پيچيده‌ترى را در نيمه دوم دهه 20 شكل داد.

نخستين كابينه پس از استعفاى فروغى كه در واقع نخست‌وزير دوران تسليم ايران به متفقين بود، به رياست سهيلى در بهمن‌ماه 1320 آغاز به‌كار كرد. او بيش از شش‌ماه نتوانست به‌كار خود ادامه دهد.

در مرداد 1321 با استعفاى على سهيلى، احمد قوام معروف به قوام‌السلطنه، اولين كابينه خود را در دوران اشغال تشكيل داد. او هم پس از شش ماه مجبور به استعفا شد و دوباره سهيلى نخست‌وزير گرديد. او چندين بار قصد استعفا داشت، ولى چون فرد ديگرى كه مسئوليت بپذيرد و مورد تأييد متفقين باشد و يا از مجلس رأى‌اعتماد بگيرد نبود، چهارده ماه نخست‌وزير بود، در اين مدت در واقع دولتى وجود نداشت و نمايندگان اشغال‌گران و عوامل آنها در سطح كشور تصميم‌گيرى مى‌كردند.

كنفرانس تهران‌

در آذرماه 1322 متفقين براى ايجاد هماهنگى و گشايش جبهه دوم بر ضدآلمان، به جلسه‌


صفحه 96

مشترك سران آمريكا، شوروى و انگليس نياز داشتند كه به پيشنهاد استالين، تهران محل برگزارى كنفرانس تعيين شد. اگرچه دولت ايران را در جريان نگذاشتند و از محتواى مذاكرات مطلبى به اطلاع آن نرساندند.

از ششم آذر كنفرانس تاريخى تهران به مدت سه روز تشكيل و جلسات متعددى در سطح سران برگزار شد كه سهيلى، نخست‌وزير، و ساعد مراغه‌اى، وزير خارجه، تنها در حاشيه كنفرانس مذاكراتى با وزراى خارجه داشتند. خواسته دولت تضمين تماميت ارضى، كمك‌هاى مالى و اقتصادى، جبران خسارات و حمايت از ايران در برقرارى امنيت بود.

سران متفقين اعلاميه‌اى را مشتركاً در دهم آذر امضا و منتشر كردند كه به «اعلاميه تهران» معروف شد. در اين اعلاميه با تأييد خسارت‌هاى ايران و ضرورت جبران آن تصريح شد:

دولت‌هاى ايالات متحد آمريكا، اتحاد جماهير شوروى و ممالك متحد انگلستان در حفظ استقلال و حاكميت و تماميت ارضى ايران با دولت ايران اتفاق‌نظر دارند و به مشاركت ايران با سايرملل صلح‌دوست در برقرارى صلح بين‌المللى و امنيت و سعادت بعد از جنگ طبق اصول منشور آتلانتيك كه مورد قبول هر چهار دولت است استظهار دارند.[1]

تجزيه آذربايجان‌

در فروردين 1323 بحران تجزيه‌طلبى در غرب كشور (كردستان و آذربايجان) وجود داشت. از فرقه دموكرات آذربايجان كه در واقع شاخه‌اى از تشكيلات شوروى در ايران بود، محمدساعد مراغه‌اى نخست‌وزير شد. مجلس تصور مى‌كرد با انتخاب فردى از منطقه آذربايجان بتواند مشكل تجزيه‌طلبى را حل كند. در حالى‌كه اين جريان به حزب و افرادى خاص ارتباط نداشت، بلكه طرح و برنامه شوروى براى تسلط بر حاشيه غربى ايران و رسيدن به خوزستان و خليج‌فارس و در صورت امكان تجزيه گيلان، خراسان، سيستان و بلوچستان، بود. به عبارت‌

[1]. عبدالرضا هوشنگ مهدوى، سياست خارجى ايران در دوران پهلوى، ص 86


صفحه 97

ديگر، شوروى از اوضاع آشفته جنگ و به‌هم‌ريختگى ايران مى‌خواست به يكى از اهداف تاريخى و استراتژيك خود برسد. دسترسى به خليج‌فارس و اقيانوس هند براى رقابت با غرب ايده‌آل شوروى بود.

دولت نتوانست از تجريه آذربايجان جلوگيرى كند و در سال 1324 رسماً «حكومت مستقل آذربايجان» اعلام موجوديت كرد و شوروى بلافاصله آن را به رسميت شناخت. در اين موقعيت، ساعد استعفا داد. مجلس دوباره او را مأمور تشكيل دولت كرد. ساعد براى مقابله با جريان تجزيه‌طلب و حفظ تماميت ارضى، چند نفر از آذربايجان را در كابينه خود منصوب كرد، ولى اين سياست نيز نتيجه‌اى نداشت. دولت ساعد، تركيب و انسجام مناسبى براى حل مسائل كشور نداشت و از حمايت مردمى نيز برخوردار نبود. در آبان 1324 ساعد استعفا داد و مرتضى قلى‌بيات مأمور تشكيل كابينه شد.

دولت بيات، به مدت سه ماه و مجدداً حكيمى به مدت دوماه نخست‌وزير مى‌شوند و سرانجام در اول بهمن‌ماه، بار ديگر قوام‌السلطنه نخست‌وزير شد و با بحران آذربايجان برخورد كرد.[1]

بر اساس قراردادى كه سران متفقين، روزولت (آمريكا)، چرچيل (انگليس)، استالين (شوروى)، در كنفرانس تهران با دولت ايران منعقد كردند، قرار بود كه بلافاصله پس از پايان جنگ، نيروهاى اشغالگر ايران را ترك و غرامت دوران اشغال را بپردازند، اما شوروى از تخليه ايران خوددارى كرد. بدون اينكه دليل منطقى روشنى ارائه كند. زمانى كه تحت فشار آمريكا و

[1]. در اينجاست كه دكتر مصدق وارد ميدان مى‌شود، و قانونى را به مجلس پيشنهاد مى‌كند كه هر كس براى دادن امتياز نفت با خارجى وارد مذاكره بشود، چه نخست‌وزير، چه وزير يا هر كس، محكوم بوده و زندانى مى‌شود. وى توجه مردم را جلب كرد و مردم خوشحال شدند كه سرانجام كسى پيدا شد كه مانع دادن امتياز نفت به انگليس و آمريكا باشد.

اما مسئله اين بود كه انگليسى‌ها مى‌بردند؛ منظور اين بود كه شريك جديدى پيدا نكند. به همين دليل در مجلس چهاردهم، غلامحسين رحيميان رفت پشت تريبون و خطاب به دكتر مصدق گفت: حالا كه شما پيشقدم شديد و اين قانون را به مجلس پيشنهاد داديد و مجلس هم تصويب كرد، بياييد لطفتان را تكميل و اين پيشنهاد مرا امضا كنيد تا امتياز نفت كه به دولت انگلستان داده شده است لغو شود. چون اين امتياز را زمان رضاخان كه ديكتاتور بود به زور دادند. مى‌خواهم تو اولين كسى باشى كه امضا كنى. ولى مصدق امضا نكرد.( دكتر حسن آيت، درس‌هايى از تاريخ سياسى ايران، ص 130.)


صفحه 98

انگليس مجبور به خروج نيروهايش از ايران شد، با زمينه‌سازى قبلى و به كمك حزب توده، طرح تجزيه آذربايجان و كردستان را به رهبرى جعفر پيشه‌ورى به اجرا درآورد.[1]

پيشه‌ورى، رئيس فرقه دموكرات آذربايجان، به بهانه ردّ اعتبارنامه‌اش در مجلس چهاردهم در سال 1324 طرح تجزيه آن ايالت را به اجرا درآورد. فرقه دموكرات با كشتار و خفقان در منطقه‌اى كه سوابق مذهبى عميقى داشت، حكومت ديكتاتورى پرولتاريا (طبقه كارگر) وابسته به كمونيسم بين‌المللى را اعلام كرد و آزادسازى بقيه ايالات ايران را براى برقرارى نظام سوسياليسم با اعلام تجزيه كردستان به مركزيت مهاباد، به رهبرى قاضى محمد دنبال كرد.

گردانندگان فرقه دموكرات آذربايجان و ساير سرسپردگان به شوروى، تصورشان اين بود كه با قتل‌عام چند هزار نفر، خراب كردن مساجد و يا تبديل آنها به موزه و سالن رقص و باشگاه جوانان، روحيه مذهبى و ملى مردم را از بين مى‌برند. به اين ترتيب فرهنگ مقاومت و هويت اسلامى كه بزرگترين سد و مانع آنان براى سلطه بر ايران بود، به فرهنگ سوسياليستى تبديل مى‌شود! صرف‌نظر از فعاليت‌هاى ديپلماتيك و رقابت قدرت‌هاى بزرگ، مى‌توان مقاومت مردم و علما در داخل آذربايجان را مهم‌ترين عامل شكست فرقه دموكرات و طرح تجزيه ايران برشمرد.

قوام‌السلطنه كه داراى سوابق طولانى در صحنه سياسى و در پست‌هاى نخست‌وزيرى و وزارت بود، بلافاصله پس از انتخابش به نخست‌وزيرى در بهمن‌ماه 1324، در سفرى به مسكو، با استالين درباره روابط دو كشور، اوضاع منطقه و قضيه نفت مذاكره كرد. همچنين قصد خود را از تشكيل يك دولت ائتلافى با حضور وزرايى از حزب توده به اطلاع او رسانيد.

[1]. فرقه دموكرات كردستان در آبان‌ماه 1324 به‌دست ملامصطفى بارزانى تشكيل و در 24 آذر همان سال حكومت كردستان مستقل اعلام شد. سران فرقه دموكرات كردستان پس از خروج نيروهاى شوروى به آن كشور فرار كردند. پس از كودتاى عبدالكريم قاسم، ملامصطفى به عراق مى‌رود و با كمك آمريكا و ساواك ايران با حكومت جديد مى‌جنگد. اين درگيرى‌ها نتيجه‌اى نداشت جز كشته شدن 25 هزار نفر. درپى مصالحه رژيم شاه و رژيم بعثى عراق، ملامصطفى به ايران مى‌آيد و درگيرى‌ها در سال 1353 خاتمه مى‌پذيرد


صفحه 99

استالين كه در چند جبهه گرفتارى داشت، در يك تعامل با غرب، امتيازاتى را در اروپا گرفت و امتيازاتى از جمله تخليه آذربايجان و بازگشت آن به ايران را پذيرفت. اگر چه قوام‌السلطنه بعدها تمام اين ماجرا و موفقيت در اين زمينه را به ديپلماسى تاكتيكى و تأخيرى خود نسبت داد.

قوام‌السلطنه در بازگشت از مسكو، در ملاقات با سران حزب توده پيشنهاد تصدى سه وزارتخانه را به آن حزب داد. وزارتخانه‌هايى كه هماهنگ با شعارهاى معروف و هميشگى حزب توده بود. وزارت فرهنگ (كه بعدها به آموزش و پرورش تبديل شد)، وزارت بهدارى، وزارت كار كه با چهار شعار فرهنگ رايگان براى همه، بهداشت رايگان، كار براى همه، زمين براى كشاورزان و الغاى سيستم ارباب رعيتى متناسب و همراه بود.

سه وزير توده‌اى؛ دكتر مرتضى يزدى، وزير بهدارى، دكتر كشاورز، وزير فرهنگ، و ايرج اسكندرى، وزير كار، پس از مدتى متوجه شدند كه امكانات و محدوديت‌هاى كشور به اندازه‌اى است كه نمى‌توانند اقدامات چشمگير و قابل ملاحظه‌اى انجام دهند؛ از اين رو استعفا دادند و پس از مدتى كوتاه، آذربايجان از نيروهاى فرقه دموكرات تخليه و اعضاى مركزى و شمار ديگرى از آن به شوروى پناهنده شدند.

به اين ترتيب مقدمات ورود نيروهاى دولتى پس از مقاومت مردمى و فعاليت‌هاى سياسى فراهم و در روز 21 آذر 1325 فرقه دموكرات شكست خورد و حكومت خودمختار سقوط كرد.

با آزادسازى آذربايجان، نيروهاى دولتى كه در واقع نقشى در سقوط حكومت خودمختار نداشتند و بيشتر، دخالت آنها جنبه نمايشى داشت، آن‌چنان تبليغاتى به راه انداختند كه گويا واقعاً فتحى صورت گرفته است؛ بنابراين هر ساله در اين روز مراسم رژه و جشن‌هاى مفصل تحت عناوين روز ارتش، روز پيروزى، روز آذربايجان برگزار مى‌كردند، در حالى كه هيچ صحبتى از تسليم كمتر از 24 ساعت در برابر نيروهاى متفقين در شهريور 1320 و پذيرفتن اشغال كشور به مدت بيش از پنج سال نمى‌شد.

قوام‌السلطنه چند روز پس از پايان ماجرا استعفا داد و بار ديگر حكيمى مأمور تشكيل‌


صفحه 100

دولت شد. به اين ترتيب بخشى از قرارهاى قوام با استالين به اجرا درآمد و بخش ديگرى با استعفاى وى و مخالفت مجلس با تصويب اين توافقات منتفى گرديد.

حزب توده، تجزيه آذربايجان را كه مقدمه تجزيه چند ايالت ديگر بود، در راستاى مأموريت ايدئولوژيك و آزادى خلق‌هاى ايران و دفاع از انترنا سيوناليسم كمونيسم و اطاعت از مركزيت ديكتاتورى پرولتارياى جهانى، تفسير و تأييد مى‌كرد. اين موضع‌گيرى ضربه سنگينى بر حيثيت و اعتبار حزب، حتى در درون تشكيلات حزبى وارد كرد، با اين وجود رهبران حزب همچنان اين اقدام را به نفع ملت ايران مى‌دانستند؛ چرا كه دولت شوروى و حزب كمونيست آن كشور براى حزب توده ارزش مطلق داشت و پيروى از اوامر آنها را واجب و ضرورى مى‌پنداشتند!

گسترش مبارزات گروه‌هاى مسلمان‌

در دوره رضاخان، مبارزات علما و مردم به اندازه‌اى بود كه سرانجام مقامات انگليسى اعتراف كردند كه شيوه‌هاى به‌كار گرفته شده در دوران رضاخان، امپراتورى بريتانيا را نزد مردم منفور كرده است؛ چرا كه علاوه بر استبداد، تمامى شرايط اجتماعى، سياسى و ادارى بر ضد روحانيان و ارزش‌هاى دينى سازمان‌دهى و حمايت شده بود. به عبارت ديگر، پس از مشروطه و با شدت بيشترى در دوران رضاخان، امكانات عمومى كشور از سوى دولت و روشنفكران براى مبارزه با مذهب، ارزش‌ها و نهادهاى دينى به‌كار گرفته شد.

در تحليل‌هاى تاريخى، اجتماعى و سياسى ماركسيست‌ها و ملى‌گراها، مذهب به عنوان يكى از عوامل انحطاط و عقب‌ماندگى كه هرچه زودتر مى‌بايست از صحنه سياست و حكومت خارج شود، معرفى مى‌شد؛ اينان راهى جز غربى شدن را نمى‌شناختند.

ماركسيست‌ها حزب كمونيستِ شوروى را كعبه آمال، و ماركسيسم را تنها راه نجات و سعادت ملت و كشور تبليغ مى‌كردند. كادر تربيت شده، امكانات وسيع و آزادى عمل آنان با حضور نيروهاى اشغالگر شوروى و بى‌خبرى مردم به ويژه جوانان، زمينه‌ساز گسترش موج‌


صفحه 101

گرايش به اين مكتب شد كه دولت نيز از آن پشتيبانى كرد.

غرب‌گراها در پوشش فراماسونرى، احزاب ملى و عوامل نفوذى در دستگاه‌هاى دولتى و با استفاده از ضعف آگاهى سياسى مردم، آن‌چنان ارزش‌ها و تمدن غرب را تبليغ مى‌كردند كه گويا غرب همان مدينه فاضله موعود است گروهى از مردم هم ندانسته در آرزوى غربى‌شدن و ايجاد تغييرات، از خودبيگانه و شيفته فرنگ شده بودند.

در چنين شرايطى، نيروهاى مبارز و مؤمن، به دليل عدم وجود امكانات و پشتيبانى، ضعف شناخت و تحليل از روندهاى سياسى داخلى و خارجى، اختلافات و سرخوردگى‌هاى روحانيان از جريان‌ها و گرفتارى‌هاى چهل ساله- از 1285 تا 1325- و مهم‌تر از همه ضعف رهبرى بودند.

با سقوط رضاخان، نيروهاى مذهبى بيش از همه خوشحال شدند، اما جريان ضددينى حاكم، با شكل و شعارهاى ديگرى ادامه يافت؛ زيرا غرب و شرق در يك موضوع وحدت نظر و همكارى كامل داشتند كه آن هم مقابله با جريان‌هاى اسلامى و روحانيان رهبرى‌كننده مردم مبارز بود.

در سال‌هاى 25- 1320 سازمان‌ها، گروه‌ها و شخصيت‌هاى مبارز دينى، به‌علت مشكلات حاد معيشتى و حضور متفقين و ضرورت بازيابى و ارزيابى جديد از وضعيت و ايجاد آمادگى، فعاليت چندانى نداشتند. احياى مدارس علوم دينى، پذيرش طلاب جديد، انتشار نشريات، كتاب و اعلاميه‌ها، بخشى از فعاليت‌هاى اين دوره در راستاى تجديد و تقويت نيروى متدين مبارز بود.

1. تربيت نيروهاى مذهبى‌

پس از خروج متفقين و ايجاد شرايط جديد و برقرارى آزادى نسبى مبارزه نيروهاى متدين در چهار جبهه آغاز شد.

در شرايط نياز دولت به فعاليت مذهبى براى مقابله با كمونيسم و مهم‌تر از آن، جلب‌


صفحه 102

رضايت مردم براى تحكيم و تثبيت موقعيت رژيم سلطنتى، نيروهاى مذهبى علاوه بر بازگرداندن و تقويت حوزه‌ها، اقدام به تأسيس مدارس اسلامى و انجمن‌هاى گوناگون كردند.[1]

مدارس جديد كه بزرگترين مجموعه آنها به‌نام «جامعه تعليمات اسلامى» و با ابتكار و همت مرحوم شيخ عباسعلى اسلامى در تهران و بعضى شهرها، تأسيس شد، زمينه‌ساز تربيت شمارى از متخصصان متدين در رشته‌هاى مختلف گرديد كه بعدها آثار و نتايج ارزنده آن بروز كرد. شمار بسيارى از كسانى كه از سال 1341 به بعد در مبارزات اسلامى نقش فعال و مؤثرى برعهده گرفتند، در اين‌گونه مدارس تحصيل كرده بودند.[2]در دهه 20 تصور نمى‌شد مدارس دينى جديد بتوانند چنين آثار گسترده‌اى درپى داشته باشند؛ بنابراين در دهه 50 رژيم شاه براى مقابله با اين آثار محدوديت‌ها و مشكلات بسيارى براى اين مدارس ايجاد كرد.

[1]. وضعيت اكثر مدارس علميه دينى در دوره رضاخان تغيير كرد. از اين رو يكى از رويكردهاى مبارزه در دهه 20 بازگرداندن اين‌گونه مدارس به وضعيت و كاركرد اوليه خود بود. براى نمونه مى‌توان به مدرسه نواب مشهد اشاره كرد .... درباره مدارس علميه شهر يزد آقاى خاتم يزدى مى‌نويسد:« همه مدارس علوم دينى يزد كه اتفاقاً زياد هم بودند، يا در اختيار آموزش و پرورش بود و يا از اين مدارس به‌عنوان اصطبل اسب‌هاى شهردارى استفاده مى‌شد. بعضى از مدارس را بازارى‌ها انبار كالاهاى خود كرده بودند، و بعضى نيز پاتوق دراويش گشته بود ... بعد از سقوط پهلوى اول، مدارس يزد مثل مدرسه خان بزرگ و خان كوچك و مصلا و چهار منار و ملاعبدالرحيم خان در اختيار روحانيت قرار گرفت.»

در سارى نيز يكى از مدارس علميه از زمان رضاخان به مدرسه دخترانه تبديل و تا سال 1326 يكسره به همان شكل مانده بود. وقتى نواب صفوى خبر آن را شنيد، همراه سى نفر به سارى رفت و در آن مدرسه وارد شده به سخنرانى پرداخت. مسئولان شهر ابتدا قول همكارى دادند، اما اندكى بعد نواب را دستگير و يازده روز زندانى‌اش كردند. وى را تا تشكيل دادگاه آزاد كردند. وى به تهران آمد. پس از آن اين پرونده همچنان ماند، تا آنكه وى به جرم ورود به زور به دبستان، به دو سال زندان محكوم شد. به همين بهانه بود كه نواب در دولت مصدق قريب بيست ماه زندانى شد.( رسول جعفريان، جريان‌ها و سازمان‌هاى مذهبى- سياسى ايران 57- 1320، ص 28- 22.)

نامه شديدالحن آيت‌الله كاشانى به فروغى نخست‌وزير در هفتم مهرماه 1320، در اعتراض به تبديل وضعيت مدارس دينى و مساجد و ضرورت بازگرداندن آنها، نمونه‌اى از اقدامات بسيارى است كه براى تربيت نيروى مذهبى و تقويت جايگاه و موقعيت دين انجام شد.( همان، ص 28.)

[2]. بر اساس اين واقعيت است كه آمريكا براى سلطه نهايى و كامل خود بر جهان اسلام، در قرن 21 طرح تغيير نظام آموزش‌و حذف دروس دينى و زبان عربى و تاريخ اسلامى را دنبال و دولت‌هاى وابسته را مجبور به پذيرش اين طرح مى‌كند