بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 107

المرأة رَيحانة وَ ليستْ بِقهرمانة.[133]

زن گل خوشبوى است و «قهرمان» نيست.

انس ما با زبان فارسى سبب مى‌شود كه قهرمان را در اينجا به معناى پهلوان بدانيم در حالى كه قهرمان در زبان عربى معناى پيشكار و كارگزار مالى است و در اين حديث امام على (ع)، شوهر را از به كار گرفتن زن در امور مالى و شخصى خود نهى كرده است. و ارتباطى به قهرمانى ورزشى ندارد.

اكنون با توضيح مراحل هفت‌گانه فهمِ حديث مى‌توان به مقصود اصلى امام معصوم (عليهم السلام) نزديك شد و حديث را همان‌گونه كه امام معصوم (عليهم السلام) در زمان خويش بيان كرده است، فهميد و از آثار ارزشمند آن بهره‌مند شد. توضيحات گسترده‌تر در باره فهم حديث را در كتاب‌هاى تخصصى بخوانيد.[134]

[133]. نهج البلاغة، نامه 31.

[134]. روش فهم حديث: عبد الهادى مسعودى، اصول و قواعد فقه الحديث: محمدحسن ربانى، دانش حديث: مدرسان دانشكده علوم حديث، آسيب‌شناخت حديث: عبد الهادى مسعودى، آسيب‌شناسى حديث: محمّد حسن ربانى.


صفحه 108

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 109

ياران حديث‌

مهدى غلامعلى‌[135]

احاديث اهل بيت (عليهم السلام)، به همّت ياران سخت‌كوش ايشان، در حافظه‌ها و يا دفاتر حديثى آنها نگهدارى و به نسل‌هاى بعد، منتقل گرديد. صدها كتاب حديث كه زينت كتاب‌خانه‌هاى سراسر جهان است، مرهون زحمات طاقت‌فرساى راويان و محدّثان حديث است. آنان، گاه براى ثبت يك يا چند روايت، خطرهاى بسيارى را به جان مى‌خريدند. چه بسيارى از راويان حديث كه به جرم نقل روايت، از جانب حاكمان ستمگر، به شكنجه، زندان، تبعيد و حتّى مرگ، محكوم شده‌اند. در روزگاران پيشين، گروهى از دانشمندان، براى سماع (شنيدن)، و تدوين و تدريس روايت، از شهرى به شهر ديگر سفر مى‌كردند. آنان، به اميد ديدارِ استادان زبَردست حديث، زحمتِ سفر را ناديده مى‌انگاشتند.

حديث‌پژوهى بدين‌گونه، تا قرن پنجم هجرى، نمود بيشترى داشت و پس از آن، قسمت عمده احاديث در كتاب‌هاى جوامع، گردآورى شد و كمتر حديثى از نگاه تيزبينانه جوامع‌نگاران، پوشيده ماند.

[135]* مهدى غلامعلى در سال 1353 در تهران متولد شد. وى تحصيلات حوزوى خود را در همان شهر آغاز كرد و در حوزه علميه قم تا سطوح عالى و تحصيلات جديد را تا مقطع دكترى مدرسى معارف اسلامى در دانشكده علوم حديث ادامه داد. او فعاليت‌هاى علمى پژوهشى خود را در سال 1375 با ورود به مؤسسه علمى فرهنگى دار الحديث سامان داد و تاكنون 19 اثر علمى را تأليف و تصحيح كرده و مشاوره علمى چند پايان‌نامه را برعهده گرفته است. حجة الاسلام غلامعلى هم اينك عضو هيئت علمى دانشكده علوم حديث و پژوهشگر گروه تاريخ حديث پژوهشكده علوم و معارف حديث هستند.


صفحه 110

مطالعه زندگى محدّثان شيعه، ما را با چگونگى نقل احاديث و تلاش‌هاى كم‌نظير ايشان در پاسدارى از ميراث بزرگ پيامبر اسلام، آشنا مى‌سازد. در اين بخش به اختصار، با زندگانى شش تن از ياران حديث كه در پنج قرن نخست هجرى، خوش درخشيده‌اند، آشنا مى شويم‌[136]:

1. صَعصَعة بن صوحان، سخنورِ ولايت‌مدار

سخنورى و ولايت‌مدارى نسبت به امام على (ع)، دو ويژگى مهم صَعصَة بن صوحان است. صَعصَعه، خطيبى چيره‌دست و مشهور بود. او بارها در حضور امام على (ع) و به فرمان ايشان، براى مردم به نيكويى سخن گفت. پس از امام على (ع) نيز همواره، فضائل و برترى‌هاى ايشان را شجاعانه، حتّى در حضور معاويه، بزرگ‌ترين دشمن امام على (ع) با كلامى رسا و گويا، بيان كرد. به سبب اين حق‌شناسى و شجاعت وى بوده كه امام صادق (ع) در رثاى وى، چنين فرموده است:

در ميان همراهان امير مؤمنان (ع)، كسى جز صَعصَعه و يارانش، حقّ على (ع) را نمى‌شناختند.[137]

سخنورى صعصعه در برخى از مواضع سياسى او مشاهده مى‌شود. يكى از آن مواضع، ارائه اعتراض مصريان به خليفه سوم است.[138]

صعصعه، تنها با استناد به آيات قرآن، توانست تمام اعتراضات مصريان را در مدّتى اندك و با بيانى شيوا، به او منتقل كند. عثمان كه از پاسخ‌گويى درمانده بود، بر آنانْ خشم گرفت و فرمان داد تا آنها را بيرون كنند ودرها را به روى ايشان، ببندند. در جايى ديگر معاويه از همآوردى زبانى با او عاجز ماند.[139]

[136]. براى آشنايى بيشتر با« ياران حديث» مى‌توانيد به كتاب« شاگردان مكتب ائمه» نوشته محمدعلى عالمى دامغانى و يا تك نگارى‌هاى« راويان نور» مراجعه كنيد.

[137]. رجال الكشّى، ص 68، ش 122.

[138]. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 323؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 184، ح 6559.

[139]. الامالى، طوسى، ص 236، ح 418؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 162، ح 6551. اين متن، گوياى توانايى وى در پاسخ‌گويى هوشمندانه و سريع است.


صفحه 111

او كه شيفته اميرمؤمنان بود، پس از آن كه ايشان، خلافت را به اصرار مردم پذيرفت، بسيار خرسند گشت؛ چه اين كه خلافت را تنها حقّ مولا (ع) مى‌دانست. از اين رو، نزد امام على (ع) آمد و اين گونه ارادت خود را ابراز كرد:

اى امير مؤمنان! به خدا سوگند، تو خلافت را زينت بخشيدى و آن، به تو زينت نداد. تو خلافتْ را بالا بردى. آن، تو را بالا نبُرد، و نياز خلافت به تو، بيشتر از نياز تو به آن است.[140]

صعصعة بن صوحان، در تمام جنگ‌ها همراه امام على (ع) بود. او در جنگ جمل، پس از شهادت دو برادرش زيد و سيحان- كه از پرچمداران سپاه مولا (ع) بودند- پرچم آنان را به دوش گرفت و تا پايان جنگ، افتخار پرچمدارى سپاه را از آن خود كرد.[141]

وى، در جنگ صِفّين علاوه بر فرماندهى بخشى از سپاه، فرستاده امام (ع) نيز بود و مأموريت داشت تا پيام امام (ع) را به معاويه، ابلاغ كند.[142]

در آخرين جنگ امير مؤمنان (ع) كه با خوارج در نهروان، شكل گرفت، صعصه، با گفتار و كردار خويش، سعى كرد تا آنان را از نبرد با سپاه حق، منصرف سازد و آن گاه كه آنان بر دشمنى خويش پاى فشردند، صعصعه، تا پايان نبرد، در كنار على (ع) ايستاد و شجاعانه و با اطمينان و يقين كامل به حقانيت امير مؤمنان با دشمنان جاهل او جنگيد.[143]

او شاگرد مكتب على (ع) است و معرفت را از امامش آموخته، در پاسخ امام (ع) كه به عيادتش آمده و به اندرزش پرداخته و فرموده بود: مبادا اين عيادت را مايه فخر فروشى سازى؛ جمله‌اى گفت كه در تاريخ، جاودانه مانْد. او گفت: نه، اى امير مؤمنان! بلكه آن را منّتى از جانب خدا بر خود مى‌دانم كه اهل بيت و پسرعموى پيامبر خدا، به عيادتم آمده است.[144]

[140]. تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 179؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 163، ح 6552.

[141]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 221؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 160.

[142]. وقعة صفّين، ص 160، 162 و 206؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 160.

[143]. الاختصاص، ص 121؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 161.

[144]. تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 204؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 164.


صفحه 112

در دهم جمادى اوّل سال 37 هجرى، امام على (ع) تصميم گرفت تا وصيت‌نامه‌اى را براى فرزندان، پيروان و آيندگان بنويسد. امام براى اين منظور، چهار تن از بزرگان را به عنوان شاهد بر وصيت خويش برگزيد كه يكى از آنها، صعصعة بن صوحان بود،[145]و اين، افتخارى بزرگ براى او به حساب مى‌آيد.

پيروى از حق و ولايت‌مدارى وى، سبب گشت تا همواره، در مقابل دشمنان، شجاعانه بِايستد و در دفاع از امير مؤمنانْ به زيبايى سخن گويد. سخنان شيوا و رساى او حتّى دشمنان را به اعجاب، وامى‌داشت. روزى پاسخ عمرو بن عاص را چنان نيكو بيان داشت كه عمرو بن عاص، به بيان او، حسادت ورزيد و در پاسخش، در مانْد. معاويه به عمرو گفت: بينى‌ات به خاك ماليده شد![146]

او بارها با معاويه، احتجاج كرد. يك‌بار نيز معاويه، آن‌چنان از حاضرجوابى و سخنان نغز او، شگفت‌زده شد كه همان جا گفت: به خدا سوگند، دوست داشتم كه از نسل او بودم!

آن گاه، رو به بنى اميه كرد و گفت: مرد، بايد چنين باشد![147]

جاحِظ، يكى از اديبان نامور عرب، بر اين باور بود كه صعصعة بن صوحان، در فنّ خطابه، از همه عرب‌ها، پيشتاز بوده است و بالاترين دليل را بر اين مدّعا را اين مى‌دانست كه او در حضور امام على (ع) و يا به درخواست ايشان، سخنرانى مى‌كرد.[148]به عبارت ديگر، او را بايد پدر تمام خطيبان عرب دانست.

از خدمت‌هاى شايسته او، گزارش تاريخى جريانات جنگ صفّين.[149]و نقل سفارش‌نامه على (ع) به مالك اشتر است.[150]اين سفارش‌نامه، حكم مأموريت مالك اشتر

[145]. الكافى، ج 7، ص 51، ح 7.

[146]. ديوان المعانى، ج 2 ص 41؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 169، ح 6558.

[147]. مروج الذهب، ج 3، ص 47؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 168، ح 6556.

[148]. البيان والتبيين، ج 1، ص 327 و ص 202؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 160.

[149]. وقعة صفّين، ص 457 و 460؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 160.

[150]. رجال النجاشى، ص 203، ش 542.


صفحه 113

بوده كه امام على (ع) به هنگام گماردن وى به حكومت مصر، براى او نگاشت. امام على (ع) در اين نامه، آيين كشوردارى را به صورت مفصّل، براى مالك، تبيين كرده است. صعصعه، به روزگار حاكميت ستمگرانه معاويه، زندگى را بدرود گفت.[151]

صَعصَعة بن صوحان، از ياران وفادار وقدرشناس امام على (ع) است. او در زمان پيامبر خدا (ص)، مسلمان شد؛ ولى به خاطر دورى راه وكمى سن، نتوانست پيامبر (ص) را ملاقات كند.

2. زُرارة بن اعين، فقيه توانا

نام اصلى او «عبد رّبه» و لقبش «زُراره» بود[152]و با همين لقب نيز ناموَر شد. نام پدر او، اعين و نام جدّش، سُنسُن بود. از نكات جالب در زندگى او، اين است كه جدّش، كشيشى مسيحى (ايرانى) بوده كه براى تبليغ آيين مسيح، به سرزمين روم، سفر كرده بود.[153]از آيين اوّليه پدرش اعين، اطلاع چندانى نداريم؛ امّا مى‌دانيم كه او نيز در آغاز، مسلمانْ نبوده است. اعين، برده‌اى سخت‌كوش و بسيار مؤدّب از اهالى روم بود. اربابش، فردى مسلمان بود و سعى كرد در مقام يك معلّم به او قرآن بياموزد. سروش قرآن، حيات تازه‌اى در روح اعين، دميد و او با مطالعه كتاب خدا، اسلام را بهترين آيين يافت و مسلمان شد. ارباب او نيز از اين دگرگونى اعين، مسرور گشت و وى را آزاد ساخت.[154]

اعين، پنج پسر به نام‌هاى: حمُران، بُكَير، عبد الرحمان، عبد الملك و زُراره داشت‌[155]كه همگى، اهل علم و فضل و ادب بودند و حتّى بسيارى از فرزندان آنان نيز از عالمان و راويان حديث، به شمار مى‌رفتند. دانشمندترين فرد در اين خانواده، زُراره بوده است. از اين رو، بعدها اين نسل را به خاندان زُراره مى‌شناختند.

[151]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 221؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 162.

[152]. رجال الكشى، ص 133، ش 208.

[153]. الفهرست، ص 209، ش 312.

[154]. همان‌جا.

[155]. همان‌جا.


صفحه 114

زندگى علمى‌

زُراره، در علوم گوناگونى، سرآمد بوده است. او در زمان خويش، عالمى دين‌شناس، مفسّر، اديب، شاعر و محدّثى مشهور بود، به گونه‌اى كه پيشواى دانشمندان شيعه به شمار مى رفت.[156]او را فقيه‌ترين فرد در بين فقهاى عصرش دانسته‌اند.[157]

اين دانشمند عالى‌مقام، شاگرد سه امام: امام باقر، امام صادق و امام كاظم (عليهم السلام) بوده است.[158]زُراره، در مجلس درس امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام) شركت مى‌كرد و احاديث بسيارى را از آن دو امام بزرگوار، آموخت. او تنها به تحصيل در مجالس درس عمومى آنها اكتفا نمى‌كرد؛ بلكه از امامان خواست تا در جلساتى خصوصى، تعليمات بيشترى را به او بياموزند. امامان (عليهم السلام) نيز وقتى تشنگى او را در تحصيل علوم اسلامى ديدند، راه را براى فراگيرى بيشتر او، هموار ساختند.

زُراره كه بيش از چهل سال در مكتب اهل بيت (عليهم السلام) درس آموخته بود[159]خود نيز معلّمى بزرگ براى طالبان حديث گرديد. او هزاران روايت را براى شاگردان خود، قرائت و شرح كرد و بدين سان، آنان را با علوم و معارف اسلامى، آشنا ساخت. شاگردان زُراره، همگى از دانشمندان بزرگ عصر خود گرديدند.

جُمَيل بن دُرّاج، يكى از شاگردان بسيار باهوش زُراره بوده است. او خود، بعدها از اساتيد مشهور حديث گرديد و مجلس درس او، بسيار نيكو و جذّاب بوده است. آورده‌اند كه روزى، يكى از شاگردان، از جذابيت و زيبايى كلاس جُميل، تعريف مى‌كند. جُميل، وقتى سخن شاگردش را مى‌شنود، بى‌اختيار، يادى از مجالس درسِ استادش مى‌كند و مى‌گويد: درسِ من كجا و درسِ زُراره، كجا؟! به خدا سوگند، ما شاگردان، در مجلس درس زُراره، آن‌چنان شيفته او مى‌شديم كه گويى كودكانى هستيم كه گِرداگِرد آموزگار خويش، حلقه زده‌ايم.[160]

[156]. رجال النجاشى، ص 175، ش 463.

[157]. رجال الكشى، ص 238، ش 431.

[158]. رجال الطوسى، صفحات 136، 210 و 337.

[159]. ر. ك: كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 519، ح 3111).

[160]. رجال الكشى، ص 134، ش 213.