بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 110

مطالعه زندگى محدّثان شيعه، ما را با چگونگى نقل احاديث و تلاش‌هاى كم‌نظير ايشان در پاسدارى از ميراث بزرگ پيامبر اسلام، آشنا مى‌سازد. در اين بخش به اختصار، با زندگانى شش تن از ياران حديث كه در پنج قرن نخست هجرى، خوش درخشيده‌اند، آشنا مى شويم‌[136]:

1. صَعصَعة بن صوحان، سخنورِ ولايت‌مدار

سخنورى و ولايت‌مدارى نسبت به امام على (ع)، دو ويژگى مهم صَعصَة بن صوحان است. صَعصَعه، خطيبى چيره‌دست و مشهور بود. او بارها در حضور امام على (ع) و به فرمان ايشان، براى مردم به نيكويى سخن گفت. پس از امام على (ع) نيز همواره، فضائل و برترى‌هاى ايشان را شجاعانه، حتّى در حضور معاويه، بزرگ‌ترين دشمن امام على (ع) با كلامى رسا و گويا، بيان كرد. به سبب اين حق‌شناسى و شجاعت وى بوده كه امام صادق (ع) در رثاى وى، چنين فرموده است:

در ميان همراهان امير مؤمنان (ع)، كسى جز صَعصَعه و يارانش، حقّ على (ع) را نمى‌شناختند.[137]

سخنورى صعصعه در برخى از مواضع سياسى او مشاهده مى‌شود. يكى از آن مواضع، ارائه اعتراض مصريان به خليفه سوم است.[138]

صعصعه، تنها با استناد به آيات قرآن، توانست تمام اعتراضات مصريان را در مدّتى اندك و با بيانى شيوا، به او منتقل كند. عثمان كه از پاسخ‌گويى درمانده بود، بر آنانْ خشم گرفت و فرمان داد تا آنها را بيرون كنند ودرها را به روى ايشان، ببندند. در جايى ديگر معاويه از همآوردى زبانى با او عاجز ماند.[139]

[136]. براى آشنايى بيشتر با« ياران حديث» مى‌توانيد به كتاب« شاگردان مكتب ائمه» نوشته محمدعلى عالمى دامغانى و يا تك نگارى‌هاى« راويان نور» مراجعه كنيد.

[137]. رجال الكشّى، ص 68، ش 122.

[138]. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 323؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 184، ح 6559.

[139]. الامالى، طوسى، ص 236، ح 418؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 162، ح 6551. اين متن، گوياى توانايى وى در پاسخ‌گويى هوشمندانه و سريع است.


صفحه 111

او كه شيفته اميرمؤمنان بود، پس از آن كه ايشان، خلافت را به اصرار مردم پذيرفت، بسيار خرسند گشت؛ چه اين كه خلافت را تنها حقّ مولا (ع) مى‌دانست. از اين رو، نزد امام على (ع) آمد و اين گونه ارادت خود را ابراز كرد:

اى امير مؤمنان! به خدا سوگند، تو خلافت را زينت بخشيدى و آن، به تو زينت نداد. تو خلافتْ را بالا بردى. آن، تو را بالا نبُرد، و نياز خلافت به تو، بيشتر از نياز تو به آن است.[140]

صعصعة بن صوحان، در تمام جنگ‌ها همراه امام على (ع) بود. او در جنگ جمل، پس از شهادت دو برادرش زيد و سيحان- كه از پرچمداران سپاه مولا (ع) بودند- پرچم آنان را به دوش گرفت و تا پايان جنگ، افتخار پرچمدارى سپاه را از آن خود كرد.[141]

وى، در جنگ صِفّين علاوه بر فرماندهى بخشى از سپاه، فرستاده امام (ع) نيز بود و مأموريت داشت تا پيام امام (ع) را به معاويه، ابلاغ كند.[142]

در آخرين جنگ امير مؤمنان (ع) كه با خوارج در نهروان، شكل گرفت، صعصه، با گفتار و كردار خويش، سعى كرد تا آنان را از نبرد با سپاه حق، منصرف سازد و آن گاه كه آنان بر دشمنى خويش پاى فشردند، صعصعه، تا پايان نبرد، در كنار على (ع) ايستاد و شجاعانه و با اطمينان و يقين كامل به حقانيت امير مؤمنان با دشمنان جاهل او جنگيد.[143]

او شاگرد مكتب على (ع) است و معرفت را از امامش آموخته، در پاسخ امام (ع) كه به عيادتش آمده و به اندرزش پرداخته و فرموده بود: مبادا اين عيادت را مايه فخر فروشى سازى؛ جمله‌اى گفت كه در تاريخ، جاودانه مانْد. او گفت: نه، اى امير مؤمنان! بلكه آن را منّتى از جانب خدا بر خود مى‌دانم كه اهل بيت و پسرعموى پيامبر خدا، به عيادتم آمده است.[144]

[140]. تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 179؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 163، ح 6552.

[141]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 221؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 160.

[142]. وقعة صفّين، ص 160، 162 و 206؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 160.

[143]. الاختصاص، ص 121؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 161.

[144]. تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 204؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 164.


صفحه 112

در دهم جمادى اوّل سال 37 هجرى، امام على (ع) تصميم گرفت تا وصيت‌نامه‌اى را براى فرزندان، پيروان و آيندگان بنويسد. امام براى اين منظور، چهار تن از بزرگان را به عنوان شاهد بر وصيت خويش برگزيد كه يكى از آنها، صعصعة بن صوحان بود،[145]و اين، افتخارى بزرگ براى او به حساب مى‌آيد.

پيروى از حق و ولايت‌مدارى وى، سبب گشت تا همواره، در مقابل دشمنان، شجاعانه بِايستد و در دفاع از امير مؤمنانْ به زيبايى سخن گويد. سخنان شيوا و رساى او حتّى دشمنان را به اعجاب، وامى‌داشت. روزى پاسخ عمرو بن عاص را چنان نيكو بيان داشت كه عمرو بن عاص، به بيان او، حسادت ورزيد و در پاسخش، در مانْد. معاويه به عمرو گفت: بينى‌ات به خاك ماليده شد![146]

او بارها با معاويه، احتجاج كرد. يك‌بار نيز معاويه، آن‌چنان از حاضرجوابى و سخنان نغز او، شگفت‌زده شد كه همان جا گفت: به خدا سوگند، دوست داشتم كه از نسل او بودم!

آن گاه، رو به بنى اميه كرد و گفت: مرد، بايد چنين باشد![147]

جاحِظ، يكى از اديبان نامور عرب، بر اين باور بود كه صعصعة بن صوحان، در فنّ خطابه، از همه عرب‌ها، پيشتاز بوده است و بالاترين دليل را بر اين مدّعا را اين مى‌دانست كه او در حضور امام على (ع) و يا به درخواست ايشان، سخنرانى مى‌كرد.[148]به عبارت ديگر، او را بايد پدر تمام خطيبان عرب دانست.

از خدمت‌هاى شايسته او، گزارش تاريخى جريانات جنگ صفّين.[149]و نقل سفارش‌نامه على (ع) به مالك اشتر است.[150]اين سفارش‌نامه، حكم مأموريت مالك اشتر

[145]. الكافى، ج 7، ص 51، ح 7.

[146]. ديوان المعانى، ج 2 ص 41؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 169، ح 6558.

[147]. مروج الذهب، ج 3، ص 47؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 168، ح 6556.

[148]. البيان والتبيين، ج 1، ص 327 و ص 202؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 160.

[149]. وقعة صفّين، ص 457 و 460؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 160.

[150]. رجال النجاشى، ص 203، ش 542.


صفحه 113

بوده كه امام على (ع) به هنگام گماردن وى به حكومت مصر، براى او نگاشت. امام على (ع) در اين نامه، آيين كشوردارى را به صورت مفصّل، براى مالك، تبيين كرده است. صعصعه، به روزگار حاكميت ستمگرانه معاويه، زندگى را بدرود گفت.[151]

صَعصَعة بن صوحان، از ياران وفادار وقدرشناس امام على (ع) است. او در زمان پيامبر خدا (ص)، مسلمان شد؛ ولى به خاطر دورى راه وكمى سن، نتوانست پيامبر (ص) را ملاقات كند.

2. زُرارة بن اعين، فقيه توانا

نام اصلى او «عبد رّبه» و لقبش «زُراره» بود[152]و با همين لقب نيز ناموَر شد. نام پدر او، اعين و نام جدّش، سُنسُن بود. از نكات جالب در زندگى او، اين است كه جدّش، كشيشى مسيحى (ايرانى) بوده كه براى تبليغ آيين مسيح، به سرزمين روم، سفر كرده بود.[153]از آيين اوّليه پدرش اعين، اطلاع چندانى نداريم؛ امّا مى‌دانيم كه او نيز در آغاز، مسلمانْ نبوده است. اعين، برده‌اى سخت‌كوش و بسيار مؤدّب از اهالى روم بود. اربابش، فردى مسلمان بود و سعى كرد در مقام يك معلّم به او قرآن بياموزد. سروش قرآن، حيات تازه‌اى در روح اعين، دميد و او با مطالعه كتاب خدا، اسلام را بهترين آيين يافت و مسلمان شد. ارباب او نيز از اين دگرگونى اعين، مسرور گشت و وى را آزاد ساخت.[154]

اعين، پنج پسر به نام‌هاى: حمُران، بُكَير، عبد الرحمان، عبد الملك و زُراره داشت‌[155]كه همگى، اهل علم و فضل و ادب بودند و حتّى بسيارى از فرزندان آنان نيز از عالمان و راويان حديث، به شمار مى‌رفتند. دانشمندترين فرد در اين خانواده، زُراره بوده است. از اين رو، بعدها اين نسل را به خاندان زُراره مى‌شناختند.

[151]. الطبقات الكبرى، ج 6، ص 221؛ دانش‌نامه امير المؤمنين، ج 12، ص 162.

[152]. رجال الكشى، ص 133، ش 208.

[153]. الفهرست، ص 209، ش 312.

[154]. همان‌جا.

[155]. همان‌جا.


صفحه 114

زندگى علمى‌

زُراره، در علوم گوناگونى، سرآمد بوده است. او در زمان خويش، عالمى دين‌شناس، مفسّر، اديب، شاعر و محدّثى مشهور بود، به گونه‌اى كه پيشواى دانشمندان شيعه به شمار مى رفت.[156]او را فقيه‌ترين فرد در بين فقهاى عصرش دانسته‌اند.[157]

اين دانشمند عالى‌مقام، شاگرد سه امام: امام باقر، امام صادق و امام كاظم (عليهم السلام) بوده است.[158]زُراره، در مجلس درس امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام) شركت مى‌كرد و احاديث بسيارى را از آن دو امام بزرگوار، آموخت. او تنها به تحصيل در مجالس درس عمومى آنها اكتفا نمى‌كرد؛ بلكه از امامان خواست تا در جلساتى خصوصى، تعليمات بيشترى را به او بياموزند. امامان (عليهم السلام) نيز وقتى تشنگى او را در تحصيل علوم اسلامى ديدند، راه را براى فراگيرى بيشتر او، هموار ساختند.

زُراره كه بيش از چهل سال در مكتب اهل بيت (عليهم السلام) درس آموخته بود[159]خود نيز معلّمى بزرگ براى طالبان حديث گرديد. او هزاران روايت را براى شاگردان خود، قرائت و شرح كرد و بدين سان، آنان را با علوم و معارف اسلامى، آشنا ساخت. شاگردان زُراره، همگى از دانشمندان بزرگ عصر خود گرديدند.

جُمَيل بن دُرّاج، يكى از شاگردان بسيار باهوش زُراره بوده است. او خود، بعدها از اساتيد مشهور حديث گرديد و مجلس درس او، بسيار نيكو و جذّاب بوده است. آورده‌اند كه روزى، يكى از شاگردان، از جذابيت و زيبايى كلاس جُميل، تعريف مى‌كند. جُميل، وقتى سخن شاگردش را مى‌شنود، بى‌اختيار، يادى از مجالس درسِ استادش مى‌كند و مى‌گويد: درسِ من كجا و درسِ زُراره، كجا؟! به خدا سوگند، ما شاگردان، در مجلس درس زُراره، آن‌چنان شيفته او مى‌شديم كه گويى كودكانى هستيم كه گِرداگِرد آموزگار خويش، حلقه زده‌ايم.[160]

[156]. رجال النجاشى، ص 175، ش 463.

[157]. رجال الكشى، ص 238، ش 431.

[158]. رجال الطوسى، صفحات 136، 210 و 337.

[159]. ر. ك: كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 519، ح 3111).

[160]. رجال الكشى، ص 134، ش 213.


صفحه 115

روزى يكى از دانشمندان شامى، به قصد مناظره با امام صادق (ع) و دشمنى با شيعه، به شهر مدينه مى‌آيد. او پس از ملاقات با امام (ع)، انگيزه خود را از سفر خويش، بازمى‌گويد و درخواست مناظره خود را با آن حضرت در دانش‌هاى گوناگون (علوم قرآنى، ادبيات عرب، فقه، اصول عقايد و ...)، مطرح مى‌كند. امام (ع) او را براى مناظره در هر موضوع، به يكى از شاگردان خود، ارجاع داده، مى‌فرمايد: چنانچه توانستى بر هر كدام از اين شاگردانم غلبه‌يابى، گويى بر من چيره شده‌اى».

آن گاه، او را در علم فقه، به زُراره ارجاع مى‌دهد. دانشمند شامى، آن‌چنان از دانش فقه زُراره و ديگر شاگردان امام، به وجد مى آيد كه ناگزير، به برترى آنان، اعتراف مى‌كند.[161]

گذشته از هزاران حديثى كه از زُراره در كتاب‌هاى حديثى شيعه باقى مانده، چندين كتاب نيز نگاشته است.[162]امروزه، كمتر صفحه‌اى از كتاب‌هاى اصلى حديث شيعه، به‌ويژه كتب فقهى را مى‌توان گشود كه نام زُراره در اسناد روايات آن نباشد.

جايگاه زراره نزد امامان‌

در آموزه‌هاى روايى شيعه، زُراره، در شمار «حَواريان» امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام) معرّفى شده‌اند كه در روز قيامت با آن دو امام، همراه خواهند بود.[163]او را بدين جهت «حَوارى» گفته‌اند كه همواره، رهرو و همراه با امامان معصوم، بوده و به شاگردى آنان و پيروى از انديشه ايشان، شُهره گرديده است.

امام صادق (ع)، همواره چهار نفر از يارانش را به نيكى ياد مى‌كرد و آنها را از بهشتيان مى‌دانست؛ چهار فقيه و راوى بزرگ شيعه كه حافظان دين و مردانى الهى بوده‌اند[164]: بُريد بن معاويه عِجْلى، ابو بصير مرادى، محمّد بن مسلم و زُراره.[165]سرآمد

[161]. همان، ص 494، ش 276.

[162]. رجال النجاشى، ص 175، ش 463.

[163]. رجال الكشى، ص 10، ش 20.

[164]. همان، ص 136، ش 219.

[165]. همان، ص 170، ش 286.


صفحه 116

اين افراد را مى‌توان، زُراره دانست. امام صادق (ع) معتقد بود كه اگر اين عدّه نبودند، احاديث پدران بزرگوارش از بين مى‌رفت.[166]زُراره، آن قدر محبوب امامان بود كه امام صادق (ع) درباره او و چند نفر ديگر فرمود: «محبوب‌ترينِ افراد در نزد من، در دنيا و آخرت، ايشان هستند».[167]

امام صادق (ع) در مدينه بود كه يكى از فرزندان زُراره به نام حسين، از كوفه آمد وسلام پدرش را به آن حضرت رساند. امام (ع) او فرمود: «به پدرت، سلام مرا برسان و بگو: به خدا سوگند كه من، در دنيا و آخرت، براى تو خير مى‌خواهم و به خدا سوگند كه من، همواره از تو خشنود هستم».[168]

سرانجام، اين دانشمند حديث‌شناس و فقيه والامقام شيعه، به سال 150 ق، درحالى كه قرآن در دست و شهادتين بر لب داشت، در شهر كوفه، دار فانى را وداع گفت.[169]

3. محمّد بن ابى عُمَير، راوى پارسا

شيعيان، در نيمه دوم قرن دوم هجرى، روزگار سختى را سپرى مى‌كردند. هارون الرشيد، حاكم مستبد عبّاسى، نه تنها بر دوستداران امير مؤمنان، زندگى را دشوار نموده بود؛ بلكه پيشواى شيعيان، امام موسى كاظم (ع) و بزرگان شيعه را بارها به زندان انداخت.

در اين دوران، دانشمندان شيعه در پاسدارى از حريم مذهب و پاسخ‌گويى به نيازهاى شيعيان، رسالت سنگينى را بر دوش خود، احساس مى‌كردند. آنان با استفاده از احاديث به جا مانده از امامان پيشين و كتاب‌هاى روايى اصحاب امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) به حلّ مشكلات مردم مى‌پرداختند و گاهى نيز به سختى با امام كاظم (ع) ارتباط برقرار كرده، پاسخ مسائل جديد خود را از ايشان، جويا مى‌شدند.

[166]. همان، ص 136، ش 217.

[167]. همان، ص 135، ش 215.

[168]. همان، ص 141، ص 222.

[169]. رجال النجاشى، ص 175، ش 463.


صفحه 117

يكى از مهم‌ترين و مشهورترين دانشمندان شيعه در عصر امام هفتم، محمّد بن ابى عُمَير بود. وى در بغداد به دنيا آمده بود و در همان‌جا هم زندگى مى‌كرد.[170]محمّد، افتخار شاگردى امام كاظم، امام رضا و امام جواد (عليهم السلام) را داشت و روايات متعدّدى را از امام كاظم و امام رضا (عليهما السلام) شنيده بود.

ديندارى‌

اين عالم توانمند شيعه، در كنار، تأليف و تدريس، به تجارت نوعى پارچه ايرانى نيز مبادرت مى‌ورزيد و از اين رو، فردى ثروتمند بود كه مشكلات مادّى نيازمندان را رفع مى‌كرد. سرمايه وى را افزون بر پانصد هزار درهم، گزارش كرده‌اند.[171]

ابن ابى عُمَير، مشهورترين عالم شيعى در بغداد، مركز حكومت عبّاسى شناخته مى‌شد. شهرت او، تنها به جهت دانش و موقعيت اجتماعى‌اش نبود؛ بلكه به ديندارى، عبادت و پرهيزگارى نيز معروف بود در ميان شيعيان و اهل سنّت، مورد احترام‌[172]و اعتماد[173]بود. سجده‌هاى شكر او، گاه پس از نماز صبح، آغاز و تا نزديكى ظهر، ادامه مى‌يافت.[174]

روزى محمّد بن ابى عمير، در حال سجده‌اى طولانى بود كه توجّه يكى از شاگردانش به نام فضل بن شادان (/ شاذان) نيشابورى را به خود جلب نمود. او تعجّب خود را به استادش ابراز داشت. وى در پاسخ گفت: اگر سجده‌هاى طولانى استادم جميل بن دُرّاج را مى‌ديدى، چه مى‌گفتى؟!

سپس، خاطره خودش را از مشاهده سجده‌هاى طولانى جميل، باز گفت و افزود كه خود جميل نيز از سجده‌هاى طولانى استادش، در شگفت بوده است.[175]عبادات‌

[170]. همان، ص 326، ش 887.

[171]. معجم رجال الحديث، ج 15، ص 295.

[172]. رجال النجاشى، ص 326، ش 887.

[173]. فهرست الطوسى، ص 404، ش 618.

[174]. رجال الكشى، ص 855، ش 1106.

[175]. همان، ص 252، ش 469.