4. يونس بن عبد الرحمان، ولايتمدار ثابتقدم
بعد از شهادت امام صادق (ع)، محدوديتهاى گستردهاى براى امامان (عليهم السلام) از جانب حكومت، ايجاد شد. شيعيان براى حلّ مشكلات و دريافت سؤالات خود، ناگزير بودند به جاى مراجعه به معصومان (عليهم السلام) نزد عالمانِ شيعى بروند. خوشبختانه، روايات متعدّدى در دوران امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام) از جانب ايشان، صادر شده بود و اين ميراث گرانبها- كه در اختيار عالمان قرار داشت- پاسخگوى بسيارى از نيازهاى علمى جامعه، بهويژه در زمينه مباحث فقهى بود. در اين دوران، فقيهانِ شيعه را مىتوان در دو گروه، جاى داد:
نخست، گروهى كه به صورت سنّتى در پاسخگويى به شيعيان، تنها به نقل روايت مى پرداختند؛
دوم، گروهى كه به جدا ساختن فقه از حديث پرداخته، با تحليل عقلى، اجتهاد مىكردند و پاسخگوى نيازهاى جامعه بودند. اين گروه نيز با استناد به احاديث كليدى و بنيادى، در چارچوب انديشههاى اهل بيت (عليهم السلام) اجتهاد مىكردند.
بيشتر محدّثان، از گروه نخست بودند كه به طور سنّتى از دوره پيامبر خدا وجود داشتند. امّا گروه دوم، از زمان امام صادق (ع) و با هدايت ايشان، شكل گرفتند. تعداد اندك و شيوه نوين فقيهان در پاسخگويى به مسايل فقهى، براى بخشى از شيعيان، قابل قبول نبود و همواره براى تشخيص صحّت عملكرد آنان، به معصومان مراجعه مىكردند. از فقيهان گروه دوم، مىتوان به بزرگانى همچون زُراره، ابان بن تَغلِب و يونس بن عبد الرحمان، اشاره كرد.
هويت
او از سرشناسان و پيشوايانِ بزرگ شيعه در قرن دوم هجرى بوده است. از سال تولّد وى، اطّلاعى در دست نيست، ولى همين قدر مىدانيم كه وى در دوره حكومت هشام بن عبد الملك (م 125 ق) به دنيا آمده است[185]و [در جوانى،] امام
[185]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.
صادق (ع) (ش 148 ق) را [در ايام حج] بين صفا و مروه،[186]و همچنين در روضه نبوى در مدينه، ملاقات كرده؛[187]ولى [به دليل سن كم يا دلايلى ديگر] شاگردى ايشان را نكرده است.[188]او بعدها توانست از امام كاظم و امام رضا (عليهماالسلام) روايت نقل كند.[189]
وى در ديندارى، ولايتمدارى و پرهيزگارى نيز شهره بوده است. در كارنامه عبادى او، بيش از پنجاه سفر حج و همين تعداد عمره، ديده مىشود.[190]يونس، در پايبندى به ولايت و امامت امام رضا (ع) بسيار استوار بود.
پس از شهادت امام كاظم (ع)، گروه انحرافى «واقفيه»، اموال دستگاه امامت را به ناحق، غصب كردند و منكر امامت امام رضا (ع) شدند. واقفيان، پيشتر از ياران و معتمدانِ امام هفتم بودند و از اين رو، اموال بسيارى از امام در نزد آنان وجود داشت. آنان، چنان فريفته دنيا گرديدند كه حاضر نشدند آن اموال را به امام رضا (ع) بدهند. بنا براين، امامت ايشان را منكر شدند و براى جذب عالمان و افراد سرشناس، به آنان مبالغى رشوه پيشنهاد مىكردند. واقفيان، مبلغ ده هزار دينار به يونس- كه عالمى شناخته شده بود- پيشنهاد كردند و به وى گفتند كه: «تو را ثروتمند مىكنيم»، تا او نيز واقفى گردد و امامت امام هشتم را منكر شود.[191]اين مبلغ، در آن زمان، بسيار قابل توجّه بود؛ ولى يونس، قاطعانه با آنانْ برخورد كرد، پيشنهاد آنان را نپذيرفت و حاضر به همكارى با آنها نشد.[192]
در جلسهاى كه سران شيعه پس از شهادت امام كاظم (ع) تشكيل داده بودند، يونس بن عبد الرحمان، اعلام كرد: «اى اهل مجلس! بدانيد كه بين من و خداى من، امامى جز على بن موسى الرضا (ع) نيست. او، امام من است».[193]
[186]. همان، ص 446، ش 1208.
[187]. ر. ك: رجال الكشّى، ص 485، ش 918.
[188]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.
[189]. همان، ص 446، ش 1208.
[190]. ر. ك: رجال الكشّى، ص 485، ش 917 و ص 488، ش 926.
[191]. همان، ص 293، ش 946؛ رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.
[192]. رجال الكشّى، ص 293، ش 946.
[193]. همان، ص 490، ش 933.
اين اعلام، ضربهاى مهلك به انديشه مزورانه واقفيان بود.
منزلت يونس نزد امامان
يونس بن عبد الرحمان، در نگاه اهل بيت (عليهم السلام)، فقيه و عالمى برجسته و فردى مورد اعتماد، بود كه صلاحيت فتوا دادن براى عموم شيعيان را داشت[194]و وى را با انديشههاى خود همسو مىدانستند.[195]
امام رضا (ع)، يونس بن عبد الرحمان را سلمان فارسى عصر خويش دانسته است.[196]عالِمى آشنا با علوم اهل بيت (عليهم السلام) كه از زمره آنان شمرده مىشود.
امام رضا (ع)، شيعيان را براى علمآموزى و دريافت فتوا، به وى ارجاع مىداد.[197]عبد العزيز بن مهتدى، وكيل امام و از ياران نزديك ايشان، مىگويد: به امام رضا (ع) گفتم: من نمىتوانم در هر زمان كه مىخواهم، شما را ملاقات كنم. پس، دانش دينم را از چه كسى بياموزم؟
امام پاسخ داد: «دينت را از يونس بن عبد الرحمان اخذ كن».[198]
در گزارشى ديگر، امام رضا (ع) به يونس مىفرمايد: «امام تو، از تو راضى است».[199]
همچنين امام رضا و امام جواد (عليهماالسلام) بارها بهشت را براى يونس، تضمين كردهاند.[200]امام جواد (ع) نيز كتاب يوم واللّيلة، از ابتدا تا انتهاى اثر يونس را ملاحظه و فرمود:
رَحِمَ اللهُ يونس! رَحِمَ اللهُ يونس! رَحِمَ اللهُ يونس[201]
رحمت خدا بر يونس باد ....
[194]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.
[195]. رجال الكشّى، ص، ص 486، ش 922
[196]. همان، ص 919.
[197]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.
[198]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.
[199]. رجال الكشّى، ص 487، ش 924.
[200]. همان، ص 484، ش 911 و 912 و ص 490، ش 936.
[201]. همان، ص 484، ش 913.
سالها بعد، امام حسن عسكرى (ع)، نيز وقتى اين كتاب را مشاهده مىكند، يونس را به نيكى مىستايد و مىفرمايد:
أعطاهُ اللهُ بِكُلِّ حَرف نوراً يوم القيامة[202]
خداوند، در روز قيامت، براى هر حرف از آن، نورى به او عطا فرمايد!
گفتنى است كه ستايش يونس بن عبد الرحمان در منابع اوّليه، بسيار بوده است و تنها بخشى از آنها به دست ما رسيده است.[203]
زندگى علمى
يونس بن عبد الرحمان، پس از يك دوره بيست ساله تحصيل علوم اسلامى، به مرحله استادى رسيد.[204]او هم شاگرد مستقيم دو امام، يعنى امام كاظم و امام رضا (عليهماالسلام) بوده،[205]و هم به واسطه بعضى از اساتيدش، از امامان پيش از آنها، حديث گزارش كرده است.
او برنامه زندگىاش را اين گونه منظّم كرده بود كه هر روز به چهل تن از برادران دينىاش سر مىزد و سپس به خانه مىآمد، غذا مى خورد و خود را براى نماز، آماده مىكرد و پس از آن، مشغول مطالعه، پژوهش و تأليف كتاب مىگرديد.[206]
فضل بن شاذان، يكى از محدّثان همدوره او مىگويد: «در اسلام، كسى به ژرف كاوى و دانايى از سلمان فارسى نيامده است و پس از او، فردى ژرفكاوتر و داناتر از يونس بن عبد الرحمان، نيامده است».[207]
يونس بيش از سى كتاب، نگاشته كه نام آنها موجود است.[208]
[202]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.
[203]. همان جا.
[204]. رجال الكشّى، ص 485، ش 918.
[205]. رجال النجاشى، ص 446، ش 1208.
[206]. رجال الكشّى، ص 485، ش 918.
[207]. همان، ص 484، ش 914.
[208]. همان جا.
در رثاى او گفتهاند: علوم اهل بيت (عليهم السلام) به چهار نفر رسيده است كه يكى از آنها، يونس بن عبد الرحمان است.[209]
از جمله كارهاى ارزنده علمى يونس، آن است كه با عرضه كتابهاى حديثى به امام رضا (ع) و با شيوههايى كه از ايشان آموخته بود، به پالايش احاديث مىپرداخت.[210]او چون بصيرت لازم را در حديثشناسى داشت به خود اجازه نمىداد كه هر روايتى را نقل كند، بلكه آن را بررسى مىكرد و پس از آن كه از صدور آن اطمينان مىيافت، آن گاه آن را نقل مىكرد.[211]چرا كه او معتقد بود بخشى از احاديث، توسّط دشمنان شيعه، ساخته شده و در لابهلاى كتابهاى روايى، وارد شده است.[212]وى اين شيوه نقد روايات را او از امامان آموخته بود و بر اين باور بود كه بايد احاديث را به قرآن و سنّت، عرضه كرد. اگر با قرآن سازگار نبود، نمىتوان آن را حديث معصومان دانست.[213]
شيوه نقد حديثِ يونس، براى برخى از شيعيان، قابل قبول نبود. آنان مىپنداشتند كه با اين شيوه، رواياتْ آسيب خواهند ديد. از اين رو، گاه نزد امام رضا مىرفتند و عليه يونس، سخن مىگفتند.
تلاش ديگر يونس بن عبد الرحمان، ارائه مباحث كلامى و اعتقادى بود. بخشى از اين مباحث، مربوط به اثبات امامت امام رضا (ع) و انكار انديشه واقفيان بود. گذشته از اين، وى به مباحث توحيدى و ... نيز مىپرداختند. درك اين مباحث، گاه براى مردم، دشوار بود.
عرصه ديگرى كه يونس در آن كوشش كرد، اجتهاد و فتوا دادن با استفاده از شيوه نوين اجتهادى آن روزگار بود. اين اقدامات گوناگون و جديد از جانب عالمى
[209]. رجال الكشّى، ص 485، ش 917.
[210]. همان، ص 224، ش 401.
[211]. همان جا.
[212]. همان جا.
[213]. همان جا.
شيعى، براى عموم شيعيان- كه همواره با عالمان سنّتى، سر و كار داشتند-، تعجّب برانگيز بود. دشمنان يونس نيز از اين نگاه تقريباً منفى جامعه شيعه به يونس، استفاده مىكردند و آن را ملتهبتر مىنمودند. بىترديد، در بخشى از اين دشمنىها، نقش واقفيان بسيار پُررنگ بوده است. بيشتر مخالفان يونس، در شهر بصره بودند. آنان، هر از چند گاهى به امام رضا (ع) مراجعه مىكردند و نارضايتى خود را از آنچه كه آنها «انحراف» مىدانستند، ابراز مىكردند.
روزى گروهى از شيعيانِ بصرى مخالف يونس، نزد امام رضا (ع) آمدند. امام، پيش از ورود آنان، از يونس كه در خانه ايشان بود، خواست تا در پشت پرده، مخفى شود و از آن جا بيرون نيايد.
مخالفان يونس، نكات متعددى را عليه وى به امام رضا (ع) عرض كردند و سپس، خانه را ترك كردند و رفتند. يونس، در حالى كه مىگريست، از پشت پرده، خارج شد. امام (ع) كه حال يونس را به خوبى درك مىكرد، فرمود: «يونس! وقتى كه امامت از تو راضى است، به سخن آنان، كارى نداشته باش .... يونس! اگر در دست تو، شىء ارزشمندى باشد و مردم، آن را بىارزش بخوانند و يا برعكس، آيا سخنان مردم براى تو ارزشى دارد و به حال تو تأثيرى مىگذارد؟».
يونس، پاسخ داد: نه.
امام فرمود: «وقتى كه راه تو راه درست است و امامت نيز از تو خشنود است، سخنان مردم به تو زيانى نخواهد رساند».[214]
اين گونه رفت و آمدها، همواره ادامه داشت و گاه امام از يونس، دفاع مىكرد و گاه ترجيح مىداد كه با شيعيانِ مخالف يونس، مدارا كند. روزى يونس، همراه ابو جعفر بصرى، خدمت امام رضا (ع) رسيد و از برخوردهاى نسنجيده شيعيان با او و شاگردانش، شِكوه كرد. امام به او فرمود: «با آنان، مدارا كن. انديشه [و خرد] آنان، كمتر از آن است كه سخن شما را درك كنند».[215]
[214]. همان، ص 487، ش 924.
[215]. همان، ص 488، ش 928 و 929.
اين مخالفتها، حتّى پس از وفات يونس نيز ادامه داشت؛[216]چرا كه گروهى از شاگردان او كه به «يونسى» شهرت يافته بودند، مرّوج انديشههاى استادشان بودند.
عبد العزيز بن مهتدى- كه از اصحاب امام جواد (ع) بود-، نامهاى به آن حضرت، نوشت و نظر ايشان را در باره يونس بن عبد الرحمان، جويا شد. امام به خطّ خويش، در پاسخ وى نوشت: «يونس را دوست بدار و بر او رحمت فرست، هر چند كه مردم شهرت، با تو مخالفت ورزند».[217]
5. شيخ صدوق، محدّث سختكوش
شهر قم در دوران غيبت صغرا، يعنى بخشى از قرن سوم و چهارم هجرى، مركز علمى جهان تشيع بود و دانشجويان علوم اسلامى، از هر سو براى تحصيل به اين شهر، سفر مىكردند. يكى از عالمان مشهور در اين شهر، پدر شيخ صدوق، على بن حسين بن بابويه قمى بود. او در عصر خودش، بزرگترين استاد حديث، فقيه و پيشواى دانشمندان قم بود، به گونهاى كه او را «شيخ القميين» مىخواندند.
چگونگى ولادت
على بن حسين بن بابويه قمى، با حسين بن روح، سومين نايب خاصّ امام زمان (ع)- در ارتباط بود، لذا گاه به عراق مىرفت و مسائلى را از او مىپرسيد و گاهى نيز با نگارش نامه، ارتباط علمى خود را با حسين بن روح، تداوم مىبخشيد.[218]اين دانشمند شيعه، بسيار علاقهمند بود تا فرزندى عالم داشته باشد كه در ترويج مكتب اهل بيت (عليهم السلام) كوشا باشد. از اين رو، به نايب امام زمان (ع) نامه نوشت و از او خواست كه نامهاش را به امام (ع) برساند.
على بن حسين، در آن نامه، از امام (ع) خواسته بود تا براى فرزنددار شدن او، دعا كند. وى مىدانست كه اگر امام (ع) براى او دعا كند، بهيقين دعاى آن حضرت، مستجاب شده، فرزندى درستكار و مؤمن برايش به دنيا خواهد آمد.
[216]. ر. ك: همان، ص 486، ش 923.
[217]. همان، ص 489، ش 931.
[218]. رجالالنجاشى، ص 261، ش 684.
مدّتى بعد نامهاى از طرف امام مهدى (ع) به دست او رسيد. در نامه، چنين آمده بود: «در باره خواسته تو، برايت دعا كرديم و در آينده نزديك، دو فرزند پسرِ پُر خير و نيكو، نصيب تو خواهد گرديد».[219]
به دعاى امام (ع)، خداوند دو پسر به نامهاى محمّد و حسين، به او عطا كرد كه هر دو نفر، از انديشمندان ومحدّثان شيعه گرديدند و در اين ميان، شهرت محمّد عالمگير شد. او، همان ابو جعفر محمّد بن على بن بابويه قمى (ابن بابويه)، معروف به «شيخ صدوق»، است. شيخ صدوق، نويسنده كتاب من لا يحضره الفقيه، يكى از چهار كتاب اصلى شيعه در حديث و مؤلّف دهها كتاب علمى ديگر است.
شيخ صدوق، همواره به اين كه با دعاى امام عصر، زاده شده است، افتخار مىكرد و مىگفت: من به دعاى صاحب الأمر (ع) به دنيا آمدهام.[220]
زندگى علمى
شيخ صدوق در سال 355 ق، به حوزه بغداد، وارد شد و با اين كه هنوز در سنين جوانى به سر مىبرد بسيارى از بزرگان شيعه و دانشمندان آن ديار، براى كسب علم و استماع حديث، در مجلس او حضور يافتند.[221]يكى از بزرگانى كه از او در بغداد، حديث شنيده شيخ مفيد (م 413 ق) است.
علماى شيعه، هر گاه از او ياد مىكردند، وى را با عباراتى نظير: «استاد بزرگ ما»، «فقيه شيعيان»[222]و «عالم جليل القدر»[223]مىستودند.
شيخ صدوق، از حافظه بسيار خوبى برخوردار بود و هزاران حديث را به حافظه خود، سپرده بود. او تنها به حفظ حديث اكتفا نكرده بود؛ بلكه آگاهى وى از علوم حديث، سبب شده بود تا حديثشناسِ ماهر و رجالى توانمندى گردد. از اين رو، شيخ صدوق را در حديث، ناقد و صاحب نظر مىدانستند.
[219]. همان جا.
[220]. همان جا.
[221]. همان، ص 389، ش 1049:« و سمع منه شيوخ الطائفة و حدث السن».
[222]. همان جا.
[223]. رجال الطوسى، ص 439، ص 6275.