بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 215

غم‌زده و عيادت آسيب ديده و خوددارى از تمسخر مصيبت ديده، همه در اين اصل، جاى مى‌گيرند.[421]

راهكار چهارم: هوشيارى‌

همان‌گونه كه انتخاب دوست و گزينش همسفران زندگى مى‌بايد بر اساس بينش درست و نگرش صحيح باشد و پس از آزمون‌هاى نهان و پيداى متعدد انجام گيرد، در طول دوستى و در ادامه همراهى نيز بايد اين شناخت و تيزبينى ادامه يابد. دوست، هر چند هم كه دوست باشد، ممكن است روزگارى هر چند دور و ناپيدا، از حلقه دوستى بيرون رود و رشته محبتش را بگسلد. روزگار، يك جاده ناهموار و پر از فراز و نشيب‌هاى ناديدنى است و هر لحظه امكان دارد كه همسفر ما در يكى از چاله‌ها بماند و با ما نيايد. آينده‌نگرى و هوشيارى مى‌گويد: اعتماد مطلق و لو دادن همه چيز و افشاى همه اسرار نهان، شرط خردورزى نيست و شكست‌هاى حاصل از اعتماد مطلق، جبران ناپذير است.[422]

اين بدان معنا نيست كه همه دوستى و محبّت خود را نثار دوست حقيقى امتحان داده خود نكنيم و مال و جان خود را از او دريغ داريم. هرگز! بلكه منظور، رعايت همزمانِ حق دوستى از يك سو و حق حكمت و خردورزى از سوى ديگر است. امام على (ع) مى‌فرمايد:

ابذِل لِصَديقِك كلَّ المَوَدَّةِ، ولا تَبذِل لَهُ كلَّ الطُّمَأنينَةِ، وأعطِهِ كلَّ المُؤاساةِ، ولا تُفضِ إلَيهِ بِكلِّ الأَسرارِ؛ توفِي الحِكمَةَ حَقَّها، وَالصَّديقَ واجِبَهُ.

همه دوستى را نثار دوستت كن؛ امّا همه اعتمادت را نثارش مكن. از جان و مالت در راهش بگذر و با او همدردى كن؛ امّا همه رازهايت را با او در ميان مگذار. بدين‌ترتيب، هم حقّ حكمت را به تمامى ادا كرده‌اى و هم حقوق دوستى را به جا آورده‌اى.[423]

[421]. همان، ج 2، ص 199( باب تفريج كرب المؤمن).

[422]. دوستى در قرآن و حديث، ح 564.

[423]. همان، ح 572.


صفحه 216

جلوه ديگر هوشيارى، در ارتباطهاى سه جانبه است. من با شما و هر دو با شخص سومى آشنا هستيم. يكى در اين ميان، از ديگرى سخن‌چينى مى‌كند و مى‌خواهد يكى از سه نفر را از اين حلقه ارتباط، خارج سازد. هوشيارى در برخورد خردمندانه با پديده زشت سخن‌چينى، ترسيم‌گر هوشيارى در ارتباط و دوستى و نيز موجب استمرار آن است. سخن‌چين، ساحرى اغواگر است كه جامه پند و اندرز به تن مى‌كند و پرده سرّ و حجاب تغافل را مى‌درد و بذر دشمنى مى‌افشاند. از اين رو، به منظور مغلوب نشدن در برابر اين شگرد شيطانى، خداوند در قرآن، ما را از پيروى هر سخن‌چينى، باز داشته است؛ هر كه باشد! و پيشوايان ما نيز دستور تكذيب وراندن سخن‌چين را صادر كرده‌اند؛ خواه خبر راست آورده و يا خبر را هم خود ساخته‌باشد![424]

راهكار پنجم: صداقت و وفادارى‌

در زبان احاديث، صدق و صديق به هم آميخته‌اند و دوستى و محبّت، يادآور صفا و صميميت‌اند، اگر چه كسانى هستند كه دم از دوستى مى‌زنند و به واقع، سوداى سود خود در سر دارند،[425]اما اينان دوستان زبانى‌اند. دوستان قلبى و حقيقى، دل صاف و روشن خود را در دستان بى‌فريب خود مى‌نهند و آن را نثار و ايثار مى‌كنند. اينان، نه دوست را فريب مى‌دهند و نه پيمان مى‌شكنند.[426]اينان، در بازار دوستى، كالاى بى‌عيب آورده‌اند و از وسوسه‌هاى شيطان، رهيده و خود را آزاد ساخته‌اند.

صداقت در دوستى، درستى اين ادعاست كه ما دوست را نه براى منافع خود، كه براى خود او مى‌خواهيم و نه براى بهره‌گيرى، كه براى بهره‌دهى. ارزش دوست نه به جزوه شب آزمون است و نه به اندازه بهاى غذا و توپ فوتبال و كتاب داستان. قيمت دوست به اندازه صداقت و صفا و راستى و درستى او و احترامش به محبّت و

[424]. ميزان الحكمة، ح 20687 و 20707.

[425]. دوستى در قرآن و حديث، ح 544.

[426]. همان، ح 551.


صفحه 217

پاييبندى‌اش به صميميت است. بهاى دوست به پاسْ داشت دوستى و محبّت بدون غلّ و غشّ است و در اين فضا، ما نه توقعى داريم تا از برآورده نشدنش برنجيم و نه به انتظار سودى نشسته‌ايم تا همه حقوق خود را تمام و كمال از او طلب كنيم؛ چرا كه انصاف خواهى از دوستان، منافى با انصاف‌ورزى و مروّت است.[427]

راهكار ششم: رفق و مدارا

زيبايى روح و آراستگى رفتار انسان، در مدارا و نرمى اوست.[428]همه ما گاه و بيگاه خشم‌مى‌گيريم و جان خود را آلوده مى‌سازيم. آلودگى‌هاى روح ما به حمام هميشگى نياز دارند و آب اين جان‌شويى، از چشمه رفق و مدارا مى‌جوشد و با نرمى و سازگارى، روان مى‌گردد.

دوستان، گاه خشم مى‌گيرند و پرآشوب و با همهمه به ما هجوم مى‌آورند و در اين موقعيت، تنها مدارا و بردبارى ماست كه ارتباط را پابرجا نگه مى‌دارد و خاموشى و تحمّل و نرمى است كه ريسمان محبّت را محكم مى‌سازد.

همراهى و همدلى، كليد موفقيت و گشاينده آسايش و آرامش است.[429]با رفق و مدارا، دوست سرسخت و دشمن كينه‌توز خود را در تور دوستى گرفتار مى‌آوريم و سخت‌ترين موانع را از ميانه راه مى‌زداييم.[430]رفق و همدلى و همراهى، شاه كليد حل مسائل و آخرين چاره كارهاى گره‌خورده است.[431]اگر اين راهكار در كنار راهكار چهارم بنشيند و ما بتوانيم با همگام شدن، مشكلات دوست خود را درك كنيم و موقعيت‌هاى او را درست بسنجيم، همه عقده‌ها و گره‌هاى طناب دوستى را مى‌گشايد و ما را بر تخت كرامت و بزرگى مى‌نشاند و به آنچه از ديگران انتظار داريم، مى‌رساند.[432]

[427]. همان، ح 575.

[428]. همان، ح 2643 و 2644.

[429]. گزيده ميزان الحكمة، ح 2638.

[430]. همان، ح 2649.

[431]. همان، ح 2650.

[432]. همان، ح 3 و 2652.


صفحه 218

راهكار هفتم: ادب‌

ضابطه دوستى، ادب است و حتى دوستىِ عميق و ريشه‌دار، بى نياز از ادب نيست. اين سخن كه» ميان دوستان، لزومى به رعايت ادب نيست «، نه حديث است و نه درست! مگر توهين و زشتگويى و دشنام دهىِ دوستان، ما را ناراحت‌تر و افسرده‌تر نمى‌كند؟ آيا زشتى به خاطر ارتكاب از سوى شخص خاصّى، زيبا مى‌شود؟! بى‌ادبى، فراتر از مرز خويش رفتن و تجاوز به حريم ديگران است و حريم دوست، بسى محترم‌تر و پر بهاتر است.[433]

زندگى خردمندانه و گفتار مؤدبانه و به دور از بدزبانى و زشتگويى و ستيزه‌جويى وسبكسرى، همه، نمادهاى ادب‌اند و دوستى‌فزا و دوستى آفرين. نام بردن دوست با احترام و عظمت و دورى از مسخره كردن و غيبت، ياوه و بيهوده نگفتن، و داد و فرياد نكشيدن و حنجره را آسوده نهادن نيز، از ديگر نمودهاى ادب است و اينها نيز محبت افزايند. مى‌توان گفت علت سفارش پيشوايان ما به پرهيز از شوخى‌هاى زياد و بى‌جا، رعايت ادب دوستى است، شوخى‌هايى كه به جاى محبّت، بذر دشمنى مى‌نشانند و كينه به بار مى‌آورند.[434]

راهكار هشتم: آراستگى‌

ما دوست داريم كه دوست ما، ظاهرى آراسته و اخلاقى زيبا داشته باشد و مطابق اصل نخست، بايد خود نيز اين‌گونه باشيم. خدا نيز دوست دارد كه به گاه در آمدن به مسجد[435]و رفتن به نزد دوست، آراسته و تميز و نظيف باشيم.[436]امام على (ع) مى‌فرمايد:

لِيَتَزَيَّنْ أحدُكم لأخيهِ المُسلمِ إذا أتاهُ كما يَتَزَيَّنُ للغَريبِ الذي يُحِبُّ أن يَراهُ في أحسَنِ الهَيئَةِ.

[433]. الكافى، ج 2، ص 672، ح 5.

[434]. ميزان الحكمة، باب مزاح.

[435]. سوره اعراف، آيه 31.

[436]. گزيده ميزان الحمكة، ح 2865.


صفحه 219

همان‌گونه كه شما در برابر شخص غريب، آراسته و زيبا ظاهر مى‌شويد، بايد در برابر دوست خود نيز به بهترين هيئت و زيباترين شكل درآييد.[437]

ناگفته پيداست كه اين به معناى استفاده از لباس گران قيمت و روغن و عطر خارجى نيست. مى‌توان لباس كهنه را تميز و مرتب نمود و در عين فقر، بهنجار و بسامان بود. اين بهنجار بودنِ ظاهر است كه نشان از سازگارى انسان با محيط و اطرافيان و دوستان دارد و انگشت اشاره آنان را از ما دور مى‌گرداند و زبان ايشان را از بدگويى ما و دل‌هايشان را از اظهار تنفّر از ما باز مى‌دارد.[438]

تنها نكته باقيمانده، آن است كه باطن و جان ما نيز بايد آراسته باشد و زيبايى جان به ايمان و آرامش و خوشخويى و اعتدال است‌[439]و در يك كلمه اطاعت از خدا و در راه او بودن.[440]

پس بكوشيم از جاده هدايت الهى بيرون نرويم تا درونمان نيز زيبا باشد و دوستى‌ها و ارتباطها، بر سرعت ما در پيمودن مسير انسانى به سوى مقصد خدايى بيفزايد، نه آن كه از شتاب آن بكاهد.

با استادان‌

استاد، يعنى كسى كه حاصل زحمات پيگير خود را در بسته‌هاى سخن به ما هديه مى‌دهد و دسترنج معنوى خود را در برگه‌هاى سپيد محبت مى‌پيچيد و برايمان به ارمغان مى‌آورد. استاد، در هر رشته و فنّى كه به ما چيزى آموخته است، بر ما حقّى دارد و از اين رو، قابل احترام و اكرام است‌[441]تا سر حدّ خدمت و اطاعت و تواضع در برابر او.[442]بزرگداشت استاد، به گوش‌سپارى و دقت و تمركز به گاه آموزش است‌

[437]. همان، ح 2866.

[438]. همان، ح 287.

[439]. همان، ح 2869.

[440]. همان، ح 2871.

[441]. علم و حكمت در قرآن و حديث، باب حقوق عالم و معلّم و متعلم.

[442]. همان، ح 1837 و 1831.


صفحه 220

و پايين آوردن صدا و اظهار فضل نكردن در برابرش، ساكت نگاه داشتن مجلس درس و حفظ حرمت او، بدگويى نكردن از او، دفاع كردن از او در پشت سرش و البته حقوق استاد، بيش از اينهاست.[443]

با نامهربانان‌

جوانى، بهار دوستى است و فصل شكوفه‌هاى پيوند، اما گاه و بيگاه، باد هجران مى‌وزد، فصل سرد قهر آغاز مى‌گردد و دل‌هاى آتشناك محبّت به سردى مى‌گرايد. در اين ميان، وظيفه ما دميدن در تنور داغ محبّت و كوتاه كردن هجران است و تبديل سه ماه به‌سه روز.[444]

جلوه‌هاى نامهربانى، رنگ تندترى نيز دارد. نامهربانى افراد ناسازگار كه گاه در كنار ما حضور مى‌يابند و در كلاس درس و يا خوابگاه دانشگاه و يا آسايشگاه و چادر پادگان، مزاحم همه مى‌شوند. ما نه مى‌خواهيم و نه خوب است كه با اينان دوست شويم، اما ناگزير از ارتباط با آنان هستيم. چاره كار در نياشفتن است و تحمل كردن و يافتن راه‌ها و شيوه‌هاى سازگارى با ايشان. اين، نشانه خرد و مهارت انسان است.[445]

آنچه مهم‌تر است، تصوير ذهنى ما از نامهربانى است. ما، دوستى را كه هميشه مى‌خندد و ما را تأييد مى‌كند و هيچ مخالفتى از خود نشان نمى‌دهد، يار مهربان مى‌دانيم و آن ديگرى را كه گاه به گاه، روى ترش مى‌كند و مخالفتى نشان مى‌دهد و خرده‌اى مى‌گيرد، يار نامهربان مى‌خوانيم.

اما اين پندار، پرده‌اى بر حقيقت و مانعى براى شناخت است. پيشوايان ما، كسى را كه خيرخواهانه از آنها ايرادى مى‌گرفت، بهترين دوست خود مى‌شمردند و انتقاد او را هديه‌اى براى خود مى‌دانستند (با آن كه كه عيب از ساحت امامان به دور است)، اما ما چه؟ گاه همه وجودمان از عيب، انباشته شده، اما ديده خودپسندمان آن‌

[443]. براى آگاهى بيشتر ر. ك: كتاب علم و حكمت در قرآن و حديث.

[444]. گزيده ميزان الحكمة، ح 6354.

[445]. ر. ك: ميزان الحكمة، باب عقل.


صفحه 221

را نمى‌بيند. دوست است كه چون بزرگى و پاكى مرا مى‌خواهد، لب مى‌گشايد و مرا در خلوت درونم به فكر فرو مى‌برد و گاه به گريه مى‌اندازد و مرا وامدار خود مى‌سازد و نام خود را براى هميشه در خاطر من ثبت مى‌كند؛ چرا كه دوستى را كه با او خنديده‌ام، از ياد خواهم برد، اما اين دوست را هرگز.[446]ديده تيزبين دوست است كه مى‌تواند پرده غفلت ديدگان ما را بدرد و به كژى‌هاى جان ما آگاهى يابد و از ما بخواهد كه آنها را برطرف سازيم.

دوست، آيينه دوست است و آينه شكستن خطاست. انتقاد ديگران، داروى تلخى در دهان ماست و نصيحت دوست، سوزنى براى بادكنك غفلت ما. از اين روست كه امام سجّاد (ع) حقّ منتقد را تواضع ما در برابر او و گوش سپارى ما به سخن او و سپس انديشيدن به انتقاد او مى‌داند، تا اگر درست بود، بپذيريم و تشكر كنيم و او را خيرخواه خود بدانيم و اگر نادرست بود، آن را به كنارى بنهيم و باز هم سپاسگزار او باشيم.[447]

با نامحرمان‌

ما انسان‌هاى عادى، پاى در خاك داريم و نشان از افلاك. گاه پاى خاكى ما در پى چشمان غبار گرفته مى‌رود و ما را بر زمين مى‌كوبد. موسى (ع)، پيش از پيامبرى، در چنين ورطه‌اى گرفتار مى‌آيد. دو دختر جوان در كنار چاه آب، مظلومانه ايستاده‌اند. پدر، پير است و دختران، چوپان گله. گوسفندان، تشنه‌اند و كناره چاه، پر از ازدحام شبان‌ها. به زحمت، گله تشنه را نگاه داشته‌اند تا در كشاكش آب كشيدن، با مردان، تماسى نيابند. منتظرند تا همه بروند و آن‌گاه، آب از چاه كشند. موسى، جوانى غيور و قوى، احترامى از سوى مردان نمى‌بيند و دل به حال دختران مى‌سوزاند. پيش مى‌آيد و با دستان نيرومندش همه آن گله را سيراب مى‌كند و بى هيچ چشمداشتى به سايه‌اى پناه مى‌برد، گرسنه و تشنه. اندكى بعد، دختران چوپان را مى‌بيند كه با

[446]. ر. ك: گزيده ميزان الحكمة، ح 6106.

[447]. ميزان الحكمة، ج 10، ص 57.


صفحه 222

وقار و شرم كامل، بر خاك‌هاى بيابان سينا گام مى‌نهند و پيش مى‌آيند. آنان، پيام شعيب (ع) را ابلاغ مى‌كنند:

- به نزد من بيا تا پاداش كارت را بدهم.

- چگونه، من كه راه را نمى‌دانم.

- ما كه مى‌دانيم، با ما بيا.

- باشد، اما شما جلوى من نرويد. نمى‌خواهم چشمانم دائماً به شما باشد، حتّى از پشت سرتان.

- پس چگونه راه را به تو نشان دهيم!

- من جلو مى‌روم اما هرگاه راه را به اشتباه پيمودم، (با پرتاب سنگ آگاه و) راهنمايى‌ام كنيد.[448]

و بدين گونه، موسى (ع) خود را با عفّت ورزى و حيا از لغزشى احتمالى، دور نگه مى‌دارد و همان‌گونه هم دختران شعيب. موسى مى‌دانست كه نگاه، تير مسمومى از جانب شيطان است و تور پهن شده او[449]و چشم و گوش، جاسوسانى هستند كه قلب را فريب مى‌دهند و هرچه بخواهند، از او مى‌گيرند. از اين رو خداوند، حتى راه رفتن دختر شعيب را با حيا همراه كرده‌[450]و در خطاب به زنان پيامبر، شرط تقوا را، ناز و عشوه نريختن در سخن گفتن دانسته است؛ چرا كه قلب بيمار دلان را وسوسه مى‌كند،[451]و اين نيست جز به سبب حضور فعالانه شيطان در اين ميان.

شيطان، نخستين حضور را در ميان دو نامحرم دارد و از اين رو، خلوت كردن دو نامحرم با يكديگر، حرمت دارد و تنها ارتباط عمومى، آن‌گونه كه حيا كردن از آدميان را هم بر حياى از خداوند بيفزايد، شده است.

در سيره ائمه، احتياطهاى شديدترى را نيز مى‌يابيم. امام على (ع) كه مجسمه تقوا و عفاف و نيرومندى است، دوست نداشت به دختران جوان سلام كند و مى‌فرمود:

[448]. سوره قصص، آيه 23- 25.

[449]. گزيده ميزان الحكمة، ح 6129 و 6141.

[450]. سوره قصص، آيه 25.

[451]. سوره احزاب، آيه 32.