بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 250

گفت پيغمبر كه: عيناى تنام‌

لا ينامُ قَلبى عَن ربِّ الْأنام‌[520]

يعنى پيامبر (ص) فرمود: «چشمان من مى‌خوابند، امّا قلبم، هرگز از خدا، غافل نمى‌شود».

صورت اصلى اين روايت شريف، اين‌گونه است:

تَنامُ عَيناى وَلا يَنام قَلبى.[521]

دو چشمم مى‌خوابند؛ ولى قلبم نمى‌خوابد.

صنعت حل يا تحليل، اين امكان را فراهم مى‌كند كه شاعر، بتواند احاديث بيشترى را در شعر خود بياورد؛ زيرا گاه تنگناى وزن و قافيه، مانع از آوردن عبارات عربى آيات و احاديث، در شعر مى‌شود، امّا با اندكى دست‌كارى در صورت ظاهرى عبارات، اين مشكل، حل مى‌شود. همچنان كه گفتيم، از اين آرايه، بايد در حدّ ضرورت، استفاده كرد و اكنون مى‌افزاييم كه در حلّ عبارت، نبايد معناى آن تغيير يابد.

4. ترجمه‌

گاهى اشعار و عباراتى در متون ادبى مى‌يابيم كه ترجمه دقيق يا آزادى از يك حديث است. در اين نوع از تأثير، نويسنده يا شاعر، تصريح مى‌كند كه اين سخن، از فلان معصوم (ع) است و براى مثال مى‌گويد: «گفت پيغمبر كه ...» يا «اين سخن، از مصطفاست ...». به هر روى، فرق تأثير گزارشى يا ترجمه‌اى با تأثير محتوايى، كه پس از اين خواهيم گفت، در همين نكته است كه در اوّلى، به حديث بودن سخن، تصريح مى‌شود و در دومى، فقط به پيام و محتواى حديث، اشاره مى‌گردد.

براى تأثير ترجمه‌اى، سه مثال روشن مى‌آوريم:

ناصر خسرو مى‌گويد:

قيمت هر كس، به قدرِ علم اوست‌

اين‌چنين گفته‌ست امير مؤمنان‌[522]

[520]. مثنوى، دفتر دوم، بيت 3549.

[521]. ر. ك: احاديث مثنوى، ص 70.

[522]. ديوان اشعار، ص 119.


صفحه 251

اصل سخن امير مؤمنان، اين‌گونه است:

قِيمَةُ كُلِّ امْرءٍ ما يَعْلَم.[523]

بهاى هر كس، به اندازه دانش اوست.

مولوى بلخى، در مثنوى آورده است:

گفت پيغمبر: هر آن كو سِرّ، نهفت‌

زود گردد با مراد خويش، جفت‌[524]

از پيامبر (ص) نقل شده است كه فرمود:

مَنْ كتَمَ سِرَّه حَصَلَ أَمْرُه.[525]

هركس رازش را پنهان كند، مقصودش حاصل مى‌گردد.

امام محمّد غزالى نيز آورده است:

كبر، آن است كه خويشتن را از ديگران، فرا پيش دارد و بهتر داند و از اين [خود بزرگ‌بينى‌]، اندر وى، بادِ نشاطى پديد آيد. آن باد را كه اندر وى پيدا شود، كبر گويند. و رسول (ص) گفت: « [خدايا!] با تو، پناهم از باد كبر».[526]

5. برآيندسازى‌

شاعران و گويندگان بزرگ فارسى، گاهى از مفهوم آيه يا روايتى، تركيب يا اصطلاح خاصّى مى‌سازند.[527]اين تركيب‌سازى، براى آن است كه بتوانند با كلمات كمترى، مراد خود را به شنونده، تفهيم كنند و در ضمن، پشتوانه‌اى از متون دينى نيز براى سخن خود، داشته باشند. براى مثال، در چندين روايت و دعا كه از معصومان (عليهم السلام) صادر شده است، سخن از سبقت داشتن رحمت الهى بر غضب اوست؛ يعنى رحمت خداوند، چنان است كه پيش از غضب به او مى‌رسد و او را نجات مى‌دهد:

[523]. غرر الحكم، ج 4، ص 502.

[524]. مثنوى، دفتر اول، بيت 176.

[525]. جامع الصغير، ج 1، ص 39.

[526]. كيمياى سعادت، امام محمّد غزالى، ج 2، ص 253.« با تو پناهم» يعنى« بر تو پناه مى‌آورم».

[527]. براى آشنايى بيشتر با برآيندسازى، ر. ك: تجلّى قرآن و حديث در شعر فارسى، سيد محمّد راستگو، ص 17- 18.


صفحه 252

سَبَقَتْ رَحْمَتى غَضَبى.[528]

رحمت من، بر غضبم، پيشى دارد.

در بيتى كه خواهد آمد، مى‌بينيم كه حافظ، از مضمونِ حديثى، تركيب تازه‌اى ساخته است، به نام «سابقه»:

گفتم: اى بخت! نخفتيدى و خورشيد، دميد

گفت: با اين همه از «سابقه»، نوميد مشو[529]

اميدوارى به «سابقه»، يعنى اميد بستن به رحمتى كه پيش‌روتر از غضب الهى است.

6. تفسير

در تأثير تفسيرى، شاعر يا نويسنده، حديثى را تفسير يا تبيين مى‌كند و ژرفاى آن را نشان مى‌دهد. گاه نيز درباره بُعد ديگرى از مفهوم آن حديث- كه كمتر بدان توجّه شده است-، سخن مى‌گويد. براى نمونه، در حديثى از امير مؤمنان على (ع)، پُرخورى، دشمن تيزهوشى خوانده شده است:

البِطنَةُ تَمنَعُ الفِطنَةَ.[530]

پُرخورى، مانع تيزهوشى است.

سنايى، اين حديث را شرح داده و نكاتى را بر آن، افزوده است:

چون خورى بيش، پيل باشى تو

كم خورى، جبرئيل باشى تو

هر كه بسيارْخوار باشد

دان كه بسيار، خوار باشد

خورِ اندك، فزون كند حكمت‌

خورِ بسيار، كم كند فِطنت‌[531][532]

[528]. الكافى، ج 1، ص 443، ح 13.

[529]. ديوان حافظ، غزل 407.

[530]. غررالحكم، ج 1، ص 94، ح 8151.

[531]. حديقة الحقيقه، ص 389.

[532]فطنت: فطانت، هوشيارى، زيركى.


صفحه 253

نمونه دوم را از مثنوى مى‌آوريم كه حديثى منسوب به پيامبر (ص) را تفسير كرده است. در روايت است كه پيامبر (ص) به اصحاب خود فرمود: «در فصل بهاران، خود را از باد بهارى مپوشانيد تا بر شما بوَزَد».[533]

مولوى، اين حديث را تفسير كرده و گفته است كه مراد پيامبر خدا از باد بهارى، سخن‌هاى نغزِ بزرگان است كه بايد بر روح انسان، وزيدن گيرند، تا دل او را زنده كنند.

گفت پيغمبر: ز سرماى بهار

تن مپوشانيد ياران، زينهار!

زآن‌كه با جان شما، آن مى‌كند

كآن بهاران، با درختان مى‌كند

ليك بگريزيد از سرما، خزان‌

كآن كند كو كرد با باغ و رَزان‌

راويان، اين را به ظاهر بُرده‌اند

هم بر آن صورت، قناعت كرده‌اند

آن خزان، نزد خدا نفس و هواست‌

عقل و جان، عين بهار است و بقاست‌[534]

همچنين حافظ، با نظر به حديثى كه در آن پيش‌بينى مى‌شود مسلمان‌ها به 73 فرقه تقسيم مى‌شوند،[535]مى‌گويد:

جنگ هفتاد دو ملّت، همه را عذر بِنه‌

چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند[536]

در واقع، در تفسير حافظ، فرقه‌گرايى، برابر با افسانه‌گرايى است؛ امّا اگر از او بپرسيم كه دليل اين افسانه‌گرايى و خرافه‌پرستى چيست، مى‌گويد: فرقه‌سازان، چون حقيقت را نديده‌اند در پى افسانه و امور غيرواقعى افتاده‌اند. بنا بر اين، معذورند؛ يعنى دليل جنگ آنان با يكديگر، نديدنِ حقيقت است.

[533]. مولوى، اين حديث را به پيامبر نسبت داده، امّا در احاديث نبوى، چنين سخنى ديده نشده، بلكه در نهج البلاغة، حكمت 128، حديثى مشابه آن، آمده است. همچنين، ر. ك: شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 304.

[534]. مثنوى، دفتر اوّل، بيت 2050 به بعد

[535]. الأمالى، طوسى، ص 524.

[536]. ديوان حافظ، غزل 184.


صفحه 254

عطّار نيشابورى نيز با اشاره به همين حديث، گفته است:

يقين مى‌دان كه اين‌جا مذهب عشق‌

وراى مذهب هفتادواند است‌[537]

حديث ديگرى در برخى متون روايى آمده كه برخى از شاعران بزرگ، آن را تفسير و تأويل كرده‌اند. در اين حديث شريف، پيامبر عظيم الشأن اسلام مى‌فرمايد:

حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الايمانِ.[538]

دوست داشتن وطن، از ايمان است.

سعدى، در تفسير اين حديث، مى‌گويد: هر چند صحيح است؛ امّا نمى‌توان با استناد به آن، مهاجرت از وطن را نفى كرد:

سعديا! حبّ وطن، گر چه حديثى است درست‌

نتوان مُرد به سختى كه: من، اين‌جا زادم‌

شيخ بهايى نيز وطن مورد اشاره در اين حديث را مصر و عراق و شام و ايران، و در واقع، منظور حديث را وطن خاكى نمى‌داند:

اين وطن، مصر و عراق و شام نيست‌

اين وطن، شهرى است، كو را نام نيست‌[539]

عطّار نيشابورى، همين مضمون را بازگويى مى‌كند و تفسير ديگرى از حبّ الوطن، ارائه مى‌دهد:

تو بى معشوق خود، با خويشتن آى‌

مشو بيرون به صحرا، با وطن آى‌

از آن حُبّ الوطن، ايمان پاك است‌

كه معشوقت، درون جان پاك است‌[540]

يعنى وطن، عاشق درون اوست؛ زيرا اقامتگاه معشوقش در آن‌جاست. پس نيازى به بيرون رفتن از شهر و ديار نيست. مولوى هم مى‌گويد:

مسكنِ يار است و شهرِ شاهِ من‌

پيش عاشق، اين بوُد حبُّ الوطن‌[541]

[537]. ديوان غزليات عطّار، ص 42.

[538]. سفينة البحار، ج 8 ص 525.

[539]. كلّيات شيخ بهايى، ص 10.

[540]. الهى نامه، بيت 1536.

[541]. مثنوى، دفتر سوم، بيت 3807.


صفحه 255

آرى! او نيز وطن را زمين خاكى نمى‌داند. او در جاى ديگرى، وطن را آن سوى عالم مادّى مى‌خوانَد:

گر وطن خواهى، گذر زان سوى شَط

اين حديث راست را كم خوان غلط[542]

يعنى اگر در پى وطن واقعى خود هستى، بايد تا آن سوى عالم مادّى بروى.

7. تلميح‌

تلميح، صنعتى ادبى است كه در آن، شاعر يا نويسنده، براى تبيين يا روشن‌تر شدن معناى مورد نظر، به داستان يا مفهوم داستانى مشهور، اشاره مى‌كند و از آن ره‌گذر، به موضوع بحث خود برمى‌گردد؛ براى مثال، حافظ، براى بيان آتشى كه عشق، در جان او افكنده است، به داستان ابراهيم (ع) و آتش نمرود، اشاره مى‌كند و مى‌گويد:

يا رب، اين آتش كه در جان من است‌

سرد كن، زان‌سان كه كردى بر خليل‌[543]

گاهى اين مفاهيم و داستان‌ها، ريشه روايى دارند و در هيچ منبع ديگرى، نمى‌توان شاهدى براى آن‌ها يافت. پيش از ذكر نمونه، يادآورى مى‌شود كه در تلميح، شاعر يا نويسنده، قصدى جز توضيح مقصود خود را ندارد و اگر به داستان يا تمثيلى اشاره مى‌كند، براى توضيح آن‌ها نيست، بلكه براى استفاده از آن‌ها در جهت تبيينِ مراد خويش است.

حافظ، در غزلى مى‌گويد:

زاهد، ار رندى حافظ نكند فهم، چه باك؟

ديو، بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند[544]

در منابع روايى ما، آمده است كه شياطين، از خانه‌اى كه در آن قرآن خوانده مى‌شود، مى‌گريزند. ترجمه يكى از اين احاديث، بدين قرار است: خانه‌اى كه در آن قرآن خوانند و خدا را ياد كنند، فرشتگان به آن، آمد و شد دارند و شياطين، از آن مى‌گريزند.[545]

[542]. همان، دفتر چهارم، بيت 2212.

[543]. ديوان حافظ، غزل 308.

[544]. ديوان حافظ، غزل 193.

[545]. الكافى، ج 2، ص 610، ح 3.


صفحه 256

8. تأثير محتوايى‌

بيشترين و رايج‌ترين نوع تأثيرگذارى حديث بر ادب فارسى، محتوايى است. وام گرفتن معنايى از حديث، چنان حضور و وفورى در ادبّيات ما دارد كه مى‌توان گفت: بخش عظيمى از معارف و مفاهيم ادبى ما، ريشه در متون روايى دارد. براى توضيح بيشتر، به چند مثال، بسنده مى‌كنيم:

يك. مولوى مى‌گويد:

آدمى، مخفى است در زيرِ زبان‌

اين زبان، پرده‌ست بر درگاه جان‌[546]

اين بيت، برگرفته از اين فرمايش از مولا على (ع) است كه:

المَرءُ مَخبوءٌ تَحتَ لِسانِهِ.

آدمى، در زير زبانش، پنهان است.

دو. امام حسين (ع)، بنابر حديث شريفى، در يكى از دعاهايش مى گويد: «خدايا! من، تو را از بيم دوزخ و به شوق بهشت، بندگى نكردم؛ بلكه تو را شايسته بندگى يافتم. پس تو را بندگى كردم».[547]

مرحوم اخوان ثالث، شاعر معاصر، با توجّه به اين حديث، سروده است:

خدواندا! تو را هرچند، بى‌شك‌

چو توفيقت كند يارى، پرستم‌

ولى نز شوق جنّت، بيم دوزخ‌

كه دانم هر دو را دارى پرستم‌

تو را از بهر آن، كاندر دو عالم‌

پرستش را سزاوارى پرستم‌[548]

سه. شيخ محمود شبسترى، صاحب منظومه گلشن راز، در يكى از ابيات پايانى اين گلشن حكيمانه و زيبا مى‌گويد:

نشان ناشناسى، ناسپاسى است‌

شناسايى حق، در حق‌شناسى است‌[549]

[546]. مثنوى، دفتر دوم، بيت 293.

[547]. بحار الانوار، ج 41، ص 14.

[548]. تو را اى كهن بوم و بر دوست دارم، ص 218.

[549]. گلشن راز، خاتمه.


صفحه 257

يعنى علامت جهل، ناشُكرى است و كسى كه شكر نمى‌گزارد، معلوم است كه معرفت و شناخت ندارد و نمى‌داندكه خداوند به او چه نعمت‌هايى را داده است. سپس، در مصرع دوم مى‌گويد: كسى حق (خداوند) را مى‌شناسد كه نسبت به مردم، حق‌شناس باشد؛ يعنى تلاش‌هاى ديگران را حق‌گزارى كند و سپاس‌گُزار آنان باشد. اين مصراع، يادآور حديث مشهورى است كه در آن، آمده:

مَنْ لَمْ يَشكُرِ النّاسَ لَمْ يَشكُرِ اللهَ.[550]

كسى كه از مردم قدرشناسى نكند، شُكر خدا را نيز به جاى نياورده است.

چهار. فردوسى، در شاه‌نامه، به همه سفارش مى‌كند كه با دانشمندان، نشست و برخاست كنند و با آنان، مشورت نمايند و در كارها، از رأى و نظر آنان، سود ببرند:

هميشه، يكى دانشى‌[551]پيش دار

وِرا چون روان و تنِ خويش دار

بدان‌گه شود تاج خسرو، بلند

كه دانا بُود نزد او، ارجمند[552]

امام على (ع) در سفارش‌نامه خود به مالك، مهم‌ترين نكته‌ها و آموزه‌هايى را كه حكمرانان اسلامى بايد بدانند، بدو يادآور مى‌شود؛ زيرا مالك، راهى مصر بود تا در آن‌جا از جانب امير مؤمنان (ع)، بر آن سرزمين اسلامى، حكمرانى كند. يكى از نصايح امام (ع) به مالك، اين بود كه: «تا مى‌توانى، با دانشمندان و حكيمان، مجالست كن».[553]

پنج. زنده ياد سهراب سپهرى، در شعر خاطره‌انگيز «پشت درياها»، خوانده يا شنيده‌ايم:

قايقى خواهم ساخت‌

خواهم انداخت به آب‌

دور خواهم شد از اين خاك غريب‌

[550]. جامع الصغير، ج 2، ص 180.

[551]. دانشى: دانشمند.

[552]. شاه‌نامه، ص 1072، بيت 38866- 38865.

[553]. نهج البلاغة، نامه.