بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 253

نمونه دوم را از مثنوى مى‌آوريم كه حديثى منسوب به پيامبر (ص) را تفسير كرده است. در روايت است كه پيامبر (ص) به اصحاب خود فرمود: «در فصل بهاران، خود را از باد بهارى مپوشانيد تا بر شما بوَزَد».[533]

مولوى، اين حديث را تفسير كرده و گفته است كه مراد پيامبر خدا از باد بهارى، سخن‌هاى نغزِ بزرگان است كه بايد بر روح انسان، وزيدن گيرند، تا دل او را زنده كنند.

گفت پيغمبر: ز سرماى بهار

تن مپوشانيد ياران، زينهار!

زآن‌كه با جان شما، آن مى‌كند

كآن بهاران، با درختان مى‌كند

ليك بگريزيد از سرما، خزان‌

كآن كند كو كرد با باغ و رَزان‌

راويان، اين را به ظاهر بُرده‌اند

هم بر آن صورت، قناعت كرده‌اند

آن خزان، نزد خدا نفس و هواست‌

عقل و جان، عين بهار است و بقاست‌[534]

همچنين حافظ، با نظر به حديثى كه در آن پيش‌بينى مى‌شود مسلمان‌ها به 73 فرقه تقسيم مى‌شوند،[535]مى‌گويد:

جنگ هفتاد دو ملّت، همه را عذر بِنه‌

چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند[536]

در واقع، در تفسير حافظ، فرقه‌گرايى، برابر با افسانه‌گرايى است؛ امّا اگر از او بپرسيم كه دليل اين افسانه‌گرايى و خرافه‌پرستى چيست، مى‌گويد: فرقه‌سازان، چون حقيقت را نديده‌اند در پى افسانه و امور غيرواقعى افتاده‌اند. بنا بر اين، معذورند؛ يعنى دليل جنگ آنان با يكديگر، نديدنِ حقيقت است.

[533]. مولوى، اين حديث را به پيامبر نسبت داده، امّا در احاديث نبوى، چنين سخنى ديده نشده، بلكه در نهج البلاغة، حكمت 128، حديثى مشابه آن، آمده است. همچنين، ر. ك: شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 304.

[534]. مثنوى، دفتر اوّل، بيت 2050 به بعد

[535]. الأمالى، طوسى، ص 524.

[536]. ديوان حافظ، غزل 184.


صفحه 254

عطّار نيشابورى نيز با اشاره به همين حديث، گفته است:

يقين مى‌دان كه اين‌جا مذهب عشق‌

وراى مذهب هفتادواند است‌[537]

حديث ديگرى در برخى متون روايى آمده كه برخى از شاعران بزرگ، آن را تفسير و تأويل كرده‌اند. در اين حديث شريف، پيامبر عظيم الشأن اسلام مى‌فرمايد:

حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الايمانِ.[538]

دوست داشتن وطن، از ايمان است.

سعدى، در تفسير اين حديث، مى‌گويد: هر چند صحيح است؛ امّا نمى‌توان با استناد به آن، مهاجرت از وطن را نفى كرد:

سعديا! حبّ وطن، گر چه حديثى است درست‌

نتوان مُرد به سختى كه: من، اين‌جا زادم‌

شيخ بهايى نيز وطن مورد اشاره در اين حديث را مصر و عراق و شام و ايران، و در واقع، منظور حديث را وطن خاكى نمى‌داند:

اين وطن، مصر و عراق و شام نيست‌

اين وطن، شهرى است، كو را نام نيست‌[539]

عطّار نيشابورى، همين مضمون را بازگويى مى‌كند و تفسير ديگرى از حبّ الوطن، ارائه مى‌دهد:

تو بى معشوق خود، با خويشتن آى‌

مشو بيرون به صحرا، با وطن آى‌

از آن حُبّ الوطن، ايمان پاك است‌

كه معشوقت، درون جان پاك است‌[540]

يعنى وطن، عاشق درون اوست؛ زيرا اقامتگاه معشوقش در آن‌جاست. پس نيازى به بيرون رفتن از شهر و ديار نيست. مولوى هم مى‌گويد:

مسكنِ يار است و شهرِ شاهِ من‌

پيش عاشق، اين بوُد حبُّ الوطن‌[541]

[537]. ديوان غزليات عطّار، ص 42.

[538]. سفينة البحار، ج 8 ص 525.

[539]. كلّيات شيخ بهايى، ص 10.

[540]. الهى نامه، بيت 1536.

[541]. مثنوى، دفتر سوم، بيت 3807.


صفحه 255

آرى! او نيز وطن را زمين خاكى نمى‌داند. او در جاى ديگرى، وطن را آن سوى عالم مادّى مى‌خوانَد:

گر وطن خواهى، گذر زان سوى شَط

اين حديث راست را كم خوان غلط[542]

يعنى اگر در پى وطن واقعى خود هستى، بايد تا آن سوى عالم مادّى بروى.

7. تلميح‌

تلميح، صنعتى ادبى است كه در آن، شاعر يا نويسنده، براى تبيين يا روشن‌تر شدن معناى مورد نظر، به داستان يا مفهوم داستانى مشهور، اشاره مى‌كند و از آن ره‌گذر، به موضوع بحث خود برمى‌گردد؛ براى مثال، حافظ، براى بيان آتشى كه عشق، در جان او افكنده است، به داستان ابراهيم (ع) و آتش نمرود، اشاره مى‌كند و مى‌گويد:

يا رب، اين آتش كه در جان من است‌

سرد كن، زان‌سان كه كردى بر خليل‌[543]

گاهى اين مفاهيم و داستان‌ها، ريشه روايى دارند و در هيچ منبع ديگرى، نمى‌توان شاهدى براى آن‌ها يافت. پيش از ذكر نمونه، يادآورى مى‌شود كه در تلميح، شاعر يا نويسنده، قصدى جز توضيح مقصود خود را ندارد و اگر به داستان يا تمثيلى اشاره مى‌كند، براى توضيح آن‌ها نيست، بلكه براى استفاده از آن‌ها در جهت تبيينِ مراد خويش است.

حافظ، در غزلى مى‌گويد:

زاهد، ار رندى حافظ نكند فهم، چه باك؟

ديو، بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند[544]

در منابع روايى ما، آمده است كه شياطين، از خانه‌اى كه در آن قرآن خوانده مى‌شود، مى‌گريزند. ترجمه يكى از اين احاديث، بدين قرار است: خانه‌اى كه در آن قرآن خوانند و خدا را ياد كنند، فرشتگان به آن، آمد و شد دارند و شياطين، از آن مى‌گريزند.[545]

[542]. همان، دفتر چهارم، بيت 2212.

[543]. ديوان حافظ، غزل 308.

[544]. ديوان حافظ، غزل 193.

[545]. الكافى، ج 2، ص 610، ح 3.


صفحه 256

8. تأثير محتوايى‌

بيشترين و رايج‌ترين نوع تأثيرگذارى حديث بر ادب فارسى، محتوايى است. وام گرفتن معنايى از حديث، چنان حضور و وفورى در ادبّيات ما دارد كه مى‌توان گفت: بخش عظيمى از معارف و مفاهيم ادبى ما، ريشه در متون روايى دارد. براى توضيح بيشتر، به چند مثال، بسنده مى‌كنيم:

يك. مولوى مى‌گويد:

آدمى، مخفى است در زيرِ زبان‌

اين زبان، پرده‌ست بر درگاه جان‌[546]

اين بيت، برگرفته از اين فرمايش از مولا على (ع) است كه:

المَرءُ مَخبوءٌ تَحتَ لِسانِهِ.

آدمى، در زير زبانش، پنهان است.

دو. امام حسين (ع)، بنابر حديث شريفى، در يكى از دعاهايش مى گويد: «خدايا! من، تو را از بيم دوزخ و به شوق بهشت، بندگى نكردم؛ بلكه تو را شايسته بندگى يافتم. پس تو را بندگى كردم».[547]

مرحوم اخوان ثالث، شاعر معاصر، با توجّه به اين حديث، سروده است:

خدواندا! تو را هرچند، بى‌شك‌

چو توفيقت كند يارى، پرستم‌

ولى نز شوق جنّت، بيم دوزخ‌

كه دانم هر دو را دارى پرستم‌

تو را از بهر آن، كاندر دو عالم‌

پرستش را سزاوارى پرستم‌[548]

سه. شيخ محمود شبسترى، صاحب منظومه گلشن راز، در يكى از ابيات پايانى اين گلشن حكيمانه و زيبا مى‌گويد:

نشان ناشناسى، ناسپاسى است‌

شناسايى حق، در حق‌شناسى است‌[549]

[546]. مثنوى، دفتر دوم، بيت 293.

[547]. بحار الانوار، ج 41، ص 14.

[548]. تو را اى كهن بوم و بر دوست دارم، ص 218.

[549]. گلشن راز، خاتمه.


صفحه 257

يعنى علامت جهل، ناشُكرى است و كسى كه شكر نمى‌گزارد، معلوم است كه معرفت و شناخت ندارد و نمى‌داندكه خداوند به او چه نعمت‌هايى را داده است. سپس، در مصرع دوم مى‌گويد: كسى حق (خداوند) را مى‌شناسد كه نسبت به مردم، حق‌شناس باشد؛ يعنى تلاش‌هاى ديگران را حق‌گزارى كند و سپاس‌گُزار آنان باشد. اين مصراع، يادآور حديث مشهورى است كه در آن، آمده:

مَنْ لَمْ يَشكُرِ النّاسَ لَمْ يَشكُرِ اللهَ.[550]

كسى كه از مردم قدرشناسى نكند، شُكر خدا را نيز به جاى نياورده است.

چهار. فردوسى، در شاه‌نامه، به همه سفارش مى‌كند كه با دانشمندان، نشست و برخاست كنند و با آنان، مشورت نمايند و در كارها، از رأى و نظر آنان، سود ببرند:

هميشه، يكى دانشى‌[551]پيش دار

وِرا چون روان و تنِ خويش دار

بدان‌گه شود تاج خسرو، بلند

كه دانا بُود نزد او، ارجمند[552]

امام على (ع) در سفارش‌نامه خود به مالك، مهم‌ترين نكته‌ها و آموزه‌هايى را كه حكمرانان اسلامى بايد بدانند، بدو يادآور مى‌شود؛ زيرا مالك، راهى مصر بود تا در آن‌جا از جانب امير مؤمنان (ع)، بر آن سرزمين اسلامى، حكمرانى كند. يكى از نصايح امام (ع) به مالك، اين بود كه: «تا مى‌توانى، با دانشمندان و حكيمان، مجالست كن».[553]

پنج. زنده ياد سهراب سپهرى، در شعر خاطره‌انگيز «پشت درياها»، خوانده يا شنيده‌ايم:

قايقى خواهم ساخت‌

خواهم انداخت به آب‌

دور خواهم شد از اين خاك غريب‌

[550]. جامع الصغير، ج 2، ص 180.

[551]. دانشى: دانشمند.

[552]. شاه‌نامه، ص 1072، بيت 38866- 38865.

[553]. نهج البلاغة، نامه.


صفحه 258

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم راند

پشت درياها، شهرى است‌

كه در آن، پنجره‌ها، رو به تجلّى باز است‌

بام‌ها، جاى كبوترهايى است‌

كه به فوّاره هوش بشرى مى‌نگرند

شاخه معرفتى است ...

دست هر كودك ده‌ساله شهر

پشت درياها، شهرى است‌

قايقى بايد ساخت.[554]

بعيد نمى‌نمايد كه سهراب، اين شعر زيبا را وامدار حديثى باشد كه در آن، سخن از شهرى در پشت درياها به ميان آمده است. در اين حديث، مى‌خوانيم:

خداى را در پشت درياها، شهرى است كه وسعت آن، به اندازه چهل روز مسير خورشيد است. در آن شهر، مردمى زندگى مى‌كنند كه خدا را نافرمانى نمى‌كنند و شيطان را نمى‌شناسند.[555]

[554]هشت كتاب، ص 352.

[555]. بصائر الدرجات، ص 510، ح 4.


صفحه 259

احاديث داستانى‌

رضا بابايى‌

زندگى و گفتار پيامبران و امامان معصوم (عليهم السلام)، سرشار از آموزه‌ها و درس‌هايى است كه هر يك از آن‌ها، همچون چراغى روشنگر راه مؤمنان است. در سخنان و سيره معصومان (عليهم السلام)، گاه حكايت‌هايى به چشم مى‌خورند كه به توجّه و تأمّل بيشترى نياز دارند. اين حكايت‌ها، به زبان‌هاى مختلفى بيان شده است؛ امّا هنوز جا دارد كه باز، گفته و شنيده شوند.

در اين نوشتار، برخى داستان‌هايى را كه ريشه روايى دارند، مى‌آوريم. شايان توجّه، اين‌كه براى گيرايى بيشتر، اين داستان‌ها را اندكى صحنه‌پردازى كرده‌ايم؛ ولى كوشيده‌ايم كه در اصل داستان‌ها و عبارات و احاديث، هيچ‌گونه دخل و تصرّفى صورت نگيرد.

1. هيزم جهنم‌

روزى پيامبر خدا (ص) با يارانش در سرزمينى خشك و بى‌آب و علف، فرود آمدند. ايشان، رو به ياران همراه خويش كرد و فرمود: «به اطراف برويد و هيزم، جمع كنيد».

گفتند: اى پيامبر خدا! در اين صحراى خشك، هيزمى نيست كه ما آن‌ها جمع كنيم!

فرمود: «هر كس به هر اندازه كه مى‌تواند، هيزم جمع كند».

ياران، روانه صحرا شدند و هر يك با دقّت و زحمت بسيار، تكّه چوب‌هاى كوچك و خشكى را يافتند و آوردند. وقتى آن چوب‌هاى كوچك و اندك را روى‌


صفحه 260

هم ريختند، خرمن بزرگى از هيزم، فراهم شده بود. در اين هنگام، پيامبر (ص) به سخن آمد و فرمود: «نخست، باور نمى‌كرديد كه بتوان اين‌همه هيزم جمع كرد؛ امّا ديديد كه جمع شد! بدانيد كه گناهان كوچك نيز همين‌گونه‌اند. نخست، به نظر نمى‌آيند؛ امّا وقتى كنار هم قرار مى‌گيرند و بر هم افزوده مى‌شوند، انبوه عظيمى را پديد مى‌آورند».[556]

2. اخلاق علمى‌

در احاديث معصومان (عليهم السلام)، گاه نكاتى به چشم مى‌خورند كه به‌ظاهر، داستان يا قطعه تاريخى‌اند؛ امّا به‌واقع، از بزرگ‌ترين درس‌هاى اخلاقى براى همه انسان‌ها هستند. برخى از اين داستان‌ها، درباره اخلاق عالمان يا وظيفه اخلاقى اهل علم است. از آن جمله، داستان زير است كه از امام صادق (ع) درباره يكى از پيامبران بزرگ، نقل شده است:

روزى حضرت عيسى (ع) به حواريان خود گفت: «از شما خواهشى دارم. اگر قول مى‌دهيد كه با خواهشم مخالفت نكنيد، بگويم».

آنان گفتند: هر چه بگويى، اطاعت مى‌كنيم.

عيسى (ع) از جاى خود برخاست و شروع به شستن پاهاى يارانش كرد. آنان، سخت شرمگين شده بودند؛ امّا چون قول داده بودند كه با پيامبرشان مخالفت نكنند، سخنى نگفتند و تاب آوردند. وقتى عيسى (ع) از شستشوى پاهاى آن‌ها فارغ شد، حواريان گفتند: شگفتا! تو معلّم و پيامبر و مُراد مايى! اين عمل، برازنده ما بود، نه سزاور تو.

عيسى (ع) فرمود: «پاى شما يارانم را شُستم تا بدانيد كه سزاوارترينِ مردم براى خدمت به ديگران، عالمان‌اند. خواستم به شما بياموزم كه معلّمانِ مردم، بايد خادم‌ترين و متواضع‌ترينِ انسان‌ها باشند. پس از من، شما بر مسند ارشاد و تعليم‌

مى‌نشينيد. لازم است كه بدانيد اين مسند، شايسته كسانى است كه كبر ندارند و غرور نمى‌ورزند و شيوه آنان، خدمت و تواضع است. اقتضاى حكمت و دانش،

[556]. الكافى، ج 2، ص 288، ح 3.