بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 255

آرى! او نيز وطن را زمين خاكى نمى‌داند. او در جاى ديگرى، وطن را آن سوى عالم مادّى مى‌خوانَد:

گر وطن خواهى، گذر زان سوى شَط

اين حديث راست را كم خوان غلط[542]

يعنى اگر در پى وطن واقعى خود هستى، بايد تا آن سوى عالم مادّى بروى.

7. تلميح‌

تلميح، صنعتى ادبى است كه در آن، شاعر يا نويسنده، براى تبيين يا روشن‌تر شدن معناى مورد نظر، به داستان يا مفهوم داستانى مشهور، اشاره مى‌كند و از آن ره‌گذر، به موضوع بحث خود برمى‌گردد؛ براى مثال، حافظ، براى بيان آتشى كه عشق، در جان او افكنده است، به داستان ابراهيم (ع) و آتش نمرود، اشاره مى‌كند و مى‌گويد:

يا رب، اين آتش كه در جان من است‌

سرد كن، زان‌سان كه كردى بر خليل‌[543]

گاهى اين مفاهيم و داستان‌ها، ريشه روايى دارند و در هيچ منبع ديگرى، نمى‌توان شاهدى براى آن‌ها يافت. پيش از ذكر نمونه، يادآورى مى‌شود كه در تلميح، شاعر يا نويسنده، قصدى جز توضيح مقصود خود را ندارد و اگر به داستان يا تمثيلى اشاره مى‌كند، براى توضيح آن‌ها نيست، بلكه براى استفاده از آن‌ها در جهت تبيينِ مراد خويش است.

حافظ، در غزلى مى‌گويد:

زاهد، ار رندى حافظ نكند فهم، چه باك؟

ديو، بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند[544]

در منابع روايى ما، آمده است كه شياطين، از خانه‌اى كه در آن قرآن خوانده مى‌شود، مى‌گريزند. ترجمه يكى از اين احاديث، بدين قرار است: خانه‌اى كه در آن قرآن خوانند و خدا را ياد كنند، فرشتگان به آن، آمد و شد دارند و شياطين، از آن مى‌گريزند.[545]

[542]. همان، دفتر چهارم، بيت 2212.

[543]. ديوان حافظ، غزل 308.

[544]. ديوان حافظ، غزل 193.

[545]. الكافى، ج 2، ص 610، ح 3.


صفحه 256

8. تأثير محتوايى‌

بيشترين و رايج‌ترين نوع تأثيرگذارى حديث بر ادب فارسى، محتوايى است. وام گرفتن معنايى از حديث، چنان حضور و وفورى در ادبّيات ما دارد كه مى‌توان گفت: بخش عظيمى از معارف و مفاهيم ادبى ما، ريشه در متون روايى دارد. براى توضيح بيشتر، به چند مثال، بسنده مى‌كنيم:

يك. مولوى مى‌گويد:

آدمى، مخفى است در زيرِ زبان‌

اين زبان، پرده‌ست بر درگاه جان‌[546]

اين بيت، برگرفته از اين فرمايش از مولا على (ع) است كه:

المَرءُ مَخبوءٌ تَحتَ لِسانِهِ.

آدمى، در زير زبانش، پنهان است.

دو. امام حسين (ع)، بنابر حديث شريفى، در يكى از دعاهايش مى گويد: «خدايا! من، تو را از بيم دوزخ و به شوق بهشت، بندگى نكردم؛ بلكه تو را شايسته بندگى يافتم. پس تو را بندگى كردم».[547]

مرحوم اخوان ثالث، شاعر معاصر، با توجّه به اين حديث، سروده است:

خدواندا! تو را هرچند، بى‌شك‌

چو توفيقت كند يارى، پرستم‌

ولى نز شوق جنّت، بيم دوزخ‌

كه دانم هر دو را دارى پرستم‌

تو را از بهر آن، كاندر دو عالم‌

پرستش را سزاوارى پرستم‌[548]

سه. شيخ محمود شبسترى، صاحب منظومه گلشن راز، در يكى از ابيات پايانى اين گلشن حكيمانه و زيبا مى‌گويد:

نشان ناشناسى، ناسپاسى است‌

شناسايى حق، در حق‌شناسى است‌[549]

[546]. مثنوى، دفتر دوم، بيت 293.

[547]. بحار الانوار، ج 41، ص 14.

[548]. تو را اى كهن بوم و بر دوست دارم، ص 218.

[549]. گلشن راز، خاتمه.


صفحه 257

يعنى علامت جهل، ناشُكرى است و كسى كه شكر نمى‌گزارد، معلوم است كه معرفت و شناخت ندارد و نمى‌داندكه خداوند به او چه نعمت‌هايى را داده است. سپس، در مصرع دوم مى‌گويد: كسى حق (خداوند) را مى‌شناسد كه نسبت به مردم، حق‌شناس باشد؛ يعنى تلاش‌هاى ديگران را حق‌گزارى كند و سپاس‌گُزار آنان باشد. اين مصراع، يادآور حديث مشهورى است كه در آن، آمده:

مَنْ لَمْ يَشكُرِ النّاسَ لَمْ يَشكُرِ اللهَ.[550]

كسى كه از مردم قدرشناسى نكند، شُكر خدا را نيز به جاى نياورده است.

چهار. فردوسى، در شاه‌نامه، به همه سفارش مى‌كند كه با دانشمندان، نشست و برخاست كنند و با آنان، مشورت نمايند و در كارها، از رأى و نظر آنان، سود ببرند:

هميشه، يكى دانشى‌[551]پيش دار

وِرا چون روان و تنِ خويش دار

بدان‌گه شود تاج خسرو، بلند

كه دانا بُود نزد او، ارجمند[552]

امام على (ع) در سفارش‌نامه خود به مالك، مهم‌ترين نكته‌ها و آموزه‌هايى را كه حكمرانان اسلامى بايد بدانند، بدو يادآور مى‌شود؛ زيرا مالك، راهى مصر بود تا در آن‌جا از جانب امير مؤمنان (ع)، بر آن سرزمين اسلامى، حكمرانى كند. يكى از نصايح امام (ع) به مالك، اين بود كه: «تا مى‌توانى، با دانشمندان و حكيمان، مجالست كن».[553]

پنج. زنده ياد سهراب سپهرى، در شعر خاطره‌انگيز «پشت درياها»، خوانده يا شنيده‌ايم:

قايقى خواهم ساخت‌

خواهم انداخت به آب‌

دور خواهم شد از اين خاك غريب‌

[550]. جامع الصغير، ج 2، ص 180.

[551]. دانشى: دانشمند.

[552]. شاه‌نامه، ص 1072، بيت 38866- 38865.

[553]. نهج البلاغة، نامه.


صفحه 258

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم راند

پشت درياها، شهرى است‌

كه در آن، پنجره‌ها، رو به تجلّى باز است‌

بام‌ها، جاى كبوترهايى است‌

كه به فوّاره هوش بشرى مى‌نگرند

شاخه معرفتى است ...

دست هر كودك ده‌ساله شهر

پشت درياها، شهرى است‌

قايقى بايد ساخت.[554]

بعيد نمى‌نمايد كه سهراب، اين شعر زيبا را وامدار حديثى باشد كه در آن، سخن از شهرى در پشت درياها به ميان آمده است. در اين حديث، مى‌خوانيم:

خداى را در پشت درياها، شهرى است كه وسعت آن، به اندازه چهل روز مسير خورشيد است. در آن شهر، مردمى زندگى مى‌كنند كه خدا را نافرمانى نمى‌كنند و شيطان را نمى‌شناسند.[555]

[554]هشت كتاب، ص 352.

[555]. بصائر الدرجات، ص 510، ح 4.


صفحه 259

احاديث داستانى‌

رضا بابايى‌

زندگى و گفتار پيامبران و امامان معصوم (عليهم السلام)، سرشار از آموزه‌ها و درس‌هايى است كه هر يك از آن‌ها، همچون چراغى روشنگر راه مؤمنان است. در سخنان و سيره معصومان (عليهم السلام)، گاه حكايت‌هايى به چشم مى‌خورند كه به توجّه و تأمّل بيشترى نياز دارند. اين حكايت‌ها، به زبان‌هاى مختلفى بيان شده است؛ امّا هنوز جا دارد كه باز، گفته و شنيده شوند.

در اين نوشتار، برخى داستان‌هايى را كه ريشه روايى دارند، مى‌آوريم. شايان توجّه، اين‌كه براى گيرايى بيشتر، اين داستان‌ها را اندكى صحنه‌پردازى كرده‌ايم؛ ولى كوشيده‌ايم كه در اصل داستان‌ها و عبارات و احاديث، هيچ‌گونه دخل و تصرّفى صورت نگيرد.

1. هيزم جهنم‌

روزى پيامبر خدا (ص) با يارانش در سرزمينى خشك و بى‌آب و علف، فرود آمدند. ايشان، رو به ياران همراه خويش كرد و فرمود: «به اطراف برويد و هيزم، جمع كنيد».

گفتند: اى پيامبر خدا! در اين صحراى خشك، هيزمى نيست كه ما آن‌ها جمع كنيم!

فرمود: «هر كس به هر اندازه كه مى‌تواند، هيزم جمع كند».

ياران، روانه صحرا شدند و هر يك با دقّت و زحمت بسيار، تكّه چوب‌هاى كوچك و خشكى را يافتند و آوردند. وقتى آن چوب‌هاى كوچك و اندك را روى‌


صفحه 260

هم ريختند، خرمن بزرگى از هيزم، فراهم شده بود. در اين هنگام، پيامبر (ص) به سخن آمد و فرمود: «نخست، باور نمى‌كرديد كه بتوان اين‌همه هيزم جمع كرد؛ امّا ديديد كه جمع شد! بدانيد كه گناهان كوچك نيز همين‌گونه‌اند. نخست، به نظر نمى‌آيند؛ امّا وقتى كنار هم قرار مى‌گيرند و بر هم افزوده مى‌شوند، انبوه عظيمى را پديد مى‌آورند».[556]

2. اخلاق علمى‌

در احاديث معصومان (عليهم السلام)، گاه نكاتى به چشم مى‌خورند كه به‌ظاهر، داستان يا قطعه تاريخى‌اند؛ امّا به‌واقع، از بزرگ‌ترين درس‌هاى اخلاقى براى همه انسان‌ها هستند. برخى از اين داستان‌ها، درباره اخلاق عالمان يا وظيفه اخلاقى اهل علم است. از آن جمله، داستان زير است كه از امام صادق (ع) درباره يكى از پيامبران بزرگ، نقل شده است:

روزى حضرت عيسى (ع) به حواريان خود گفت: «از شما خواهشى دارم. اگر قول مى‌دهيد كه با خواهشم مخالفت نكنيد، بگويم».

آنان گفتند: هر چه بگويى، اطاعت مى‌كنيم.

عيسى (ع) از جاى خود برخاست و شروع به شستن پاهاى يارانش كرد. آنان، سخت شرمگين شده بودند؛ امّا چون قول داده بودند كه با پيامبرشان مخالفت نكنند، سخنى نگفتند و تاب آوردند. وقتى عيسى (ع) از شستشوى پاهاى آن‌ها فارغ شد، حواريان گفتند: شگفتا! تو معلّم و پيامبر و مُراد مايى! اين عمل، برازنده ما بود، نه سزاور تو.

عيسى (ع) فرمود: «پاى شما يارانم را شُستم تا بدانيد كه سزاوارترينِ مردم براى خدمت به ديگران، عالمان‌اند. خواستم به شما بياموزم كه معلّمانِ مردم، بايد خادم‌ترين و متواضع‌ترينِ انسان‌ها باشند. پس از من، شما بر مسند ارشاد و تعليم‌

مى‌نشينيد. لازم است كه بدانيد اين مسند، شايسته كسانى است كه كبر ندارند و غرور نمى‌ورزند و شيوه آنان، خدمت و تواضع است. اقتضاى حكمت و دانش،

[556]. الكافى، ج 2، ص 288، ح 3.


صفحه 261

تواضع و سرافكندگى است، نه كبر و سركشى. دلى كه نرم و خاضع نباشد، رويشگاه حكمت و معنويت نيست. آگاه باشيد كه گياه، در زمين نرم مى‌رويد، نه در صخره‌هاى سنگى كوهستان».[557]

3. شرم گناه‌

مردى از اهل حبشه، نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: اى رسول خدا! گناهان من، بسيار است. آيا درِ توبه به روى من، باز است؟

پيامبر (ص) فرمود: «آرى. راه توبه، بر همگان، هموار است و تو نيز مى‌توانى قدم در اين راه بگذارى».

مرد حبشى، از نزد رسول خدا (ص) رفت؛ امّا مدّت چندانى نگذشت كه بازگشت و گفت: اى رسول خدا! آيا آن‌گاه كه من معصيت مى‌كرده‌ام، خداوند، مرا مى‌ديده است؟

فرمود «آرى».

مرد حبشى، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت: توبه، جُرم گناه را محو مى‌كند و بنده را از آتش دوزخ، نجات مى‌دهد؛ امّا با شرم گناه، چه مى‌توان كرد؟

آن‌گاه، فريادى كشيد و در دَم، جان داد.[558]

4. اميد

كيسه‌اى را بر دوش گذاشته بود و به سوى باغستان‌هاى اطراف مدينه مى‌رفت. يكى از دوستانش به او نزديك شد و گفت: اى على! چه بر دوش مى‌كشى؟

گفت: «درخت خرما!».

مرد، از پاسخ على (ع)، در شگفت شد؛ امّا آن‌گاه كه ديد او چگونه از درون كيسه، هسته‌هاى خرما را بيرون مى‌آورد و در زمين مى‌كارد، دانست كه منظور او چه بوده و چرا گفت كه در كيسه، درخت خرما دارد.[559]

5. خرافه‌ستيزى پيامبر (ص)

[557]. داستان راستان، ص 173( به نقل از: الكافى، ج 1، ص 37، ح 6).

[558]. إحياء العلوم، ترجمه ...، ص 43( كتاب توبه)؛ كيمياى سعادت، ج 2، ص 654.

[559]. الاختصاص، ص 158.


صفحه 262

در اوايل هجرت پيامبر (ص) به مدينه بود كه خداوند، فرزندى به ايشان، عطا فرمود. پيامبر خدا (ص) نام او را «ابراهيم» گذاشت و بسيار دوستش مى‌داشت. امّا ابراهيم، بيش از هجده ماه عمر نكرد و درگذشت. پيامبر خدا (ص) به‌شدّت، اندوهگين شد. گاهى اشك مى‌ريخت و گاه با خدا، مناجات مى‌كرد. گاهى نيز در دل، با كودك دلبند از دست رفته‌اش، اين‌چنين نجوا مى‌كرد: «اى ابراهيم! دل، مى‌سوزد و اشك، مى‌ريزد و ما در فراق تو، غمگينيم؛ امّا هرگز بر خلاف رضاى خداوند، سخنى نمى‌گوييم».

سوگ ابراهيم، فقط پيامبر (ص) را اندوهگين نكرد. مدينه، يك‌پارچه، عزادار شد. در همين ساعات اندوه‌بار بود كه ناگهان، هوا تيره و تار شد و خورشيد، گرفت! كسوف، روزِ روشن مدينه را به شب بدْل كرد. مردم به يكديگر مى‌گفتند: «گويا خورشيد نيز عزا گرفته و در سوگ ابراهيم، چهره خود را پوشانده است».

اين‌گونه سخنان، به گوش پيامبر (ص) رسيد. ايشان، سكوت را جايز ندانست و به سوى مسجد آمد. سپس بر منبر، بالا رفت و فرمود: «اى مردم! بدانيد كه خورشيد، گرفته است؛ امّا نه براى فرزند من».

آرى! اگر پيامبر (ص) نيز مانند بسيارى از رهبران سياسى ديروز و امروز جهان، هدفى جز رسيدن به مسند قدرت و حكومت و مستحكم‌تر كردن آن نداشت، اين‌گونه با خرافه‌اى كه به‌ظاهر به نفع او بود، مخالفت نمى‌كرد؛ بلكه يا آن را تأييد مى‌كرد و يا دستِ كم، سكوت مى‌نمود تا ايمان مردم به او بيشترگردد. امّا پيامبر (ص)، همان‌سان كه با كفر و شرك مبارزه مى‌كرد، خرافات را نيز بر نمى‌تابيد.[560]

استاد مطهّرى در اين باره مى‌نويسد:

پيامبر (ص) در برابر آن احساسات، سكوت نكردند و نگفتند: «مردم، اين طور فهميده‌اند. پس من هم ساكت باشم. هدف را ببينيم. وسيله، هر چه مى‌خواهد، باشد!»؛] بلكه‌] بر منبر رفتند و مردم را آگاه كردند ... و با اين عمل، اين منطق پست: «هدف، وسيله را توجيه مى‌كند» را رد كردند.[561]

[560]. برگرفته از: السيرة الحلبية، ج 3، ص 34، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 87.

[561]. ر. ك: سيرة نبوى، ص 72.