مَثَلهاى حديثى
رضا بابايى
مَثَل يا دَسْتان، نوعى بيان كوتاه و پُر معنا و نَغز است كه در ميان مردم، زبانزد شده باشد و به تناسب، بهكار مىرود. به آوردن مَثَل در ميان كلام، «ضرب المثل» مىگويند و براى تفهيم بهتر معنا يا تأثير بيشتر كلام، از آن استفاده مىشود.
بسيارى از مَثَلها، ريشه در داستانى واقعى يا حكايتى ساختگى يا آموزهاى دينى يا تجربهاى شخصى دارند، و برخى نيز برآمده از رويدادى مهم و تاريخىاند. به داستانها يا ماجراهايى كه به ساختن مَثَلى انجاميده است، شأن نزول آن مَثَل مىگويند و تا كنون، پژوهشهاى بسيارى در باره منشأ يا بستر تاريخى مثلها، صورت گرفته است.[574]
بى شك، متون دينى و آموزههاى اسلامى، از مهمترين منابع مردم ايران براى ساختن امثال و حِكم فارسى است. در اين نوشتار، مىكوشيم شمارى از مَثَلهايى كه ريشه آنها در يكى از احاديث معصومان (عليهم السلام) است، بازگوييم تا آشكار گردد كه حديث يا سخن معصوم (ع)، چه اندازه الهامبخشِ مردم فارسىزبان براى ساختن اين جملات كوتاه و ماندگار بوده است.
پيشتر يادآورى مىكنيم كه ارتباط بسيارى از مثلها با احاديث، چنان آشكار است كه انكار آن، ممكن نيست؛ حتّى برخى مَثَلها با همان الفاظ و صورت عربى خود، زبانزد شدهاند. امّا مَثَلهايى نيز وجود دارند كه با برخى احاديث، فقط
[574]. براى نمونه، ر. ك: امثال و حكم، علىاكبر دهخدا، تهران، اميركبير، ريشههاى تاريخى امثال و حكم، مهدى پرتوى آملى، تهران: سنايى.
همسويى و هممعنايى دارند و به دلايل لفظى و قرائن ديگر، نمىتوان در بارة آنها سخن از تأثير و تأثّر گفت. به هر روى، آنچه خالى از شك و شُبهه است، وجود حتمى احاديث اسلامى در ميان نخستين منابع مَثَلهاى فارسى است.
تأثير حديث بر امثال فارسى، دستِ كم بر دو گونه است:
1. تأثير معنايى؛
2. تأثير لفظى- معنايى.
به سخن ديگر، برخى امثال، حاوى معنايى هستند كه در حديثى بيان شده است، بدون اينكه از الفاظ آن حديث شريف، سود برده باشند؛ امّا شمارى از مَثَلها، غير از معنا، از الفاظ عربى متن حديث نيز وام گرفتهاند و يا عينِ همان حديثاند، بدون هيچ تغييرى در لفظ و معنا. در ادامه، براى هر يك از دو صورت بالا، نمونههايى را ذكر مىكنيم.
تأثير معنايى
شمار بسيارى از مَثَلها و تمثيلهاى فارسى، ريشه در احاديث نبوى (ص) و روايات منقول از اهل بيت بزرگوار ايشان دارند كه در بيشتر آنها، از الفاظ و جملات حديثِ مربوط، استفاده نشده و به تأثيرپذيرى محتوايى، بسنده شده است. همچنانكه پيشتر گفتيم، برخى از هممعنايىها، از باب تَوارُد[575]است و نمىتوان مدّعى تأثير بود. در اين نوشتار، كوشيدهايم تا با آوردن نمونههايى، نشان دهيم كه تأثير حديث، كاملًا آشكار است و از بابِ تَوارُد نيست.
براى نمونه، اندكى از بسيار و مُشتى از خروار را ذكر مىكنيم:
1. آدم كه پير شد، حرصش جوان مىگردد[576]
از پيامبر خدا (ص) نقل شده كه فرمود:
يهرَمُ ابنُ آدَمَ وَ يَشِبُّ مِنهُ اثْنانِ: الحِرصُ وَ طولُ الأَملِ.[577]
آدميزاد، پير مىشود، در حالى كه دو چيز در او جوان مىگردند: آز و آرزوى دراز.
[575]. به صدور دو سخن هممعنا از منبع متفاوت، بدون اثرپذيرى از يكديگر، تَوارُد گفته مىشود.
[576]. كتاب كوچه، ج 1، ص 364( حرف آ).
[577]. الخصال، ص 73.
اين مَثَل را در جايى بهكار مىبرند كه شخصى در سن كهولت، همچنان به فكر گردآورى مال و منال باشد و كارى براى آخرت خود، انجام ندهد.
صائب تبريزى نيز با در نظر داشتن همين حديث شريف، حرص در سن پيرى را به خوابِ گران در وقت سحر، تشبيه كرده و گفته است:
آدمى پير كه شد، حرص، جوان مىگردد
خواب، در وقت سحرگاه، گران مىگردد[578]
2. آدم گرسنه، ايمان ندارد[579]
در منابع حديثى، از پيامبر (ص) نقل كردهاند كه مىفرمود:
لَو لا الخُبزُ ما صُمْنا وَلا صَلَّينا.[580]
اگر نان نبود، ما روزه نمىگرفتيم و نماز نمىگزارديم.
در حكايات، آمده است: مردى از شدّت گرسنگى، مُشرِف به مرگ بود كه شيطان، بر بالين او آمد و گفت: اگر ايمانت را به من بفروشى، به تو نان مىدهم. مرد گرسنه، پذيرفت و قرصى نان از شيطان گرفت و خورد؛ امّا آنگاه كه شيطان از او خواست كه ايمانش را بدهد، گفت: من در حال گرسنگى، ايمانى نداشتم كه به تو بفروشم! بايد اين را مىدانستى و نانت را در برابر هيچ، به من نمىفروختى![581]
يكى ديگر از مَثَلهايى كه همين معنا را تأييد مىكند و بسيار به كار مىرود، جملة «اوّل وجود، بعداً سجود» است. يعنى نخست، بايد وجود و توانى داشت تا بتوان با آن، خدا را عبادت كرد. ناگفته نماند كه برخى از نااهلان، از اين حقيقت، سوء استفاده كرده، مىگويند: «تا وقتى كه همه امكانات مادّى براى انسان فراهم نشده است، وظيفه ندارد كه خدا را عبادت كند يا به امور معنوى بپردازد!».
اين نظر نيز سخن ناروايى است؛ زيرا براى عبادت خدا، همين قدر كه توش و توانى در روح و جسم انسان، وجود داشته باشد، كافى است و اين مقدار نيرو، با
[578]. ديوان صائب تبريزى، گزيده اشعار، تك بيتهاى برگزيده، تك بيت، 620.
[579]. امثال و حكم، ج 1، ص 25.
[580]. المحاسن، ج 2، ص 586.
[581]. امثال و حكم، ج 1، ص 25.
كمترين برخوردارى از مواهب دنيا، ميسّر مىشود. بنا بر اين، حاكمان جامعه دينى، همزمان با گسترش معنويت و اخلاق، بايد بكوشند تا مسلمانان، از حدّ اقل امكانات رفاهى در زندگى، برخوردار باشند تا بهانهاى براى سر باز زدن از عبادت خداوند و اخلاقگرايى باقى نماند.
3. از قضا، سركنگَبين، صفرا فزود[582]
اين مَثَل، در واقع، مصراع بيت مشهورى از مثنوى مولاناست كه مىگويد:
از قضا، سركنگبين،[583]صفرا فزود
روغن بادام، خشكى مىنمود[584]
يعنى گاهى شربت سركَنگَبين كه از آن براى درمان بيمارى صفرا استفاده مىشود، اين بيمارى را شدّت مىبخشد و روغن بادام كه براى درمان يبوست به كار مىرود، مزاج بيمار را خشكتر مىكند.
اين مَثَل را در جايى به كار مىبرند كه اثر كار يا برنامهاى، خلاف منظور، از آب در آيد و برگرفته از حديثى از امام على (ع) است كه در آن مىفرمايد:
رُبَّما كانَ الدَّواءُ داءً وَالدّاءُ دَواءً.[585]
بسا درمانى كه درد و دردى كه درمان است.
اگر چه قرآن مجيد و روايات اسلامى، هماره مسلمانان را به استفاده از وسائل و اسباب امور، توصيه و تشويق و توصيه مىكنند؛ امّا گاهى اسباب مادّى، خلاف مقصود را نتيجه مىدهند؛ چرا كه ممكن است سبب ديگرى، مانع نتيجهبخشى اسبابى شود كه آنها را به كار گرفتهايم. بنا بر اين، در عين اعتماد به اسباب و وسائل، هيچگاه نبايد از عوامل و سببهاى ديگر، غافل شويم. به قول مولوى:
[582]. همان، ص 14.
[583]. سركنگبين، شربتى است كه از سركه و انگبين( عسل) مىساختند و براى درمان صفرا، از آن استفاده مىكردند.
[584]. مثنوى، دفتر اول، بيت 53.
[585]. نهج البلاغة، نامه 31.
از سببسازىاش، من سودايىام
وز سببسوزىاش، سوفِسطايىام[586]
4. استخوان در گلو و خار در چشم داشتن[587]
استخوان در گلو و خار در چشم داشتن، برگرفته از عبارتى از نهج البلاغة است كه امير مؤمنان (ع) در آن براى نشان دادن مظلوميت و تنهايى و سكوت اجبارى خود، آن را بيان فرموده است. امام (ع) اين سخن را براى بيان سختىهاى دوران بعد از ارتحال پيامبر (ص) بر زبان آورد:
فَصَبرتُ وَ فِى العَين قَذىً وَ فِى الحَلقِ شَجاً.[588]
خار در چشم و استخوان در گلو، صبر كردم.
امروزه نيز بسيارى از مردم، براى نشان دادن وضعيت دشوارى كه در آن قرار گرفتهاند و امكان دفاع از خود را ندارند، همين جمله را تكرار مىكنند.
5. اوّل سلام، بعداً كلام[589]
از سرور شهيدان، امام حسين (ع) نقل شده كه پيش از سلام كردن، كلامى نگوييد.[590]همچنين پيامبر اكرم فرموده است:
مَنْ بَدَأَ بِالكَلامِ قَبْلَ السَّلامِ فَلا تُجيبُوهُ.[591]
پاسخ كسى را كه پيش از سلام كردن، سخن مىگويد، ندهيد.
سلام، آيينى است كه نخستين لحظه ملاقات انسانها را با يكديگر، شيرين و سرشار از دوستى مىكند. كلامى كه با سلام آغاز گردد، از درشتى و تندى و دشمنى، در امان است.
[586]. مثنوى، دفتر اول، بيت 548: مصرع دوم در برخى نسخهها به گونه:« در خيالاتش چو سوفسِطايىام» آمده است.
[587]. كتاب كوچه، ج 2، ص 457،( حرف الف).
[588]. نهج البلاغة، خطبه 3.
[589]. دوازدههزار مثل فارسى، ص 165.
[590]. السّلام قبل الكلام( تحف العقول، ص 246).
[591]. الكافى، ج 2، ص 644، ح 2.
6. «ما خلق الله» اش، عيب دارد[592]
اين جمله، يعنى شخص مورد اشاره، عقلش سالم و كامل نيست. گاهى نيز مىگويند: «اوّلُ ما خَلَق اللهاش را اجاره داده است»؛ يعنى عقلش را به ديگرى سپرده است و خود، نصيبى از خردمندى ندارد. بنا بر روايات، نخستين آفريده خدا، عقل بود:
أَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ العَقلَ.[593]
اين مَثَل حديثى را در جايى به كار مىبرند كه شخصى، چنان از خِرد و انديشه، عارى باشد كه گويى سهم خود را از عقل، به ديگرى وا گذاشته و قوايى براى انديشيدن ندارد.
7. با توكل، زانوى اشتر ببند[594]
از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: شخصى نزد پيامبر (ص) آمد و گفت: اى پيامبر خدا! شترم را رها كنم و بر خدا، توكل كنم، يا زانوانش را ببندم؟
پيامبر (ص) فرمود:
أَعقِلْها وَتَوَكَّلْ عَلىَ اللهِ.[595]
اشترت را ببند و بر خدا، توكل كن.
پيام اين حديث- كه از مَثَلهاى رايج نيز شده-، اين است كه توكل، نبايد بهانهاى براى كمكارى و تنبلى يا بيكارى باشد؛ بلكه استفاده از وسيلهها و وسائط، شرط موفّقيت در هر كارى است.
8. يك روز عدالت، بهتر از هزار سال عبادت[596]
اين مَثَل، برگرفته از اين سخن پيامبر خدا (ص) است:
[592]. قند و نمك، ص 98.
[593]. بحار الأنوار، ج 1، ص 97، ح 8.
[594]. امثال و حكم، ج 1، ص 347.
[595]. ارشاد القلوب، ج 1، ص 121.
[596]. دوازده هزار مثل فارسى، ص 1071.
عَدلُ ساعَةٍ خَيرٌ مِن عِبادَةِ سَبعينَ سَنَةٍ.[597]
يك ساعت عدالت، بهتر از هفتاد سال عبادت است.
از اين حديث شريف و مَثَل فارسى ياد شده، چنين بر مىآيد كه نزد بزرگان دين، هيچ فضيلتى بالاتر و بهتر از عدالت و انصاف نيست. در غزلى از حافظ مىخوانيم:
شاه را بهْ بُود از طاعت صدساله و زهد
قدر يك ساعته عمرى كه در آن، داد كند[598]
9. هر سخن، جايى و هر نكته، مكانى دارد[599]
اين مَثَل، در اصل، مصراع مشهورى از اين بيت از لسان الغيب حافظ شيرازى است كه:
با خراباتنشينان، ز كرامات مَلاف
هر سخن، وقتى و هر نكته، مكانى دارد[600]
در سخنان امير مؤمنان، امام على (ع)، جمله كوتاهى آمده است كه مىتوان آن را ريشه اين مَثَل و احتمالًا اثرپذيرى حافظ در اين مصراع دانست. امام على (ع) فرموده است:
لِكُلِّ مَقامٍ مَقالٌ.[601]
براى هر مكانى، سخنى است.
يعنى هر سخنى را بايد در جاى خود بر زبان جارى ساخت تا بيهوده و بىاثر نگردد. سخن يا نكتهاى كه در جاى خود گفته نشود، همچون بارانى است كه بىموقع ببارد و چه بسا خسارت هم به بار آورد.
[597]. مشكاة الانوار، ص 316.
[598]. ديوان حافظ، غزل 190.
[599]. امثال و حكم، ج 4، ص 1930.
[600]. ديوان حافظ، غزل 125.
[601]. غرر الحكم، ح 7293.
10. دورى و دوستى[602]
مفهوم اين مَثَل مشهور فارسى، اين است كه برخى انسانها به گونهاى هستند كه هر قدر همديگر را كمتر ببينند، دوستى آنان، پايدارتر است. البته اين واقعيت، عموميت ندارد و بسا دوستانى كه هر روز، در كنار يكديگرند، ولى دوستى آنان، هيچگاه به دشمنى تبديل نمىشود. امّا به طور معمول، اگر انسانها همواره و پيوسته در كنار هم باشند و دائم، همديگر را ببينند، ميزان علاقه و دوستىشان، كاهش مىيابد؛ امّا اگر مدّتى دور از هم باشند، شوق ديدار دوباره، در دل آنان، شعلهور مىشود.
در روايات آمده كه يكى از اصحاب پيامبر (ص)، هرگاه كه فرصت و امكانش را مىيافت، به ديدار پيامبر خدا (ص) مىشتافت و چشم از روى مبارك ايشان، بر نمىداشت. روزى پيامبر بزرگوار اسلام، به آن صحابى خود فرمود:
زُرْ غِبّاً تَزدَدْ حُبّاً.[603]
يك روز در ميان ديدار كن تا مِهرت افزون گردد.
تأثير لفظى- معنايى
همچنانكه گفتيم، گاه در مَثَلى، روح و پيام حديثى ديده مىشود، امّا با الفاظ فارسى. گاهى نيز افزون بر معنا، الفاظ آن نيز برگرفته از حديث شريفى از پيامبر (ص) يا امامان معصوم (عليهم السلام) است. اين مَثَلها، در واقع، تكرار همان احاديث نغز و كوتاه است كه با همان شكل و شمايل عربى خود، شهرت يافتهاند. البته ممكن است كسى كه يكى از اين نوع مَثَلها را به كار مىبَرَد، معناى تك تك كلماتش را نداند، امّا مراد و مقصود از آن را مىداند. اكنون، چند نمونه از اينگونه امثال حديثى را باز مىگوييم:
1. إرحَم، تُرحَم!
در منابع حديثى، از امام على (ع) نقل شده كه خطاب به يكى از يارانش فرمود:
[602]. امثال و حكم، ج 2، ص 835.
[603]. بحار الأنوار، ج 71، ص 355.