این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
حديث و دانشهاى بشرى
عباس پسنديده[16]
از يك منظر، مىتوان علوم را به «دانشهاى اسلامى» و «دانشهاى بشرى»، تقسيم كرد. دانشهاى اسلامى، از وحى سرچشمه مىگيرند و به كشف و طبقهبندى معارف موجود در قرآن و حديث مىپردازند. از جمله اين علوم، مىتوان به فقه، اصول فقه، كلام، تفسير، علوم حديث و علوم قرآن، اشاره كرد.
دانشهاى بشرى، با تلاش و كوشش بشر به دست مىآيند و در لابراتوارها و آزمايشگاهها، كشف مىشوند و در قلمرو انسان و طبيعت، به كشف و طبقهبندى قوانين حاكم بر جنبههاى مختلف حيات انسان و همچنين طبيعت پيرامون او مىپردازند. از علوم انسانى، مىتوان به روانشناسى، جامعهشناسى، مديريت، اقتصاد و ... اشاره كرد و از علوم طبيعى، مىتوان به زيستشناسى، نجوم، فيزيك، شيمى، پزشكى و ... اشاره نمود.
ترديدى نيست كه گزارههاى دينى (قرآن و حديث)، منبع اصلى دانشهاى اسلامىاند و دانشمندان مسلمان، با استناد به آنها، اقدام به نظريهپردازى مىكنند.
[16]* عباس پسنديده در سال 1348 در محلات به دنيا آمد. تحصيلات حوزوى خود را در آنجا آغاز كرد و سطوح عالى را در قم ادامه داد. وى در سال 1373 با ورود به مؤسسه علمى فرهنگى دارالحديث به فعاليتهاى حديثى خود سامان بخشيد و در دانشكده علوم حديث به اخذ مدرك دكترى مدرسى معارف اسلامى نايل آمد. استاد پسنديده از سال 81 در حوزه و دانشگاه به تدريس پرداخت. بيش از دهها كتاب و مقاله رهآورد پژوهشهاى ايشان است.
حجة الاسلام دكتر پسنديده هم اينك عضو هيئت علمى دانشكده علوم حديث و مدير واحد حديث و علوم روانشناختى پژوهشكده علوم و معارف حديث قم هستند.
دانشهاى اسلامى، اساساً متنْمحور بوده، بدون گزارههاى دينى، وجود نخواهند داشت. امّا پرسش اساسى اين است كه: آيا ميان گزارههاى دينى و دانشهاى بشرى، مىتواند رابطهاى وجود داشته باشد؟ آيا متون دينى، در حوزه دانشهاى بشرى هم سخنى براى گفتن دارند؟ آيا متون دينى در دانشهاى بشرى تأثير دارند؟ و آيا دانشهاى بشرى نيز مىتوانند به نوعى در گزارههاى دينى، تأثيرگذار باشند؟ اينها نمونهاى از پرسشهايى است كه در اين زمينه، وجود دارد و در اين مجال، به طور خلاصه، به آنها پرداخته مىشود.
بر اساس يك ديدگاه، هيچ رابطهاى ميان اين دو، وجود ندارد و نمىتواند وجود داشته باشد؛ زيرا اوّلًا متون مقدّس در امورى غير از اخلاق و فقه و كلام، چيزى ارائه نكردهاند. ثانياً روش تحقيق اين دو نيز با هم متفاوت است. روش تحقيق در دانشهاى بشرى، روش «تجربى» است، در حالى كه تحقيق در متون مقدّس، روش كتابخانهاى و غير تجربى است. ثالثاً هيچيك از كتابهاى مقدّس، ساختار كتابهاى علمى- پژوهشى را ندارند.
براى پاسخ به پرسشهاى، نخستْ بايد چگونگى شكلگيرى دانشهاى اسلامى را مرور كنيم تا مشخّص شود كه آيا گزارههاى دينى، مىتواند در دانش بشرى نقش داشته باشد يا نه؟ به نظر مىرسد كه برخى از شبههها در اين باره، به ناآگاهى از چگونگى نقش گزارههاى دينى در توليد دانش بر مىگردد.
دانش دينى، چگونه شكل مىگيرد؟
پرسشى كه در اين جا مطرح مىشود، اين است كه: آيا آنچه دانش دينى شناخته مىشود، به شكل تدوين شده، نازل شده و تلاش بشرى هيچ نقشى در تدوين آن، نداشته است يا اين كه تدوين دانشهاى اسلامى و تبديل آموزههاى دينى به نظريههاى علمى، به وسيله دانشمندان، انجام شده است؟
واقعيت، اين است كه حتّى دانشهاى دينى، به شكل تدوين شده و ساختار يافته، نازل نشدهاند. البته گزارههاى دينى، از منطقى استوار و پشتوانههايى علمى برخوردارند؛ ولى به صورت يك علم نازل نشدهاند؛ بلكه علمىشدن آنها در نتيجه
تلاش انديشمندان و پژوهشگران حوزه دين بوده است. اساساً بناى دين، بر اين نيست كه همه چيز را آماده كرده، به بشر، ارائه دهد. اگر چنين مىبود، از سويى، راه تلاشها و فعّاليتهاى علمى بشر، بسته مىشد و رَخوت و سستى، بر جامعه علمى حاكم مىشد و از سوى ديگر، پويايى و قدرت بهروز شدن دين، از بين مىرفت. همچنين، واگذار كردن همه كارها به بشر نيز منطقى نيست؛ زيرا بسيارى از مسائل را نمىتوان با تلاش علمى به دست آورد. بنا بر اين، تدبير برتر، آن است كه خطوط كلّى، به وسيله دين، بيان گردد و راه درست، نشان داده شود و بقيه امور، به تلاش علمى و پژوهشى بشر، واگذار گردد. اين، روشى است كه اولياى دين برگزيدهاند. امام رضا (ع) در اين باره مىفرمايد:
عَلَينا إلقاءُ الاصولِ إلَيكُم وعَلَيكُم التَّفَرُّع.[17]
بيان كردن اصول، بر ماست و [بيان كردن] فرعيات [مسائل]، بر شماست.
از آنچه گفتيم، روشن مىگردد كه حتّى دانشهاى دينى نيز بدون تلاش علمى دانشمندان، شكل نمىگيرد و اين گونه نيست كه تدوين علمى اين قبيل دانشها نيز توسّط خودِ دين، انجام شده باشد؛ بلكه دين، اصول را ارائه مىكند و سپس، تلاش علمى پژوهشگران، آن را توسعه داده، فروع مورد نياز را استخراج مىكند و ساختار علمى آن را شكل مىدهد.
تعامل گزارههاى دينى با دانش بشرى
با توضيحاتى كه داده شد روشن مىشود كه اگر بنا باشد گزارههاى دينى در علوم بشرى نيز نقش داشته باشند، نقش آنها به شكلى خواهد بود كه در دانشهاى دينى بود؛ يعنى ارائه اصول، از سوى دين و تلاش علمى، به وسيله بشر. بنا بر اين، اگر
گفته شود كه گزارههاى دينى، در دانشهاى بشرى نيز مطالبى براى ارائه كردن دارند، نبايد انتظار داشت كه براى مثال، فلان دانش، از آغاز تا پايان، به صورت تدوين شده و طبقهبندى شده، توسّط دين عرضه شده باشد؛ بلكه ممكن است در فلان
[17]. مستطرفات السرائر، ص 575.
رشته علمى، اصولى توسّط دين، بيان شده باشد كه تبيين و تفريع آن، بايد توسّط انديشمندان و پژوهشگران، صورت پذيرد. براى توضيح بيشتر، بايد به چند نكته توجّه كرد:
. گزارههاى دينى يا از جانب خداوند متعال، نازل شدهاند و يا از جانب معصومان (عليهم السلام) صادر شدهاند. لذا منبع گزارههاى دينى، به همه حقايق، آگاه است. خداوند متعال، خود همه قوانين هستى را، چه در حوزه انسان و چه در حوزه طبيعت، وضع كرده است و معصومان (عليهم السلام) به كمك خداوند متعال، از آنها آگاهاند. اين ويژگى، سبب مىشود كه سخنان آنها، مطابق با قوانين حاكم بر عالمِ انسان و طبيعت باشد. بنا بر اين، گزارههاى دينى، پشتوانهاى منطقى داشته، برگرفته از قوانين حاكم بر آفرينشاند. جالب اين كه هدف دانش نيز چيزى جز كشف اين قوانين و طبقه بندى آنها نيست.
. هر چند گزارههاى دينى، بر اساس قوانين حاكم بر هستى بيان شدهاند؛ امّا مستقيماً به بيان اين قوانين نپرداختهاند. آنچه در ادبيات دينْ وجود دارد، آموزهها و راهكارهايى براى موفّقيت زندگى بشر است كه مبتنى بر همان قوانين هستند و اين، بدان جهت است كه رسالت دين، هدايت و راهنمايى عموم مردم به سمت سعادت و موفّقيت است و عموم مردم، به مباحث علمى و فنّى نياز ندارند؛ بلكه راهكار و دستور العمل مىخواهند. كارى كه اولياى دين مىكنند، آن است كه قوانين حاكم بر حيات انسانى را به آموزههاى كاربردى تبديل مىكنند تا راهگشاى عموم مردم باشد. اين، كارى است كه در همه رشتههاى دانش بشرى ديگر نيز اتّفاق مىافتد.
براى نمونه، يك پزشك، هرگز تئورىها و مباحث دقيق علمى رشته تخصّصى خود را در نسخه تجويز شده براى بيمار نمىنويسد؛ بلكه با دستورهاى دارويى، فقط به نوشتن چند راه حل، بسنده مىكند؛ امّا اين راه حلها، چه بسا مبتنى بر پژوهشهاى دقيق و عميقى باشد كه براى رسيدن به نتيجه قطعى، سالهاى طولانى زمان برده است. همچنين يك مهندس نقشهبردارى، هنگام ارائه نقشه ساختمان، به طرح مبانى نظرى و محاسبات فنّى نمىپردازد؛ بلكه خطوطى را رسم مىكند كه شكل ساختمان را مشخّص مىسازد و البته اين خطوط، بر پايه همان مباحث نظرى و
محاسبات فنّى، ترسيم مىشوند. در ديگر رشتههاى دانش نيز همين ماجرا وجود دارد، و اين، بدان جهت است كه مشكل مردم، اين گونه برطرف مىشود و آنان، چنين انتظارى از متخصّصان دارند.
با توجّه به آنچه گفته شد، اكنون بهتر مىتوان فضاى حاكم بر ادبيات دين را درك كرد. گزارههاى دينى، ادبياتى عمومى دارند. اين، بدان جهت است كه مردم براى هدايت خود، نياز به اين گونه آموزهها و دستور العملهاى ساده، امّا دقيق و راهگشا دارند. ادبيات عمومى براى هدايت و راهنمايى همه افراد (دانشمند و بىسواد)، مفيد است، در صورتى كه اگر گزارههاى دينى با ادبياتى علمى و فنّى بيان مىشد، فقط متخّصصان آن فن مىتوانستند از آن، استفاده نمايند. پس بر اساس هدف و مخاطبى كه دين دارد، بايد از همين ادبيات، استفاده نمايد؛ امّا داشتن ادبيات عمومى، به معناى ضدّ علم بودن نيست و همين ادبيات عمومى هم مطابق با قوانين است.
با اين وصف، رسالت متخصّصان علوم دينى، آن است كه با مطالعه گزارههاى دينى، قوانين و قواعد آنها را كشف كرده، به تبيين و طبقهبندى آنها بپردازند؛ كارى كه در علومى همانند فقه و كلام، صورت گرفته و يا در حال اجراست.
يك فقيه (دينشناس)، با مطالعه گزارههاى فقهى دين- كه غالباً براى مخاطبان عام، بيان شده-، قوانين و قواعد فقهى شريعت را كشف و نظريهپردازى مىكند و بر ساس آن، به طرّاحى و نظاممندسازى فقه مىپردازد. يك متكلّم نيز با مطالعه گزارههاى اعتقادى دين، به كشف اصول و قواعد اعتقادى مىپردازد و با طبقهبندى آنها، نظام اعتقادات اسلامى را پىريزى مىكند. اين كار، توان پاسخگويى به مسائل روز و مباحث جديد را به فقيه و متكلّم مىدهد.
در ديگر حوزههاى علوم انسانى و طبيعى نيز همين اتّفاق، مىتواند بيفتد. متخصّصان شاخههاى مختلف دانش، همانند اقتصاد، مديريت، جنگ، روانشناسى، جامعهشناسى، پزشكى، مىتوانند با مطالعه روشمندانه و عميق در گزارههاى اقتصادى، مديريتى، نظامى، روانشناختى، جامعهشناختى و پزشكى، قوانين و اصول مختلف حاكم بر هر موضوع را كشف كنند. با اين كار، مىتوانيم شاهد نظريههاى
اسلامى در باب اقتصاد، مديريت، جنگ، روانشناسى، جامعهشناسى، پزشكى و مانند آن باشيم. مهم اين است كه آموزههاى دينى، چنين قابليتى را دارند و در اين ميان، آنچه لازم است، تلاش پيگيرِ پژوهشگران علوم انسانى و علوم طبيعى در باره اين بخش از معارف دين است.
روانْدرمانى
در دورههاى نخست روانشناسى، رفتارگرايى، حاكم بود كه حتّى منشأ شناخت و احساس انسان را نيز رفتار وى مىدانستند و براى تغيير رفتار نيز معتقد بودند كه بايد از رفتار، شروع نمود و بر همين اساس، «رفتارْ درمانى» را بنا نهادند. در اين دوره، آموزههايى از دين كه براى تغيير رفتار انسان، بر اصلاح شناخت و تقويت معنويت، تأكيد داشتند، غيرعلمى دانسته شده، فقط در حدّ موعظه و نصيحت، اهمّيت مىيافتند. با انجام گرفتن تحقيقات جديد، داشنمندان به نقش محورى شناخت در رفتار و احساس، آگاه شدند و «شناختْ درمانى»، پا به عرصه نهاد. بر اساس اين روش، بيمارىهاى روانى، منشأ شناختى دارند و لذا راه درمان آنها نيز اصلاح و تغيير شناختِ فرد است. برخى نيز با تركيب اين دو، «رفتار درمانى- شناختى» را مبناى كار خود قرار دادند. پس از اين و در تكميل تحقيقات، روش ديگرى به نام «معنويتْدرمانى» مطرح شد. بر اساس اين روش، منشأ پارهاى از اختلالات و بيمارىهاى روانى، خلأ معنويت است. لذا با استفاده از تقويت معنويت، مىتوان به درمان آنها پرداخت.
اين در حالى است كه هر سه روش مورد اشاره را در متون دينى مىتوان يافت. براى نمونه، در باب درمان تكبّر، گاه از انجام دادن امورى كه متكبّر از آنْ گريزان است، ياد شده، كه يك روشِ رفتارى است،[18]و گاه از تفكر در عظمت خداوند و
[18]. گاه برخى متكبّران، از انجام دادن كارهاى شخصى خود و يا اقدام به كارهايى كه به نظر آنها پست دانسته مىشود، خوددارى مىكنند. در احاديث، براى درمان تكبّر، انجام دادن اين گونه امور به وسيله خود فرد، از راههاى درمان تكبّر ياد شده است، مانند: حمل نيازهاى خانواده و آنچه را از بازار خريده است، دوختن لباس و وصله زدن كفش.
كوچكى و ناچيزى بشر،[19]كه روشى شناختى است، و گاه از امورى همچون نماز خواندن،[20]كه در خطبه حضرت زهرا (س) آمده و روشى معنوى است.
آرزو و رضامندى
نمونه ديگر، حقيقتى است كه درباره، آرزوهاى دور و دراز، آمده و بيشتر به موعظه مىمانَد، امّا قابليت نظريهپردازى دارد. امام على (ع) در حديثى مىفرمايد:
من كثر مناه قلّ رضاه.[21]
هر كس آرزوهايش بسيار شود، رضايتش، كم مىشود.
در اين حديث، دو مؤلّفه وجود دارد: آرزو و رضامندى؛ و رابطهاى كه ميان اين دو مطرح شده، اين است كه «كثرت آرزو»، موجب «كاهش رضامندى» مىگردد. علّت آن نيز بيان شده است. در برخى احاديث، آمده است كه آرزوهاى دور و دراز داشتن، موجب از بين رفتن لذّت نعمت و كوچك شمردن آن، كاهش شكر و حسرت خوردن به خاطر نرسيدن به آرزوها مىگردد.[22]برخى ديگر از احاديث، به فريبنده بودن آرزوها اشاره نموده و آنها را موجب نااميدى انسان، شمردهاند كه فرد را به انتظارى بىپايان، دچار مىسازد و همانند كسى كه در پى سراب است، او را ناكام مىكند و جز بر دامنه آرزوها و شدّت درد و رنج او نمىافزايد.[23]
با توجّه به همه آنچه گفته شد، به راحتى مىتوان رابطه ميان آرزو و رضامندى را به دست آورد و توضيح داد كه چگونه افزايش آرزوها، موجب كاهش رضامندى مىگردد. با اين فرآيند و پس از كشف چرايىها در اين مورد و موارد مشابه آن، زمينه براى توليد علم و نظريهپردازى فراهم مىشود.
[19]. ر. ك: نهج البلاغة، نامه 53، سفارش امام على به مالك اشتر.
[20]. ر. ك: بحار الأنوار، ج 6، ص 107.
[21]. غرر الحكم، ح 7304؛ عيون الحكم و المواعظ، ص 424.
[22]. الكافى، ج 5، ص 85، ح 7.
[23]. ر. ك: كافى، ج 8، ص 256، ح 368 و غرر الحكم، احاديث 7207، 2374، 2375 و 7306.