بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 117

مربوط به اخبار است و انشاء در آن مطالب شركت ندارد. مانند ضمير فصل، صله موصول ضمير شأن. اين مطالب مختصّ جمله‌هاى خبريه‌اند. و انشاء هيچگونه دخالتى در آنها ندارد.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :117««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 118

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 119

باب هفتم: فصل و وصل‌

مباحث اين باب مربوط باينست كه چگونه جمله‌ها بيكديگر مرتبط شوند. در كجا بايد جمله‌ها را باهم آورد. و در كجا بايد جدا از هم و خلاصه در اين باب بحث از چگونگى تركيب جملات يا كلامها بيكديگر است. استاد والامقام در اهميت اين باب فرمودند از لحاظ اهميّت و ارزش برابرى با تمام بابهاى هفت‌گانه علم معانى دارد. تا آنجا كه اگر كسى تمام ابواب هفت‌گانه را خوب تحصيل كند ولى اين باب را نفهمد يا نخواند نقض غرض كرده است براى آنكه غرض از تحصيل اين علم، سخن يا نوشته مطابق با مقتضاى حال است و سخن و نوشته تا مركب نباشد و داراى جملات گوناگون نشود كامل و مفيد نيست و اين علم است كه قواعد جمله‌بندى صحيح را بما ميآموزد.

بدأ بذكر الوصل:عبارت مصنف درصدر اين باب چنين است الفصل و الوصل. فصل را بر وصل مقدم نموده. ولى در مقام تعريف‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :119««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 120

هريك از فصل و وصل، وصل را مقدم كرده است. شارح درصدد توجيه اين دو عبارت برآمده و گفته آنجا كه فصل را مقدم نموده بر وصل براى اينست كه فصل عدمى و وصل وجودى است. فصل عطف نگرفتن دو جمله و وصل عطف گرفتن دو جمله است. و عدم ذاتا بر وجود مقدم است. در هرامر حادثى اصل عدم است. انسان و حيوان قبلا نبودند و بعد پيدا شدند. همينطور دو جمله غير معطوف بودند بعدا معطوف و پيوسته بهم شدند. پس چون فصل اصل بوده مقدم شده.

لكن لمّا كان الوصل:در اين عبارت ميخواهد علت تقدّم وصل را بر فصل بيان كند كه براى فهم آن بايد اين مقدمه را فهميد. يكى از اقسام تقابل. تقابل عدم و ملكه است. عدم و ملكه بين دو چيزى است كه يكى وجودى باشد و ديگرى عدمى ولى از شأن عدمى وجود باشد مانند حركت و سكون. كفر و ايمان. و كورى و بينائى. بانسان و يا حيوان ميتوان گفت كور. زيرا از شأن آنها اينست كه بينا باشند. ولى بديوار و سنگ و چوب نميتوان گفت كور. فصل نيز عدم عطف جمله‌اى است بر جمله ديگر. با آنكه از شأن آن جمله عطف باشد.

پس بين فصل و وصل تقابل عدم و ملكه است. و هركجا تقابل باشد.

شئ وجودى بدو دليل بر عدمى مقدم است: 1- ملكات كه وجودياتند داراى اهميت و ارزشند. شرافت از آن وجود است نه عدم. 2- معرفت عدمى موقوف است بر وجودى. تا ايمان را نفهمند كفر را نمى‌فهمند، تا حركت معنى نشود سكون معنى ندارد و تا وصل را نفهميم فصل را نمى‌فهميم. و دليل اول را شارح نيآورده.

بمنزلة العدم:شارح در مطول گفته بين فصل و وصل عدم و ملكه‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :120««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 121

است و در اين كتاب گفته بمنزله عدم و ملكه‌اند. كلمه منزله را در اينجا اضافه كرده. شايد باين‌جهت باشد كه ملكه و عدم در امور خارجيه‌اند نه در امور اعتباريّه. عمى و بصر دو امر خارجى‌اند، اما فصل و وصل دو امر اعتبارى.

ولى محققين بر شارح خورده گرفته‌اند كه لفظ بمنزله سزاوار نبود بيآيد زيرا براى آن وجه وجيهى نيست. پس عبارت مطوّل مناسب‌تر و بهتر از عبارت اين كتاب است.

[تعريف وصل و فصل‌]

الوصل عطف بعض الجمل:مصنف وصل را تعريف كرده باينكه وصل عطف بعضى از جمله‌ها بر بعضى از جمله‌هاى ديگر است.

ولى فصل خلاف اينست. يعنى ترك عطف است. در اين تعريف دو موضوع را بايد تذكر داد: 1- آيا فصل و وصل مخصوص جمله‌ها است يا در مفردات هم جارى ميشود. 2- چرا مصنف گفت عطف جمله بر جمله و نگفت عطف كلام بر كلام. درباره موضوع اول گفته ميشود كه فصل و وصل در مفردات نيز ميآيد. پس وصل مانند:

ثلاثة تشرق الدنيا ببهجتها

شمس الضحى و ابو اسحق و القمر

و فصل مانند:هو اللّه الذى لا اله الّا هو الملك القدوس السّلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبّر. و اينكه مصنف اختصاص به جمله‌ها داده. گويا يك قسم از فصل و وصل را شرح داده و نظرش هم بهمين قسم بوده. اما اين توجيه درست نيست و ايراد بر مصنف وارد است. بايد بعبارتى بيان ميكرد كه شامل هردو ميشد.

درباره موضوع دوم بايد گفت بين جمله و كلام فرق است. و تا اين فرق بيان نشود اصل مطلب روشن نخواهد شد. در الفاظ يا اسناد

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :121««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 122

هست و يا نيست اگر نباشد مانند زيد و عمرو مفردات‌اند. اگر اسناد باشد يا بالاصاله است يا بالمشابهه. اسناد باالمشابهه نه جمله است و نه كلام مانند اسناد اسم فاعل بفاعلش مثل ء عالم اخوك.

و ء مضروب ابوك. اگر اسناد بالاصاله باشد يا مقصود لذاته است و يا مقصود لغيره. اگر مقصود لغيره باشد جمله هست ولى كلام نيست.

مانند جمله خبر، جمله مفعول، جمله صفت، جمله صله، جمله حال و ... خبر مقصود است براى مبتدايش و مفعول براى فعلش، صفت براى موصوفش، صله براى موصول و حال براى ذى‌الحال و اگر مقصود لذاته باشد كلام است. بعد از بيان اين مقدمه و فهميدن اين فرق، مصنف، كلام نگفت و جمله گفت براى آنكه شامل صله، خبر، مفعول، حال و صفت و ... بشود.

فاذا اتت جملة:از اينجا كلام مصنف شروع در بحث وصل است. اتصال دو جمله يا با واو است يا با غير واو «فاء و ثم و حتى و ...» اگر با واو باشد و بخواهيم جمله دوم در اعراب جمله اول شركت كند در صورتى ميتوان بوسيله واو عطف گرفت كه بين ايندو جمله جهت جامعه باشد. جهت جامعه يعنى جهتى كه آندو جمله در آن جهت باهم شريك‌اند و مناسبتى كه آندو جمله باهم دارند. آن مناسبت و آن جهت شركت را. جهت جامعه ميگويند. مانند زيد يكتب و يشعر. جمله يكتب يعنى نثر مى‌نويسد و يشعر يعنى شعر ميگويد بين گفتن شعر و كتابت تناسب است. زيرا هردو ايجاد و انشاء سخن است. كتابت در اينجا بمعنى نوشتن نثر و شعر هم سرودن نظم است و پيدا است كه اين هردو باهم متناسب‌اند.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :122««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 123

گاهى تناسب در تضادّ است. يعنى دو چيزى كه يكى از آنها با ديگرى ضد است. تناسب بين دو ضدّ باين‌جهت است كه اگر يكى از آنها بنظر بيآيد ديگرى نيز بفكر و ذهن انسان خطور مى‌كند مانند زيد يعطى و يمنع. همين‌كه تضادّ دارند عطفشان صحيح است براى آنكه تناسب دارند. ولى زيد يكتب و يمنع. تناسب از هيچ‌جهت ندارند نه از جهت خودشان و نه از جهت تضادّشان. و اگر تناسب نباشد عطف فاسد است و بقول شارح مانند جمع بين ضبّ و نون است. ضبّ بمعنى سوسمار و نون بمعنى ماهى. ايندو تناسبى ندارند زيرا ماهى حيوانى است بحرى كه آب‌زى است و سوسمار حيوانى است برّى كه ابدا آب نمى‌آشامد. و ميگويند بوسيله باد رفع عطش مى‌كند.

و قوله و نحوه:مطالبى كه گفته شد مربوط به عطف بواو بود زيرا براى فاء و ثم و حتى و ... مباحث ديگرى است كه در جاى خودش بيان ميشود. مصنف با افزودن كلمه نحوه. غير واو را هم داخل بحث واو كرده كه شارح ميگويد كلمه «نحوه» در عبارت مصنف حشو مفسد است. يعنى اين كلمه معنى را فاسد ميكند. و نمى‌بايست در عبارت ميآمد. حشو مفسد در اصطلاح ادباء كلمه زيادى است كه بمعنى و مطلب ضرر مى‌رساند.

و لهذا عيب:بنابرآنچه كه گفته شد درباره عطف بواو بر ابى تمّام شاعر و اين شعرش. لا و الّذى هو عالم ... عيب گرفته شده به اينكه جمله «انّ ابا الحسين» را عطف بر جمله «ان النّوى صبر» گرفته در صورتى كه بين آنها تناسب نيست. صبر بر وزن كتف بمعنى صبر زرد است كه گياهى بسيار تلخ است. نوى بمعنى فراق و دورى‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :123««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 124

است. شاعر ميگويد فراق تلخ است و آقاى ابا الحسين كريم است.

فهذا العطف:شارح ميگويد چه اين شعر از باب عطف مفرد بر مفرد باشد يا عطف جمله بر جمله صحيح نيست. عطف مفرد بآن است كه انّ بفتح همزه خوانده شود. و عطف جمله باين است كه انّ بكسر همزه باشد.

اگر انّ خوانده شود مابعدش را بتأويل مصدر مى‌برد و بسوى اسمش اضافه ميشود. و اين مضاف و مضاف‌اليه مفرد است و اگر انّ خوانده شود با اسم و خبرش جمله مفعول براى عالم خواهد شد. و در هردو صورت احتياج به جهت جامعه خواهد بود. چنانكه در ابتداى باب فصل و وصل بيان گرديد.

و قوله لا:شارح ميگويد در شعر ابى تمّام كه گفته «لا» اين لا ردّ كلام حبيبه شاعر است كه او مى‌گفته علاقه و عشق شاعر از بين رفته. شاعر او را ردّ مى‌كند و ميگويد چنين نيست. بلكه فراق بسيار تلخ است.

و الّا اى و ان لم يقصد:در صورتيكه نخواهيم جمله دوم با جمله اول در حكم اعرابى شريك شود عطف نمى‌گيريم. مانندوَ إِذا خَلَوْا إِلى‌ شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ ...جمله‌«اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ»بر«إِنَّا مَعَكُمْ»عطف نشده. زيرا«إِنَّا مَعَكُمْ»مقول قول كفّار است. و«اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ»مقول قول آنها نيست. پس اگر عطف ميشد در محل نصب قرار ميگرفت و مقول قول آنها ميشد.

و انّما قال:يك احتمال اينست كه جمله‌اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ‌عطف بر«إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ»باشد كه نسبت به‌«إِنَّا مَعَكُمْ»بيان و تفسير است.

شارح ميگويد اين احتمال را مصنف نگفته براى اينكه حكم اين جمله با«إِنَّا مَعَكُمْ»يكى است. همان ايرادى كه در عطف بر آن بود

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :124««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست