بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 133

1- ذالك اسم اشاره است و دلالت بر تميز دادن مسنداليه دارد.

يعنى اين كتاب را بايد تميز داد و شناخت 2- اسم اشاره را بعيد آورد تا دلالت بر عظمت نمايد. يعنى اين كتابى را كه بايد خوب تميز داد و شناخت بزرگ است. 3- خبر مبتدا را با الف و لام آورده كه هرجا اينطور باشد معنى حصر ميدهد. مانند «حاتم الجواد». يعنى «ما الجواد الّا الحاتم». غير از حاتم طائى با جود و كرمى يافت نميشود و اينجا هم يعنى ما الكتاب الّا ذالك. و اين سه تأكيد رويهم مى‌فهماند كتابى غير از اين كتاب بزرگ عالى و عظيم نيست.

مخاطب خيال مى‌كند ما مبالغه و مجازگوئى مى‌كنيم. ما اين توهّم و تجوز را بوسيله جمله‌«لا رَيْبَ فِيهِ»دفع مينمائيم. يعنى تجوّز نگفتيم بلكه حقيقت و واقعيت دارد و بايد فهميد كه ريب و شك در اين كتاب نيست. پس مرتبه و درجه‌«لا رَيْبَ فِيهِ»نسبت «بذالك الكتاب» درجه و مرتبه «نفسه» با زيد است در «جائنى زيد نفسه».

يعنى چنانكه آن تأكيد معنوى است اينهم نيز تأكيد معنوى است چنانكه شرح داده شد.

فظهر انّ لفظ وزان:معلوم شد كه لفظ وزان دوم زائد نيست بلكه بمعنى موازنه و مشابهة است چنانكه بعضى گمان كردند كه زائد است. بعلاوه اصل عدم زياده است.

[مباحث تاكيد و بدل‌]

او تأكيدا لفظيّا:چنانكه در علم نحو خوانديم تأكيد دو قسم است گاهى معنوى و گاهى لفظى است. تأكيد لفظى مانند جائنى زيد زيد. و در اينجا مثال به‌«هُدىً لِلْمُتَّقِينَ»ميزند كه بدنبال‌«ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ»است. لا ريب فيه نسبت بذالك الكتاب تأكيد

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :133««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 134

معنوى است. و «هدى للمتقين» تأكيد لفظى است. «هدى» خبر است براى مبتداى محذوف و در اصل.

فان معناه:در اين عبارت شارح ميخواهد معنى و مفهوم تأكيد را در هدى بيان كند. و چنين ميگويد: نكره دلالت بر ابهام و تفخيم دارد.

يعنى «هداية عظيمه» و بعلاوه حمل مصدر بر ذات شده. زيرا در اصل «هو هادى» بوده. بجاى «هادى» هدى گفته‌اند. يعنى بقدرى قرآن هدايت‌كننده است كه نميتوان گفت هادى است بلكه عين هدايت است. پس اين جمله از نظر مبالغه و فهماندن معنى تعظيم همانند ذالك الكتاب است. بنابراين تأكيد براى «ذالك الكتاب» است مانند «جائنى زيد زيد».

و المراد بكماله:اين عبارت جواب از اين سئوال است: معنى ذالك الكتاب كتاب كامل و عظيم بود و اين معنى با هدى فرق مى‌كند.

شارح جواب ميدهد باينكه مراد از كمال كمال در هدايت است.

زيرا تفاوت كتب آسمانى بخاطر تفاوت درجات هدايت است.

اگر بگويند تفاوت كتب آسمانى در فصاحت و بلاغت آنها است. در جواب گفته ميشود كه هدف اصلى انزال كتب سماوى هدايت است.

مع اتفاقهما معنى:شارح در اين عبارت فرق تأكيد لفظى و معنوى را بيان مى‌كند. در تأكيد لفظى مؤكّد عين موّكّد است از جهت معنى. و لازم نيست كه در لفظ هم عين موكّد باشد. چنانكه هدى نسبت بذالك الكتاب است. اما در تأكيد معنوى موكّد مخالف موكّد

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :134««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 135

است چنانكه‌لا رَيْبَ فِيهِ‌نسبت بذلك الكتاب بود.

او لكون الجملة الثانية بدلا منها:دومين موارد از موارد كمال اتصال آن است كه جمله دوم نسبت بجمله اول بدل باشد. بدل را جائى ميآورند كه جمله دوم نسبت به اول غير وافى بتمام مراد يا مثل غير وافى بتمام مراد باشد. منظور از غير وافى بدل بعض و بدل اشتمال است. زيرا بدل بعض خاص است و مبدل‌منه آن عام. و غرض متكلم نيز خاص است و هيچگاه عام خاص را نمى‌فهماند مانند ضربت زيدا رأسه كه منظور رأس است نه خود زيد. و بدل اشتمال مبيّن است و مبدل‌منه آن مجمل است و هيچگاه مجمل مقصود را نمى‌فهماند. و منظور از مثل غيروافى بدل كل است. اگر ما بدل كل از كل را در جمله‌ها اجازه بنمائيم. در غير جمله‌ها مانند جائنى زيد اخوك بدل كل را در مفردات همه صحيح ميدانند. ولى در جمله‌ها بعضى قبول نمى‌كنند. در مفرد مانند «جائنى زيد اخوك» اخوك بدل است، جائنى زيد مبهم است زيرا زيد ممكن است نام چندين نفر باشد ولى اخوك كاملا معين ميكند.

بدل را در موردى ميآورند كه مراد مطلوب فى نفسه باشد يا مراد فظيع، عجيب و يا لطيف باشد.

فتنّزل الثانية منها:اصل بدلها در مفردات‌اند. اگر جمله بدل شود نازل منزله مفرد خواهد شد. و اين عبارت اشاره بهمين مطلب دارد.

نحو امّدكم بما تعلمون:«ما تعلمون» مبدل‌منه است «امّدكم بانعام و ...» بدل است. ما تعلمون عام است شامل همه نعمتهائى كه خداوند به بشر عنايت فرموده ميشود. انعام و بنين، جنّات و عيون يك قسمت از

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :135««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 136

آنها است پس اين مثال بدل بعض از كل است و چون مراد مطلوب فى نفسه است داراى اهميّت بوده بطوريكه لازم بوده براى آن بدل بيآوريم. مقصود آگهى دادن بر نعمت‌هاى خدا است. و وسيله است بغير خودش. يعنى تقوى چنانكه فرموده‌«وَ اتَّقُوا الَّذِي أَمَدَّكُمْ».خلاصه مراد و مقصود اين بوده كه نعمت‌هاى خدا را متذكر شويم تا وسيله‌اى براى تقوى و معنويت شود. جمله بدل روشن‌تر مقصود را مى‌فهماند زيرا در مبدل‌منه محوّل بعلم مخاطبين شد. ولى در جمله دوم بتفصيل شمرده و بنام انعام، بنين، جنّات و عيون نامبرده است نظير اين مثال در بدل مفرد «اعجبنى زيد وجهه» است‌

و الثانى:هرگاه مبدل‌منه مشتمل بر بدل باشد بنوع اشتمال تشويقى باين معنى كه مخاطب بعد از شنيدن مبدل‌منه بشوق شنيدن بدل بيفتد در مفرد مانند «ركبت زيدا فرسه» قبل از آمدن بدل معنى اينست كه سوار زيد شدم و چون اين معنى درست نيست شنونده منتظر كلمه بعد است. بدل «فرس» كه بيآيد جمله صحيح است و مانند «اعجبنى الدار حسنها» دار نميتواند عامل تعجب انسان شود. بلكه حسن دار ما را بتعجّب ميآورد. بدل اشتمال در جمله مانند «اقول له ارحل» ارحل يعنى كوچ كن. بالمطابقه كراهت حضور را نمى‌فهماند. ولى جمله بدل «لا تقيمّن» بالمطابقه كراهت حضور را در بين اهل عرف ميرساند.

و كونها مطابقة:اين عبارت جواب از سئوال مقدّر است. كسى ميگويد: معنى «لا تقم عندى» كراهت حضور نيست. جواب اينست كه با وضع عرفى كراهت حضور است نه با وضع لغوى.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :136««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 137

لان عدم الاقامه:آيا ممكن است شعر «اقول له ارحل» را از باب تأكيد يا بدل بعض بحساب آورد؟ جواب اينست كه «عدم اقامه» با «ارحل» مغاير است. پس تأكيد نميشود. بدل بعض هم نيست چون داخل در «ارحل» نيست.

و لم يعتد ببدل:مصنف نامى از بدل كل نيآورده. زيرا بعقيده شارح بدل كل از كل در جمله‌ها نميآيد.

بدليل اينكه دو خصوصيت در بدل است كه با جمله سازگار نيست. اولا در بدل حتما مغايرت لفظين شرط است و ثانيا مقصود از آوردن بدل در كلام كلمه دوّم است. بطوريكه گفته‌اند: مبدل‌منه در حكم سقوط است. جمله با اين خصوصيات نميسازد پس بدل كل از كل در جمله نميآيد. بالخصوص جمله‌هائى كه محلى از اعراب ندارند.

مع ما بينهما:غرض شارح اينست كه جمله لا تقيمّن نسبت به جمله «ارحل» بدل اشتمال است نه چيز ديگر زيرا بين ايندو جمله ملابسة لزوميّه است. منظور از ملابسة لزوميّه اينست كه امر بچيزى مانند ارحل مستلزم نهى از ضدّ آن است مانند اقامه. پس ارحل ميفهماند كه بايد از اقامه نهى كرد.

و الكلام فى الجملة الاولى:اين جمله جواب از سئوال مقدّر است.

گويا كسى ميگويد: بحث مصنّف در دو جمله‌اى بود كه محلّى از اعراب نداشته باشد. در صورتيكه ايندو جمله در شعر مفعول «اقول» هستند. پس در محل نصب‌اند. جواب شارح اين است كه مصنف مثال زده براى كمال اتصال بدون توجه بآنكه دو جمله محلى از اعراب داشته باشند يا نه.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :137««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 138

و انّما قال فى المثالين:مصنف دو مثال آورد يكى از آيه و دومى از شعر و در هردو مورد گفت ثانيه اوفى است. اينكه ثانيه اوفى هست بدليل اينست كه جمله اول كه مبدل‌منه است مطلب را با كمى قصور مى‌فهماند زيرا در آيه مبدل‌منه‌«أَمَدَّكُمْ بِما تَعْلَمُونَ»چون عموم داشته مجمل بوده. و در شعر مبدل‌منه «ارحل» معنى را بالتزام ميرساند و بدل «لا تقيمّن» بالمطابقه و دلالت مطابقه اوفى است.

او لكون الثانيه:قسم سوم از اقسام كمال اتصال اينست كه جمله دوم نسبت به اول عطف بيان باشد. عطف بيان جائى است كه جمله اول مجمل باشد و جمله دوم آنرا شرح و توضيح بدهد مانند«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ ...» «قالَ يا آدَمُ»بيان براى «وسوس» است يعنى شيطان نسبت به آدم «وسوسه» كرد. تا اينجا مبهم است. معلوم نيست وسوسه چه بوده.«قالَ يا آدَمُ»بيان مى‌كند باينكه آيا تو را به درخت جاودانى مملكتى كه كهنه و معيوب نميشود راهنمائى كنم؟

فان وزانه:براى عطف بيان از مفردات مثال به «اقسم باللّه ابو حفص عمر» آورده كه عمر عطف بيان براى «ابو حفص» است.

اين شعر از عربى است گرسنه و فقير كه زمان خلافت عمر بن خطاب پيش او رفت و گفت راه دور پيمودم گرسنه و تشنه‌ام عمر باو چيزى نداد. از مدينه بيرون رفت در خارج شهر چهارديوارى پيدا كرد و شترش را بست و باستراحت پرداخت. عمر كه گاهى به اطراف شهر سرميزد تا اگر فقير و بيچاره‌اى است باو كمك كند. ديد از ميان چهارديوارى دودى بلند است و صداى ضعيفى ميآيد. كمى گوش داد ديد اشعارى ميخوانند كه اين بيت از آنها است‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :138««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 139

«ابو حفص» كنيه عمر است باين‌جهت كه دخترى بنام «حفص» داشت كه بعدها زوجه رسول اكرم شد. نقب بمعنى سائيدگى سم چهارپا است «دبر» بمعنى زخم شدن پشت شتر است يعنى قسم ياد كرد بخدا «ابو حفص و عمر» كه بآن ناقه هيچگونه سائيدگى سم و زخم پشت و كوهان نرسيده.

فظهر:از مطالب مصنّف چنين برميآيد كه منظورش اين نيست كه كلمه قال فقط بيان براى كلمه وسوس شود. تا بيان فعل براى فعل باشد. بلكه منظورش اينست كه جمله قال تا آخر عطف بيان براى تمام‌«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ»است.

و امّا كونها كالمنقطعة:سومين قسم از اقسام فصل آن است كه جمله دوم نسبت باوّل مثل انقطاع باشد. و اين در جائى است كه دو جمله باشد كه اگر ما بخواهيم جمله دوم را عطف بر جمله اول بگيريم تصور ميشود كه ما جمله دوم را بر غير اوّل كه منظور و مقصود نيست عطف گرفته‌ايم.

و شبه هذا بكمال الانقطاع:علت اينكه اين مورد كمال انقطاع نيست بلكه شبيه كمال انقطاع است اينست كه بين خود دو جمله هيچگونه تنافى نيست مانع عطف چيزى خارج از ذات دو جمله است و ميتوان آنرا بوسيله قرينه‌اى دفع كرد.

و يسمى الفصل لذالك قطعا:در اصطلاح اين علم فصل آوردن باين دليل را قطع مى‌نامند. ولى اگر بين دو جمله كمال انقطاع باشد عدم عطف را فصل ميگويند مانند «و تظنّ سلمى ...» علت آنكه اين شعر را بعنوان مثال آورده نه شاهد، اينست كه در مثال احتمال ديگرى‌

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :139««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست


صفحه 140

هم غير از «ما نحن فيه» هست ولى در شاهد نيست. «اراها» بصورت فعل مجهول معنى «تطنّ» دارد. يعنى سلمى گمان مى‌كند بجاى او ديگرى را طلب مينمايم. من گمان مى‌كنم كه او در خيالات خود سرگردان است. جمله «اراها» ممكن بود كه با واو عطف بر «تطنّ» شود زيرا مسند در تطنّ فعل «ظنّ» است و در «ارى» فعل «راى» كه بمعنى ظن است. پس مناسبت موجود است. و مسنداليه در جمله اول «سلمى» و در جمله دوم «شاعر» است كه نسبت بهم زوجتين‌اند. ولى عطف نشد براى آنكه خيال ميشد عطف بر «ابغى» شده. كه در اين صورت معنى شعر فاسد مى‌گشت. زيرا معنى چنين بود: سلمى گمان مى‌كند من بجاى او ديگرى را طلب مى‌كنم. و سلمى گمان مى‌كند كه من گمان مى‌كنم كه او در ضلالت و گمراهى سرگردان است. پس «اراها فى الضلال تهيم» از مظنونات سلمى ميشد در صورتيكه اينطور نيست.

[بحث استيناف‌]

و يحتمل الاستيناف:اين شعر احتمال ديگرى هم دارد و آن اينست كه جمله «اراها ...» جواب از سئوال مقدّر باشد. و در اصطلاح بيانيّين چنين جمله‌اى را استيناف مى‌نامند. و نامش استيناف بيانى است. گويا كسى مى‌پرسد سلمى كه اينطور گمانى كرده تو او را چگونه مى‌پندارى؟ جواب ميدهد گمان من اينست كه او در وهم و خيال سرگردان است. ممكن است كسى سئوال كند چرا جمله‌هاى استيناف بيانى با واو نميآيد؟ جواب اينست كه جمله‌هاى جواب هيچگاه عطف بر سئوال نميشوند. زيرا خودشان مربوطند.

جمله‌هاى جواب از سئوال مقدّر نيز مانند آنهايند و فرقى باهم ندارند.

نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :140««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست