است چنانكهلا رَيْبَ فِيهِنسبت بذلك الكتاب بود.
او لكون الجملة الثانية بدلا منها:دومين موارد از موارد كمال اتصال آن است كه جمله دوم نسبت بجمله اول بدل باشد. بدل را جائى ميآورند كه جمله دوم نسبت به اول غير وافى بتمام مراد يا مثل غير وافى بتمام مراد باشد. منظور از غير وافى بدل بعض و بدل اشتمال است. زيرا بدل بعض خاص است و مبدلمنه آن عام. و غرض متكلم نيز خاص است و هيچگاه عام خاص را نمىفهماند مانند ضربت زيدا رأسه كه منظور رأس است نه خود زيد. و بدل اشتمال مبيّن است و مبدلمنه آن مجمل است و هيچگاه مجمل مقصود را نمىفهماند. و منظور از مثل غيروافى بدل كل است. اگر ما بدل كل از كل را در جملهها اجازه بنمائيم. در غير جملهها مانند جائنى زيد اخوك بدل كل را در مفردات همه صحيح ميدانند. ولى در جملهها بعضى قبول نمىكنند. در مفرد مانند «جائنى زيد اخوك» اخوك بدل است، جائنى زيد مبهم است زيرا زيد ممكن است نام چندين نفر باشد ولى اخوك كاملا معين ميكند.
بدل را در موردى ميآورند كه مراد مطلوب فى نفسه باشد يا مراد فظيع، عجيب و يا لطيف باشد.
فتنّزل الثانية منها:اصل بدلها در مفرداتاند. اگر جمله بدل شود نازل منزله مفرد خواهد شد. و اين عبارت اشاره بهمين مطلب دارد.
نحو امّدكم بما تعلمون:«ما تعلمون» مبدلمنه است «امّدكم بانعام و ...» بدل است. ما تعلمون عام است شامل همه نعمتهائى كه خداوند به بشر عنايت فرموده ميشود. انعام و بنين، جنّات و عيون يك قسمت از
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :135««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
آنها است پس اين مثال بدل بعض از كل است و چون مراد مطلوب فى نفسه است داراى اهميّت بوده بطوريكه لازم بوده براى آن بدل بيآوريم. مقصود آگهى دادن بر نعمتهاى خدا است. و وسيله است بغير خودش. يعنى تقوى چنانكه فرموده«وَ اتَّقُوا الَّذِي أَمَدَّكُمْ».خلاصه مراد و مقصود اين بوده كه نعمتهاى خدا را متذكر شويم تا وسيلهاى براى تقوى و معنويت شود. جمله بدل روشنتر مقصود را مىفهماند زيرا در مبدلمنه محوّل بعلم مخاطبين شد. ولى در جمله دوم بتفصيل شمرده و بنام انعام، بنين، جنّات و عيون نامبرده است نظير اين مثال در بدل مفرد «اعجبنى زيد وجهه» است
و الثانى:هرگاه مبدلمنه مشتمل بر بدل باشد بنوع اشتمال تشويقى باين معنى كه مخاطب بعد از شنيدن مبدلمنه بشوق شنيدن بدل بيفتد در مفرد مانند «ركبت زيدا فرسه» قبل از آمدن بدل معنى اينست كه سوار زيد شدم و چون اين معنى درست نيست شنونده منتظر كلمه بعد است. بدل «فرس» كه بيآيد جمله صحيح است و مانند «اعجبنى الدار حسنها» دار نميتواند عامل تعجب انسان شود. بلكه حسن دار ما را بتعجّب ميآورد. بدل اشتمال در جمله مانند «اقول له ارحل» ارحل يعنى كوچ كن. بالمطابقه كراهت حضور را نمىفهماند. ولى جمله بدل «لا تقيمّن» بالمطابقه كراهت حضور را در بين اهل عرف ميرساند.
و كونها مطابقة:اين عبارت جواب از سئوال مقدّر است. كسى ميگويد: معنى «لا تقم عندى» كراهت حضور نيست. جواب اينست كه با وضع عرفى كراهت حضور است نه با وضع لغوى.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :136««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
لان عدم الاقامه:آيا ممكن است شعر «اقول له ارحل» را از باب تأكيد يا بدل بعض بحساب آورد؟ جواب اينست كه «عدم اقامه» با «ارحل» مغاير است. پس تأكيد نميشود. بدل بعض هم نيست چون داخل در «ارحل» نيست.
و لم يعتد ببدل:مصنف نامى از بدل كل نيآورده. زيرا بعقيده شارح بدل كل از كل در جملهها نميآيد.
بدليل اينكه دو خصوصيت در بدل است كه با جمله سازگار نيست. اولا در بدل حتما مغايرت لفظين شرط است و ثانيا مقصود از آوردن بدل در كلام كلمه دوّم است. بطوريكه گفتهاند: مبدلمنه در حكم سقوط است. جمله با اين خصوصيات نميسازد پس بدل كل از كل در جمله نميآيد. بالخصوص جملههائى كه محلى از اعراب ندارند.
مع ما بينهما:غرض شارح اينست كه جمله لا تقيمّن نسبت به جمله «ارحل» بدل اشتمال است نه چيز ديگر زيرا بين ايندو جمله ملابسة لزوميّه است. منظور از ملابسة لزوميّه اينست كه امر بچيزى مانند ارحل مستلزم نهى از ضدّ آن است مانند اقامه. پس ارحل ميفهماند كه بايد از اقامه نهى كرد.
و الكلام فى الجملة الاولى:اين جمله جواب از سئوال مقدّر است.
گويا كسى ميگويد: بحث مصنّف در دو جملهاى بود كه محلّى از اعراب نداشته باشد. در صورتيكه ايندو جمله در شعر مفعول «اقول» هستند. پس در محل نصباند. جواب شارح اين است كه مصنف مثال زده براى كمال اتصال بدون توجه بآنكه دو جمله محلى از اعراب داشته باشند يا نه.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :137««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
و انّما قال فى المثالين:مصنف دو مثال آورد يكى از آيه و دومى از شعر و در هردو مورد گفت ثانيه اوفى است. اينكه ثانيه اوفى هست بدليل اينست كه جمله اول كه مبدلمنه است مطلب را با كمى قصور مىفهماند زيرا در آيه مبدلمنه«أَمَدَّكُمْ بِما تَعْلَمُونَ»چون عموم داشته مجمل بوده. و در شعر مبدلمنه «ارحل» معنى را بالتزام ميرساند و بدل «لا تقيمّن» بالمطابقه و دلالت مطابقه اوفى است.
او لكون الثانيه:قسم سوم از اقسام كمال اتصال اينست كه جمله دوم نسبت به اول عطف بيان باشد. عطف بيان جائى است كه جمله اول مجمل باشد و جمله دوم آنرا شرح و توضيح بدهد مانند«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ ...» «قالَ يا آدَمُ»بيان براى «وسوس» است يعنى شيطان نسبت به آدم «وسوسه» كرد. تا اينجا مبهم است. معلوم نيست وسوسه چه بوده.«قالَ يا آدَمُ»بيان مىكند باينكه آيا تو را به درخت جاودانى مملكتى كه كهنه و معيوب نميشود راهنمائى كنم؟
فان وزانه:براى عطف بيان از مفردات مثال به «اقسم باللّه ابو حفص عمر» آورده كه عمر عطف بيان براى «ابو حفص» است.
اين شعر از عربى است گرسنه و فقير كه زمان خلافت عمر بن خطاب پيش او رفت و گفت راه دور پيمودم گرسنه و تشنهام عمر باو چيزى نداد. از مدينه بيرون رفت در خارج شهر چهارديوارى پيدا كرد و شترش را بست و باستراحت پرداخت. عمر كه گاهى به اطراف شهر سرميزد تا اگر فقير و بيچارهاى است باو كمك كند. ديد از ميان چهارديوارى دودى بلند است و صداى ضعيفى ميآيد. كمى گوش داد ديد اشعارى ميخوانند كه اين بيت از آنها است
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :138««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
«ابو حفص» كنيه عمر است باينجهت كه دخترى بنام «حفص» داشت كه بعدها زوجه رسول اكرم شد. نقب بمعنى سائيدگى سم چهارپا است «دبر» بمعنى زخم شدن پشت شتر است يعنى قسم ياد كرد بخدا «ابو حفص و عمر» كه بآن ناقه هيچگونه سائيدگى سم و زخم پشت و كوهان نرسيده.
فظهر:از مطالب مصنّف چنين برميآيد كه منظورش اين نيست كه كلمه قال فقط بيان براى كلمه وسوس شود. تا بيان فعل براى فعل باشد. بلكه منظورش اينست كه جمله قال تا آخر عطف بيان براى تمام«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ»است.
و امّا كونها كالمنقطعة:سومين قسم از اقسام فصل آن است كه جمله دوم نسبت باوّل مثل انقطاع باشد. و اين در جائى است كه دو جمله باشد كه اگر ما بخواهيم جمله دوم را عطف بر جمله اول بگيريم تصور ميشود كه ما جمله دوم را بر غير اوّل كه منظور و مقصود نيست عطف گرفتهايم.
و شبه هذا بكمال الانقطاع:علت اينكه اين مورد كمال انقطاع نيست بلكه شبيه كمال انقطاع است اينست كه بين خود دو جمله هيچگونه تنافى نيست مانع عطف چيزى خارج از ذات دو جمله است و ميتوان آنرا بوسيله قرينهاى دفع كرد.
و يسمى الفصل لذالك قطعا:در اصطلاح اين علم فصل آوردن باين دليل را قطع مىنامند. ولى اگر بين دو جمله كمال انقطاع باشد عدم عطف را فصل ميگويند مانند «و تظنّ سلمى ...» علت آنكه اين شعر را بعنوان مثال آورده نه شاهد، اينست كه در مثال احتمال ديگرى
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :139««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
هم غير از «ما نحن فيه» هست ولى در شاهد نيست. «اراها» بصورت فعل مجهول معنى «تطنّ» دارد. يعنى سلمى گمان مىكند بجاى او ديگرى را طلب مينمايم. من گمان مىكنم كه او در خيالات خود سرگردان است. جمله «اراها» ممكن بود كه با واو عطف بر «تطنّ» شود زيرا مسند در تطنّ فعل «ظنّ» است و در «ارى» فعل «راى» كه بمعنى ظن است. پس مناسبت موجود است. و مسنداليه در جمله اول «سلمى» و در جمله دوم «شاعر» است كه نسبت بهم زوجتيناند. ولى عطف نشد براى آنكه خيال ميشد عطف بر «ابغى» شده. كه در اين صورت معنى شعر فاسد مىگشت. زيرا معنى چنين بود: سلمى گمان مىكند من بجاى او ديگرى را طلب مىكنم. و سلمى گمان مىكند كه من گمان مىكنم كه او در ضلالت و گمراهى سرگردان است. پس «اراها فى الضلال تهيم» از مظنونات سلمى ميشد در صورتيكه اينطور نيست.
[بحث استيناف]
و يحتمل الاستيناف:اين شعر احتمال ديگرى هم دارد و آن اينست كه جمله «اراها ...» جواب از سئوال مقدّر باشد. و در اصطلاح بيانيّين چنين جملهاى را استيناف مىنامند. و نامش استيناف بيانى است. گويا كسى مىپرسد سلمى كه اينطور گمانى كرده تو او را چگونه مىپندارى؟ جواب ميدهد گمان من اينست كه او در وهم و خيال سرگردان است. ممكن است كسى سئوال كند چرا جملههاى استيناف بيانى با واو نميآيد؟ جواب اينست كه جملههاى جواب هيچگاه عطف بر سئوال نميشوند. زيرا خودشان مربوطند.
جملههاى جواب از سئوال مقدّر نيز مانند آنهايند و فرقى باهم ندارند.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :140««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
و امّا كونها كالمتّصله:قسم چهارم از مواضع فصل بين دو جمله جائى است كه جمله دوم مثل متصل بجمله اول باشد. و اين در مقامى است كه جمله اوّل ايجاد سئوال كند. و جمله دوم جواب آن سئوال باشد. چنانكه جواب بسئوال عطف نميشود جمله دوم هم باوّل كه مفهم سئوال است عطف نميشود.
قال السكاكى:سكاكى گفته است آن سئوالى كه از جمله اوّل استفاده ميشود. همانند سئوال واقعى است و اينكه همانند سئوال واقعى است. بخاطر نكته و جهتى است. آن نكته يكى اينست كه سامع سئوال نكند. دوم اينست كه از سامع بخاطر تحقير باو كلامى شنيده نميشود. و نمىخواهيم باو مجال سخن و پرسش بدهيم. سوّم آنست كه اگر او سئوال نمايد كلام ما قطع ميشود. و ما جمله دوم را جواب سئوال مقدّر قرار ميدهيم تا كلام ما قطع نشود. چهارم آنست كه ميخواهيم الفاظ، كمتر و معنى بيشتر باشد و اگر سامع بخواهد سئوال كند الفاظ هم نيز زياد ميشود. و غير از اين چهار مورد ممكن است موارد ديگرى هم باشد كه بخاطر آن موارد جمله ما جواب از سئوال مقدّر شود مانند تنبيه بر فطانت و زيركى سامع. و اينكه مقدّر در نزد او مانند مذكور است. از اين 4 مورد دو موردش را مصنف در عبارت خودش از كلام سكاكى نقل كرده و دو موردش را شارح ميآورد.
و ليس فى كلام السكاكى:در اين مقام كه جمله اوّل فهماننده سئوال است و جمله دوم جواب آن سئوال بين عبارت مصنف و سكاكى تفاوت است. مصنف گفته است جمله اول نازل منزله سئوالى است كه از آن فهميده شده و جمله دوم جواب آن سئوال
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :141««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
است. ولى سكاكى گفته لازم نيست. جمله اول نازل منزله سئوال شود. بلكه همين مقدار كه جمله اول مفهم سئوال است كافى است براى آنكه جمله دوم عطف بر جمله اول نشود.
و يسّمى الفصل لذالك:جمله دوم كه جواب سئوال مقدّر است بنام استيناف يا مستأنفه ناميده شده. چنانكه فصل و جدا آوردن و عطف نگرفتن دوم را باول بنام استيناف ناميدهاند. پس استيناف نام دو چيز است. نام فصل جمله دوم از اول و نام جمله دوم.
[انواع استيناف]
و هو اى الاستيناف:استيناف بر سه قسم است. زيرا جمله اول كه سئوال را بوجود ميآورد گاهى سئوال از سبب حكم است بطور مطلق.
يعنى سبب معيّن منظور نيست مانند شعر «قال لى كيف انت» جمله «قلت عليل» بوجودآورنده سئوالى است و آن سئوال اينست كه سبب علّة و بيمارى تو چه است؟ در جواب ميگويد: «سهر دائم و حزن طويل». و اينكه سئوال از جمله اول در ميآيد بقرينه عرف و عادت است كه هرگاه در عرف بگويند فلان شخص مريض است سئوال از علّت و مرض او مىشود بطور مطلق نه آنكه معين كند و بگويند آيا سبب مرض و علت او سردرد است يا پادرد. بيدار خوابى است يا اندوه فراوان بخصوص در مورد بيدار خوابى و حزن طويل. كه اگر كسى بگويد من بيمارم بذهن انسان نميآيد كه از او بپرسد آيا علت بيمارى تو بيدار خوابى است؟ پس سئوال از مطلق علت و مرض است نه مرض مخصوص.
اى ما بالك عليلا:ايندو جمله هردو بيك معنى است و از باب تفنّن در عبارت هردو را آورده است.
نام کتاب :آئين بلاغت: شرح مختصر المعانىنویسنده :شیرازی، احمد امینجلد :1صفحه :142««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست